خانه / شعرا-ه / زندگینامه هاتف اصفهانی (متوفی ۱۱۹۸)

زندگینامه هاتف اصفهانی (متوفی ۱۱۹۸)

 
 سیداحمد اصفهانی که هاتف تخلص یافت نسباً از سادات حسینی است اصل خاندان او چنانکه از تذکره ها برمی آید از قصبهء اردوباد آذربایجان بوده که در زمان پادشاهان صفوی از آن سامان به اصفهان آمده و در این شهر مسکن گزیده اند.هاتف در نیمهء اول قرن دوازدهم در اصفهان متولد شده در جوانی به تحصیل ریاضی و حکمت و طب پرداخته است و در این فنون گویا از محضر میرزا محمدنصیر اصفهانی استفاده کرده است و در شعر مشتاق را به راهنمائی و استادی خود پذیرفته است.

در حلقهء درس میرزا محمدنصیر و مشتاق با صباحی و آذر و صهبا دوستی تمام یافته، و رشتهء این دوستی بین شاگردان مزبور و استادان ایشان از طرفی و بین صباحی و آذر و هاتف و صهبا از طرف دیگر تا آخر عمر پایدار مانده است از ماده تاریخهائی که در دیوان هاتف دیده میشود چنین برمی آید که هاتف در آخر عمر به یک جا قرار نداشته و غالباً بین سه شهر اصفهان و قم و کاشان در سفر و رفت و آمده بود،

چنانکه در سال ۱۱۸۴ در قم به سر میبرده و در ۱۱۸۷ در اصفهان، در ۱۱۹۵ و ۱۱۹۶ در کاشان بوده، آخر عمر را به قم آمده و در اواخر سال ۱۱۹۸ در آن شهر فوت کرد و به خاک سپرده شده است:

ندیدم زآن گل بی خار جز مهر و وفا اما

ز باغ از جور گلچین و جفای باغبان رفتم

سخن کوته ز جور آسمان هاتف به ناکامی

ز یاران وطن دل کندم و از اصفهان رفتم

حاجی سلیمان صباحی تاریخ وفات او را در ضمن قطعه ای چنین بیان کرده است:

سخندان جهان افروز سیداحمد هاتف که دُرخ نظم ۱۱۹۸ بنابه گفتهء « یارب منزل هاتف به گلزار جهان بادا » او آویزهء گوش جهان بادا به آیین دعا گفتا صباحی بهر تاریخش که بعضی سیداحمد هاتف در ابتدای عمر در اصفهان به علافی سر میکرده و مشرب عرفانی داشته است از احوال او بیش از این اگرچه سیداحمد هاتف اصفهانی معاصر و دوست لطفعلی بیک آذر بوده در » :

اطلاعی در دست نیست ادوارد براون می نویسد در فن نظم و » :

آتشکده هیچ مطلب خاص نسبت به او مندرج نیست فقط ستایش مبالغه آمیزی از او دیده میشود زیرا که می نویسد(۱) از اشعار هاتف دیوان کوچکی نزدیک دوهزار بیت در دست « نثر تازی و فارسی ثالث اعشی و جریر و تالی انوری و ظهیر است است که شامل غزل و قصیده و رباعی و قطعه و ترجیع بند است با اینکه تذکره نویسان از جمله صاحب آتشکده از راه مبالغه او را یقین است که هاتف اندکی » در نظم تازی چیره دست دانسته اند، از اشعار عربی او چیزی در دست نیست عباس اقبال می نویسد (۲) ولی وحید دستگردی در « شعر به عربی سروده بوده که آن هم شاید به علت بی اعتنایی مردم زیاد معمول و متداول نشده است پیوسته در جستجوی اشعار و قصاید عربی هاتف بوده تا در این اواخر خبر یافتم که در تذکره » : مقدمهء دیوان هاتف می نویسد تألیف میرزا عبدالرزاق خان دنبلی مفتون تخلص ضبط و نسخهء تذکره ای هم در کتابخانهء استاد فاضل محترم « نگارستان دارا » آقای سعید نفیسی موجود است پس با شوق تمام کتاب را به رسم امانت دریافت، و آن قصائد و قطعات عربی بی نظیر را که میتوان (۳) سبک هاتف:

ملک الشعرای « گفت از زمان هاتف تاکنون کمتر کسی به این پایه و مایه شعر عربی سروده است استنساخ کردم پس از انقراض صفویه سبک نظم و نثر و نقاشی یک مرتبه تغییر یافت انجمنی از شعرا که مشتاق و هاتف و آذر و » :

بهار می نویسد رفیق و طبیب و عاشق اعضاء آن بودند سبک عراقی را از نو در شعر به وجود آوردند( ۴) روی هم رفته هاتف چنانکه مشهور است سخنور چیره دستی نیست و در شاعری شیوهء تازه نیاورده، از نظر لفظ و معنی پیرو سعدی است غزلهای وی از غزلهای شیخ متأثر و خواهد نه از آن « هاتف » است گاهی تعبیرات شیخ را با بیانی دیگر در ابیات خود می نشاند، چنانکه: بستهء کاکل و زلف تو بود آن نیست که هرگز ز کمند تو گریزد که بدانست که دربند تو « سعدی » ( قید خلاصی نه از آن دام رهائی هاتف (دیوان ص ۸۶ ) خوشتر که رهائی و یا:

که گذارد که به خلوتگه آن شاه برآیم من که در کوچهء او ره ندهندم به گدائی

هاتف(دیوان ص ۸۶ )

نبود به بزمت ای شه ره این گدا همین بس که به کوچهء تو گاهی بودم ره گدائی

هاتف(دیوان ص ۹۰ )

حلقه بر در نتوانم زدن از بیم رقیبان این توانم که بیایم به محلت به گدائی

سعدی (غزلیات چ فروغی ص ۲۸۳ )

چو از هم آشیان افتاد مرغی دور و تنها شد بود کنج قفس خوشتر ز پرواز گلستانش

هاتف (دیوان ص ۷۳ )

دوستان گویند سعدی خیمه در گلزار زن من گلی را دوست می دارم که در گلزار نیست

سعدی (غزلیات چ فروغی ص ۶۵ )

کرده ست یا قاصد نهان مکتوب جانان در بغل یا درجی از مشک ختن کرده ست پنهان در بغل

هاتف (دیوان ص ۷۴ )

مهر از سر نامه برگرفتم گوئی که سر گلابدان است قاصد مگر آهوی ختن بود کش نافه مشک درمیان است

سعدی (غزلیات چ فروغی ص ۴۵۵ )

شدم خاک اگر از جفایش مباد نشیند به دامان او گرد من

هاتف (دیوان ص ۸۹ )

خاک پایش خواستم شد بازگفتم زینهار من نمی خواهم بر آن دامن غبار خویش را

سعدی (غزلیات چ فروغی ص ۸)

خاک نعلین تو ای دوست نمی یارم شد تا بر آن دامن عصمت ننشیند گردم

سعدی (غزلیات چ فروغی ص ۲۰۴ )

از نفوذ شیوهء سخن سرایی عهد خویش نیز برکنار نمانده و غزلهای وی در زیر نفوذ شیوهء شعرایی، مانند کلیم و صائب ردیف های اسمی پیدا کرده است:

کجا، امشب، رقیب، می، کج، در بغل، قفس و غیره گاهی ردیف ها نازیباست، چنانکه از ترکیب یک قید ساخته : گردد کسی کی کامیاب از وصل یاری همچو تو مشکل که در دام کسی افتد « همچو تو » و یک ضمیر ترکیب ناسازی مانند بر دست کس افتد چو تو یاری؟ نه و هرگز در دام کسی چون تو :

« نه و هرگز » شکاری همچو تو هاتف (دیوان ص ۸۴ ) و یا شکاری؟ نه و هرگز هاتف

(دیوان ص ۶۹ )

از دل رودم یاد تو بیرون؟ نه و هرگز لیلی رود از خاطر مجنون؟نه و هرگز هاتف

و گاهی « ر» (دیوان ص ۷۰ ) در دیوان او غزل بی ردیف نادر است، ولی قصیده های وی هیچکدام ردیف ندارد و روی آنها اغلب است! گاهی از خلال گفتارش جرقه ای از فکر خیام و دیگران می جهد :

شب و روزی به پایان گر تو را « ان » کلمهء قافیه مختوم به در وصل یار آید غنیمت دان که بی ما و تو بس لیل و نهار آید هاتف (دیوان ص ۶۸ ) که ره دیر و گهی راه حرم می پویم مقصدم دیر و حرم نیست ترا می جویم هاتف (دیوان ص ۷۸ ) قطعات هاتف بجز یک قطعه که در ذیل آورده میشود بکلی بی ارزش است، ترجیع بند بسیار لطیفی دارد که از شاهکارهای ادبیات پارسی است و آن « هاتف » :

اما دربارهء ترجیع بند او محمد معین می نویسد مشتمل است بر پنج بند، که بند اول در توصیف کوی مغان و بند دوم در گفت و شنود با ترسا و سه بند دیگر حاوی حقایق عرفانی مزدیسنا (ص ۵۲۹ ) بند سوم ترجیع بند هاتف شاید از این دو غزل « است بند اول ترجیع بند به اصطلاحات مزدیسنا مشحون است  خواجه متأثر باشد :

دَرِ سرای مغان رُفته بود و آب زده نشسته پیر و صلائی به شیخ و شاب زده حافظ (دیوان چ قزوینی ص ۲۹۱ ۵) با این همه به قول )( دوش رفتم به در میکده خواب آلوده خرقه تردامن و سجاده شراب آلوده حافظ (دیوان چ قزوینی ص ۲۹۳ بند اول ای :« ترجیع بند دلپسند هاتف سرآمد تمام اشعار صوفیانه است که در قرن هیجدهم میلادی سروده شده است » ادوارد براون:

 

ای فدای تو هم دل و هم جان // وی نثار رهت هم این و هم آن

دل فدای تو، چون تویی دلبر // جان نثار تو، چون تویی جانان

دل رهاندن زدست تو مشکل // جان فشاندن به پای تو آسان

راه وصل تو، راه پرآسیب // درد عشق تو، درد بی‌درمان

بندگانیم جان و دل بر کف // چشم بر حکم و گوش بر فرمان

گر سر صلح داری، اینک دل // ور سر جنگ داری، اینک جان

دوش از شور عشق و جذبهٔ شوق // هر طرف می‌شتافتم حیران

آخر کار، شوق دیدارم // سوی دیر مغان کشید عنان

چشم بد دور، خلوتی دیدم // روشن از نور حق، نه از نیران

هر طرف دیدم آتشی کان شب // دید در طور موسی عمران

پیری آنجا به آتش افروزی // به ادب گرد پیر مغبچگان

همه سیمین عذار و گل رخسار // همه شیرین زبان و تنگ دهان

عود و چنگ و نی و دف و بربط // شمع و نقل و گل و مل و ریحان

ساقی ماه‌روی مشکین‌موی // مطرب بذله گوی و خوش‌الحان

مغ و مغ‌زاده، موبد و دستور // خدمتش را تمام بسته میان

من شرمنده از مسلمانی // شدم آن جا به گوشه‌ای پنهان

پیر پرسید کیست این؟ گفتند: // عاشقی بی‌قرار و سرگردان

گفت: جامی دهیدش از می ناب // گرچه ناخوانده باشد این مهمان

ساقی آتش‌پرست آتش دست // ریخت در ساغر آتش سوزان

چون کشیدم نه عقل ماند و نه هوش // سوخت هم کفر ازان و هم ایمان

مست افتادم و در آن مستی // به زبانی که شرح آن نتوان

این سخن می‌شنیدم از اعضا // همه حتی الورید و الشریان

که یکی هست و هیچ نیست جز او

وحده لااله الاهو

از تو ای دوست نگسلم پیوند // ور به تیغم برند بند از بند

الحق ارزان بود ز ما صد جان //  وز دهان تو نیم شکرخند

ای پدر پند کم ده از عشقم // که نخواهد شد اهل این فرزند

پند آنان دهند خلق ای کاش // که ز عشق تو می‌دهندم پند

من ره کوی عافیت دانم //  چه کنم کاوفتاده‌ام به کمند

در کلیسا به دلبری ترسا // گفتم: ای جان به دام تو در بند

ای که دارد به تار زنارت // هر سر موی من جدا پیوند

ره به وحدت نیافتن تا کی // ننگ تثلیت بر یکی تا چند؟

نام حق یگانه چون شاید// که اب و ابن و روح قدس نهند؟

لب شیرین گشود و با من گفت // وز شکرخند ریخت از لب قند

که گر از سر وحدت آگاهی // تهمت کافری به ما مپسند

در سه آیینه شاهد ازلی // پرتو از روی تابناک افگند

سه نگردد بریشم ار او را // پرنیان خوانی و حریر و پرند

ما در این گفتگو که از یک سو // شد ز ناقوس این ترانه بلند

که یکی هست و هیچ نیست جز او

وحده لااله الاهو

دوش رفتم به کوی باده فروش // ز آتش عشق دل به جوش و خروش

مجلسی نغز دیدم و روشن // میر آن بزم پیر باده فروش

چاکران ایستاده صف در صف // باده خوران نشسته دوش بدوش

پیر در صدر و می‌کشان گردش // پاره‌ای مست و پاره‌ای مدهوش

سینه بی‌کینه و درون صافی // دل پر از گفتگو و لب خاموش

همه را از عنایت ازلی // چشم حق‌بین و گوش راز نیوش

سخن این به آن هنیئالک // پاسخ آن به این که بادت نوش

گوش بر چنگ و چشم بر ساغر // آرزوی دو کون در آغوش

به ادب پیش رفتم و گفتم: // ای تو را دل قرارگاه سروش

عاشقم دردمند و حاجتمند // درد من بنگر و به درمان کوش

پیر خندان به طنز با من گفت: // ای تو را پیر عقل حلقه به گوش

تو کجا ما کجا که از شرمت // دختر رز نشسته برقع‌پوش

گفتمش سوخت جانم، آبی ده // و آتش من فرونشان از جوش

دوش می‌سوختم از این آتش //  آه اگر امشبم بود چون دوش

گفت خندان که هین پیاله بگیر  // ستدم گفت هان زیاده منوش

جرعه‌ای درکشیدم و گشتم // فارغ از رنج عقل و محنت هوش

چون به هوش آمدم یکی دیدم // مابقی را همه خطوط و نقوش

ناگهان در صوامع ملکوت // این حدیثم سروش گفت به گوش

که یکی هست و هیچ نیست جز او

وحده لااله الاهو

چشم دل باز کن که جان بینی // آنچه نادیدنی است آن بینی

گر به اقلیم عشق روی آری // همه آفاق گلستان بینی

بر همه اهل آن زمین به مراد // گردش دور آسمان بینی

آنچه بینی دلت همان خواهد // وانچه خواهد دلت همان بینی

بی‌سر و پا گدای آن جا را // سر به ملک جهان گران بینی

هم در آن پا برهنه قومی را // پای بر فرق فرقدان بینی

هم در آن سر برهنه جمعی را // بر سر از عرش سایبان بینی

گاه وجد و سماع هر یک را // بر دو کون آستین‌فشان بینی

دل هر ذره را که بشکافی // آفتابیش در میان بینی

هرچه داری اگر به عشق دهی // کافرم گر جوی زیان بینی

جان گدازی اگر به آتش عشق // عشق را کیمیای جان بینی

از مضیق جهات درگذری // وسعت ملک لامکان بینی

آنچه نشنیده گوش آن شنوی // وانچه نادیده چشم آن بینی

تا به جایی رساندت که یکی  // از جهان و جهانیان بینی

با یکی عشق ورز از دل و جان // تا به عین‌الیقین عیان بینی

که یکی هست و هیچ نیست جز او

وحده لااله الاهو

یار بی‌پرده از در و دیوار // در تجلی است یا اولی‌الابصار

شمع جویی و آفتاب بلند // روز بس روشن و تو در شب تار

گر ز ظلمات خود رهی بینی // همه عالم مشارق انوار

کوروش قائد و عصا طلبی // بهر این راه روشن و هموار

چشم بگشا به گلستان و ببین // جلوهٔ آب صاف در گل و خار

ز آب بی‌رنگ صد هزاران رنگ  // لاله و گل نگر در این گلزار

پا به راه طلب نه و از عشق // بهر این راه توشه‌ای بردار

شود آسان ز عشق کاری چند // که بود پیش عقل بس دشوار

یار گو بالغدو و الآصال // یار جو بالعشی والابکار

صد رهت لن ترانی ار گویند // بازمی‌دار دیده بر دیدار

تا به جایی رسی که می‌نرسد // پای اوهام و دیدهٔ افکار

بار یابی به محفلی کآنجا // جبرئیل امین ندارد بار

این ره، آن زاد راه و آن منزل // مرد راهی اگر، بیا و بیار

ور نه ای مرد راه چون دگران // یار می‌گوی و پشت سر می‌خار

هاتف، ارباب معرفت که گهی // مست خوانندشان و گه هشیار

از می و جام و مطرب و ساقی // از مغ و دیر و شاهد و زنار

قصد ایشان نهفته اسراری است // که به ایما کنند گاه اظهار

پی بری گر به رازشان دانی // که همین است سر آن اسرار

که یکی هست و هیچ نیست جز او

وحده لااله الاهو

 

گوهرفشان کن آن لب کز شوق جان فشانم  // جان پیش آن دو لعل گوهرفشان فشانم

گر بی توأم به دامن نقد دو کون ریزند

دامان بی نیازی بر این و آن فشانم

 

 

خالی نگرددم دل کز بیم او ز دیده //  اشکی اگر فشانم باید نهان فشانم

آیا بود که روزی فارغ ز محنت دام  // گرد غریبی از بال در آشیان فشانم

سرو روان من کو هاتف که بر سر من // چون پا نهد به پایش نقد روان فشانم

 

مجوش ای فرومایه گر من تو را //  به شوخی گل هجو بر سر زدم تو را

تا ز گمنامی آرم برون به نام تو //  این سکه بر زر زدم

نه از کین به روی تو تیغ آختم // نه از دشمنی بر تو خنجر زدم

به طبع آزمائی هجا

لغت نامه دهخدا


 


 ( ۱) – تاریخ ادبیات ادوارد براون ترجمهء رشیدیاسمی ج ۴ ص ۱۸۷ 

(۲) – شرح احوال هاتف در  گفتمت پی امتحان تیغ بر خر زدم  

(۳) – برای آگاهی بیشتر رجوع شود به مجمع الفصحاء ج ۲ ص ۵۶۷ ، فهرست ) ۹- مقدمهء دیوان هاتف چ وحید دستگردی صص ۸ ۷۰۴ و ۷۵۳ ، تاریخ ادبیات ایران (از آغاز عهد صفویه تا زمان حاضر) تألیف ادوارد برون ، کتابخانهء مسجد سپهسالار ج ۲ ص ۶۷۹ ۵۲۹ و ۵۳۰ و فهرست حبیب السیر چ خیام ج ۴ ، ۱۹۸ و ۱۹۹ ، آتشکدهء آذر ص ۴۲۰ ، مزدیسنا ص ۲۸۱ ،۱۸۷ ،۱۸۶ ،۱۸۲ ، ص ۱۴۵

(۴) – رجوع به مقالهء ملک الشعرای بهار در مجلهء ارمغان سال ۱۳۱۰ و ۱۳۱۱ شود

( ۵) – رجوع به مزدیسنا تألیف معین ) ۲۸۱ و ص ۵۲۹ شود ( ۶) – آب در اینجا به معنی آبروست، یعنی شکرخندهء او آبروی قند را ریخت در بعضی نسخ به – صص ۲۸۰ نوشته شده و غلط است (وحید دستگردی) « از لب قند » ،« آب از قند » جای.

 

 

درباره‌ی .

حتما ببینید

زندگینامه عبدالرحمان دمشقی بَعلی(۱۱۹۲-۱۱۱۰ه.ق)

بَعلی ، عبدالرحمان بن عبدالله بن احمد دمشقی ، محدث و فقیه حنبلی قرن دوازدهم …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code