خانه / مبحث گناه / حبّ جاه، شهرت، و ریاست‏(قسمتی از کتاب معراج السعاده)

حبّ جاه، شهرت، و ریاست‏(قسمتی از کتاب معراج السعاده)

و حقیقت «جاه»، تسخیر قلوب مردم و مالک شدن دلهاى ایشان است. همچنان که مالدارى، تسخیر «اعیان» و درهم و دینار و ضیاع و عقار و غلام و کنیز و امثال آنها است. و در وقتى که دلها مسخّر کسى مى‏گردند که اعتقاد صفت کمالى در حق آن کس نماید، خواه آن صفت کمال واقعى باشد چون: علم و عبادت و تقوى و زهد و شجاعت و سخاوت و امثال این‏ها. یا اینکه به اعتقاد مردم و خیال ایشان آن را کمال تصوّر نموده باشند چون: سلطنت و ولایت و منصب و ریاست و غنا و مال و حسن و جمال و امثال این‏ها.

پس هر شخصى که مردم او را متصف به صفتى دانند که به گمان ایشان از صفت کمال باشد به قدر آنچه آن صفت در دل ایشان قدر و عظمت داشته باشد دلهاى ایشان مسخّر او مى‏شود. و به آن قدر اطاعت و متابعت او مى‏کنند، زیرا: مردم پیوسته تابع گمان و اعتقاد خود هستند. پس به این سبب، چنانچه صاحب مال، مالک غلام و کنیز مى‏شود، صاحب جاه نیز مالک مردم آزاد مى ‏شود، چون: با تسخیر دلهاى ایشان، همه به منزله بندگان، مطیع فرمان آدمى مى‏باشند. بلکه اطاعت آزادگان تمام‏تر و بهتر است، زیرا که: اطاعت بندگان به قهر و غلبه، و اطاعت آزادگان به تسلیم و رضا است. و از این جهت است که: محبت جاه، بالاتر و بیشتر است از محبّت مال. علاوه بر این، از براى جاه، فوایدى دیگر هست که از براى مال نیست. چون به سبب جاه، شخصى عظیم گردد، و آوازه کمالات او منتشر شود، و مدح و ثناى او بر زبانها افتد، غالبا قدر مال در نظر او حقیر مى ‏گردد و مال را فداى جاه مى ‏کند، مگر مردى که بسیار لئیم الطّبع و خسیس النّفس باشد.

فصل: آیات و روایات وارده در مذمّت حبّ جاه و شهرت‏
بدان که: حبّ جاه و شهرت، از مهلکات عظیمه، و طالب آن، طالب آفات دنیویّه و اخرویّه است. و کسى که اسم او مشهور و آوازه او بلند شد، کم مى ‏شود که دنیا و آخرت او سالم بماند، مگر کسى را که خداوند عالم به حکمت کامله خود به جهت نشر احکام دین برگزیده باشد.

در شاهراه جاه و بزرگى خطر بسى‏ ست‏ آن به کزین «گریوه» سبکبار بگذرى‏

و از این جهت است که: اخبار و آیات در مذمّت آن بى‏شمار وارد گردیده. خداوند عالم- جلّ شأنه- مى‏ فرماید:
«تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَهُ نَجْعَلُها لِلَّذِینَ لا یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَ لا فَساداً». یعنى: «آن خانه آخرت را که وصف آن را شنیده‏اى قرار دادیم از براى آنان که نمى ‏خواهند در دنیا بزرگى و برترى را در زمین، و نه فساد و تباهکارى را». و دیگر مى ‏فرماید: «مَنْ کانَ یُرِیدُ الْحَیاهَ الدُّنْیا وَ زِینَتَها نُوَفِّ إِلَیْهِمْ أَعْمالَهُمْ فِیها وَ هُمْ فِیها لا یُبْخَسُونَ أُولئِکَ الَّذِینَ لَیْسَ لَهُمْ فِی الْآخِرَهِ إِلَّا النَّارُ». خلاصه معنى آنکه: «هر که بوده باشد که طالب باشد زندگانى دنیا را و آرایش و زینت آن را، که از آن جمله جاه ومنصب است، به ایشان مى ‏رسانیم در دنیا پاداش سعی هاى ایشان را. و ایشان‏اند که نیست در آخرت از براى ایشان مگر آتش». و از آفتاب فلک سرورى، و والى ولایت پیغمبرى مروى است که: «دوستى جاه و مال، نفاق را در دل مى ‏رویاند چنانکه آب، گیاه را مى ‏رویاند».

و نیز از آن سرور منقول است که: «دو گرگ درنده در جایگاه گوسفندان رها کرده باشند این قدر آن گوسفندان را فاسد نمى ‏کند که دوستى مال و جاه در دین مسلمان مى‏ کند». و نیز از آن جناب مروى است که: «بس است مرد را از بدى، اینکه انگشت‏نماى مردم باشد». از امام همام جعفر بن محمد الصادق- علیه السّلام- مروى است که: «زنهار، حذر کنید از این رؤسایى که ریاست مى‏کنند، به خدا قسم که آواز نعل در عقب کسى بلند نشد مگر اینکه هلاک شد و دیگران را هلاک ساخت». و هم از آن حضرت مروى است که: «ملعون است هر که قبول ریاست کند. و ملعون است کسى که آن را به خاطر گذراند». و فرمود: «آیا مرا چنان مى‏بینید که خوبان شما را از بدان شما نمى ‏شناسم و امتیاز نمى ‏دهم؟ بلى به خدا قسم که مى ‏شناسم، به درستى که: بدان شما کسانى هستند که دوست دارند در عقب ایشان کسى راه رود». و مجملا در این باب اخبار و آثار بسیار ورود یافته. و قطع نظر از آن، بر هر که فى الجمله از شعور، نصیبى داشته باشد ظاهر است که: امر ریاست و منصب، مورث بسى مفاسد عظیمه و منتج بسیارى از خسارتهاى دنیویّه و اخرویّه است. هر طالب منصب و جاهى بجز ابتلاى دنیا و آخرت خود را طالب نیست.

در چهى انداخت او خود را که من‏ در خور قعرش نمى ‏یابم رسن‏

آنچه منصب مى‏ کند با جاهلان‏
در فضیحت کى کند صد ارسلان‏

از زمان آدم تا این دم، اکثر عداوتها و مخالفتها با انبیا و اوصیا باعثى جز حبّ جاه‏ نداشته. نمرود مردود به همین جهت آتش براى سوختن إبراهیم خلیل برافروخت. و فرعون ملعون به این سبب خانمان سلطانى خود را سوخت. حب جاه است که شدّاد بد نهاد را به ساختن «إِرَمَ ذاتِ الْعِمادِ» وا داشت و لعن ابد و عذاب مخلّد بر او گماشت.

خانه دین سیّد آخر الزمان از آن خراب و ویران، و اهل بیت رسالت به این جهت پیوسته مضطرب و حیران، حقّ امیر مؤمنان از آن مغصوب، و خانواده خلافت إلهیّه به واسطه آن «منهوب».

یثرب به باد رفت به تعمیر ملک شام‏ بطحا خراب شد به تمنّاى ملک رى‏

و از جمله مفاسد این صفت خبیثه آنکه: هر کسى که بر دل او حب جاه و برترى مستولى شد همگى همت بر مراعات جانب خلق مقصور، و از ملاحظه رضاى خالق دور مى ‏گردد. پیوسته از روى ریا اعمال و افعال خود را در نظر مردمان جلوه مى ‏دهد. و همیشه منافقانه دوستى خود را با ایشان ظاهر مى ‏سازد. و روز و شب متوجّه اینکه چه کارى کند که منزلت او در نزد مشتى اراذل افزاید. و صبح و شام در فکر اینکه چه سخنى گوید که مرتبه او در پیش چندى او باش زیاد گردد. و دوروئى را شعار، و نفاق را شیوه خود مى ‏سازد. و به انواع معاصى و محرّمات مى ‏پردازد.

و به این سبب بود که اکابر علما، و اعاظم اتقیا، از جاه و ریاست گریزان بودند، چنان که آدمى از شیر درنده و مار گزنده مى ‏گریزد. تا اینکه بعضى از ایشان را کار به جایى رسید که در مجمعى که زیاده از سه نفر بود نمى ‏نشست. و دیگر مى ‏گریست از اینکه نام او به مسجد جامع رسیده است. و یکى از ایشان چنانچه جماعتى را مى ‏دید که در عقب او راه مى ‏روند مى ‏گفت: اى بیچارگان، چرا به دنبال من افتاده ‏اید؟ به خدا قسم اگر از اعمالى که من در خلوت مى ‏کنم آگاه شوید هیچ یک از شما به گرد من نخواهید گشت. و دیگرى مى‏ گفت:

ملالت گرفت از من ایام را
به کنج ادم برده آرام را

در خانه را چون سپهر بلند
زدم بر جهان قفل بر قفل بند

یکى مرده شخصم به مردى روان‏ نه از کاروانى نه از کاروان‏

ز مهر کسان روى بر تافتم‏
کس خویش را خویشتن یافتم‏

در خلق را گل بر اندوده‏ام‏
درین ره بدین صورت آسوده‏ام‏

چو در چاربالش ندیدم درنک‏
نشستم درین چاردیوار تنگ‏

فصل: جاه و ریاست بى‏ ضرر و ممدوح‏

بدان که:- همچنان که مذکور شد- اگر چه حب جاه و شهرت از مهلکات عظیمه است و لیکن نه چنین است که جمیع اقسام بدین مثابه باشند. و تفصیل این اجمال، آنکه:
چون دنیا مزرعه آخرت است و همچنان که از مال و منال دنیوى تحصیل توشه آخرت مى ‏توان نمود، همچنین فی الجمله جاهى نیز معین تحصیل کمالات اخرویه مى ‏توان شد، زیرا آدمى را در تعمیر خانه آخرت همچنان که فی الجمله مأکول و ملبوس و مسکن احتیاج است، همچنین ناچار است او را از خادمى که خدمت او کند. و رفیقى که اعانت او نماید. و صاحب تسلّطى که دفع ظلم اشرار از او کند.

پس اگر دوست داشته باشد که در نزد خادم و رفیق، یا سلطان و حاکم، بلکه سایر مردمان، قدر و منزلتى داشته باشد تا معین و یار او باشند در زندگانى و تحصیل سعادت جاودانى و از مفاسد جاه، چون: کبر و عجب و ظلم و تفاخر و نحو این‏ها اجتناب کند، محبت این قدر از جاه، موجب هلاکت نمى‏ گردد، بلکه شرعا محمود و از جمله اسباب آخرت است. و دوستى چنین شخصى این قدر از جاه را، نظیر آن است که: کسى دوست داشته باشد که در خانه او بیت الخلائى باشد تا قضاى حاجت او شود. و اگر احتیاج به آن نداشته باشد از بودن آن در خانه متنفّر باشد.

و اگر کسى محبّت جاه و شهرت داشته باشد نه به جهت تحصیل آخرت و لیکن مقصود از جاه، توسّل به لذّات دنیویّه و تمتّع از شهوات نفسانیّه نباشد به امرى خلاف شرع متوسّل نگردد، بلکه فی ذاته جاه و برترى و اشتهار و سرورى را دوست داشته باشد و طالب قدر و منزلت خود در دلهاى مردمان باشد، چنین شخصى اگر چه صاحب صفت مرجوحى است و لیکن مادامى که حب جاه، او را بر معصیتى واندارد فاسق و عاصى نخواهد بود.

و همچنین هرگاه کسى طلب قدر و منزلت در دلها کند به نشر صفتى از صفات کمالیه خود که به آن متصف باشد، یا به پوشیدن عیبى از عیوب خود که به آن مبتلا شده باشد، یا انکار معصیتى که از او سرزده باشد جایز است. بلکه پرده خود را دریدن و قبایح اعمال خود را فاش کردن، شرعا محرّم و مذموم، و کسى که مرتکب آن گردد در نزد عقل، معاقب و ملوم است.

هان، تا چنان گمان نکنى که حب جاه و بلندى و سرافرازى و ارجمندى نیست مگر از براى تحصیل کمالات اخرویه یا وصول به لذّات و شهوات دنیویّه، زیرا که: آن گمان، ناشى از غفلت از حقیقت انسان است. زیرا جزو اعظم انسان بلکه تمام حقیقت‏ آن روح ربانى است که از عالم امر به امر پروردگار نزول اجلال فرموده و سر مصاحبت به این بدن خاکى فرود آورده.

بالاى فلک ولایت اوست‏
هستى همه در حمایت اوست‏

و به این سبب، بالطبع مایل به صفات ربوبیت و کبریا، و طالب تفرّد در جمیع کمالات و «استعلا»، و خواهان قهر و غلبه و استیلا، و راغب به علم و قدرت و تجبّر و عزّت است.
پس محبت جاه و برترى به قدر امکان مقتضاى حقیقت انسان، و بالطّبع مجبول به آن است، اگر وسیله وصول به مطلب دیگر نسازد. و لیکن، ابلیس پر تلبیس چون به واسطه سرکشى از سجده پدر این نوع [بنى آدم‏]، از مرتبه ارجمند قرب، مهجور، و از عالم قدس و عزّت مردود گردید، در مقام عداوت و دشمنى فرزندان او برآمده، و حسد، او را بر آن داشت که انسان را از کمال حقیقى و بزرگى و جاه واقعى محروم سازد. پس غایت سعى خود را به کار برده و در مکر و حیله پاى خود را فشرده تا امر را بر اکثر آن بیچارگان مشتبه نموده و راه ایشان را زده و کمالات موهومه چند را در نظر ایشان جلوه داده و جاه و مناصب فانیه خسیسه چند را که عین خسران و وبال است در دل ایشان محبوب ساخته تا ایشان را نیز چون خود در وادى ضلالت و هلاکت افکنده و از مراتب ارجمند و منازل بلند و مشارکت ملأ اعلى و وصول به سلطنت کبرى محروم ساخته. زیرا شک نیست در اینکه: دو سه روز فانى فی الجمله تصرفى در خزف پاره چند از اموال این عاریت‏سرا با تسخیر قلوب عوامى چند از ابناى دنیا یا برترى یافتن بر ایشان به غلبه و استیلا در چند صباحى نه آدمى را کمال، و نه باعث کبریا و جلال است. و شیطان لعین آن را در نظر ایشان کمال و جلال نموده تا اینکه بالمره از باده غفلت بیهوش، و از یاد مناصب رفیعه و مراتب منیعه فراموش گردند. و خود را مشغول بازیچه دنیا نمودند و از اهل این آیه گردیدند که:«أُولئِکَ الَّذِینَ اشْتَرَوُا الْحَیاهَ الدُّنْیا بِالْآخِرَهِ فَلا یُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَ لا هُمْ یُنْصَرُونَ‏».
یعنى: «ایشان‏اند که خریدند زندگانى دنیا را به آخرت، پس عذاب ایشان هرگز تخفیف داده نخواهد شد».

روبه اندر حیله پاى خود فشرد
ریش خود بگرفت و آن خر را ببرد

مطرب آن خانقه کوتاه که تفت‏
دف زند که خر برفت و خر برفت‏

فصل: علاج علمى و عملى مرض حب جاه و ریاست‏
بدان که: آوازه شهرت و علاج آن چون معالجه سایر امراض نفسانیه مرکب است از علمى و عملى. اما معالجه علمى آن است که: اوّلا بدان که: استحقاق بزرگى و حکومت و فرمانفرمایى و سلطنت و اجلال و سرورى و علو و برترى، مختص ذات پاک مالک الملوک است که نقص و زوال را در ساحت جلال و کبریائیش راه نه، و هیچ پادشاه ذوى الاقتدار را از «اقتفاء» فرمانش مجال تمّرد نیست.

خیال نظر خالى از راه او
زگردندگى دور خرگاه او

نبارد هوا تا نگوید ببار
زمین ناورد تا نگوید بیار

که را زهره آنکه از بیم او
گشاید زبان جز به تسلیم او

واحدى از بندگان را در این صفت حقى و نصیبى نه، و بنده را جز ذلت و فروتنى، سزاوار و لایق نیست. آرى: کسى را که ابتداى او نطفه قذره و آخر او جیفه گندیده است با جاه و ریاست چکار، و او را با سرورى و برترى چه رجوع؟!

پادشاهى نیستت بر ریش خود پادشاهى چون کنى بر نیک و بد

بى ‏مراد تو شود ریشت سفید
شرم‏دار از ریش خود اى کج امید

پس تفکر کن که: نهایت فایده جاه و ریاست، و ثمره اقتدا و شهرت در صورتى که از همه آفات خالى باشد تا هنگام مردن است. و به واسطه مرگ، همه ریاستها زایل، و همه منصب‏ها منقطع مى ‏گردد. و خود ظاهر است که: جاه و ریاستى که در اندک زمانى به باد فنا رود عاقل به آن خرسند نمى ‏گردد.

ملک را تو ملک غرب و شرق گیر چون نمى‏ماند تو آن را برق گیر

مملکت کان مى ‏نماند جاودان‏
اى دلت خفته تو آن را خواب دان‏

پس اگر فی المثل، اسکندر زمان و پادشاه ملک جهان باشى از کران تا کران حکمت جارى، و به ایران و تران، امرت نافذ و سارى باشد، کلاه سروریت بر سپهر ساید و قبه خرگاهت با مهر و ماه برابرى نماید. کوکبه عزتت دیده کواکب افلاک را خیره سازد و «طنین طنطنه حشمتت در نه گنبد «سپهر دوار» پیچد. چون آفتاب حیاتت به مغرب‏ ممات رسد و خار نیستى به دامن هستیت در آویزد و برگ بقا از نخل عمرت به تندباد فنا فرو ریزد. منادى پروردگار نداى الرحیل در دهد. مسافر روح عزیزت بار سفر آخرت ببندد. و ناله حسرت از دل پر دردت برآید. و عرق سرد از جبینت فرو ریزد. و دل پر حسرتت همه علایق را ترک گوید خواهى نخواهى رشته الفت میان تو و فرزندانت گسیخته گردد. و تخت دولت به تخته تابوت مبدّل شود. بستر خاکت عوض جامه خواب مخمل گردد. و از ایوان زر اندودت به تنگناى لحد درآورند. و نیم خشتى به جاى بالش «زرتار» در زیر سرت نهند. آن همه جبروت و عظمت و جاه و حشمت چه فایده به حالت خواهد رسانید؟! مشهور است که: اسکندر ذو القرنین در هنگام رحیل، وصیت کرد تا دو دست او را از تابوت بیرون گذارند تا عالمیان بالعیان ببینند که با آن همه ملک و مال با دست تهى از کوچگاه دنیا به منزلگاه آخرت رفت.

منه دل بر جهان کاین یار ناکس‏
وفادارى نخواهد کرد با کس‏

چه بخشد مر تو را این سفله ایام‏ که از تو باز بستانند سرانجام‏

ببین قارون چه دید از گنج دنیا
نیرزد گنج دنیا رنج دنیا

بسا پیکر که گفتى آهنین‏اند
به صد خوارى کنون زیر زمین‏اند

گر اندام زمین را بازجوئى‏
همه اندام خوبان است گوئى‏

که مى‏داند که این دیر کهن سال‏ چو مدت دارد و چون بودش احوال‏

اگر با این کهن گرک خشن پوست‏ به صد سوگند چون یوسف شوى دوست‏

لباست را چنان بر گاو بندد
که گرید چشمى و چشمیت خندد

روزى هارون الرشید بهلول عاقل دیوانه‏ نما را در رهگذرى دید که بر اسب نى سوار شده و با کودکان بازى مى‏کرد. هارون پیش رفته سلام کرد و التماس پندى نمود. بهلول گفت: «ایّها الامیر هذه قصورهم و هذه قبورهم». یعنى: ملاحظه قصرها و عمارتهاى پادشاهان گذشته و دیدن قبرهاى ایشان تو را پندى است کافى، در آنها نظر کن و عبرت گیر که ایشان هم از ابناى جنس تو بوده‏اند و عمرى در این قصرها بساط عیش و عشرت گسترده اکنون در این گورهاى پر مار و مور خفته و خاک حسرت و ندامت بر سرکرده‏اند، فرداست که بر تو نیز این ماجرا خواهد رفت.

اینکه در شهنامه‏ ها آورده ‏اند
رستم و روئینه تن اسفندیار

تا بدانند این خداوندان ملک‏
کز پس خلق است دنیا یادگار

این همه رفتند ما اى «شوخ چشم»
هیچ نگرفتیم از ایشان اعتبار

دیر و زود این شخص و شکل نازنین‏
خاک خواهد بودن و خاکش غبار

گل بخواهد چید بى ‏شک باغبان‏
ور نچیند خود فرو ریزد ز باد

اى که دستت مى ‏رسد کارى بکن‏
پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار

 

پس اى جان برادر! ساعتى در پیش آمد احوال خود تأمّلى کن و زمانى بر احوال گذشتگان نظرى افکن. از عینک دورنماى هر استخوان پژمرده، پیش آمد احوال خود توانى دید. و انگشت بر لب هر کله پوسیده زنى سرنوشت خود را خواهى شنید. فرض کن که: همه عالم سر بر خط فرمان تو نهاده و دست اطاعت و فرمانبرى به تو داده، تأمّل کن که بعد از چند سال، دیگر نه از تو اثرى خواهد بود و نه از ایشان خبرى، و حال تو چون حال کسانى خواهد بود که پنجاه سال پیش از این بودند.

امرا و وزرا بر در ایشان صف اطاعت زده، و رعایا و زیردستان سر بر خط فرمان ایشان نهاده بودند، و حال، اصلا از ایشان نشانى نیست. و تو از ایشان جز حکایت نمى‏شنوى. پس چنان تصوّر کن که پنجاه سال دیگر از زمان تو گذشت حال تو نیز چون حال ایشان خواهد بود و آیندگان حکایات تو را خواهند گفت و شنود. تا چشم برهم زنى این پنجاه سال رفته و ایام تو سرآمده و نام و نشانت از صفحه روزگار برافتاده.

دریغا که بى ‏ما بسى روزگار
بروید گل و بشکفد نوبهار

بسى تیر و دى ماه و اردیبهشت‏
بیاید که ما خاک باشیم و خشت‏

تفرّج کنان بر هوا و هوس‏
گذشتیم بر خاک بسیار کس‏

کسانیکه از ما به غیب اندرند
بیایند و بر خاک ما بگذرند

چرا دل بر این کاروانگه نهیم‏
که یاران برفتند و ما بر رهیم‏

پس از ما همى گل دهد بوستان‏
نشینند با همدگر دوستان‏

بساطى چه باید بر آراستن‏
کز و ناگزیر است برخاستن‏

و چون از تفکر احوال آینده صاحبان جاه و منصب پرداختى لحظه‏اى تأمّل کن در گرفتارى آنها در عین عزّت، و به غم و غصه ایشان در حال ریاست نظر نماى و ببین که:
ارباب جاه و اقتدار در اغلب اوقات خالى از همىّ و غمى نیستند، دایم هدف تیر آزار معاندان، و از ذلّت و عزل خود هراسان. بلکه پر ظاهر است که: عیش و فراغت و خوشدلى و استراحت، با مشغله و دردسر ریاست جمع نمى‏شود. صاحب منصب بیچاره هر لحظه دامن خاطرش در چنگ فکر باطلى، و هر ساعتى گریبان حواسش گرفتار پنجه‏ امر مشکلى. هر دمى با دشمنى در «جوال»، و هر نفسى از زخم ناکسى سینه او از غصه مالامال. گاهى در فکر مواجب نوکر و غلام، و زمانى در پختن سوداهاى خام روزگارش به تملق و خوش‏آمد گویى بى ‏سر پایان به سر مى ‏رسد. و عمرش به نفاق با این و آن به انجام مى ‏آید. نه او را در شب خواب، و نه در روز، عیش و استراحت.

اگر دو گاو به دست آورى و مزرعه‏ اى‏
یکى امیر و یکى را وزیر نام کنى‏

بدان قدر چو کفاف معاش تو نشود
روى و نان جوى از یهود وام کنى‏

هزار بار از آن بهتر پى خدمت‏
کمر ببندى و بر ناکسى سلام کنى‏

و خود این معنى ظاهر و روشن است که: کسى را که روزگار به این نحو باید گذشت چه گل شادمانى از شاخسار زندگانى تواند چید؟! و چه میوه عیش و طرب از درخت جاه و منصب تواند چشید؟! آرى: چنان که من مى‏دانم او هر نفس عشرتش با چندین غبار کدورت برانگیخته، و هر قهقهه خنده‏اش با هاى ‏هاى گریه آمیخته. اى جان من! خود بگوى که با این همه پاس منصب داشتن، خواب راحت چون میسّر شود؟ و انصاف بده با این همه بر سر جاه و دولت لرزیدن، قرار و آرام چگونه دست دهد؟ خود مکرّر از کسانى که در نهایت مرتبه بزرگى و جاه بوده‏اند و بر دیگران به آن رشک مى‏برده‏اند که به یک لقمه نان جوى و جامه کهنه یا نوى و کلبه فقیرانه و عیش درویشانه حسرت مى ‏برده ‏اند و از تمناى او آه سرد از دل پر درد مى ‏کشیده ‏اند دیده و شنیده ‏ام.
آرى:

دو قرص نان، اگر از گندم است یا از جو
دوتاى جامه، گراز کهنه است یا از نو

چهار گوشه دیوار خود به خاطر جمع‏
که کس نگوید از اینجاى خیز و آنجا رو

هزار بار نکوتر به نزد دانایان‏
ز فرّ مملکت کیقباد و کیخسرو

القصّه، تا مهم منصب برقرار است، به این همه محنت و بلا گرفتار است، و چون اوضاع روزگارش منقلب گردید و دست حادثات زمانه از سریر دولتش فرو کشید چه ناخوشی ها که از ابناى زمان نمى ‏بیند! و چه گلهاى مکافات که از خارستان اعمال خود نمى‏ چیند! به جهت دو دینار حرامى که در ایّام منصب گرفته با فرومایه دست و گریبان مى‏ شود. و زمانى به پاداش رنجانیدن بیچاره‏اى دل سیاهش به خار دشنام اراذل و اوباش،مجروح مى‏ گردد. و نقد و جنس به سالها اندوخته‏اش در دو سه روز به تاراج حادثات مى ‏رود. و خانه و املاک از مال حرام پرداخته ‏اش در اندک وقتى به دیگران منتقل مى ‏شود.

آنچه دیدى برقرار خود نماند
و انچه بینى هم نماند برقرار

مجملا طالب جاه و جلال و شیفته مناصب سریع الزوال را در هیچ حالى از احوال، آسایشى نیست، زیرا تا به مطلب نرسیده و هنوز پاى به مسند منصب ننهاده چه جانها که در طلبش مى‏ کند. و چه رنجها که در جستجویش مى ‏برد. و چون مقصود به حصول پیوست و در پیشگاه جاه و منصب نشست، روز و شب به دردسرهاى جانکاه درکار، و صبح و شام در چهار موجه شغل هاى بى ‏حاصل، مضطرب و بى ‏قرار. دل ویرانش هر لحظه در کشاکش آزارى، و خاطر پریشانش هر دم در زیر بارى. هر صداى حلقه که به گوشش مى ‏رسد هوش از سرش مى ‏باید. و از شنیدن آواز پاى هر چوبدار بى ‏اعتبارى دل در برش مى ‏تپد.

و چون قلم معزولى بر رقم منصبش کشیده شد و هاى و هوى جلال و عزّتش فرو نشست به مرگ خود راضى، و ملازم خانه ملاّ و قاضى مى‏گردد. و تا زنده است به این جان کندن، و چون دست و پایش به رسن اجل بسته شد اوّل حساب و ابتداى سؤال و جواب است. نمى‏دانم این بیچاره، از غم و محنت، کى آسوده خواهد گردید. و سر شوریده‏اش چه وقت به بالین استراحت خواهد رسید؟! زنده است ولى ز زندگانیش مپرس.و این همه مفاسد از محبّت جاه و منصب حاصل است. آرى:

جان که از دنباله زاغان رود
زاغ، او را سوى گورستان برد

هین مدو اندر پى نفس چو زاغ‏
گو به گورستان برد نه سوى باغ‏

گر روى رو در پى عنقاى‏ دل‏
سوى قاف‏ و مسجد اقصاى دل‏

و بعد از این همه، تأمّل کن در آنچه به سبب جاه و منصب چند روزه دنیاى فانى از آن محروم مى‏مانى از سعادت ابدى و پادشاهى سرمدى و نعمتهایى که هیچ گوشى نشنیده و هیچ چشمى ندیده و به هیچ خاطرى خطور نکرده.

سلیمان ابن داود- علیهما السّلام- که پیغمبر جلیل الشّأن و از معصیت و گناه معصوم بود و ذرّه‏اى از فرمان الهى تجاوز نکرد و طرفه العینى غبار معصیت به خاطر مبارکش ننشست و با وجود سلطنت کذایى، از رنج دست خویش معاش خود را گذرانید و کام خود را به لذّات دنیا نیالود، با وجود این، در اخبار رسیده است که: پانصد سال آن عالم‏ که هر روزى از آن مقابل هزار سال این دنیا است بعد از سایر پیغمبران قدم در بهشت خواهد گذاشت. پس چگونه خواهد بود حال کسانى که مایه جاه و منصبشان عصیان پروردگار، و ثمره ریاستشان آزردن دلهاى بندگان آفریدگار است؟!

پس، زهى احمق و نادان کسى که به جهت ریاست و همیّه دو سه روزه دنیاى ناپایدار و دولت این خسیسه سراى ناهنجار و سست، از سلطنت عظمى و دولت کبرى دست برداشته، نفس قدسیّه خود را که زاده عالم قدس و پرورده دایه انس عزیز مصر و یوسف کنعان و سعادت است در چاه ظلمانى هوا و هوس، خاک نشین سازد. و او را در زندان الم به صد هزار غصه و غم مبتلا سازد. آرى: از حقیقت خود غافلى و به مرتبه خود جاهل.

مانده تو محبوس در این قعر چاه
‏ و اندرون تو سلیمان با سپاه‏

گر نیایى از پى شکر و گله‏
در زمین و چرخ افتد زلزله‏

هر دمت صد نامه صد پیک از خدا
یا رب از تو شصت لبیک از خدا

زنهار، زنهار، چنین عزیزى را به بازیچه ذلیل مکن.
و چنین یوسفى را به هرزه در زندان میفکن.

تیر را مشکن که این تیر شهى ‏ست
‏ نیست پرتاب و ز شستت آگهى ‏ست‏

بوسه ده بر تیر پیش شاه بر
تیر خون آلود از خون تو تر

دریغ، اگر دیده هوشت بینا بودى غفلت از پیشت برداشته شدى، به حقیقت خود آگاه گشتى و مرغ روح خود را شناختى. در گرفتارى او چه ناله ‏هاى زار که از افکار برآوردى. و در ماتم او چه اشکهاى حسرت از دیده بازدیدى. آستین بر کون و مکان افشاندى، و گریبان خود چاک زدى. و با من دست به دست دادى، و در کنج حسرت با هم مى ‏نشستیم و به این ترانه دردناک، آواز به آواز هم مى‏ دادیم:

کاى دریغا مرغ خوش آواز من‏
اى دریغا همدم و هم‏راز من‏

اى دریغا مرغ خوش الحان من
راح روح و روضه رضوان من‏

اى دریغا مرغ گریزان یافتم‏
زود روى از روى او بر تافتم‏

اى دریغا نور ظلمت سوز من‏
اى دریغا صبح روز افروز من‏

اى دریغا مرغ خوش پرواز من‏
زانتها پریده تا آغاز من‏

طوطى من مرغ زیرک ساز من‏
ترجمان فکرت و اسرار من‏

طوطئى کاید ز وحى آواز او
پیش از آغاز وجود آغاز او

اى دریغا اى دریغا اى دریغ‏
کاین چنین ماهى نهان شد زیر میغ‏

حکایت شاهزاده ‏اى که مى‏ خواست داماد شود

چه شبیه است احوال این گروه، به حال آن پادشاه زاده ‏اى که پدر خواست او را داماد کند، عروسى زیبا چهره‏اى از دودمان اعاظم به «حباله» نکاحش در آورد. چون تهیه اسباب عروس سرانجام شد خاص و عام را به دربار سلطنت «صلا» زدند. و در احسان و انعام بر روى عالمیان گشودند. و بزرگ و کوچک، صف در صف زدند.

«وضیع» و شریف در عیش و عشرت نشستند. شهر و بازار را آئین بستند. و در و دیوار را چراغان کردند. و آن عروس خورشید سیما را به صد آراستگى به حجله خاص آوردند.
و کس به طلب داماد فرستادند از قضا داماد آن شب شراب بسیارى خورده چراغ عقل و هوشش مرده بود. در عالم مستى تنها از آن جمع بیرون رفته گذارش به گورستان مجوس افتاد، قانون مجوسان آن بود که مردگان خود را در دخمه نهادندى و چراغى در پیش او گذاردندى. شاه‏زاده با لباس سلطنت به در دخمه رسیده روشنى چراغى دید در عالم مستى آن دخمه را حجله عروس تصوّر کرده به اندرون رفت. اتّفاقا پیر زالى مجوسى در آن نزدیکى بود و هنوز جسدش از هم نپاشیده بود و آن پیره زال را در آن دخمه نهاده بودند. شاهزاده آن را عروس گمان کرده بلا تأمّل او را در آغوش کشید و به رغبت تمام لب بر لبش نهاد. و در آن وقت بدن او از هم متلاشى شده چرک و خونى که در اندرون او مانده بود ظاهر شد. شاهزاده آن را عنبر و گلاب تصوّر کرده سر و صورت خود را به آن مى ‏آلود. و زمانى گونه خود را بر روى آن پیرزال مى ‏نهاد. و تمام آن شب را به عیش چنین بسر برد. أمرا و بزرگان و «حاجبان»، در طلبش به هر سو مى ‏شتافتند چون صبح روشن شد و از نسیم صبا از مستى به هوش آمد خود را در چنان مقامى باگنده پیرى هم آغوش یافت و لباسهاى فاخره خود را به چرک و خون آلوده دید از غایت نفرت نزدیک به هلاکت رسیده و از شدّت خجلت راضى بود که به زمین فرو رود. در این اندیشه بود که مبادا کسى بر حال او مطّلع شود که ناگاه پدر او با أمراء و وزرا در رسیدند و او را در آن حال قبیح دیدند.

معالجه عملى حبّ جاه‏

و امّا معالجه عملى حبّ جاه، آن است که: گمنامى و گوشه نشینى را اختیار کنى و ازمواضعى که در آنجا مشهور هستى، و أهالى آن در صدد احترام تو هستند مسافرت و هجرت کنى و به مواضعى که در آنجا گمنام باشى مسکن نمایى. و مجرّد گوشه نشینى در خانه خود در آن شهرى که مشهورى فایده نمى ‏بخشد، بلکه غالب آن است که: قبول عامه و حصول جاه از آن بیشتر حاصل شود. پس بسا کسان که در شهر خود در خانه نشسته و در، بر روى خود بسته و از مردم کناره کرده و به این سبب میل دلها به ایشان بیشتر و آن بیچاره این عمل را وسیله تحصیل جاه قرار داده و چنین مى‏داند که ترک دنیا کرده! هیهات، هیهات، فریب شیطان را خورده. نظر به قلب خود افکند که اگر اعتقاد مردم از او زایل شود و در مقام مذمّت و بدگویى برآیند چگونه دل او متألّم مى‏گردد. و نفس او مضطرب مى‏شود. و در صدد چاره جویى او برمى ‏آید، بداند که:حبّ جاه او را برگوشه نشینى واداشته.

و عمده در علاج این صفت، قطع طمع کردن است از مردم. و این حاصل نمى ‏شود مگر به قناعت، زیرا هر که قناعت را پیشه خود کرد از مردم مستغنى مى ‏شود. و چون از ایشان مستغنى شد دل او از ایشان فارغ مى‏گردد. و ردّ و قبول مردم در نظر او یکسان مى ‏نماید. بلکه هر که از اهل معرفت باشد و او را طمعى به کسى نباشد مردم در نظر او چون چهار پایان مى ‏نمایند.

و از جمله معالجات عملیّه حبّ جاه آنکه: از چیزى که باعث زیادتى حبّ جاه و حرمت تو باشد احتراز کنى. و أمورى را که موجب سقوط وقع تو باشد مرتکب گردى، مادامى که منجر به خلاف شرعى نشود. و بسیار در أخبار و آثارى که در مذمّت جاه رسیده تتبّع نمایى. و فواید ضدّ آن را که گمنامى و «خمول» است به نظر در آورى.

فصل: شرافت گمنامى و بى ‏اعتبارى‏

بدان که: ضدّ حبّ جاه و شهرت- چنان که اشاره به آن شد- محبّت گمنامى و بى‏اعتبارى خود در نظر مردم است. و آن شعبه‏اى است از زهد. و از جمله صفات حسنه مؤمنین و خصال پسندیده مقرّبین است.

از حضرت رسول- صلّى اللّه علیه و آله- مروى است که فرمودند: «به درستى که خدا دوست دارد پرهیزکاران گمنام پوشیده و پنهان را، که چون غایب شوند کسى جستجوى ایشان نکند. و هرگاه حاضر شوند کسى ایشان را نشناسد. دلهایشان چراغهاى هدایت، که باعث نجات دیگران از ظلمت مى ‏شود».

و فرمودند: «بسا صاحب دو جامه کهنه که کسى اعتنایى به او نمى‏کند که اگر خدا را قسم دهد قسم او را ردّ نمى‏کند. و چون گوید: خدایا مرا بهشت عطا کن به او عطا مى ‏فرماید، و لیکن از دنیا هیچ چیز به او ندهد». و نیز از آن سرور مروى است که: «اهل بهشت کسانى هستند ژولیده مو و غبار آلوده، که بجز دو جامه کهنه ندارند. و کسى اعتنا به ایشان نمى‏کند. اگر در در خانه أمرا إذن دخول طلبند اذن نمى ‏یابند. و چون از براى خود زنى خطبه کنند کسى قبول نکند و خطبه ایشان را اجابت ننماید. و چون سخن گویند به سخن ایشان گوش ندارند.

خواهشهاى ایشان در سینه‏ هایشان مانده و حاجتهایشان برنیامده. اگر نور ایشان را در میان اهل قیامت قسمت کنى همه را فرو گیرد».

تهى‏ دست مردان پر حوصله
بیابان نوردان بى‏ قافله‏

کشیده قلم بر سر نام خویش‏
نهاده قدم بر سر کام خویش‏

به سر وقتشان خلق کى ره برند
که چون «آب حیوان» به ظلمت درند

و نیز فرمودند که: «خداى- تعالى- مى ‏فرماید: پر نفع‏ترین دوستان من، بنده مؤمنى است خفیف المئونه، که از نماز خود لذّت یابد. و عبادت پروردگار خود را نیکو به جا آورد. و در پنهان و آشکار خدا را عبادت کند. و اسم او در میان مردمان گم باشد.

و انگشت‏نماى ایشان نباشد، و بر این صبر کند. مرگ به او روى آورد در حالتى که میراث او اندک باشد، و گریه کنندگان بر او کم باشند». در بعضى اخبار وارد شده است که: «پروردگار عالم در مقام منّت بر بعضى از بندگان خود مى‏ فرماید که: آیا انعام بر تو نکردم؟ آیا تو را از مردم پوشیده نداشتم؟ آیا نام تو را از میان مردم کم نکردم؟».بلى: چه نعمتى از این بالاتر که کسى خداى خود را بشناسد و به قلیلى از دنیا قناعت کند. نه کسى را شناسد و نه کسى او را. چون شب در آید بعد از اداى واجب خود به أمن و استراحت بخوابد. و چون روز داخل شود بعد از گزاردن حقّ پروردگار، به خاطر جمع به شغل خود پردازد.

مگو جاهى از سلطنت بیش نیست
‏ که ایمن تر از ملک درویش نیست‏

گدا را چو حاصل شود نان شام‏
چنان خوش بخسبد که سلطان شام‏

و از این جهت بود که اکابر دین، و سلف صالحین، کنج تنهایى را برگزیده و در آمد و شد خلق را بر روى خود بسته و روى همّت به طلب پادشاهى کشور قناعت آورده بزرگى و شکوه ارباب منصب و جاه در نظرشان چون کاه، و تخت و تاج صاحبان سریر در نزد ایشان حکم گیاهى داشت. و زبان حالشان به این مقال گویا:

ملک دنیا تن‏پرستان را حلال‏
ما غلام ملک عشق بى زوال‏

احمقان سرور شدستند و ز بیم‏
عاقلان سرها کشیده برگلیم‏

 

حکایت فرزند گمنام هارون الرّشید

آورده ‏اند که: هارون الرّشید را که پادشاه روى زمین بود پسرى بود که گوهر پاک از صلب آن ناپاک چون مروارید از دریاى تلخ و شور ظاهر گشته و آستین بى ‏نیازى بر ملک و مال افشانده و پشت‏پاى بر تخت و تاج زده و جامه کرباس کهنه پوشیدى و به قرص نان جوى روزه خود را گشودى. روزى پدرش در مقامى نشسته بود وزرا و اکابر و اعیان در خدمت، کمر بندگى بسته، و هر یک در مقام خود نشسته بودند که آن پسر با جامه کهنه و وضع خفیف از آن موضع گذر نمود. جمعى از حضار با هم گفتند: که این پسر، سر امیر را در میان پادشاهان به ننگ فرو برده، مى‏باید امیر او را از این وضع ناپسند منع نماید.

این گفت و شنود به گوش هارون رسید، پسر را طلبید و از روى مهربانى زبان به نصیحت او گشود. آن جوان گفت: اى پدر! عزّت دنیا را دیدم و شیرینى دنیا را چشیدم، توقّع من آن است که: مرا به حال خود گذارى که به کار خود پردازم و توشه راه آخرت را سازم. مرا با دنیاى فانى چکار و از درخت دولت و پادشاهى مرا چه ثمر. هارون قبول نکرد و اشاره به وزیر خود کرد تا فرمان ایالت مصر و حدود آن را به نام نامى او نویسد.

پسر گفت: اى پدر! دست از من بدار و إلاّ ترک شهر و دیار کنم. هارون گفت: اى فرزند! مرا طاقت فراق تو نیست، اگر تو ترک وطن گویى، مرا روزگار بى ‏تو چگونه خواهد گذشت؟! گفت: اى پدر! ترا فرزندان دیگر هست که دل خود را به ایشان شاد کنى و اگر من ترک خداوند خود گویم کسى مرا جاى او نتواند بود، که او را بدلى نیست.

آخر الأمر پس دید که: پدر دست از او بر نمى ‏دارد نیمه شبى خدم و حشم را غافل کرده از دار الخلافه فرار، تا بصره هیچ جا قرار نگرفت. و بجز قرآنى از مال دنیا هیچ نداشت. و در بصره مزدورى کردى و در ایّام هفته بجز روز شنبه کار نکردى. یک درهم و «دانگ» أجرت گرفتى و در ایّام هفته بدان معاش نمودى.

أبو عامر بصرى گوید: دیوار باغ من أفتاده بود، به طلب مزدورى که گل کارى کند، از خانه بیرون آمدم، جوان زیبارویى را دیدم که آثار بزرگى از او ظاهر، و بیل و زنبیلى در پیش خود نهاده، تلاوت قرآن مى ‏کند. گفتم: اى پسر! مزدورى مى ‏کنى؟ گفت: چرا نکنم که از براى کارکردن آفریده شده‏ ام. بگو مرا چه کار خواهى فرمود؟ گفتم:

گل کارى. گفت: به این شرط مى ‏آیم که یک درهم و دانگى به من أجرت دهى، و وقت نماز رخصت فرمایى. قبول کردم و وى را بر سر کار آوردم. چو شام آمد، دیدم کار ده مرد کرده بود و دو درهم از کیسه بیرون آوردم که به وى دهم قبول نکرد و همان یک درهم و دانگ را گرفته و رفت.

روزى دیگر، باز به طلب او به بازار رفتم او را نیافتم احوال پرسیدم گفتند: غیر شنبه کار نمى ‏کند. کار خود را به تعویق انداختم تا شنبه شد. چون روز شنبه به بازار آمدم، همچنان وى را مشغول قرآن خواندن دیدم، سلام کردم، و او را به مزدورى خواستم او را برداشته به سر کار آوردم و خود رفته از دور ملاحظه کردم، گویا از عالم غیب او را کمک مى ‏کردند. چون شب شد، خواستم وى را سه درهم دهم، قبول نکرد و همان یک درهم و دانگ را گرفته و رفت.

شنبه سوم، باز به طلب او به بازار رفتم او را نیافتم از احوال او پرسیدم؟ گفتند:

سه روز است که در خرابه‏اى بیمار افتاده. شخصى را التماس کردم مرا نزد او برد. چون رفتم دیدم در خرابه بى ‏درى بى ‏هوش افتاده و نیم‏خشتى در زیر سر نهاده، سلام کردم چون در حالت احتضار بود التفاتى نکرد. بار دیگر سلام کردم مرا شناخت سر او را بر دامن گرفتم مرا از آن منع کرد و گفت: بگذار این سر را بجز از خاک سزاوار نیست. سر او را بر زمین گذاردم دیدم اشعارى چند به عربى مى‏ خواند. گفتم تورا وصیتى هست؟

گفت: وصیت من به تو آن است که: چون وفات کنم روى مرا بر خاک گذارى و بگویى پروردگارا! این بنده ذلیل تو است که از دنیا و مال و منصب آن گریخته و رو به درگاه تو آورده است که شاید او را قبول کنى. پس به فضل و رحمت خود او را قبول کن و از تقصیرات او درگذر. و چون مرا دفن کنى جامه و زنبیل مرا به قبر کن ده. و این قرآن و انگشتر مرا به هارون الرّشید رسان و به او بگو: این أمانتى است از جوانى غریب. و این پیغام را از من به وى گوى: «لا تموتنّ على غفلتک». یعنى: «زنهار به این غفلتى که دارى نمیرى». این گفت و جان به جان آفرین سپرد.

جهان اى برادر نماند به کس‏
دل اندر جهان آفرین بند و بس‏

چو آهنگ رفتن کند جان پاک‏
چه بر تخت مردن چه بر روى خاک‏

بلى چون رفتنى شد زین گذرگاه‏
زخارا به بریدن یا ز خرگاه‏

معراج السعاده//ملا احمد نراقی

بازدید: ۱۸۴

حتما ببینید

آفات زبان (فصل یازدهم) فرو رفتن در باطل-تعریف فرو رفتن در باطل-اقسام فرو رفتن در باطل

فصل یازدهم : فرو رفتن در باطل بزرگ ترین مردم از جهت گناه در روز …

یک نظر

  1. ای کاش مسوولین اینها را می خواندندو به آن اعتقاد داشتند. ایکاش مردماین مطالب ا کتابهای عرفانی را بخواند. ایکاش …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code