خانه / شخصیت های ومکانهای قرآنی وتاریخی وبعضی از تعابیر / زندگینامه وشرح حال عمرو بن عاص به قلم ابن ابی الحدید(شرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید)

زندگینامه وشرح حال عمرو بن عاص به قلم ابن ابی الحدید(شرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید)

نسبت عمرو بن عاص و برخى از اخبار او

ما اینک اندکى درباره نسب عمروعاص و اخبار او تا هنگام وفاتش به خواست خداوند بیان مى کنیم :
او عمرو بن وائل بن هاشم بن سعید بن سهم بن عمرو بن هصیص بن کعب بن لوى بن غالب فهر بن نضر است . کنیه اش ابوعبدالله و گفته اند ابومحمد است ، پدرش عاص بن وائل یکى از کسانى است که پیامبر صلى الله علیه و آله را استهزاء و آشکارا با آن حضرت دشمنى مى کرده و ایشان را آزار مى داده است ، و در مورد او و دوستانش این آیه نازل شده است که(ما مسخره کنندگان را از تو کفایت مى کنیم .)

عاص بن وائل در اسلام ملقب به ابتر است ، زیرا به قریش گفته بود بزودى این شخص بى دنباله و دم بریده (یعنى پیامبر صلى الله علیه و آله ) خواهد مرد و نامش محو خواهد شد. زیرا پیامبر صلى الله علیه و آله داراى پسرى نبود که از او اعقابى بماند و خداوند متعال این آیه سوره کوثر را نازل فرمود : (همانا دشمن تو دم بریده است .)

عمرو یکى از کسانى است که پیامبر صلى الله علیه و آله را در مکه آزار و دشنام مى داد و در راه آن حضرت سنگ مى انداخت . زیرا پیامبر صلى الله علیه و آله شبها از خانه خود بیرون مى آمد و بر کعبه طواف مى فرمود و عمرو در مسیر ایشان سنگ مى ریخت تا پایش ‍ به آن گیر کند و بر زمین بیفتد. عمرو همچنین یکى از کسانى است که چون زینب دختر پیامبر صلى الله علیه و آله براى هجرت از مکه به مدینه بیرون آمد او را تعقیب کردند و ترساندند و با ته نیزه ها به هودج و کجاوه او کوبیدند و زینب از بیم ، کودک خود را که از شوهرش ابوالعاص بن ربیع سقط کرد. چون این خبر به پیامبر صلى الله علیه و آله رسید سخت افسرده و اندوهگین شد و آن گروه را لعن و نفرین فرمود. این موضوع را واقدى روایت کرده است .

همچنین واقدى و محدثان و مورخان دیگر روایت کرده اند که عمروعاص پیامبر صلى الله علیه و آله را بسیار هجو مى گفت و آن ترانه ها را به کودکان مکه مى آموخت و آنان هر گاه رسول خدا از کنارشان مى گذشت بر روى او فریاد مى کشیدند و با صداى بلند آن ترانه هاى هجویه را مى خواندند. پیامبر صلى الله علیه و آله در حالى که در (حجر اسماعیل ) نماز مى گزارد و عرضه داشت : (پروردگارا! عمرو بن عاص مرا هجو گفته است ، من شاعر نیستم ، او را به شمار هجوهایى که براى من سروده است لعنت فرماى .)

مورخان و اهل حدیث روایت کرده اند که نصر بن حارث و عقبه بن ابى معیط و عمرو بن عاص ، شکمبه و احشاى شترى را که کشته بودند برداشتند و آوردند و روى سر پیامبر (ص ) که کنار کعبه در حال سجده بود نهادند و آن کثافات بر سر پیامبر مى ریخت و آن حضرت همچنان در حال سجده صبر کرد و سر برنداشت و گریست و بر آنان نفرین فرمود. دخترش فاطمه علیه السلام در حالى که مى گریست آمد و آن کثافت را برداشت و دور افکند و گریان بالاى سر پدر ایستاد. پیامبر (ص ) خود را بلند کرد و سه بار عرضه داشت : (پروردگارا! خود سزاى قریش را بده .) سپس صداى خود را بلند کرد و سه بار عرضه داشت : (من ستمدیده ام ، انتقام مرا بگیر)  و سپس برخاست و به خانه خویش رفت و این دو ماه پس از مرگ عمویش ابوطالب بود.

و به سبب شدت دشمنى عمرو بن عاص با رسول خدا صلى الله علیه و آله اهل مکه را پیش نجاشى فرستادند تا او را از گرایش به اسلام باز دارد و مهاجرانى را که به حبشه هجرت کرده اند از سرزمین خود بیرون کند و در صورتى که بتواند، جعفر بن ابى طالب را بکشد. از جمله کارهاى عمروعاص در مورد جعفر مطالبى است که در کتابهاى سیره آمده است و بزودى برخى از آنرا نقل مى کنیم .
اما در مورد نابغه : زمخشرى در کتاب ربیع الابرار چنین آورده است که نابغه مادر عمروعاص کنیزى بود متعلق به مردى از قبیله عنزه که در جنگ اسیر شد. عبدالله بن جدعان تیمى آن کنیز را خرید، او روسپى بود.

عبدالله بن جدعان بعد او را آزاد ساخت . قضا را در یک ماه ابولهب بن عبدالمطلب و امیه بن خلف جمحى و هشام بن مغیره مخزومى و ابوسفیان بن حرب و عاص بن وائل سهمى بر او افتادند و از او کام گرفتند و او عمرو را زایید و همه آنان مدعى او شدند. سرانجام خود نابغه را حکم قرار دادند و او گفت : پسرم از عاص بن وائل است و این به آن سبب بود که عاص بن وائل بر آن روسپى اموال بیشترى مى بخشید. گویند عمرو به ابوسفیان شبیه تر بوده و در همین مورد حارث بن عبدالمطلب  خطاب به عمرو بن عاص چنین سروده است :(پدر تو ابوسفیان است و در این شک نیست که میان ما آثار و شمایل تو را آشکار ساخته است .)

ابوعمر بن عبدالبر صاحب کتاب الاستیعاب مى گوید :  نام مادر عمرو، سلمى و لقب او نابغه و دختر حرمله از طایفه بنى جلان بن عنزه بن اسد بن ربیعه بن نزار است . او به اسیرى افتاد و پس از آنکه میان گروهى از قریش دست به دست شد در اختیار عاص بن وائل قرار گرفت و عمرو را براى او آورد.

ابن عبدالبر مى گوید : براى مردى هزار درهم جایزه قرار دادند که از عمرو بن عاص در حالى که بر منبر باشد بپرسد مادرش کیست . آن مرد پرسید. گفت : مادرم سلمى دختر حرمله و ملقب به نابغه و از طایفه بنى عنزه و از خاندان جلان است ، به دست اعراب اسیر و در بازار عکاظ فروخته شد. فاکه بن مغیره او را خرید سپس عبدالله بن جدعان او را از وى خریدارى کرد و سرانجام در اختیار عاص بن وائل قرار گرفت و من با نجابت متولد شدم ، اینک اگر براى تو جایزه اى قرار داده اند آنرا بگیر.

مبرد در کتاب الکامل گفته است :  نام مادر عمرو لیلى بوده و این خبر را هم نقل کرده و گفته است : مادرش زنى پسندیده نبوده است . مبرد همچنین مى گوید : منذر بن جارود یک بار به عمروعاص گفت : تو چه مرد بزرگى بودى اگر آن زن مادرت نمى بود. گفت : همراه تو خدا را ستایش مى کنم ، دیشب در این باره فکر مى کردم نسب او را میان عرب که دوست مى داشتم از آنها باشد جستجو مى کردم ولى قبیله عبدالقیس به خاطرم خطور نکرد

مبرد همچنین مى گوید : عمرو بن عاص وارد مکه شد قومى از قریش را دید که گرد هم نشسته اند. و چون او را دیدند همگى چشم بر او برگرداندند. پیش آنان رفت و گفت : چنین گمان مى کنم که درباره من سخن مى گفتید. گفتند : آرى ، میان تو و برادرت هشام بن عاص ‍ مقایسه مى کردم که کدامیک با فضیلت ترید. نخست آنکه مادرش مادر هشام بن مغیره است و مادر مرا خوب مى شناسید، دو دیگر پدرش او را بیش از من دوست مى داشت و شناخت پدر به پسرش مى دانید، سوم آنکه پیش از من اسلام آورده است . چهارم آنکه او شهید شده است و من هنوز زنده ام .

ابوعبیده معمر بن مثنى در کتاب الانساب خود مى گوید : در مورد عمرو دو تن مدعى شدند پدرش هستند و آن دو ابوسفیان بن حرب و عاص بن وائل بودند و به خصومت پرداختند. گفته شد مادرش در این باره داورى کند. مادر عمرو گفت : او از عاص بن وائل است . ابوسفیان گفت : من در این تردید ندارم که او را در رحم مادرش کاشته ام ، ولى عاص نپذیرفت . به مادرش گفتند : نسب ابوسفیان شریفتر است . گفت : عاص بن وائل بر من فراوان انفاق مى کند و حال آنکه ابوسفیان ممسک و بخیل است .

حسان بن ثابت در همین مورد در پاسخ عمرو بن عاص که پیامبر صلى الله علیه و آله را هجا گفته بود چنین سروده است و او را هجا گفته است :(پدرت ابوسفیان است ، در این تردیدى نیست و میان ما دلایل روشنى در این باره آشکار شده است . اگر مى خواهى افتخارى کنى به ابوسفیان افتخار کن ولى به عاص بن وائل فرومایه افتخار مکن ….)

مفاخره یى میان حسن بن على و چند تن از قریش 

زبیر بن بکار در کتاب المفاخرات خود مى گوید : عمرو بن عاص و ولید بن عقبه بن ابى معیط و عتبه بن ابوسفیان بن حرب و مغیره بن شعبه پیش معاویه جمع شدند و از حسن بن على علیه السلام سخنان ناهنجارى شنیده بودند، از آنان هم سخنان ناهنجارى به اطلاع حسن علیه السلام رسیده بود. آنان به معاویه گفتند : اى امیرالمؤ منین ! همان حسن نام و یاد پدرش را زنده کرده است . سخن مى گوید، تصدیق مى کنند، فرمان مى دهد، اطاعت مى شود و براى او و برگرد او کفشها از یارى درآؤ رده مى شود و این امور را از آنچه هست بزرگتر مى سازد و همواره از او سخنانى براى ما نقل مى شود که ما را خوش نمى آید.

معاویه گفت : اینک چه مى خواهید؟ گفتند : پیام بده و احضارش کن تا او را و پدرش را دشنام دهیم و او را توبیخ و سرزنش کنیم و به او بگوییم که پدرش عثمان را کشته است و از او اقرار بگیریم و نمى تواند چیزى از آنرا دگرگون کند یا در آن مورد ما را نکوهش ‍ کند.
معاویه گفت : من این کار را به مصلحت نمى بینم و انجام نخواهم داد. گفتند : اى امیرالمؤ منین ! ترا سوگند که این کار را انجام مى دهى . گفت : واى بر شما! این کار را مکنید. به خدا سوگند، من او را هیچگاه پیش خود نشسته ندیده ام مگر اینکه از مقام او و خرده گرفتنش ‍ بر خود ترسیده ام . گفتند : در هر حال بفرست و او را احضار کن . گفت : اگر چنین کنم نسبت به او انصاف خواهم داد. عمروعاص گفت : آیا مى ترسى باطل بر حق چیره شود یا سخن او بر سخن ما برترى یابد؟ معاویه گفت : اگر پیام بدهم و او را بخواهم به او خواهم گفت با تمام قدرت خود سخن بگوید. گفتند به این فرمانش بده .

معاویه گفت : اینک که بر خلاف من اصرار مى ورزید و چیزى جز آنرا نمى پذیرید مبادا که سخن سست و بیمار بگویید و بدانید آنان خاندانى هستند که کسى بر ایشان عیب نمى گیرد و گرد ننگ بر دامنشان نمى نشیند ولى سخت و استوار چون سنگ بگویید، و فقط به او بگویید پدرت عثمان را کشته است و خلافت خلفاى پیش از خود را خوش نمى داشته است .

معاویه کسى پیش ایشان فرستاد. او رفت و گفت : امیرالمؤ منین ترا فرا مى خواند فرمود : چه کسانى پیش اویند؟ چون نام برد، حسن علیه السلام فرمود : آنان را چه مى شود؟ (سقف خانه بر فرازشان فرود آمد و عذاب از آنجا که نمى دانستند به ایشان رسید)  سپس فرمود : اى کنیز، جامه هاى مرا بیاور. و عرضه داشت : پروردگارا! من از بدیهاى ایشان به تو پناه مى برم و با یارى تو بر گلوگاه آنان مى زنم و از تو بر آنان یارى مى جویم . خداوندا! هر گونه که مى خواهى و به هر صورت با نیرو و توان خود آنرا از من کفایت فرماى . اى بخشنده بخشندگان !

سپس برخاست و چون پیش معاویه رسید، معاویه او را بزرگ و گرامى داشت و کنار خود نشاند. آن قوم همچون جانواران نر دم جنبانیدند و در خویش احساس قدرت و برترى کردند. معاویه گفت : اى ابا محمد این گروه از فرمان من سرپیچى کردند و به تو پیام دادند و احضارت کردند.

حسن علیه السلام فرمود : سبحان الله ! خانه ، خانه توست و در آن فرمان تو جارى است . به خدا سوگند، اگر با آنان در آنچه مى خواهند و در دل دارند موفقت هم کرده باشى من از بیدادگرى و از حد گذشتن تو آزرم مى کنم و اگر چنین نباشد و آنان بر تو غلبه کرده باشند من از ضعف و ناتوانى تو آزرم مى کنم . به کدامیک از این دو حالت اقرار و کدامیک را انکار مى کنى ؟ اگر من شمار ایشان را مى دانستم همراه خودم به شمار ایشان از بنى عبدالمطلب مى آوردم ، اینک هم چرا از تو و ایشان وحشتى داشته باشم ؟ همانا ولى من خداوند است که صالحان را یارى مى فرماید. معاویه گفت : من خوش نداشتم ترا فراخوانم ولى اینان مرا به این کار واداشتند و به هر حالى مى توانى با انصاف پاسخ من و ایشان را بدهى . ما ترا فراخوانده ایم تا از تو اقرار بگیریم که عثمان مظلوم کشته شده است و پدرت او را کشته است . اکنون سخنان ایشان را بشنو پاسخ بگو و تنهایى تو و اجتماع ایشان ترا از اینکه با تمام زبان و قدرت خود پاسخ دهى باز ندارد.

عمروعاص شروع کرد و نخست حمد خدا و درود بر پیامبر صلى الله علیه و آله را بر زبان آورد سپس به خرده گیرى از على علیه السلام پرداخت و از هیچ چیز فروگذارى نکرد و گفت : پدرت به ابوبکر دشنام مى داد و خلافت او را خوش نمى داشت و نخست از بیعت با او خوددارى و سرانجام با کراهت با او بیعت کرد؛ در خون عمر هم شرکت داشت و عثمان را با ظلم و ستم کشت و مدعى خلافت شد که از او نبود.

آنگاه از جنگ صفین و فتنه ها نام برد و او را سرزنش کرد و کارهاى زشت دیگرى را هم بر شمرد و به على علیه السلام نسبت داد. سپس گفت : اى فرزند عبدالمطلب ، خداوند به این جهت که شما خلیفگان را کشتید و خونهاى حرام را حلال شمردید و کارهاى ناروا کردید و بر پاداشهاى حرص ورزیدید، پادشاهى را به شما ارزانى نداشت . و تو خودت اى حست ، با خود مى گفتى خلافت به تو مى رسد ولى ترا خرد و کفایت این کار نیست و کردار خداوند سبحان را با خود چگونه دیدى ؟ عقلت را از تو گرفت و ترا در حالى رها کرد که نادانترین فرد قریش باشى و ترا مسخره و استهزاء مى کنند و این به سبب کردار ناپسند پدرت بود. ما اینک ترا فراخوانده ایم تا خودت و پدرت را دشنام دهیم ؛ اما پدرت را خداوند خود سزایش داد و کار او را از ما کفایت کرد، اما تو اکنون اسیر دست ما و در اختیار مایى هر چند بخواهیم درباره ات انجام مى دهیم و اگر ترا بکشیم بر ما از خداوند گناهى و در نظر مردم عیبى نیست آیا مى توانى پاسخ ما را بدهى و ما را تکذیب کنى ؟ و اگر تصور مى کنى ما در موردى دروغ گفتیم پاسخ آنرا به ما بگو وگرنه بدان که خودت و پدرت ستمگرید
سپس ولید بن عقبه بن ابى معیط سخن مى گفت و چنین اظهار داشت : اى بنى هاشم ، شما دایى هاى عثمان بودید و او براى شما چه نیکو پسرى بود؛ حق شما را مى شناخت . شما خویشاوندان همسرش بودید و او چه داماد پسندیده یى بود که شما را گرامى مى داشت ، ولى شما نخستین کسانى بودید که بر او رشک بردید و حسد ورزیدید و پدرت با ستم او را کشت و هیچ عذر و بهانه اى نداشت . دیدید که خداوند چگونه خون او را طلب کرد. و شما را به این روز انداخت ؟ به خدا سوگند، بنى امیه براى بنى هاشم بهتر از بنى هاشم براى بنى امیه بودند و معاویه براى خود بهتر از توست .

سپس عتبه بن ابوسفیان سخن گفت . او چنین اظهار داشت : اى حسن ، پدرت بدترین فرد قریش براى قریش بود. خونریزترین آنان و قطع کننده ترین ایشان در پیوند خویشاوندى و داراى شمشیر و زبان دراز بود. زنده را مى کشت و بر مرده عیب مى گرفت و تو خود از کسانى هستى که عثمان را کشته اند و ما ترا در قبال خون او مى کشیم . اما اینکه امید به خلافت بسته اى ترا در آن سهمى نیست و آتش ‍ زنه تو آنرا براى تو بر نمى افروزد. اى بنى هاشم ، شما عثمان را کشتید و حق بر این است که تو و برادرت را در قبال خون او بکشیم . اما پدرت را خداوند از او انتقام گرفت و کار او را از ما کفایت کرد. اما تو، به خدا سوگند اگر ما ترا در قبال خون عثمان بکشیم مرتکب گناه و ستمى نشده ایم .

سپس مغیره بن شعبه سخن گفت و بر على دشنام داد و گفت : به خدا سوگند، من بر او در مورد هیچ حکم و قضاوتى که در آن سرکشى و کژى کرده باشد عیب نمى گیرم ولى او عثمان را کشته است . و همگى سکوت کردند.
در این هنگام حسن بن على علیه السلام سخن گفت . نخست حمد و ثناى خداوند را بر زبان آورد و بر رسول خدا و آل او درود فرستاد. سپس گفت : اى معاویه ! اینان به من دشنام ندادند بلکه تو مرا دشنام دادى و این کار ناپسند در تو نهفته است و بداندیشى است که توبه آن شناخته شده اى و خوى زشتى است که بر آن پایدارى و ستم تو بر ما و دشمنى تو با محمد صلى الله علیه و آله و خاندان اوست . اینک اى معاویه ، تو و ایشان گوش فرا دهید و بشنوید درباره تو و ایشان چیزى خواهم گفت که به مراتب کمتر از آن است که در شما نهفته و سرشته است .

اى گروه ! شما را به خدا سوگند مى دهم آیا نمى دانید آن کسى را که امروز دشنام دادید بر هر دو قبله نماز گزارده است در حالى که ، تو اى معاویه بر آن دو قبله کافر بوده اى و آنرا گمراه مى پنداشتى و با گمراهى ، لات و عزى را مى پرستیدى !
شما را به خدا سوگند مى دهم آیا نمى دانید که او هر دو بیعت ، یعنى بیعت فتح و بیعت رضوان را انجام داده است و حال آنکه تو اى معاویه در مورد یکى از آن دو کافر و در مورد دیگرى پیمان گسل بودى .

و شما را به خدا سوگند مى دهم آیا نمى دانید که او نخستین کس است که ایمان آورد و حال آنکه اى معاویه ، تو و پدرت از کسانى بوید که (با عطاى ماپروردگار دلهایتان را به دست آوردید و کفر خود را پوشیده مى داشتید و تظاهر به اسلام مى کردید و با بخشیدن اموال شما را دلجویى مى کردند.

شما را به خدا سوگند مى دهم مگر نمى دانید که در جنگ بدر او پرچمدار پیامبر صلى الله علیه و آله بود و حال آنکه رایت مشرکان با معاویه و پدرش بود؛ سپس در جنگهاى احد و احزاب با شما رویاروى شد و همچنان رایت پیامبر صلى الله علیه و آله بر دوش او بود و رایت شرک با تو و پدرت . در همه آن جنگها خداوند براى او پیروزى نصیب کرد ححبیب او را چیره داشت و دعوت او را یارى و سخن او را تصدیق فرمود و پیامبر صلى الله علیه و آله در همه جنگها از او راضى و بر تو و پدرت خشمگین بود. اى معاویه ، ترا به خدا سوگند مى دهم آیا آن روز را به یاد دارى که پدرت سوار بر شتر سرخ مویى آمد، تو شتر را مى راندى و همین برادرت عتبه آنرا مى کشید و همینکه پیامبر صلى الله علیه و آله شما را دید فرمود : (خداوندا، شتر سوار و آن کس که آنرا مى راند و آن کس که آنرا مى کشد لعنت فرماى !)

اى معاویه آیا شعرى که براى پدرت هنگامى که تصمیم گرفت مسلمان شود نوشتى فراموش کرده اى ؟ در آن شعر او را از مسلمان شدن نهى کرده و چنین گفته بودى :(اى صخر! مبادا روزى مسلمان شوى و ما را رسوا کنى پس از آنان – دایى و عمویم و عموى مادرم …. – که در بدر کشته و پاره پاره شدند.)

و به خدا سوگند آنچه از کارهاى تو که پوشیده داشتم بیشتر و بزرگتر است از آنچه که آشکار ساختم .واى گروه ! شما را به خدا سوگند مى دهم مگر نمى دانید که از میان اصحاب رسول خدا صلى الله علیه و آله این على بود که همه شهوات را بر خود حرام کرد و این آیه درباره او نازل شده است که خداوند مى فرماید : (اى کسانى که گرویده اید چیزهاى پاکیزه یى را که خداوند براى شما حلال فرموده است بر خود حرام مکنید.)  و نمى دانید که پیامبر صلى الله علیه و آله بزرگان اصحاب خود را به جنگ بنى قریظه فرستاد و همینکه آنان از حصارهاى خویش فرود آمدند اصحاب همگى گریختند و پیامبر على را با رایت فرستاد و او بود که آنان را مجبور کرد تا به فرمان خدا و رسول او تسلیم شوند و در خیبر هم همان گونه رفتار کرد.

سپس گفت : اى معاویه ، خیال مى کنم تو نمى دانى که من از نفرین پیامبر صلى الله علیه و آله بر تو آگاهم که چون مى خواست براى بنى خزیمه نامه یى بنویسد ابن عباس را پیش تو فرستاد و احضارت فرمود. ابن عباس ترا در حالى که غذا مى خوردى دید؛ دوباره او را پیش تو فرستاد همچنان مشغول خوردن بودى و پیامبر صلى الله علیه و آله بر تو نفرین فرمود که تا هنگام مرگ همواره گرسنه بمانى .

واى گروه شما را به خدا سوگند مى دهم آیا نمى دانید که پیامبر صلى الله علیه و آله ابوسفیان را در هفت مورد لعن و نفرین فرموده است که نمى دانید آنرا رد کنید :

نخست ، روزى که پیامبر صلى الله علیه و آله به طائف مى رفت تا قبیله ثقیف را به اسلام و دین دعوت فرماید، ابوسفیان پیامبر را بیرون از مکه دید و به جان پیامبر افتاد و او را دشنام داد و نادان و دروغگویش خواند و او را بیم داد و قصد حمله به پیامبر صلى الله علیه و آله را داشت . خدا و رسولش او را لعنت کردند و او از آزار بیشتر بازداشته شد.

دوم ، (روز کاروان ) که پیامبر صلى الله علیه و آله براى فروگرفتن آن کاروان که از شام بیرون آمده بود ابوسفیان کاروان را در کنارى کشاند و از ساحل دریا گریخت و مسلمانان به کاروان دست نیافتند و پیامبر صلى الله علیه و آله ابوسفیان را لعن و نفرین فرمود و جنگ بدر به همان سبب درگرفت .

سوم ، روز احد که ابوسفیان پایین کوه و پیامبر بالاى کوه بودند و ابوسفیان بانگ برداشته بود که : (اى هبل ، پایدار و بلند مرتبه باش ) و این سخن را چند بار تکرار کرد و پیامبر و مسلمانان او را همانجا ده بار لعن و نفرین کردند.

چهارم ، روزى که ابوسفیان همراه احزاب و قبیله غطفان و یهودیان آمد و پیامبر با تضروع به درگاه خدا او را لعنت فرمود.

پنجم روزى ، که ابوسفیان همراه قریش آمد و پیامبر صلى الله علیه و آله را از ورود به مسجدالحرام و قربانى ها را از رسیدن به قربانگاه بازداشتند و این در حدیبه بود و پیامبر صلى الله علیه و آله ابوسفیان و سران و پیروان آن جماعت را لعنت فرمود و گفت : (همه آنان نفرین شده اند و کسى میان ایشان نیست که به راستى ایمان آورد). گفته شد : اى رسول خدا، آیا براى هیچیک از ایشان امید مسلمان شدن هم نیست ، و این لعنت چگونه است ؟ فرمود : این لعنت به پیروان ایشان نمى رسد ولى از سران ایشان هیچ کس رستگار نمى شود.

ششم ، آن روزى که سوار بر شتر سرخ موى بود.

هفتم ، هنگامى که گروهى روى گردنه کمین کردند تا شتر پیامبر را رم دهند. آنان دوازده تن بودند که ابوسفیان هم از ایشان بود. اینها اى معاویه براى تو پاسخ تو بود.

اما تو اى پسر عاص ! آغاز کار و نطفه تو میان چند کس مشترک است . مادرت ترا با زناکارى و رابطه نامشروع زایید؛ چهار تن از قریش ‍ درباره اینکه کدامیک پدر تو هستند با یکدیگر به محاکمه پرداختند و سرانجام قصاب قریش که نسب او از همه پست تر و منصبش از همه فروتر بود در مورد تو بر دیگران غلبه کرد. سپس پدرت برخاست و گفت : من محمد ابتر را دشنام و ناسزا مى دهم و خداوند درباره او آنچه لازم بود، نازل فرمودو تو درباره همه موارد با رسول خدا جنگ کردى و در مکه ایشان را هجو گفتى و آزار دادى و تمام مکر خود را در مورد او اعمال کردى و از همگان او را بیشتر تکذیب کردى و با او دشمنى مى ورزیدى .

سپس همراه کشتى نشینان پیش نجاشى رفتى تا جعفر و یارانش را به مکه برگردانى . چون آنچه امید داشتى بر خطا رفت و خداوندت ناامید گرداند و دروغ و سخن چینى ترا آشکار فرمود، ناچار تندى و تیزى خود را در مورد دوست خودت عماره بن ولید به کار بستى و از حسد و رشکى که بر او سبب آنچه با همسرت کرده بود داشتى نزد نجاشى درباره او سخن چینى کردى و خداوند تو و دوست ترا رسول ساخت .

تو در دوره جاهلى و اسلام دشمن بنى هاشم بوده اى ، و خود مى دانى و این جمع هم همگى مى دانند که پیامبر صلى الله علیه و آله را با هفتاد شعر هجو گفتى و پیامبر صلى الله علیه و آله عرضه داشت : (پروردگارا، من شعر نمى گویم و سزاوار من نیست ، خدایا! او را در قبال هر حرف هزار لعنت فرماى ) و در این صورت لعنت بى شمار از خداوند بر تو است .

اما آنچه درباره کار عثمان گفتى ، این تو بودى که دنیا را براى او به آتش کشیدى و شعله بر افروختى و سپس به فلسطین رفتى و چون خبر کشته شدن او به تو رسید گفتى : من ابوعبدالله هستم چون دملى را بفشارم آنرا به خونریزى مى اندازم .سپس خود را به معاویه چسباندى و دین خود را به دنیاى او فروختى و ما ترا در مورد دوستى و دشمنى ات سرزنش نمى کنیم و به خدا سوگند که عثمان را در زندگى او یارى ندادى و هنگامى که کشته شد براى او خشمگین نشدى . اى پسر عاص ، واى بر تو! مگر تو در مورد بنى هاشم هنگامى که از مکه براى رفتن پیش نجاشى بیرون آمدى این اشعار را نگفته اى :(دخترکم مى گوید : این سفر به کجاست ، و این حرکت از من پوشیده نیست . گفتم : رهایم کن ، من مردى هستم که درباره جعفر آهنگ نجاشى دارم ..)

این پاسخ توست آیا شنیدى ؟!
اما تو اى ولید، به خدا سوگند، من ترا درباره کینه و دشمنى با على ملامت نمى کنم زیرا او ترا در مورد باده نوشى هشتاد تازیانه زده است و پدرت را در حضور رسول خدا گردن زده است و تو کسى هستى که خداوند او را فاسق نامیده و على را مومن نام نهاده است و این هنگامى بود که شما دو تن با یکدیگر مفاخره مى کردید و تو گفتى : اى على ساکت باش که من از تو شجاعتر و سخن ور ترم . على به تو فرمود : اى ولید خاموش باش که من مؤ منم و تو فاسقى و خداوند متعال در موافقت با سخن على این آیه نازل فرمود که : (آیا کسى که مؤ من است چون کسى است که فاسق است ! یکسان نیستند.) و باز در مورد تو و در موافقت با سخن على علیه السلام این آیه را درباره تو نازل فرموده است : (اگر فاسقى براى شما خبر آورد، تحقیق و جستجو کنید)

اى ولید واى بر تو! هر چه را فراموش مى کنى این ابیات شاعر را که درباره تو و على سروده است فراموش مکن که گفته است :
(خداوند و قرآن گرانقدر را درباره على آیتى است که در آن ولید از فسق و على انباشته از ایمان است ….)
و ترا با قریش چه کار و چه نسبت ؟ که تو گبر کى از مردم (صفوریه )  هستى و به خدا سوگند مى خورم که تو از آن کسى که خود را به او مى رسانى بزرگترى و پیش از او متولد شده اى .

اما اى تو عتبه ! خردمند نیستى که پاسخت گویم و عاقل نیستى که با تو گفتگو و عتاب کنم و ترا نه خیرى است که به آن امید توان بست و نه شرى که از آن توان بیم کرد؛ عقل تو و عقل کنیزت یکسان است و بر فرض که در حضور جمع ، على را دشنام مى دهى ، دشنامت او را زیانى نمى رساند :اما اینکه مرا به کشتن تهدید مى کنى ، اى کاش آن مرد (ریش دراز) لحیانى را هنگامى که در بستر خود یافتى مى کشتى . آیا از این ابیات نصر بن حجاج که درباره تو سروده است آزرم نمى کنى !

(اى مردان ، واى از این پیشامد روزگار و ننگى که ابوسفیان را زبون ساخته است ! به من خبر رسیده که مرد تبهکارى فرومایه یى از قبیله لحیان به عروس عبته خیانت ورزیده است .)و پس از این دیگر به خود اجازه نمى دهم بیشتر درباره او سخن بگویم . چگونه ممکن است کسى از شمشیر تو بترسد و حال آنکه کسى را که ترا سخت رسوا نمود نکشتى ؟ و چگونه ترا در مورد کینه داشتن تو نسبت به على سرزنش کنم در حالى که دایى ، تو ولید، را در جنگ تن به تن روز بدر کشته است و با حمزه در کشتن جد تو عتبه شرکت داشته است و برادرت حنظله را هم همانجا کشته است .

اما تو اى مغیره ! هرگز شایسته نیستى که در این گفتگو و نظیر آن وارد شوى . داستان تو داستان پشه یى است که به درخت خرما گفت : مواظب باش که مى خواهم از شاخ تو پرواز کنم ! درخت خرما گفت : مگر من متوجه نشستن تو بر خود شده ام تا اینک بدانم که از روى من خواهى پرید!؟ و به خدا سوگند، ما هرگز توجهى به ستیز و دشمنى تو با خود نکرده ایم و چون از آن آگاه شویم اندوهگین نمى شویم و سخن تو بر ما دشوار نیست . همانا حد زنا بر طبق حکم خدا بر تو ثابت است و عمر اجراى آن حق را در مورد تو معطل ساخت و خداوند از او در آن باره باز خواست مى کند.

(به یاد دارى که ) از رسول خدا پرسیدى : آیا مردى مى تواند به زنى که با او قصد ازدواج دارد نگاه کند، و پیامبر فرمود : (اى مغیره تا هنگامى که نیت زنا نداشته باشد در این کار گناهى نیست ) و این به سبب علم پیامبر در مورد تو بود که زناکارى .

اما افتخار شما بر ما به امارت خودتان . همانا خداوند متعال فرموده است : (و چون بخواى دهى را هلاک گردانیم ناز پروردگارش را فرمان (به اطاعت ) مى دهیم ، آنان تباهى بار مى آورند پس عذاب آنان صدق آید و آنرا زیر و رو مى کنیم زیر و رو کردنى .

آن گاه حسن علیه السلام برخاست و جامه خویش را تکان داد و برگشت . عمروعاص جامه او را گرفت و به معاویه گفت : اى امیرالمؤ منین ! شاهد گفتارش در مورد من بودى که مادرم را متهم به زنا کرد و من مى خواهم درباره او حد تهمت زدن اعمال شود.
معاویه به عمروعاص گفت : رهایش کن ! خدایت پاداش ندهاد؟ عمرو او را رها کرد.

آن گاه معاویه گفت : به شما خبر دادم که او از کسانى است که معارضه با او ممکن نیست و شما را از دشنام دادن به او بازداشتم . فرمان مرا نپذیرفتید. به خدا سوگند، از جاى خود برنخاست تا آنکه خانه را بر من تاریک ساخت . برخیزید از پیش من بروید که خدایتان رسوا ساخت و چون خرد را رها کردید و از راى خیرخواه مهربان عدول کردید خدایتان زبون ساخت و از خداوند باید یارى جست .

عمروعاص و معاویه

شعبى روایت مى کند و مى گوید : عمروعاص پیش معاویه وارد شد تا از او حاجتى بخواهد. قضا را از عمروعاص به معاویه اخبارى رسیده بود که بر آوردن نیاز عمرو را خوش نمى داشت . بدین جهت خود را سرگرم نشان داد. عمرو گفت : اى معاویه ، بخشش ‍ زیرکى است و پستى خود را به غفلت زدن ، و جفا از خویهاى مومنان نیست . معاویه گفت : اى عمرو، به چه سبب خود را سزاوار مى دانى که ما نیازهاى بزرگ ترا برآوریم ؟

عمرو به چه سبب خود را سزاوار مى دانى که ما نیازهاى بزرگ ترا بر آوریم ؟ عمرو خشمگین شد و گفت : با بزرگترین و واجبترین حق . زیرا تو گرفتار دریاى موج خیر ژرفى بودى که اگر عمرو نمى بود در کمترین آب آن غرق مى شدى ، من ترا تکانى دادم وسط آن قرار گرفتى و سپس تکانى دیگر دادم که بر بلندترین نقطه آن قرار گرفتى . فرمان و امر تو روان شد و زبانت پس از بند آمدن باز و چهره ات پس از ظلمت و تاریکى رخشان گردید و خورشید براى تو با پشم رنگارنگ و زده شده ناپدید شد و ماه با شب تاریک براى تو تاریک گشت . معاویه ظاهرا خود را خواب زد و مدتى پلکهایش را بر هم نهاد تا عمرو بیرون رفت .

آن گاه معاویه درست نشست و به همنشینان خود گفت : دیدید از دهان این مدر چه بیرون آمد، او را چه مى شد؟ اگر به تعریض و کنایه هم مى گفت کافى بود، ولى او با گفتار خود مرا خوار کرد و با تیرهاى زهرآگین خود مرا نشانه ساخت . یکى از همنشینان معاویه به او گفت : اى امیرالمؤ منین حوائج با سه منظور برآورده مى شود : یا نیازمند و حاجت خواه سزاوار آن است و حاجت او به سبب حقى که دارد برآورده مى شود یا آنکه از کسى که حاجت مى طلبند کریم و بزرگوار است و حاجت را چه کوچک و چه بزرگ برمى آورد یا آنکه حاجت خواه شخص فرومایه یى است و شخص شریف نفس خود را از شر زبان او حفظ مى کند و به آن منظور حاجت و نیاز او را بر مى آورد.

معاویه گفت : خدا پدرت را بیامرزد چه نیکو سخن گفتى و به عمرو پیام داد تا بیاید و چون آمد حاجت او را برآؤ رد و جایزه بزرگى به او داد. عمرو همینکه گرفت و پشت کرد و برگشت معاویه این آیه را خواند : (اگر به آنان از صدقات داده شود خشنود مى شوند و اگر داده نشود در آن صورت خشمگین مى شوند)  عمرو زور مى گیرم و فرمانى از تو نخواهم برد و براى تو چاه ژرفى مى کنم که چون در آن افتى استخوان پوسیده شوى . معاویه خندید و گفت : اى اباعبدالله ، از این سخن منظورم تو نبودى آیه یى از قرآن بود، که به قلبم خطور کرد و خواندم . هر کار مى خواهى بکن .

عبدالله بن جعفر و عمروعاص در مجلس معاویه 

مدائنى روایت مى کند و مى گوید : روزى در حالى که معاویه با عمروعاص نشسته بود حاجب گفت : عبدالله بن جعفر بن ابى طالب آمد. عمرو گفت به خدا امروز با او بدرفتارى مى کنم . معاویه گفت : اى اباعبدالله ! این کار را مکن که نمى تواند داد خویش را از بستانى و شاید تو با این کار منقبتى را از او که بر ما پوشیده است آشکار گردانى و چیزى را که دوست نمى داریم از او بدانیم روشن سازى .
در همین هنگام عبدالله بن جعفر رسید. معاویه او را نزدیک خود نشاند. عمرو روى به یکى از همنشینان معاویه کرد و آشکارا و بدون اینکه از عبدالله بن جعفر پوشیده بدارد به على علیه السلام دشنام داد و عیب بسیار زشتى براى او شمرد.

رنگ چهره عبدالله بن جعفر برافروخته شد و رگهایش برآمد و از خشم مى لرزید و سپس چون شیر نر از سریر فرود آمد. عمروعاص گفت : اى ابا جعفر، خاموش باش ، عبدالله بن جعفر به او گفت : تو خاموش باش ، اى بى مادر، و سپس این دو بیت را خواند :
(گمان مى کنم بردبارى من قوم مرا بر من گستاخ کرده است و حال آنکه گاهى مرد بردبار جهل مى ورزد.)

سپس آستینهاى خود را بالا زد و گفت : اى معاویه ، تا چه هنگامى باید جرعه خشم و غیظ ترا فرو دهیم ؟ و تا چه هنگام باید بر سخنان ناخوشایند تو صبر کنیم و بى ادبى و خوى نکوهیده ات را تحمل نماییم ؟ زنان سوگوار بر تو بگریند! بر فرض که براى دین حرمتى قائل نیستى که ترا از آنچه براى تو روا نیست باز دارد، آیا آداب مجالست ، تو را از اینکه همنشین خود را نیازارى باز نمى دارد؟ به خدا سوگند، اگر عواطف پیوندهاى خویشاوندى ترا به مهرورزى وامى داشت یا اندکى از اسلام حمایت مى کردى هرگز این فرزندان کنیزکان روسپى و بردگان سست عنصر با آبروى قوم تو بازى نمى کردند.

بر کسى جز سفلگان و بى ادبان ، جایگاه گزیدگان پوشیده نمى ماند، و تو سفلگان قریش و غرائز کودکانه آنان را مى شناسى ، بنابراین ، اگر آنان خطاى بزرگ ترا در ریختن خون مسلمانان و جنگ با امیرالمؤ منین منطبق با صواب مى دانند موجب نشود که مرتکب کارهایى شوى که برخلاف مصلحت و صواب است . آهنگ راه روشن حق کن که گمراهى تو از راه هدایت و غوطه ورى تو در دریاى بدبختى طولانى شده است .

و بر فرض که نمى خواهى در این زشتى که براى خود برگزیده اى سخن ما را بپذیرى و از خیرخواهى ما پیروى کنى هنگامى که براى کارهاى خود پیش یکدیگر جمع مى شویم از بدگویى در مورد ما و شنیدن آن ما را معاف بدار و در خلوت خود هر کارى مى خواهى بکن و خداوند در این باره با تو حساب خواهد فرمود؟ به خدا سوگند اگر این نبود که خداوند پاره یى از حقوق ما را در دست تو قرار داده است هرگز پیش تو نمى آمدمسپس گفت : اگر چیزى را که یاراى آنرا ندارم بر من با زور تکلیف کنى در آن صورت همین اخلاق من که خوشایند تو است ترا ناخوش خواهد نمود.

معاویه گفت : اى اباجعفر، ترا سوگند مى دهم که بنشینى . خداوند لعنت کند آن کس را که سوسمار سینه ات را از لانه اش بیرون کشید. آنچه گفتى حضورت فرستاده خواهد شد و هر آرزویى داشته باشى پیش ما برآورده است و بر فرض که منصب و مقام پسندیده ات هم نبود باز خلف و خوى و شکل و هیات تو پیش ما براى تو دو شفیع (گرانقدر) است . وانگهى تو پسر ذوالجناحین و سرور بنى هاشمى .
عبدالله گفت : هرگز؟ سرور بنى هاشم حسن و حسین هستند و در این باره هیچ کس با آن دو ستیز ندارد.

معاویه گفت : اى اباجعفر! ترا سوگند مى دهم هر حاجتى دارى بگو که هر چه باشد آنرا برمى آورم هر چند تمام ثروت خود را از دست بدهم . عبدالله گفت : در این مجلس هرگز! و برگشت .

معاویه بر او چشم دوخت و همچنان که او مى رفت گفت : به خدا سوگند، گویى رسول خدا صلى الله علیه و آله است . راه رفتن و هیکل و خلق و خویش همان گونه است . آرى پرتوى از آن چراغ است و دوست مى دارم در قبال گرانبهاترین چیزى که دارم او برادرم مى بود. سپس معاویه به عمروعاص نگریست و گفت : اى اباعبدالله خیال مى کنى چه چیزى او را از سخن گفتن با، تو بازداشت . گفت : همان چیزى که بر تو پوشیده نیست .

معاویه گفت : خیال مى کنم مى خواهى بگویى از پاسخ تو بیم کرد، هرگز! به خدا سوگند که او ترا کوچک و حقیر شمرد و ترا شایسته سخن گفتن ندید. مگر ندیدى که روى به من کرد و خود را از حضور تو غافل نشان داد؟ عمرو گفت : آیا مى خواهى پاسخى را که برایش آماده کرد بودم بشنوى ؟ معاویه گفت : اى اباعبدالله ! خود را باش که اینک هنگام پاسخ آنچه در امروز گذشت نیست .
معاویه برخاست و مردم پراکنده شدند.

عبدالله بن عباس و مردانى از قریش در مجلس معاویه 

همچنین مدائنى روایت مى کند که یک بار که عبدالله بن عباس پیش معاویه آمد. معاویه به پسر خود یزید و به زیاد بن سمیه و عتبه بن ابى سفیان و مروان بن حکم و عمرو بن عاص و مغیره بن شعبه و سعید بن عاص و عبدالرحمان بن ام حکم گفت : مدتهاست که عبدالله بن عباس را ندیده ام و در آن ستیز هم میان ما و او و پسر عمویش پیش آمد پسر عمویش او را براى حکمیت پیشنهاد کرده بود که پذیرفته نشد. اینک او را به سخن گفتن تحریک کنید تا به حقیقت صفت و کنه معرفت او آشنا شویم و امورى از تیز هوشى و درست اندیشى او را که بر ما پوشید مانده است بشناسیم . چه بسا مردى را به آنچه در او نیست توصیف مى کنند و اسم و لقبى به او مى دهند که سزاوار آن نیست .

معاویه بن ابن عباس پیام فرستاد و او را فراخواند و چون وارد شد و نشست نخست عتبه بن ابى سفیان شروع به سخن گفتن کرد و گفت : اى ابن عباس چه چیزى مانع آن شد که على ترا به حکمیت بفرستد؟ گفت : به خدا سوگند، اگر این کار صورت مى گرفت ، عمروعاص دچار حریفى چون شتر سرکش مى شد که سختى لگام او دستهایش را به ستوه مى آورد، عقلش را چنان مى ربودم که آب دهانش در گلویش بشکند و بر سویداى دلش آتش مى زدم و هیچ کارى استوار نمى کرد و هیچ خاکى بر نمى افشاند مگر آنکه بدان آگاه مى شدم .اگر او زخمى را مى فشرد من قواى او را درهم مى شکستم ، با تیغ گفتارى که تیزى آن کندى نمى پذیرفت و اصالت اندیشه یى که همچون پیک آجل آماده بود و از آن گریزى نبود پرده سخن و پندارش را مى دریدم و تیزى آنرا کند مى ساختم و بدانگونه نیت افراد متقى را تیزتر مى ساختم و شبهه هاى افراد شک کننده را مى زدودم .

عمروعاص خطاب به معاویه گفت : اى امیرالمؤ منین به خدا سوگند این آغاز طلوع شر و غروب آخر و پایان خیر است ، و در کشتن و بریدن او ماده فساد قطع مى شود، هم اکنون بر او حمله کن و فرصت را غنیمت شمار و با فرو گرفتن او دیگران را بر جاى نشان و کسانى را که پشت سر اویند پراکنده ساز.

ابن عباس خطاب به عمرو گفت : اى پسر نابغه ! به خدا سوگند عقل تو گواه و خرد تو نارسا شده است و شیطان از زبان تو سخن مى گوید. اى کاش چنین کارى را روز جنگ صفین که به نبرد تن به تن و جنگ با پهلوانان دعوت شدى خودت انجام مى دادى ، در آن روزى که زخمها افزون و نیزه ها شکسته شد و (به حساب خودت ) براى جنگ تن به تن به مصاف امیرالمؤ منین على رفتى و او با شمشیر آهنگ تو کرد و همینکه دندانهاى مرگ را دیدى پیش از نبرد با او حیله ورزیدى که چگونه برگردى ، ناچار به امید نجات و از بیم او که مبادا ترا با حمله خویش بکوبد و نابود کند، عورت و شرمگاه خویش را آشکار ساختى . سپس به صورت شخص ‍ خیرخواهى به معاویه پیشنهاد کردى ، با او نبرد کند و در نظرش مبارزه با على علیه السلام را آراستى به این امید که از شر معاویه خلاص شوى و وجودش را نابود سازى و او نادرستى و پلیدى ترا که در سینه ات بود و نفاقى را که در دلت جاى داشت و نیز هدف ترا شناخت .
بنابراین تیغ زبانت را در نیام کن و الفاظ زشت خود را ریشه کن ساز که تو در کنار شیر بیشه و دریاى بیکران قرار دارى . اگر به مبارزه شیر بروى ترا شکار مى کند و اگر پاى در آن دریا نهى ترا فرو مى بلعد.

مروان بن حکم گفت : اى ابن عباس تو دندانهاى نیش خود را برمى گردانى و از آتش زنه خود آتش برمى فروزى ، امید بر غلبه و آرزوى عافیت دارى و اگر بردبارى و گذشت امیرالمؤ منین (معاویه ) نمى بود با کوچکترین انگشت خود شما را فرو مى گرفت و به آبشخورى دور افتاده مى افکند. به جان خودم سوگند اگر بر شما حمله برد اندکى از حق خود را از شما گرفته است و اگر از گناهان شما درگذرد از دیرباز معروف به گذشت است .

ابن عباس به او گفت : اى دشمن خدا و اى کسى که رانده رسول خدایى و خونت حلال شده است و تو میان عثمان و رعیت او چنان دخالتى کردى که مردم را به بریدن رگهاى گردن او و سوار شدن بر دوش او واداشتى . به خدا سوگند، اگر معاویه بخواهد انتقام خون عثمان را بگیرد باید ترا در آن مورد فرو گیرد و اگر در کار عثمان به دقت بنگرد آغاز و فرجامش را در تو خواهد یافت . اما این گفتارت که به من مى گویى (تو دندانهایت را برمى گردانى و آتش افروزى مى کنى .) از معاویه و عمروعاص بپرس تا درباره جنگ هریر خبرت دهند که پایدارى ما در قبال بلاها و سبک شمردن ما مشکلات را چگونه بود و از دلیرى ما در حمله ها و پایدارى ممتد ما به هنگام سختى ها و اینکه با پیشانى و گلوى خود به استقبال شمشیر و نیزه مى رفتیم بگویند، مگر ما در آن آوردگاهها ضعفى از خود نشان دادیم ؟ آیا براى دوست خود جانفشانى نکردیم ! و ترا در آن جنگ نه مقام پسندیده یى بود و نه جنگى مشهور و نه چیزى که به شمار آید و آن دو چیزى را دیده اند که اگر تو مى دیدى سخت به هراس مى افتادى . تو از کارى که در خور تو نیست خود را بازدار و خود را بر چیزى که از تو نیست عرضه مدار که تو همچنین شخص دربند کشیده اى که نمى تواند پاى خود را فرو یا دست خویش را برآورد. زیاد گفت : اى ابن عباس ، من مى دانم که حسن و حسین را از آمدن با تو به حضور امیرالمومنین معاویه فقط آنچه در دل خود تصور مى کنند و غرور و شیفتگى به گروهى که آنان به هنگام جنگ آن دو را رها کردند، بازداشته است و به خدا سوگند مى خورم که اگر من عهده دار کار ایشان مى شدم آنان براى آمدن به حضور امیرالمؤ منین خویش را زحمت هم مى انداختند و در جایگاه خویش درنگ نمى کردند.

ابن عباس گفت : در آن صورت به خدا سوگند قدرت تو کمتر از این مى بوده بر آن دو چیره شوى و بازوهایت ناتوان ، و اگر چنین قصدى کنى با گروهى از جوانمردان راست گفتار رو به رو خواهى شد که در دفاع از آن دو صادق و بر سختى و بلا صابرند و از رویارویى بیمى نخواند داشت . چه ، با سینه هاى خود ترا فرو گیرند و با گامهاى خود ترا فرو کوبند و با تیزى لبه هاى شمشیرها و سر نیزه هاى خود بر دهانت بکوبند آن چنان که خودت گواهى داد مرتکب کارى ناصواب شده اى و خرد و دور اندیشى را تباه ساخته اى ، اینک به راستى از سؤ نیت در این مورد پرهیز کن که آرزویت بر باد مى شود و موجب بروز فساد میان این دو قبیله خواهى شد که اینک کارشان به صلاح پیوسته است و مایه بروز اختلافات میان آنان مى شوى و که اینک با یکدیگر الفتى دارند و آگهى این تحریک تو براى آن دو، زیانى ندارد و توجه و انس داشتن تو به آنان هم کارى نمى سازد.

عبدالرحمان بن ام حکم  گفت : پاداش ابن ملجم با خدا باد که آرزو را برآورد و ترس و بیم را امان بخشید. شمشیر را تیز کرد و استخوان مهره را نرم ساخت و انتقام خود را گرفت و ننگ را از میان برداشت و به منزلت بزرگ و درجه بلند فایز آمد.

ابن عباس گفت : همانا به خدا سوگند که ابن ملجم جام مرگ خود را با دست خود فراهم ساخت و خداوند متعال روان او را شتابان به دوزخ درافکند. حال آنکه اگر او رودررو به مصاف امیرالمؤ منین مى رفت ، آن شیر ژیان با شمشیر برنده اش با او در مى آویخت و شرنگ (مرگ ) را به کام او فرو مى ریخت و او را به ولید و عتبه و حنظله ملحق مى ساخت و با اینکه هر یک از ایشان از ابن ملجم سرکش تر و استوارتر بودند على علیه السلام با شمشیر فرق سرشان را شکافت و سراپایشان را آغشته به خون کرد و با پاره هاى تن آنان از گرگها پذیرایى کرد و میان آنان و دوستانشان جدایى افکند (آنان آتشگیره دوزخ اند و وارد شوندگان در آن ) (آیا از آنان هیچ کس را مى یابى یا آوایى از ایشان مى شنوى ) ! بنابراین ، اگر على علیه السلام غافلگیر و کشته شد ننگ و عارى بر او نیست و ما همان گونه ایم که درید بن صمه  گفته است :(ما بدون آن که کراهتى داشته باشیم ، یا خوراک شمشیر واقع مى شویم یا به شمشیر خود بدون آنکه جاى تعجب باشد گوشت مى خورانیم . آرى کسانى که خونخواه هستند بر ما حمله مى آورند، اگر کشته شویم آنان آرامش مى یابند و گاه ما براى خون خود حمله مى کنیم .)

در این هنگام مغیره بن شعبه گفت : همانا به خدا سوگند، با خیرخواهى على را نصیحت کردم ولى او اندیشه خود را برگزید و تندروى کرد و سرانجام کار به زیان او بود نه به سودش . چنین گمان مى کنم که بازماندگان او نیز راه او را مى روند.
ابن عباس گفت : به خدا سوگند، امیرالمومنین علیه السلام به راى پسندیده و موارد دور اندیشى و چگونگى انجام کارها داناتر از این بود که رایزنى ترا بپذیرد. آن هم در موردى که خداوند او را از آن کار منع فرموده و سخت گرفته است . خداوند متعال مى فرماید : (گروهى را که به خدا و روز قیامت ایمان آورده اند چنان نمى یابى که کسانى را که با خدا و رسولش ستیز کرده اند دوست خود بگیرند ) وانگهى خود امیرالمومنین ترا به آیه دیگر و برهانى روشن آگاه فرمود و براى تو این آیه را تلاوت فرمود (و من گمراهان را یار خود نمى گیرم )  آیا براى او جایز بوده است که در مورد اموال و خونهاى مؤ منان و مسلمانان کسى را حاکم قرار دهد که در نظرش امین و مورد اعتماد نبوده است ؟ هیهات ! على علیه السلام به احکام خدا و سنت رسولش داناتر از این بوده است که در غیر مورد تقیه ، در ظاهر کارى را که در باطن مخالف آن بوده انجام دهد و آن مورد جاى تقیه نبوده است زیرا حق واضح و انصارش بسیار و دلش استوار بوده است و او همچون شمشیر کشیده و در مورد اطاعت فرمان خداى خود و تقوى ، راى خویش را بر آراى اهل جهان برتر مى دانسته است .

در این هنگام یزید بن معاویه گفت : اى ابن عباس با زبانى بسیار گویا و رسا سخن مى گویى که از دلى سوخته حکایت مى کند، این کینه که در سینه دارى رها کن که پرتو حق ما تاریکى باطل شما را از میان برده است .

ابن عباس گفت : اى یزید، آرام بگیر. به خدا سوگند، دلها از آن زمان که با دشمنى نسبت به شما تیره و مکدر شده است هرگز صفا نیافته است و از آن هنگام که از شما رمیده است هنوز به محبت نپیوسته است . مردم امروز هم از کارهاى ناپسند گذشته شما راضى نیستند. اگر روزگار یارى دهد آنچه را از ما بازداشته و گرفته شده است باز خواهیم گرفت و مو به مو جبران خواهد شد و اگر تقدیر چیز دیگرى باشد، دوستى خداوند براى ما بسنده است و بر دشمنان ما بهترین وکیل .

معاویه گفت : اى بنى هاشم ، در دل من از شما اندوههایى نهفته است و من سزاورم که از شما خونخواهى کنم و ننگ و عارى را بزدایم که خونهاى ما برگردن شما است و ستمهایى که بر ما رفته است ریشه اش میان شماست .

ابن عباس گفت : به خدا سوگند، اى معاویه اگر چنین قصدى کنى شیران بیشه و افعى هاى خطرناک را بر خود مى شورانى که فراوانى سلاح و زخمهاى سنگین جلودار آنان نخواهند بود. آنان شمشیرهاى خود را بر دوش مى نهند و در حالى که پیشروى مى کنند بر کسى با آنان بستیزد ضربه مى زنند. عوعو سگها و زوزه گرگها براى آنان بى ارزش و سبک است . خونى از آنان ضایع نمى شود و هیچ کس ‍ در کسب نام نیک و شهرت بر آنان پیشى نمى گیرد. آنان تن به مرگ داده اند و همت آنان آهنگ برترى دارد

آن چنان که آن شاعر قبیله ازد سروده است :(مردمى که چون در معرکه حاضر شوند هیچ ضربه و بازداشتى آنان را باز نمى دارد…)
و تو در قبال آنان همان گونه خواهى بود که شب هریر اسب خود را براى گریز آماده کردى و مهمترین هدف تو سلامت جان اندک خودت بود. و اگر نه چنان بود که سفلگانى از مردم شام ترا با بذل و روان خویش حفظ کردند و بقیه هم همینکه تیزى شمشیرها را چشیدند و یقین به شکست و درماندگى کردند قر آنها بر افراشتند و به آنان پناه بردند، تو پاره گوشتى در افتاده در بیابان مى بودى که بادها اگر در خاک بر تو مى افشاند و مگسها بر گرد تو مى گشتند.

و من این سخن را براى این نمى گویم که تو را از نیت و اراده ات بازدارم بلکه پیوند خویشاوندى که مایه عطوفت و مهربانى بر تو است و امورى که لازم است از نصیحت تو خود دارى نشود مرا به این تذکر وا مى دارد.

معاویه گفت : اى ابن عباس ، پاداش تو با خداوند باد که روزگار از سخن تو که چون شمشیر صیقل داده است و از اندیشه اصیل تو پرده بر مى دارد. به خدا سوگند اگر هاشم کسى جز ترا نمى داشت شمار بنى هاشم کم نمى بود و اگر براى اهل تو کسى جز تو نمى بود خداوند شمارشان را بسیار مى فرمود. معاویه از جاى برخاست . ابن عباس برخاست و رفت .

ابوالعباس احمد بن یحیى ثعلب  در کتاب امالى خود آورده است که عمروعاص روز اعلان راى حکمین به عتبه بن ابوسفیان گفت : آیا نمى بینى که ابن عباس چگونه چشمهاى خود را گشوده و گوشهاى خود را تیز کرده است و اگر بتواند با آن دو سخن بگوید چنان مى کند و غفلت اصحاب او با زیرکى ابن عباس جبران مى شود، و این لحظه براى ما پر ارزش است . پس او را از من کفایت کن . عتبه گفت با تمام کوشش خود این کار را انجام مى دهم .

عتبه مى گوید : برخاستم و رفتم و کنار ابن عباس نشستم همینکه آن قوم خواستند سخن بگویند من با او شروع به سخن گفتن کردم . ابن عباس بر دست من زد و گفت : اکنون هنگام گفتگو نیست . من خود را خشمگین نشان دادم و گفتم : اى ابن عباس اعتماد تو به بردباریهاى ما ترا شتابان به ریختن آبروى ما واداشته است و حال آنکه به خدا سوگند حجت تمام شده و ما بسیار صبر کرده ایم . سپس ‍ به او سخنان درشت گفتم : و او بر من خشم آورد و صداهاى ما بلند شد. گروهى آمدند و دستهاى ما را گرفتند و او را از من و مرا از او دور ساختند. من خود را نزدیک عمروعاص رساند. او چشمکى به من زد، یعنى چه کردى ؟ گفتم : شر این مرد سخن آور را از تو کفایت کرد. او چنان شیهه اى کشید که اسب برا جو شیهه مى کشد. گوید : چون ابن عباس سخن گفتن در آغاز گفتگوها را از دست داده بود دیگر خوش نداشت که در پایان آن سخن بگوید.

ما این خبر را به طرق دیگرى ضمن اخبار جنگ صفین در مباحث گذشته آورده ایم .

عماره بن ولید و عمرو بن عاص در حبشه 

داستان عماره بن ولید بن مغیره مخزومى ، برادر خالد بن ولید، با عمروعاص را ابن اسحاق در کتاب مغازى خود آورده و چنین گفته است :

عماره بن ولید بن مغیره و عمرو بن عاص بن وائل پس از مبعث پیامبر صلى الله علیه و آله در حالى که هر دو مشرک بودند و به حبشه رفتند آن دو شاعر و دلیر و گستاخ بودند. عماره بن ولید مردى زیباروى و تنومند بود که در هواى او بودند و او با آنان گفتگوها داشت .
عماره و عمرو سوار کشتى شدند. همسر عمروعاص همراهش بود. چند شبى که در دریا بودند شبى از شرابى که همراه داشتند نوشیدند. چون مستى در عماره پدید آمد به همسر عمرو گفت : مرا ببوس . عمرو به همسر خود گفت : پسر عمویت را ببوس و آن زن او را بوسید. عماره دلباخته او شد و از او تقاضاى کامجویى داشت و آن زن خویشتن را از او نگه مى داشت .

پس از آن عمروعاص بر سکان کشتى نشست که ادرار کند. عماره او را میان دریا انداخت . عمروعاص شنا کرد و خود را کنار کشتى رساند و سکان آن را گرفت و بالا آمد. عماره گفت : به خدا سوگند، اگر مى دانستم که تو شناگرى در دریا نمى انداختمت ولى مى پنداشتم که در شناگرى مهارت ندارى . عمرو کینه عماره را در دل گرفت و دانست که او قصد جانش کرده است . آن دو به راه ادامه دادند و چون به حبشه رسیدند و از کشتى پیاده شدند و آنجا منزل کردند عمرو به پدرش عاص بن وائل نوشت : تو مرا از فرزندى خود خلع کن و از جرم و گناه من نسبت به اعقاب مغیره و دیگران افراد خاندان بنى مخزوم تبرى بجوى . عمرو مى ترسید که مبادا پدرش را به گناه او بگیرند.

چون نامه عمروعاص به پدرش رسید پیش مردان خاندان مغیره و خاندان مخزوم رفت و به آنان گفت : این دو مرد که به حبشه رفته اند هر دو ستیزه جو و دلیرند و از خود بر جان یکدیگر در امان نیستند و نمى دانم از آن ؛ دو چه کارى سر بزند و من اینک در حضور شما از عمرو و جرم و گناهش تبرى مى جویم و او را از فرزندى خلع کرد. در این هنگام خاندان مغیره و مخزوم با شگفتى گفتند : تو از عمرو بر عماره بیم دارى ؟ ما هم عماره را از وابستگى به خود خلع کرده ایم و از گناه او تبرى مى جوییم . آن دو را رها کن . هر دو را از خود خلع کردند و هر یک از طرف خود و گناه او تبرى جستند.

گوید : چون آن دو در حبشه مستقر شدند چیزى نگذشت که عماره بن ولید با همسر نجاشى ارتباط پیدا کرد  و چون عماره سخت زیبا و خوش چهره و تنومند بود همسر نجاشى او را مى پذیرفت و عماره پیش او آمد و شد مى کرد و چون عماره بر مى گشت موضوع را به عمرو مى گفت ، و عمرو پاسخ مى داد : من سخن ترا قبول ندارم و تصدیق نمى کنم که بر این کار توانا باشى که شان این زن فراتر از این است .

چون عماره در این باره بسیار سخن گفت ، عمروعاص که مى دانست عماره راست مى گوید و او به خانه آن زن مى رود و از حال و هیات او که سحرگاه بر مى گشت متوجه شد که شب را پیش او گذرانده است و عماره و عمرو در یک خانه ساکن بودند، در عین حال موضوع را انکار مى کرد و مى خواست عماره براى او نشانى و چیزى بیاورد که نتواند انکار کند و اگر عمرو به نجاشى گزارش داد رد کردن آن ممکن نباشد. به این منظور یک بار که با یکدیگر درباره آن زن سخن مى گفتند، عمرو به عماره گفت : اگر راست مى گویى به او بگو از روغن و عطر مخصوص نجاشى که کس دیگرى جز او از آن استفاده نمى کند به تو بمالد و من بوى آنرا مى شناسم و اندکى از آن هم براى من بیاور تا ترا تصدیق کنم . عماره گفت : چنین خواهم کرد.

عماره یک بار که پیش آن زن بود از او خواست تا آن کار را انجام دهد. زن از آن روغن معطر بر او مالید و اندکى هم در شیشه یى ریخت و به او داد. عمرو همینکه آن را بویید شناخت و گفت : گواهى مى دهم که راست مى گویى و به کارى دست یافته اى که هیچ یک از اعراب دست نیافته است و نسبت به زن پادشاه به کارى رسیده اى که نظیر آنرا نشنیده ام . آنان که جوان واز مردم دوره جاهلى بودند انى کار را براى هر کس که به آن برسد فضیلت و منزلت مى دانستند.

عمرو سکوت کرد و مدتى خاموش ماند تا عماره مطمئن شود. آن گاه پیش نجاشى رفت و گفت پادشاها! نابخردى از سفلگان قریش ‍ همراه من است که مى ترسم کار او در نظرت موجب ننگ و عار من شود و مى خواهم کار او را به تو بازگو کنم . تا کنون که گزارش ‍ نداده ام منتظر ثابت شدن آن بود. او پیش یکى از زنان توده مى رود و این کار را بسیار انجام مى دهد و اینک این روغن معطر ویژه توست که آن زن به او داده است و من از آن بر خویشتن زده ام .

نجاشى همینکه روغن را بویید گفت : راست مى گویى این روغن معطر ویژه من است که جز پیش زنان من جاى دیگرى موجود نیست . چون کار ثابت شد نجاشى عماره را خواست و زنان (جادوگر) را احضار کرد، جامه هاى عماره را از تن او بیرون آوردند و به زنان (جادوگر) فرمان داد به مجراى ادرار عماره دمیدند و او را رها کرد.

عماره گریزان خود را میان جانواران وحشى انداخت و او تا روزگار حکومت عمر بن خطاب همچنان در حبشه بود. گروهى از مردان بنى مغیره از جمله عبدالله بن ابى ربیعه بن مغیره به جستجوى او بر آمدند. این عبدالله بن ربیعه پیش از آن که مسلمان شود بحیرا نام داشت و پس از آنکه اسلام آورد پیامبر صلى الله علیه و آله او را عبدالله نام نهاد. آن گروه براى عماره کنار آبشخورى کمین کردند و او همراه جانوران وحشى براى آشامیدن آب آنجا مى آمد. چنین نقل کرده اند و پنداشته اند که عمراه همراه گله گورخرى مى آمد که آب بیاشامد و همینکه بوى آدمى احساس مى کرد مى گریخت . سرانجام تشنگى او را درمانده کرد کنار آبشخور آمد و چندان نوشید که سنگین شد آنان به تعقیب او پرداختند. عبدالله بن ربیع مى گوید : خود را به او رساندم و او را گرفتم . او مى گفت : رهایم کن اگر مرا بگیرى و نگهدارى خواهم مرد. عبیدالله مى گوید : من او را همچنان نگه داشتم و او هماندم در دست من مرد. او را به خاک سپردند و برگشتند. چنین نقل کرده اند که موهاى او تمام بدنش را پوشانده بوده است . عمروعاص ضمن شعرى از سؤ قصد عماره نسبت به همسرش و کارى که او انجام داد یاد کرده و چنین سروده است :(اى عماره بدان که زشت ترین کارها براى مرد این است که پسر عموى خود را ناپسرى خویش قرار دهد…)

کار عمرو بن عاص با جعفر بن ابیطالب در حبشه 

اما موضوع رفتن عمروعاص به حبشه را براى آنکه به جعفر بن ابیطالب و مهاجران مؤ من پیش نجاشى حیله سازى کند هر کس که در سیره تالیف کرده آورده است . از جمله محمد بن اسحاق در کتاب المغازى خود چنین مى گوید :
محمد بن مسلم بن عبدالله بن شهاب زهرى که از ابوبکر بن عبدالرحمان بن حارث بن هشام مخزومى از ام سلمه دختر ابن امه بن مغیره مخزومى ، همسر محترم رسول خدا صلى الله علیه و آله برایم نقل کرد که چنین مى گفته است : چون به سرزمین حبشه مسکن گزیدیم با بهترین همسایه ، یعنى نجاشى همسایه شدیم ، بر دین خود ایمن یافتیم و خدا را عبادت مى کردیم بدون آنکه آزارى را که در مکه مى دیدیم بینیم و هیچ سخن که ناخوش داشته باشیم نمى شنیدیم و چون این خبر به قریش رسید رایزنى کردند تا دو تن از مردان چابک و نیرومند خود را در مورد ما پیش نجاشى گسیل دارند و براى او از چیزهاى طرفه مکه هدایایى بفرستند. نجاشى را پوستهاى دباغى شده بسیار خوش مى آمد، قریشى ها پوست بسیار فراهم آوردند و براى هر یک از سرداران او هم هدیه یى نفیس فراهم ساختند و هدایا را همراه عبدالله بن ابى ربیعه بن مغیره مخزومى و عمرو بن عاص بن وائل سهمى گسیل داشتند و دستورهاى خود را به آن دو نفر دادند و گفتند : پیش از آنکه در مورد مسلمانان با نجاشى سخن بگویید هدیه هر یک از سردارانش را بدهید.

آن دو پیش نجاشى آمدند در حالى که در کشور نجاشى در بهترین خانه و کنار بهترین همسایه بودیم . هیچیک از سرداران نجاشى باقى نماند مگر آنکه پیش از آن که با نجاشى سخن گویند به او هدیه یى دادند و سپس به آنان گفتند : گروهى از غلامان سفله ما که از دین قوم بریده اند و به آیین شما هم نگرویده اند و خود آیین تازه یى که ما و شما آنرا نمى شناسیم آورده اند به کشور پادشاه گریخته اند؛ اشراف قوم ایشان ما را به حضور ایشان گفتگو کردمى شما به پادشاه پیشنهاد کیند آنان را به ما تسلیم کند و با آنان گفتگو نکند، به هر حال اقوام این گروه بر آنان و عیب و نقص ایشان آگاهترند. سرداران گفتند : آرى همینگونه خواهیم کرد.

عبدالله بن ربیعه و عمروعاص هدایاى پادشاه را تقدیم داشتند که از ایشان پذیرفت . سپس با او سخن گفتند و چنین اظهار داشتند :
پادشاها! گروهى از غلامان سفله ما که از آیین قوم خود گسیخته و به آیین تو هم در نیامده اند و خود آیینى تازه پدید آورده اند که ما و تو آن را نمى شناسیم به کشور تو گریخته اند. اینک اشراف قوم ما که پدران و عموها و خویشاوندان آنان اند ما را به حضورت گسیل داشته اند تا آنان را برگردانیم و آنان به احوال و معایب این گروه و آنچه از ایشان دیده اند داناترند

ام سلمه مى گوید : هیچ چیز در نظر عبدالله بن ربیعه و عمروعاص بدتر از این نبود که نجاشى سخن مسلمانان را بشنود. در این هنگام سرداران و ویژگان نجاشى که برگرد او بودند گفتند : اى پادشاه ! این دو راست مى گویند، قوم بر آنان بر این گروه و معایب ایشان آگاهترند. مناسب است پادشاه آنان را به این دو بسپارد تا پیش قوم خود و کشورشان ببرند.

پادشاه خشمگین شد و گفت : هرگز خداوند چنین نخواهد کرد! آنان راه به این دو تسلیم نمى کنم و هرگز حمایت خود را از قومى که به من پناه آورده و در سرزمین من فرود آمده اند و مرا بر دیگران برگزیده اند برنمى دارم تا آنکه آنان را بخواهم و از ایشان درباره آنچه این دو مى گویند، بپرسم ، اگر همچنان بودند که این دو مى گویند آنانرا به ایشان مى سپرم و پیش قوم خودشان برمى گردانم و اگر جز این بودند آنانرا حمایت مى کنم و تا هنگامى که در همسایگى و پناه باشند با آنان به نیکى رفتار خواهم کرد.

ام سلمه مى گوید : نجاشى به یاران رسول خدا صلى الله علیه و آله پیام داد و ایشان را فراخواند. چون فرستاده نجاشى پیش ایشان آمد، جمع شدند و به یکدیگر گفتند : چون پیش این مرد برویم چه مى گویید؟ گفتند : به خدا سوگند، همان چیزى را که مى دانیم و پیامبرمان که درود خدا بر او باد، به ما فرمان داده است خواهیم گفت ، هر چه پیش آید. هنگامى که آنان پیش نجاشى آمدند او اسقفهاى خود را فراخوانده بود، ایشان کتابهاى خود را گشوده و برگرد او نشسته بودند، نجاشى از یاران پیامبر صلى الله علیه و آله پرسید : این آیین که شما دارید و از آیین قوم خود دورى گزیده اید و در آیین من و آیین هیچیک از این ملت ها هم در نیامده است چیست ؟

ام سلمه مى گوید : کسى که با نجاشى گفتگو کرد جعفر بن ابیطالب بود که به او چنین گفت : پادشاها! ما قومى بودیم در جاهلیت که بتها را پرستش مى کردیم و گوشت مردار مى خوردیم و مرتکب کارهاى ناپسند مى شدیم ، پیوند خویشاوندى را مى گسیختیم و حقوق همسایگى و پناهندگى را به فراموشى مى سپردیم ، نیرومند ما ناتوان ما را مى خورد و بر این حال بودیم تا آنکه خداى عزوجل براى ما پیامبرى از میان خودمان مبعوث فرمود که نسب و راستى و امانت و پاکدامنى او را مى شناسیم ، او ما را فراخواند تا خداوند یکتا را پرستش کنیم و معتقد به توحید شویم و آنچه را که خود و پدران ما غیر از خدا پرستش کنیم ، یعنى سنگها و بت ها را، از خدایى خلع کنیم ، و ما را به راست گفتارى و پرداخت امانت و رعایت پیوند خویشاوندى خود خلع کنیم ، و ما را به راست گفتارى و پرداخت امامت و رعایت پیوند خویشاوندى و حسن همجوارى و خوددارى از کارهاى حرام و ریختن خون ها فرمان داده است و ما از دیگر کارهاى ناپسند و سخن زور گفتن و خوردن مال یتیم و تهمت زدن به زنان شوهردار پاکدامن نهى فرموده است و فرمان داده است تا خداوند یکتا را پرستش کنیم و نماز گزاریم و زکات بدهیم و روزه بگیریم .

ام سلمه مى گوید : سپس جعفر تمام امور اسلام را بیان کرد و گفت : ما پیامبر خود را تصدیق کردیم و به او ایمان آوردیم که از سوى خدا آورده بود از او پیروى کردیم و خداوند یکتا را پرستش کردیم و هیچ چیز را شریک و انباز او قرار نمى دهیم و آنچه را بر ما حرام فرموده است حرام مى دانیم و آنچه را حلال فرموده است حلال مى دانیم . در این حال قوم ما بر ما ستم کردند و ما را شکنجه دادند و خواستند ما را فریب دهند و از دین خود به پرستش بتها و از بندگى نسبت به خدا به بندگى آنها بازگردانند و همان کارهاى پلید را که در گذشته روا مى داشتیم روا داریم ، و چون بر ما چیره بودند و سخت گرفتند و ستم روا داشتند و میان ما و انجام مراسم دینى مانع شدند، به سرزمین تو آمدیم و ترا بر دیگران برگزیدیم و راغب شدیم تا در پناه و همسایگى تو قرار گیریم و پادشاها، امیدواریم که در پیشگاه تو بر ما ستم نشود. نجاشى به جعفر گفت : آیا چیزى از کتابى که پیامبرتان آورده است همراه دارى ؟ جعفر گفت : آرى . گفت : براى من بخوان . جعفر نخستین آیات سوره مریم را خواند. نجاشى چندان گریست که ریش او خیس شد، اسقفهاى او هم چندان گریستند که ریشهایشان خیس شد آنگاه نجاشى گفت : به خدا سوگند این سخن و آیه موسى آورده است از چراغ سرچشمه مى گیرد، به خدا سوگند شما را به آنان تسلیم نمى کنم .

ام سلمه مى گوید : چون مسلمانان و آن قوم را از پیش نجاشى بیرون رفتند، عمروعاص گفت : به خدا سوگند فردا در حضور نجاشى عیبى بر آنان خواهم گفت که همه را ریشه کن سازد. عبدالله بن ربیعه که از عمروعاص باپرواتر بود گفت : این کار را مکن بر فرض که آنان با ما مخالفت کرده اند حق خویشاوندى دارند. عمروعاص گفت : به خدا سوگند فردا به نجاشى خواهم گفت که مسلمانان در مورد عیسى بن مریم اعتقاد دارند که بنده یى از بندگان خداوند است ، صبح زود بعد عمروعاص پیش نجاشى رفت و گفت : پادشاها! این قوم درباره عیسى بن مریم سخن عجیب مى گویند آنان را احضار کن و بپرس که چه مى گویند. نجاشى کسى را فرستاد و مسلمانان را احضار کرد.

ام سلمه مى گوید : این بار هم چون فرستاده نجاشى آمد و مسلمانان جمع شدند به یکدیگر گفتند : اگر در مورد عیسى علیه السلام از شما بپرسد چه مى گویید؟ جعفر بن ابى طالب گفت : به خدا سوگند همان چیز را مى گوییم که خداوند عزوجل فرموده است و پیامبر ما بیان کرده است ، هر چه مى خواهد بشود.

چون پیش نجاشى رفتند به آنان گفت : شما درباره عیسى بن مریم چه مى گویید و چه اعتقادى ؟ جعفر گفت : مى گوییم که او بنده و فرستاده و روح خدا و کلمه الهى است که آنرا به مریم عذراء که از جهان دل کنده بود القا فرموده است .در این هنگام نجاشى دست به زمین برد و خراشه چوبى را برداشت و گفت : میان عیسى بن مریم و آنچه جعفر مى گوید به اندازه این خراشه چوب تفاوت نیست .

ام سلمه مى گوید : هنگامى که جعفر آن سخن را گفت سرداران نجاشى همهمه کردند و نجاشى به آنان گفت : هر چند شما همهمه و هیاهو کنید!

آنگاه نجاشى به مسلمانان گفت : بروید که شما در کشور من در کمال امن و آسایش خواهید بود و سه بار گفت : هر کس شما را دشنام دهد زیان خواهد کرد. دوست نمى دارم در قبال آزار رساندن به یکى از شما کوهى از طلا داشته باشم . سپس گفت : هدایاى آن دو نفر را که براى من آورده اند به خودشان برگردانید که مرا نیازى به آن نیست . به خدا سوگند، خداوند آن گاه که پادشاهى مرا به من برگرداند از من رشوه گرفت و از گفتار مردم درباره من اطاعت نفرمود که من اینک رشوه بگیرم و سخن مردم را در مورد ایشان اطاعت کنم .
ام سلمه مى گوید : آن دو مرد با زشتى و در حالى که خواسته ایشان برآورده نشده بود و از پیش نجاشى برگشتند و ما با بهترین حال و در بهترین جایگاه و همراه بهترین همسایه باقى ماندیم . به خدا سوگند در همان حال بودیم که مردى از حبشه براى ستیز با نجاشى و گرفتن پادشاهى از او قیام کرد و با لشکرى آنجا آمد.

گوید : نجاشى به مقابله او رفت و رود نیل آن دو بود. یاران پیامبر صلى الله علیه و آله گفتند : کدام مرد آماده است برود و از آرامگاه براى ما خبرى آورد؟ زبیر بن عوام که از جوانترین مسلمانان بود گفت : من این کار را انجام مى دهم . براى او مشکى را پر باد کردند و آنرا زیر سینه اش قرار دادیم و او شنا کردن از رود نیل گذشت و بر ساحل دیگر نیل رفت و در معرکه حاضر شد. ما دعا مى کردیم تا خداوند نجاشى را بر دشمن خود پیروز و بر کشور خویش مسلط فرماید، و ترس و اندوهى به آن بزرگى هرگز به ما نرسیده بود که اگر آن مرد بر نجاشى پیروز شود حق ما را آن چنان که او مى شناخت نشناسد. در همان حال که ما منتظر سرانجام کار بودیم ناگاه زبیر در حالى که جامه خویش را تکان مى داد ظاهر شد و گفت : هان ! مژده دهید که نجاشى پیروز شد و خداوند دشمن او را نابود ساخت . به خدا سوگند، براى خود چنان شادیى به خاطر نداریم ، و خداوند دشمن او را نابود و او را بر سرزمین ود مسلط کرد و حکومت حبشه براى نجاشى استوار شد. و ما پیش او در بهترین حال بودیم تا آن گاه که به مکه و حضور پیامبر صلى الله علیه و آله برگشتیم .

از عبدالله بن جعفر بن محمد علیه السلام  روایت شده است که گفته است عمروعاص نسبت به عموى ما جعفر بن ابیطالب در سرزمین حبشه در حضور نجاشى و بسیارى از رعیت او انواع کید و مکر را معمول داشت و خداوند به لطف خویش آنها را از او برطرف فرمود. عمرو، جعفر را به قتل و دزدى و زناکارى متهم کرد. اما هیچیک از این عیوب به او نمى چسبید که مردم حبشه پاکى و پاکیزگى و عبادت و پارسایى و چهره پیامبرى را در او مى دیدند، و چون شمشیر اتهام او از صفات پاکیزه جعفر کندى گرفت عمرو، زهرى را فراهم ساخت و در خوراک جعفر آمیخت و خداوند گربه یى را فرستاد که آن ظرف غذا را در همان حال که جعفر دست دراز کرده بود تا از آن بخورد واژگون کرد و چون گربه اندکى از آن خورد همان دم مرد و مکر عمروعاص براى جعفر روشن شد و پس از آن در خانه عمرو غذا نخورد. آرى پسر شتر کش و قصاب همواره دشمن خاندان ما بوده است .

کار عمروعاص در جنگ صفین 

داستان عمرو در جنگ صفین و اینکه براى محفوظ ماندن از حمله على علیه السلام خود را بر زمین افکند و عورت خود را برهنه و آشکار ساخت چنان معروف است که هر کس در سیره و به خصوص درباره جنگ صفین کتابى نوشته آن را آورده است .
نصر بن مزاحم در کتاب صفین مى گوید : محمد بن اسحاق ، از عبدالله بن ابى عمرو و از عبدالرحمان بن حاطب نقل مى کرد که عمرو بن عاص از دشمنان حارث بن نضر خثعمى بود  که از یاران على علیه السلام بود، و همه شجاعان و سوارکاران شام از على علیه السلام مى ترسیدند که با شجاعت خویش دلهاى آنانرا پر از بیم کرده بود و همه آنان از اقدام به جنگ با او خوددارى مى کردند، عمرو در کمتر مجلسى مى نشست که در آن از حارث بن نضر خثعمى بدگویى نکند و بر او عیب نکند و بر او عیب نگیرد و حارث این ابیات را سرود.
(گویا عمرو تا هنگامى که با على در جنگ رویاروى نشود بدگویى درباره حارث را رها نمى کند. على شمشیر خود را بر دوش ‍ راست خویش مى نهد و شجاعان و سوارکاران را چیزى به حساب نمى آورد….)

این اشعار شایع شد و چون به اطلاع عمرو رسید سوگند خورد که با على جنگ خواهد کرد اگر چه هزار بار بمیرد، و چون صفها مقابل یکدیگر قرار گرفت عمرو با نیزه خود به على حمله برد، على علیه السلام با شمشیر کشیده و نیز آماده حمله کرد و چون نزدیک عمرو رسید اسب خود را بر انگیخت تا او را فرو گیرد، عمرو خود را از اسب درافکند و در حالى که پاى خود را بلند کره بود دعوت خود را آشکار ساخت . على علیه السلام چهره از او برگرداند و بر او پشت کرد و مردم این کار را از مکارم اخلاقى و سرورى على مى دانستند و همواره به آن مثل مى زدند.

نصر بن مزاحم مى گوید : محمد بن اسحاق برایم نقل کرد و گفت : یکى از شبهاى جنگ صفین ، عمرو بن عاص و عتبه بن ابى سفیان و ولید بن عقبه و مروان بن حکم و عبدالله بن عامر و ابن طلحه الطلحات خزاعى نزد معاویه جمع شدند. عتبه گفت : کار ما و على بسیار عجیب است هیچ کدام از ما نیست مگر آنکه او به دست على داغدار و مصیبت زده شده است .

اما در مورد، خود من على جد مادرى ام ، عتبه بن ربیعه و برادرم حنظله را در جنگ بدر به دست خویش کشته است و در ریختن خون عمویم شبیه هم شریک بوده است . اما تو اى ولید! پدرت را اعدام کرده است و تو اى پسر عامر! پدرت را کشته است و لباسهاى رزم عمویت را در آورده است ، و تو اى پسر طلحه ! پدرت را در جنگ جمل کشته و برادرانت را یتیم ساخته است و تو اى مروان ، چنانى که آن شاعر سروده است :(علباء )از جنگ ایشان در حالى که آب دهان خود را فرو مى برد گریخت . آرى اگر او را به چنگ مى آوردند کشته شده بود.)

معاویه گفت : این سخنان اقرار (به ستم کشیدن ) است غیرتمندان کجایند؟ مروان پرسید : کدام غیرتمندان را مى خواهى . گفت : غیرتمندانى که على را با نیزه هاى خود کوبند. مروان گفت : اى معاویه ! به خدا سوگند، ترا چنین مى بینم که ژاژ مى خایى یا شوخى مى کنى ؛ و چنین مى بینم که بر ما بر تو سنگینى مى کند.

ابن عقبه هم چنین سرود :(معاویه حرب به ما مى گوید : آیا میان شما کسى نیست که خون هدر شده را با کوشش مطالبه کند و با نیزه بر ابوالحسن على حمله برد…)

تا آنجا که با تمسخر مى گوید :(فقط عمروعاص به او حمله کرد که او را هم بیضه هایش حفظ کرد در حالى که دلش از بیم على مى تپید.)

عمروعاص خشمگین شد و گفت : اگر ولید در سخن خود راست مى گوید با على رویاروى شود یا جایى که صداى او را بشنود بایستید، و ابیات زیر را سرود :(ولید موضوع فرا خواندن على را به جنگ به یاد من آورد، سخن گفتن او هم آکنده از بیم است . هر گاه رویارویى هاى او را قریش به خاطر مى آورد از ترس او قلب استوار و محکم به لرزه مى آید. بنابراین ، معاویه بن حرب و ولید کجا مى توانند با او رویاروى شوند…)

ابوعمر بن عبدالبر در کتاب الاستیعاب ضمن شرح حال بسر بن ارطاه مى نویسد : بسر از دلاوران سرکش و در جنگ صفین همراه معاویه بود. معاویه به او فرمان داد با على علیه السلام جنگ کند و به او گفت : شنیده ام آرزوى رویارویى با على دارى ، اگر خداوندت بر او چیره گرداند و او را از پاى درآورى بر خیر دنیا و آخرت دست خواهى یافت . و همواره او را بر آن کار تشجیع و تشویق مى کرد، تا آنکه بسر در جنگ على را دید و آهنگ او کرد و رویاروى قرار گرفتند.

على علیه السلام او را بر زمین افکند و بسر همان کارى را که عمروعاص کرده بود انجام داد و عمرو خود را برهنه و آشکار کرد
ابن عبدالبر مى گوید : کلبى هم در کتاب خود درباره اخبار صفین این موضوع را آورده است که بسر بن ارطاه روز جنگ صفین به مبارزه على علیه السلام رفت و على بر او نیزه یى زد و او را بر زمین افکند، بسر عورت خود را برابر او برهنه کرد و على دست از او برداشت همان گونه که از عمروعاص دست برداشته بود.

گوید : شعرا درباره عمروعاص و سبر بن ارطاه در این مورد اشعارى است که در جاى خود مذکور است . از جمله ابن کلبى و مدائنى اشعار حارث بن نضر خثعمى را که دشمن عمروعاث و بسر بن ارطاه بوده است آورده اند که چنین سروده است :(آیا هر روز باید سوار کار و شجاعى براى تو کارزار کند و که عورتش میان گرد و غبار و مردم آشکار باشد! على علیه السلام سرنیزه خود را از مردم باز مى دارد و معاویه در خلوت مى خندد. دیروز از عمرو چنان کارى سر زد و سر خود را پوشاند و عورت بسر هم همانگونه آشکار شد. به عمرو و به بسر بگویید آیا به جان خود مهلت نمى دهید؟ پس دوباره با شیر ژیان رویاروى مشوید…)

واقدى روایت مى کند و مى گوید : معاویه پس از آنکه به حکومت رسید به عمروعاص گفت : اى اباعبدالله ! تو را نمى بینم مگر اینکه خنده ام مى گیرد. عمرو پرسید : به چه سبب !؟ گفت : آن روزى را به خاطر مى آورم که در جنگ صفین ابوتراب بر تو حمله کرد و تو از ترس سرنیزه او خود را بدنام کردى و عورت خود را براى او آشکار ساختى . عمرو گفت من از تو بیشتر خنده ام مى گیرد! زیرا روزى به یاد مى آورم که على علیه السلام ترا به مبارزه دوعت کرد، نفست بند آمد و زبانت در دهانت از حرکت بازماند آب دهانت در گلویت گیر کرده بود و دست و پایت مى لرزید و چیزهایى از تو آشکار مى شود که خوش نمى دارم براى ، تو بازگو کنم ، معاویه گفت : همه این سخنان که گفتى نبود و چگونه ممکن است این چنین باشد و حال آنکه افراد قبیله عک و اشعرى ها از من پاسدارى مى کردند!

عمروعاص گفت : خودت به خوبى مى دانى آنچه من گفتم کمتر از آن است که بر سرت آمد و به قول خودت در عین حال که اشعریها و عکى ها از تو پاسدارى مى کردند گرفتار چنان حالى شدى . پس اگر در آوردگاه مقابل او قرار مى گرفتى حال تو چگونه بود؟ معاویه گفت : اى اباعبدالله از شوخى صرف نظر کن و به جد سخن بگوییم در ترس و فرار از على بر هیچکس ننگ و عارى نیست .

سخنى درباره اسلام آوردن عمروعاص

محمد بن اسحاق در کتاب المغازى درباره چگونگى مسلمان شدن عمروعاص چنین مى گوید :
زید بن ابى حبیب از راشد – وابسته حبیب بن ابى اوس ثقفى – از حبیب بن ابى اوس نقل مى کند که مى گفته است : عمروعاص با زبان خودش براى من چنین گفت : چون از جنگ خندق برگشتیم ، گروهى از مردان قریش را که با من هم راى بودند و سخن مرا مى شنودند جمع کردم و به آنان گفتم : به خدا سوگند من مى بینم که کار محمد صلى الله علیه و آله به گونه شگفت انگیزى بالا مى گیرد (و فرمان او بر همه فرمانها برترى مى جوید) من فکرى کرده ام ، راى شما در آن باره چیست ؟ گفتند : چه اندیشیده اى ؟ گفتم : چنین مصلحت نمى بینم که به نجاشى ملحق شویم و پیش او بمانیم ، اگر محمد بر قوم خود چیره شود پیش نجاشى مى مانیم که زیر دست و فرمانبردار از او براى ما خوشتر و بهتر از این است که زیر دست محمد باشیم و اگر قوم ما بر محمد چیره شوند ما کسانى هستیم که ایشان را ما را مى شناسند و از آنان جز خیر به ما نمى رسد : گفتند : این راى پسندیده یى است . گفتم : بنابراین ، چیزهایى فراهم آورید که به نجاشى هدیه بدهیم و بهترین چیزى که از سرزمین ما براى او هدیه مى برند پوست و چرم دباغى شده بود. براى او پوست بسیارى فراهم آوردیم و سپس از مکه بیرون آمدیم و نزد او رفتیم و به خدا سوگند، همان وقت که ما پیش او بودیم عمرو بن امیه ضمرى  که فرستاده رسول خدا صلى الله علیه و آله نزد نجاشى بود رسید. پیامبر او را در مورد کارهاى جعفر بن ابیطالب و یارانش گسیل فرموده بود.

عمرو مى گوید : عمرو بن امیه پیش نجاشى رفت و چون بیرون آمد به یاران خود گفتم : این عمرو بن امیه است اگر من نزد نجاشى بروم و از او بخواهم تا عمرو را در اختیار من بگذارد و من گردنش را بزنم قریش متوجه خواهند شد که من از سوى ایشان چه کار مهمى را انجام داده و فرستاده محمد صلى الله علیه و آله را کشته ام . پیش نجاشى رفتیم و براى او سجده کرد. گفت : خوش آمدى دوست من ، آیا از سرزمین خودت چیزى براى من آورده اى ؟ گفتم : پادشاها! آرى براى تو پوست فراوانى هدیه آورده ام در همین حال هدایاى خود را پیشکش کردم که پسندید و اظهار خشنودى کرد.

سپس به او گفتم : پادشاها! هم اکنون مردى را دیدم که از حضور تو بیرون رفت و او فرستاده مردى است که دشمن ماست او را در اختیار من بگذار تا بکشمش زیرا گروهى از اشراف و برگزیدگان ما را کشته استپادشاه چنان خشمگین شد که دست فراز آورد و چنان بر بینى خود کوفت که پنداشتم آنرا شکست  و من از بیم اگر زمین دهان مى گشاد وارد آن مى شدم . سپس گفتم : اى پادشاه ! به خدا سوگند اگر احتمال مى دادم که این موضوع را خوش نمى دارى هرگز از تو چنین تقاضایى نمى کردم . گفت : آیا از من مى خواهى فرستاده مردى را که ناموس اکبر (جبرئیل ) همان گونه بر موسى وارد شده است بر او نیز آمد به تو بسپارم تا او را بکشى ؟ گفتم : پادشاها! آیا او این چنین است ؟ گفت : آرى به خدا سوگند. اینک واى بر تو، از من بشنو و از او پیروى کند تا پیروز مى شود همان گونه که موسى بر فرعون و سپاهیان پیروز شد. گفتم : تو از من براى او به اسلام بیعت بگیر.

نجاشى دست دراز کرد و من با او به مسلمانى بیعت کردم و براى اینکه به حضور پیامبر برسم بیرون آمد. چون به مدینه رسیدم هنگامى به حضور رسول خدا رفتم که خالد بن ولید، همسفرم در آن راه مسلمان شده بود. گفتم : اى رسول خدا با تو بیعت مى کنم به شرط آنکه گناهان گذشته مرا بیامرزى و سخنى از گناهان آینده خود نگفتم . فرمود : اى عمرو بیعت کن که اسلام آنچه را پیش از آن بوده مى پوشاند و محو مى کند و هجرت هم آنچه را پیش از آن بوده است محو مى کند . من با پیامبر بیعت کردم و مسلمان شدم

فرستادن پیامبر صلى الله علیه و آله ، عمروعاص را به سویه (ذاتالسلاسل ) 

گفته شده است : عمروعاص در فاصله میان حدیبیه و جنگ خیبر مسلمان شده و حال آنک همان سخن اول صحیحتر است .
ابن عبدالبر مى گوید : پیامبر صلى الله علیه و آله عمروعاص را همراه سیصد تن به منطقه ذات السلاسل که از سرزمینهاى قضاعه است گسیل فرمود : مادر عاص بن وائل از افراد قبیله بلى بود و پیامبر صلى الله علیه و آله به همین سبب عمروعاص را به مناطق سکونت قبلى بلى و عذره گسیل داشت تا از آنان دلجویى کند و آنان را به اسلام فراخواند. عمرو حرکت کرده و چون کنار یکى از آبهاى قبیله جذام که نامش سلاسل بود – و به همین سبب این سریه را هم سریه ذات السلاسل مى گویند – رسید و ترسید و براى پیامبر صلى الله علیه و آله نامه یى نوشت و از ایشان یارى خواست .

پیامبر صلى الله علیه و آله گروهى را که در آن دویست سوار و مردم شریف و با سابقه از مهاجران و انصار بودند و از جمله ابوبکر و عمر هم شرکت داشتند به یارى او فرستاد و عبیده بن جراح را امیر ایشان قرار داد. این گروه چون پیش عمرو رسیدند، عمرو گفت : من فرمانده کسانى هستم که همراه من اند و تو فرمانده کسانى هستى که همراه تو هستند. عمرو نپذیرفت . ابوعبیده گفت : پیامبر صلى الله علیه و آله به من سفارش فرمود و گفت : چون پیش عمرو رسیدى از یکدیگر اطاعت کنید و اختلاف و ستیز مکنید. اینک اگر تو با من مخالفت کنى من از تو اطاعت مى کنم . عمرو گفت : من با تو مخالفت خواهم کرد. ابوعبیده فرماندهى را به او سپرد و همراه لشکر پشت سر عمرو نماز گزارد و عمروعاص بر همه آنان که پانصد تن بودند امیر بود.

فرماندهى و حکومتهاى عمروعاص به روزگار پیامبر و خلفاء 

ابن عبدالبر مى گوید : سپس رسول خدا صلى الله علیه و آله بر او بر عمان ولایت داد و او تا هنگام رحلت پیامبر صلى الله علیه و آله بر عمان حکومت داشت و از کارگزاران عمر و عثمان و معاویه هم بوده است . عمر بن خطاب پس از مرگ یزید بن ابى سفیان او را بر فلسطین و اردن گماشت و معاویه را بر دمشق و بعلبک و بلقاء و سعید بن عامر بن خذیم را بر حمص ولایت داد. و سپس تمام حکومت شام را به معاویه سپرد و به عمرو بن عاص نامه نوشت که به مصر حرکت کند. او به مصر رفت و آن را گشود و تا هنگامى که عمر مرد عمروعاص حاکم مصر بود. عثمان حدود چهار سال عمرو را بر حکومت مصر باقى گذاشت و سپس او را عزل کرد و عبدالله بن سعد عامرى را بر آن گماشت .

ابن عبدالبر مى گوید : عمروعاص براى مردم اسکندریه مدعى شد که پیمانى را که با آنان بسته بود شکسته اند و قصد آن شهر کرد و با مردم جنگ کرد و آن را گشود. جنگجویان ایشان را کشت و زن و فرزندشان را به اسیرى گرفت . عثمان که پیمان شکنى مردم اسکندریه را صحیح نمى دانست بر عمروعاص خشم گرفت و فرمان داد اسیرانى را که از دهکده ها به اسیرى گرفته اند برگردانند و عمرو را از حکومت مصر عزل کرد و عبدالله بن سعد بن ابى سرح عامرى را بر مصر گماشت و این کار آغاز کدورت میان عثمان و عمروعاص بود، و چون میان آنان شر و بدى پاگرفت ، عمرو؛ در فلسطین با خاندان خود گوشه نشینى اختیار کرد. او گاهى به مدینه مى آمد و چون حکومت معاویه بر شام استقرار یافت ، پس از اعلان راى داوران در حکمیت ، عمرو را به مصر فرستاد. او مصر را گشود و همواره همانجا بود تا آنکه در سال چهل و سوم هجرت در حالى که امیر مصر بود درگذشت . مرگ او را در سالهاى چهل و دو، چهل و هشت و پنجاه یک هجرى نیز نقل کرده اند

ابن عبدالبر مى گوید : صحیح آن است که او به سال چهل و سوم روز عید فطر درگذشته است و نود ساله بوده است . او را در (مقطم ) که کنار (سفح ) است به خاک سپردند. پسرش عبدالله نخست بر جنازه او نماز گزارد و سپس برگشت و همراه مردم نماز عید فطر گزارد. معاویه نخست عبدالله بن عمرو را به جاى پدرش به ولایت مصر گماشت و سپس او را عزل کرد و برادر خود عتبه بن ابى سفیان را به جاى او منصوب کرد.

ابن عبدالبر مى گوید : عمروعاص از سوارکاران و دلیران قریش در دوره جاهلى و مشهور بود. او شاعرى بود که شعر نیکو مى سرود و یکى از افراد زیرک و معروف به تیز هوشى و زرنگى بود. عمر بن خطاب هر گاه مردى را از لحاظ عقل و راى ضعیف مى دید مى گفت : گواهى مى دهم که خداى تو و خالق عمروعاص یکى است .مقصودش این بود که خداوند خالق اضداد است .

نمونه هایى از گفتار عمروعاص

من (ابن ابى الحدید) از کتابهاى مختلف کلمات حکمت آمیزى را که منسوب به عمروعاص است و پسندیده ام اینجا نقل مى کنم و من فضل هیچ فاضلى را انکار نمى کنم و هر چند دین او در نظرم ناپسند باشد.

از جمله این سخنان او این است : سه چیز است که از آن به ستوه نمى آیم ، همنشین من تا هنگامى که سخن و مقصودم را بفهمد، جامه ام تا هنگامى که مرا بپوشاند، مرکوبم تا هنگامى که بار مرا حمل کند.

او در صفین به عبدالله بن عباس گفت : این کار که ما و شما در آن گرفتار آمدیم نخستین گرفتارى نیست که پیش آمده است و مى بینى که کار ما و شما به کجا کشیده است و این جنگ براى ما زندگى و شکیبایى  باقى نگذاشته است ما نمى گوییم اى کاش جنگ برگردد، بلکه مى گوییم کاش اصلا وجود نمى داشت . اینک در آنچه باقى مانده است غیر از آنچه گذشته است رفتار کن که تو پس از على سالار و همه کاره این موضوعى ، و باید فرماندهى مطاع یا فرمانبرى مطیع و جنگجویى امین بود و تو همانى .

و چون معاویه پیرآهن عثمان را بر منبر شام نصب کرد و مردم شام اطراف آن مى گریستند معاویه گفت : قصد دارم آن را براى همیشه بر منبر باقى بگذارم . عمرو به او گفت : این پیرآهن یوسف نیست و اگر مردم بر آن مدتى طولانى بنگرند اندک اندک از آن جستجو مى کنند و بر امورى آگاه مى شوند که تو خوش نمى دارى بر آن آگاه شوند، ولى گاه گاهى با نشان دادن آن پیرآهن سوز و گدازشان را دامن بزن .

و گفته است : هر گاه راز خود را به کسى بگویم و آنرا آشکار سازد ملامتش نمى کنم زیرا خودم به ملامت از او سزاوارترم که سینه خودم در نگهدارى آن از سینه او تنگتر و کم حوصله تر بوده است .

و گفته است : عاقل آن کسى نیست که خیر از شر بشناسد، بلکه عاقل آن کسى است که از دو شر آنرا که بهتر است تشخیص دهد.
روزى عمر بن خطاب به همنشینان خود که عمروعاص هم میان ایشان بود گفت : بهترین چیزها چیست ؟ هر یک از ایشان هر در نظرش بود گفت . عمر گفت : اى عمرو تو چه مى گویى ؟ گفت : (در سختى ها پایدارى و استوارى کن که سپرى خواهد شد.)

عمروعاص به عایشه گفت : دوست مى داشتم که تو در جنگ جمل کشته شوى . عایشه گفت : اى بى پدر به چه سبب ؟ گفت : به مرگ خود مرده بودى و به بهشت مى رفتى و ما کشته شدن ترا بزرگترین سرزنش براى على بن ابى طالب علیه السلام قرار مى دادیم .

به پسرانش گفتم : پسرانم ! دانش کسب کنید که اگر بى نیاز باشید مایه زیور شماست و اگر فقیر شوید مال خواهد بود.و از سخنان اوست : امیر دادگر بهتر از یاران پیوسته است و شیر دژم بهتر از پادشاه ستمگر است و پادشاه ستمگر بهتر از فتنه یى است که ادامه یابد. لغزش مرد چون استخوانى شکسته است که درست مى شود ولى لغزش زبان هیچ چیز باقى نمى گذارد و رها نمى کند. و آن کس را که عقل نیست آسوده است .

عمر براى عمروعاص نامه نوشت و از او درباره دریانوردى و کشتى پرسید. او نوشت : پدیده بزرگى است که خلقى ناتوان بر آن سوار مى شوند، همچون کرمهایى بر چوب میان غرق شدن و نجات یافتن .

عمروعاص به عثمان در حالى که بر منبر خطبه مى خواند گفت : اى عثمان ! تو بر این امت نهایت سختى و کار را بار کردى ، پس ‍ انحراف تو ایشان را از راه راست منحرف کرد اینک یا معتدل شو یا از کار بر کنار رو.

از سخنان عمروعاص است که از کریم و بزرگوار چون گرسنه شود و از فرومایه چون سیر شود برحذر باش و بترس که بزرگوار چون گرسنه بماند حمله مى کند و فرومایه چون شیر شود حمله کند.
و از سخنان اوست که ناتوانى با سستى گرد آمد، حاصل آن دو پشیمانى بود و ترس با تنبلى در آمیخت ، حاصل آن دو محرومیت و نومیدى بود.

عبدالله بن عباس روایت مى کند و مى گوید : هنگامى که عمروعاص محتضر شده بود پیش او رفتم و گفتم : اى اباعبدالله ، همواره مى گفتى دوست دارم عاقلى را در حال مرگ بینم و از او بپرسم خویشتن را چگونه مى یابى ! گفت : خود را چنان مى بینم که گویى آسمان بر زمین چسبیده و من میان آن دو قرار گرفته ام و خود را چنان احساس مى کنم که گویى از سوراخ سوزنى تنفس مى کنم . عمروعاص سپس گفت : پروردگارا، هر چه مى خواهى چندان از من بگیر، که راضى شوى . سپس دستهاى خود را برافراشت و عرضه داشت : پروردگارا فرمان دادى ، سرپیچى کردیم و از کارهایى منع فرمودى و مرتکب آن شدیم . خدایا نه بى گناهم که پوزش ‍ بخواهم و نه تاب و یاراى انتقام دارم ولى به هر حال پروردگارى جز خداوند نیست و همین سخنان را تکرار مى کرد تا جان داد.

ابوعمر بن عبدالبر در کتاب الاستیعاب این خبر را چنین آورده است که چون مرگ عمروعاص فرا رسید گفت : خداوندا فرمانم دادى فرمان نبردم ، از امورى مرا نهى فرمودى ، خوددارى نکرد. آن گاه دست خویش را بر گردن خود و جایى که غل را قرار مى دهند نهاد و عرضه داشت : نه بى گناهم که پوزش بخواهم و نه یاراى انتقام دار. اینک سرکش نیستم بلکه آمرزشخواهم ، خدایى جز تو نیست ، و همین کلمات را تکرار مى کرد تا درگذشت .

ابن عبدالبر مى گوید : خلف بن قاسم ، از حسن بن رشیق ، از طحاوى ، از مزنى ، از شافعى نقل مى کرد که مى گفته است : ابن عباس در بیمارى مرگ عمروعاص به عیادت او رفت و بر او سلام کرد و گفت : اى اباعبدالله ، چگونه اى ؟ گفت : چنانم که مى بینم اندکى از امور دنیایى خود را اصلاح کردم و بسیارى از دین خود را تباه ساختم . اگر آنچه را اصلاح کردم تباه کرده بودم و آنچه را تباه کردم اصلاح کرده بودم بدون تردید رستگار مى شد. اینک اگر طلب و جستجو برایم سود بخش بود چنان مى کردم و اگر امکان گریز و در آن نجات من فراهم مى بود مى گریختم ، ولى اکنون چون کسى هستم که میان آسمان و زمین گرفتار تنگى نفس باشد نه با دستهاى خود مى توانم خود را بالا بکشم و نه مى توانم پاى بر زمین نهم . اینک اى برادرزاده ، مرا پندى ده تا از آن بهره مند گردم

ابن عباس گفت : اى اباعبدالله ، هیهات ! که برادرزاده ات برادرت شد (برادرزاده ات نیز چون تو گرفتار است ) اگر چه نمى خواهى پوسیده و فرسوده شوى خواهى شد وانگهى کسى را که مقیم است چگونه مى توان به کوچ داد. عمروعاص گفت : اینک که به هشتاد و چند سالگى رسیده ام مرا از رحمت خداى من ناامید مى سازى ؟ پروردگارا! ابن عباس مرا از رحمت تو ناامید مى سازد، از من چندان بگیر تا راضى شوى . ابن عباس گفت : اى اباعبدالله ، هیهات ! که تو همه چیز را نو و تازه گرفتى و اینک کهنه و فرسوده مى بخشى ؟ عمرو گفت : اى ابن عباس ، میان من و تو چیست که هر سخنى مى گویم نقیض آنرا مى گویى ؟

همچنین ابن عبدالبر در کتاب الاستیعاب از قول رجالى که ایشان را نام برده و بر شمرده است مى گوید : چون مرگ عمروعاص فرا رسید پسرش عبدالله که او را در حال گریستن دید گفت : چرا مى گویى ؟ آیا از ترس مرگ مى گویى ؟ گفت : نه به خدا سوگند که از بیم پس از آن مى گریم . عبدالله به او گفت : تو در کار خیر بودى و شروع به یادآورى مصاحبت او با رسول خدا صلى الله علیه و آله و فتوح شام کرد. عمرو گفت : بهتر از این را نگفتى و آن گواهى دادن به کلمه لا اله الا الله است .

عمروعاص سپس گفت : من در سه حال بودم و خویشتن را در هر سه مرحله نیک مى شناسم ، در آغاز کافر و از همه مردم نسبت به پیامبر صلى الله علیه و آله سختگیرتر بودم و اگر در آن حال مى مردم دوزخ براى من واجب بود؛ پس از آن همینکه با پیامبر بیعت کردم از همه مردم دوزخ براى من واجب بود؛ پس از آن همینکه با پیامبر بیعت کردم از همه مردم بیشتر از او آرزو داشتم ، آن چنان که هیچ گاه چشم بر چهره او ندوختم و اگر در آن حال مى مردم مردم مى گفتند : خوشا به حال عمرو که ایمان آورد و بر کار خیر بود و در بهترین احوال مرد و او را به بهشت خواهند برد. پس از آن براى حکومت و قدرت و امور دیگر سرگرم شدم و نمى دانم آیا به سود من بوده است یا به زبانم . بهر حال چون درگذشتم هیچ زنى بر من نگرید و هیچ نوحه سرایى از پى من حرکت نکند و کنار گور من مشعل و چراغى نیاورید؛ کفن مرا استوار بر من ببندید که با من مخاصمه خواهد شد و بر من با شدت خاک بریزید که پهلوى راست من سزاورارتر از پهلوى چپ من نیست و بر گور من هیچ چوب و سنگى قرار مدهید و چون مرا زیر خاک پنهان کردید و به اندازه کشتن یک شتر و قطعه قطعه کردن گوشت آن کنار گورم بنشیند تا با شما بگیرم

اگر بگویى : یاران معتزلى تو در مورد عمروعاص چه مى گویند؟ مى گویم آنان نسبت به هر کس که در جنگ صفین حضور داشته و با على جنگ کرده است همان گونه حکم مى کنند که بر ستمگرى که بر امام عادل خروج کرده باشد. و مذهب و اعتقاد آنها (معتزلى ها) در مورد کسى که مرتکب گناه کبیره شود و توبه نکند معلوم است . و اگر بگویى در این اخبار که نقل کردى چیزى که دلیل بر توبه او باشد وجود ندارد؟ نظیر این سخن او که (پروردگارا سرکش نیستم بلکه آمرزشخواهم ) و(خدایا هر چه مى خواهى از من بگیر تا راضى شوى ) و این گفتار او که (پروردگارا فرمان دادى سرپیچى کردم و نهى فرمودى و مرتکب آن شدم ) و آیا این سخنان اعتراف به گناه و پشیمانى به معنى توبه نیست ؟ مى گویم : این گفتار خداوند متعال که مى فرماید (براى آنانى که گناهان را تا هنگامى که مرگ یکى از ایشان فرا مى رسد انجام مى دهد و آنگاه مى گوید هم اکنون توبه مى کنم ، توبه یى نخواهد بود)  مانع آن است که این گونه سخنان توبه باشد، وانگهى شرطها و ارکان توبه معلوم است و این اعتراف و اظهار تاسف ارزش ندارد و توبه شمرده نمى شود.

شیخ ما ابوعبدالله مى گوید : نخستین کسانى که اعتقاد به ارجاء محض  پیدا کردند معاویه و عمروعاص بودند که به باطل مى پنداشتند معصیبت در صورتى که مرتکب آن ایمان داشته باشد زیانى نمى رساند و به همین سبب معاویه در پاسخ کسى که به او گفت : با کسى جنگ کردى و عملى را مرتکب شدى که خود مى دانى . گفت : من به این گفتار خداوند وثوق کردم که فرموده است : (همانان خداوند همه گناهان را مى آمرزد) ، سخن عمروعاص هم به پسر خود که گفته است : (مهمتر از آن را که شهادت دادن به لا اله الا الله رها کرده اى ) به همین معنى اشاره دارد.

اما این سخن عمروعاص ؟ درباره على علیه السلام به مردم شام گفته است (در او نوعى شوخى است ) و خواسته با این سخن نزد شامیان بر على عیب بگیرد، اصل این سخن را عمر بن خطاب گفته است و او از عمر گرفته است و دشمنان على علیه السلام آن را دستاویز طعنه زدن و عیب شمردن کرده اند.

ابواالعباس احمد بن یحیى ثعلب در کتاب الامالى چنین آورده است : عبدالله بن عباس نزد عمر بود عمر چنان آه سرد و نفس بلندى کشید که ابن عباس مى گفته است پنداشتم دنده هاى عمر از هم جدا شد. گوید : به او گفتم : اى امیرالمؤ منین ، موجب این آه و نفس ‍ عمیق اندوهى شدید بود. گفت : اى ابن عباس ! به خدا سوگند که چنین است . من اندیشیدم و نمى دانم پس از خودم خلافت را در چه کسى قرار دهم . عمر سپس به من گفت : گویا تو دوست خود (على علیه السلام ) را شایسته خلافت مى دانى ؟ گفتم : با توجه به جهاد و سابقه و قرابت و علم او چه چیز مانع اوست ؟ گفت : راست گفتى ولى او مردى است شوخ . گفتم : چرا از طلحه غافلى ؟ گفت : او مردى است که به انگشت قطع شده خود مى نازد. گفتم : عبدالرحمان بن عوف چگونه است ؟ گفت مردى ناتوان است که اگر حکومت به او برسد انگشتر و مهر خود را در دست زنش قرار مى دهد.

گفتم : زبیر چگونه است : گفت مردى بدخو و ممسک که کنار بقیع براى یک من گندم درگیر مى شود و چانه مى زند. گفتم : سعد بن ابى وقاص چگونه است ؟ گفت : فقط مردى سوار کار و جنگجو است . گفتم : پس عثمان چگونه است ؟ عمر چند بار گفت : اوه ، اوه ، و سپس گفت : به خدا قسم اگر او عهده دار خلافت شود فرزندان ابى معیط را بر گردن مردم سوار مى کند سپس اعراب بر او مى شورند و او را مى کشند. سپس گفت اى ابن عباس ؟ براى این کار شایسته نیست مگر مردى استوار که کمتر فریب بخورد و او را در کار خدا سرزنش سرزنش کننده باز ندارد، بدون خشونت ، استوار و بدون سستى ، ملایم و بدون اسراف ، بخشنده و بدون افراط، ممسک باشد. ابن عباس مى گوید اینها صفات خود عمر بود. سپس روى به من کرد و گفت : سزاوارترین کسى که مردم را بر کتاب خدا و سنت پیامبرشان وادار خواهد کرد دوست تو – على علیه السلام – است و به خدا سوگند اگر او عهده دار خلافت شود ایشان را به راه روشن و راست وادار خواهد کرد

و بدان هر کس که داراى اخلاق مخصوصى است فضیلت را جز در همان خوى نمى بیند مگر نمى بینى مردى که بخیل است فضیلت را در امساک مى بیند؟ شخص بخیل مردم بخشنده و باگذشت را مورد سرزنش قرار مى دهد و آنان را به تبذیر و گولى متهم مى کند. همچنین مرد بخشنده بر بخیلان خرده مى گیرد و آنان را به تنگ نظرى و بدگمانى و مال پرستى متهم مى کند. شخص ترسو چنین معتقد است که فضیلت در ترس است و شجاعت را ناپسند و آنرا نابخردى و خود فریبى مى داند، همان گونه که متنبى سروده است :
(ترسوها مى پندارند ترس دوراندیشى است و حال آنکه خدعه سرشت فرومایه است )

از سوى دیگر هم بر ترسو خرده مى گیرد و او را به ناتوانى نسبت مى دهد و عقیده دارد که ترس ، مایه ذلت و زبونى است ، و در همه خویهاى و سرشتهاى تقسیم شده میان آدمیان این موضوع حاکم است و چون عمر شخص تندخو و خشن و سختگیر و همیشه ترشروى بود چنین پنداشته است که همین اخلاق فضیلت است و خلاف آن نقص به شمار مى رود و حال آنکه اگر مردى خوشرو و آرام و نرم و داراى اخلاق ملایم بود معتقد مى بود که همان اخلاق ، فضیلت و خلاف آن منقصت است و اگر فرض کنیم که اخلاق او در على علیه السلام و اخلاق على در او مى بود عمر در مورد على علیه السلام مى گفت : (اگر این تند خودیى در او نمى بود.)

به نظر من عمر را در آنچه گفته است نباید سرزنش کرد و نمى توان به او نسبت داد که مى خواسته است بر على کینه توزى و خرده گیرى کند، بلکه او از اخلاق خودش خبر داده و چنین گمان کرده است که خلافت شایسته نیست مگر براى مرد پر هیبتى که به سختى از او بترسند. به اقتضاى همین خوى او در خلافت ابوبکر در همه امور و تصمیمها و سیاست و احوال دیگرش دخالت مى کرد زیرا در اخلاق ابوبکر نرمى و ملایمت نهفته بود. باز به اقتضاى همین خوى و خلق در موارد مختلف و متعدد به پیامبر صلى الله علیه و آله پیشنهادهایى مى کرد. از جمله به کشتن گروهى که کشتن ایشان را صلاح مى دانست اشاره مى کرد و چون پیامبر صلى الله علیه و آله باقى نگهداشتن و اصلاح آنان را در نظر داشت هیچ گونه رایزنى عمر را که از همین خوى او سرچشمه مى گرفت نمى پذیرفت .
در جنگ بدر او پیشنهاد کشتن اسیران را داد و ابوبکر پیشنهاد فدیه گرفتن را. و راى درست از عمر بود و قرآن بر موافقت او نازل شد. ما در مورد دیگرى که روز حدیبه بود و عمر صلح را دوست نمى داشت و به جنگ عقیده داشت و حال آنکه قرآن مخالف و ضد نظر او نازل شد، و این معلوم است که همواره کشیدن و برهنه کردن شمشیر به مصلحت نیست همان گونه که همواره در غلاف نهادن شمشیر صلاح نیست و سیاست بر یک راه و روش نمى باشد و نمى تواند همواره فقط یک نظام باشد.

خلاصه مطلب این است که عمر هرگز قصد خرده گیرى بر على نداشته و على علیه السلام در نظرش داراى عیب و کاستى نبوده است . مگر نمى بینى که در آخر همین خبر مى گوید : (شایسته ترین آنان که اگر عهده دار خلافت شود آنان را بر کتاب خدا و سنت پیامبر وا مى دارد دوست تو است )؟ و باز این موضوع را تاکید کرده و مى گوید : (اگر او عهده دار حکومت بر ایشان شود آنان را به راه رخشان و صراط مستقیم رهبرى مى کند) و اگر در گفتار خود خصومت و ستیزى مى داشت هرگز در پى سخن خود چنین نمى گفت .

و تو هرگاه در احوال على علیه السلام به روزگار رسول خدا صلى الله علیه و آله دقت کنى او را به راستى از این خواهى دید که شوخى و مزاحى به او نسبت داده شود. زیرا در این مورد هیچ مطلبى نه در کتابهاى شیعه نقل شده است و نه در کتابهاى اهل سنت و همچنین اگر به احوال او در دوره حکومت ابوبکر و عمر بنگرى ، در کتابهاى سیره ، حتى یک حدیث نمى یابى که بتوان در آن دلیلى بر شوخى و مزاح او پیدا کرد و چگونه ممکن است نسبت به عمر این گمان برده شود که چیزى را که هیچ دوست و دشمنى درباره على نقل نکرده است به او نسبت دهد؟ و مقصود عمر خوش خلقى على علیه السلام بوده است نه هیچ چیز دیگر و عمر مى پنداشته است که این خوش خلقى موجب آن است که اگر على عهده دار کار امت شود کار به ضعف و سستى منجر مى شود و عمر بنا به خوى و سرشت خود مى پنداشت که قوام حکومت بر سختى و تندخویى است . حال على علیه السلام به روزگار حکومت عثمان و روزگار حکومت خودش هم معلوم است که از او هیچ گاه حالت شوخى و مزاحى که بتوان کسى را با داشتن آن حال به شوخى و مزاح نسبت داد دیده نشده است . هر کس در کتابهاى سیره دقت کند. راستى گفتار ما را مى شناسد و متوجه مى شود که عمروعاص ‍ این سخن عمر را که از آن قصد عیب و خرده نداشته گرفته است و آنرا عیب و منقصت شمرده و بر آن افزوده است که : او بسیار شوخى مى کرده و اهل مزاح بوده و با زنان شوخى مى کرده است .

و حال آنکه به خدایى سوگند که على علیه السلام از همه مردم از این کار دورتر بوده است و على کجا فرصت آن را داشته که بر این حال باشد؟ وقت او همه اش در عبادت و نماز گزاردن و فتوى دادن و مباحث علمى و آمد و شد مردم به حضورش ، براى فهمیدن احکام و تفسیر قرآن ، سپرى مى شده است ، تمام یا بیشتر روزهاى او در حال روزه دارى و تمام یا بیشتر شبهاى او به نمازگزاردن مى گذشته است . این در هنگام صلح بوده است و به هنگام جنگ وقت او با شمشیر کشیده و سنان آبدیده و سوار شدن بر اسب و لشکر کشى و فرماندهى به تن خویش سپرى مى شده است و همانجا چه نیکو و درست فرموده است که (همانا یاد مرگ مرا از هر گونه لهو و لعب بازمى دارد). البته در مورد مرد خردمند شریفى که دشمنانش نمى توانند عیبى بر او بگیرند و منقصتى براى او بشمارند ناچارند کوشش کنند که نقطه ضعفى هر چند کوچک پیدا کنند و آن را بهانه سرزنش او قرار دهند و براى پیروان خود به آن متوسل شوند و همان را وسیله جدا ساختن و انحراف ایشان از او قرار دهند.

مشرکان و منافقان به روزگار زندگى پیامبر صلى الله علیه و آله و پس از رحلت آن حضرت تا روزگار ما همینگونه رفتار مى کرده و مى کنند و چیزهایى به دروغ جعل مى کنند و امورى را از مطاعن و عیوب که خداوند او را از آنها مبرى دانسته است به او نسبت مى دهند و خداوند سبحان در قبال این یاوه سرایى ها همواره بر رفعت مقام و علو مرتبه دیگر على علیه السلام او را به این عیوب متهم کنند. هر کس تامل کند مى فهمد که آنان در عین حال ناخواسته و دانسته و ندانسته ، بدین گون در مدح و ثناى او کوشش کرده اند که اگر عیب دیگرى از او مى یافتند آن را نقل مى کردند، و اگر امیرالمؤ منین تمام همت و کوشش خود را مبذول مى داشت که دشمنان و سرزنش کنندگان خویش را از راهى که نمى دانند مجاب فرماید طریقى بهتر از این نمى یافت و خداوند آن را به این کار واداشته است . آنان پنداشته اند از مقام على مى کاهند و حال آنکه شان او را و قدر و منزلتش را بیشتر و برتر ساخته اند.
در اینجا جلد ششم از شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید پایان مى پذیرد.

خطبه ۸۳ شرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۳ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدید: ۴۲۷

حتما ببینید

على یا فاطمه کدام یک افضلند؟ به قلم ابن ابی الحدید

على یا فاطمه کدام یک افضلند؟ مى‏گویم- ابن ابى الحدید- در مجلس یکى از بزرگان …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code