خانه / 160ترجمه خطبه ها شرح ابن ابی الحدید / خطبه ۱۶۳ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

خطبه ۱۶۳ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

۱۶۳ و من کلام له ع لبعض أصحابه

و قد سأله کیف دفعکم قومکم عن هذا المقام و أنتم أحق به- فقال ع: یَا أَخَا بَنِی أَسَدٍ إِنَّکَ لَقَلِقُ الْوَضِینِ- تُرْسِلُ فِی غَیْرِ سَدَدٍ- وَ لَکَ بَعْدُ ذِمَامَهُ الصِّهْرِ وَ حَقُّ الْمَسْأَلَهِ- وَ قَدِ اسْتَعْلَمْتَ فَاعْلَمْ- أَمَّا الِاسْتِبْدَادُ عَلَیْنَا بِهَذَا الْمَقَامِ- وَ نَحْنُ الْأَعْلَوْنَ نَسَباً وَ الْأَشَدُّونَ بِالرَّسُولِ ص نَوْطاً- فَإِنَّهَا کَانَتْ أَثَرَهً شَحَّتْ عَلَیْهَا نُفُوسُ قَوْمٍ- وَ سَخَتْ عَنْهَا نُفُوسُ آخَرِینَ- وَ الْحَکَمُ اللَّهُ وَ الْمَعْوَدُ إِلَیْهِ یَوْمُ الْقِیَامَهِ- وَ دَعْ عَنْکَ نَهْباً صِیحَ فِی حَجَرَاتِهِ وَ لَکِنْ حَدِیثاً مَا حَدِیثُ الرَّوَاحِلِ‏- وَ هَلُمَّ الْخَطْبَ فِی ابْنِ أَبِی سُفْیَانَ- فَلَقَدْ أَضْحَکَنِی الدَّهْرُ بَعْدَ إِبْکَائِهِ- وَ لَا غَرْوَ وَ اللَّهِ- فَیَا لَهُ خَطْباً یَسْتَفْرِغُ الْعَجَبَ وَ یُکْثِرُ الْأَوَدَ- حَاوَلَ الْقَوْمُ إِطْفَاءَ نُورِ اللَّهِ مِنْ مِصْبَاحِهِ- وَ سَدَّ فَوَّارِهِ مِنْ یَنْبُوعِهِ- وَ جَدَحُوا بَیْنِی وَ بَیْنَهُمْ شِرْباً وَبِیئاً- فَإِنْ تَرْتَفِعْ عَنَّا وَ عَنْهُمْ مِحَنُ الْبَلْوَى- أَحْمِلْهُمْ مِنَ الْحَقِّ عَلَى مَحْضِهِ وَ إِنْ تَکُنِ الْأُخْرَى- فَلا تَذْهَبْ نَفْسُکَ عَلَیْهِمْ حَسَراتٍ- إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ بِما یَصْنَعُون‏

مطابق خطبه ۱۶۲ نسخه صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(۱۶۳)از سخنان آن حضرت (ع )

در این خطبه که خطاب به یکى از یاران على علیه السلام است که از آن حضرت پرسیده بود چرا و چگونه قوم شما، شما را از این مقام یعنى امامت بازداشتند و حال آنکه شما به آن سزاوار ترید؟ فرمود ( یا اخابنى اسدانک لقلق الوضین ترسل فى غیر سدد و لک بعد زمامه الصهر ) (اى برادر اسدى ، همانا که نگران و مترددى و نفس خود را در راهى نادرست مى فرستى وانگهى تو را عهد و حرمت دامادى است ). 

(ابن ابى الحدید) گوید: اینکه على علیه السلام به آن مرد اسدى گفته است (تو را عهد و حرمت دامادى است ) بدین سبب است که زینب ، دختر جحش ، همسر رسول خدا (ص ) از قبیله بنى اسد است . زینب دختر جحش بن رباب بن یعمر بن صبره بن مره بن کثیر غنم بن دودان بن اسد بن خزیمه است . مادر زینب امیمه  دختر عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف است که عمه پیامبر (ص ) بوده است و حق دامادى که على علیه السلام در مورد آن اشاره فرموده است بر این مسئله استوار است .

قطب راوندى این موضوع را نفهمیده است و در شرح خود بر نهج البلاغه گفته است (امیر المومنین على علیه السلام همسرى از بنى اسد داشته است ). و این درست نیست چرا که بدون تردید على علیه السلام همسرى از بنى اسد نداشته است و ما اینک فرزندان او و مادرهایشان را بر مى شمریم : حسن و حسین و زینب کبرى و ام کلثوم کبرى مادرشان فاطمه دختر سرور ما رسول خدا (ص ) است ؛ مادر محمد خوله دختر ایاس بن جعفر  از بنى حنیفه است ؛ ابوبکر و عبدالله مادرشان لیلى دختر مسعود نهشلى است که از قبیله تمیم است ؛ عمر و رقیه مادرشان کنیزى از اسیران بنى تغلب به نام صهباء است که به روزگار خلافت ابوبکر و امارت خالد بن ولید در عین التمر اسیر شد؛ یحیى و عون مادرشان اسماء بنت عمیس حثعمى است ؛ اما جعفر و عباس و عبدالله و عبدالرحمان مادرشان ام البنین دختر حرام بن خالد بن ربیعه بن وحید از بنى کلاب است ؛ رمله و ام الحسن مادرشان ام سعید دختر عروه بن مسعود ثقفى است ؛ ام کلثوم و زینب صغرى و جمانه و میمونه و خدیجه و فاطمه و ام الکرام و نفیسه و ام سلمه و ام ابیها و امامه ، دختران على علیه السلام ، از کنیزان مختلف هستند.

این شمار فرزندان على (ع ) است و مادر هیچ یک از ایشان از قبیله بنى اسد نیست و به ما هیچ خبرى نرسیده است که امیر المومنین علیه السلام همسرى از بنى اسد گرفته باشد و براى او فرزندى متولد شده باشد و قطب راوندى آنچه به خاطرش مى گذرد بدون تحقیق مى گوید.

مى گویم : منظور امیر المومنین از نفوسى که بخشش کردند، خود اوست و منظور از نفوسى که بخل ورزیدند، به عقیده ما، نفوس ‍ کسانى از اهل شوراى پس از کشته شدن عمر است که با خلافت على (ع ) مخالفت کردند و به عقیده شیعیان و امامیه نفوس اهل سقیفه بنى ساعده است و در متن و خبر قرینه یى وجود ندارد که این سخن را به اهل سقیفه برگرداند و بهتر این است که این سخن را به عبدالرحمان بن عوف برگردانیم که على (ع ) از گرایش او به عثمان متالم بود.

اما یک بیت شعرى که در متن خطبه مورد استشهاد امیر المومنین (ع ) قرار گرفته سراینده آن امرو القیس بن حجر کندى است و نقل شده است که امیر المومنین علیه السلام فقط به یک مصراع از آن بیت استشهاد فرموده است و راویان خطبه آن را به صورت کامل یک بیت نقل کرده و آورده اند . اما داستان امرو القیس در مورد سرودن آن بیت چنین است که پس از کشته شدن پدرش آواره شده و میان قبایل عرب مى گشت تا آنکه به مردى از قبیله جدیله طى که نامش طریف بن مل بود پناه برد و آن مرد او را پناه داد و گرامى داشت و نسبت به او نیکى کرد.

امرو القیس هم او را مدح گفت و پیش او ماند. طریف در مورد ساکنان دو کوهستان (اجاء) و (سلمى ) براى امرو القیس تعهدى نکرد و او ترسید که مبادا طریف نتواند از او چنان که شاید و باید دفاع کند از پیش او رفت و به خالد بن سدوس بن اصمع نبهانى پناه برد. بنى جدیله به امرو القیس که در پناه خالد بود حمله بردند و شتران او را تاراج کردند و کسى که عهده دار این غارت بود باعث بن حویص نام داشت .

چون این خبر به اطلاع امرو القیس رسید براى خالد نقل کرد و خالد به او گفت : اینک شتران سوارى خود را در اختیار من بگذار تا خود را به آن قوم برسانم و شتران تو را برگردانم . امرو القیس چنان کرد. خالد سوار شد و به آنان رسید و گفت : اى بنى جدیله ! شما شتران پناهنده مرا غارت کرده اید. گفتند: او پناهنده تو نیست . خالد گفت : به خدا سوگند، پناهنده من است و این ها شتران اوست که همراه من است . گفتند این چنین است ؟ خالد گفت : آرى . آنان خالد را از آن شتران پیاده کردند و آنها را هم با خود بردند. برخى هم گفته اند که خود خالد آن شتران را در ربود و امرو القیس این بیت را سرود:

(داستان غارت شتران نخست را که هیاهوى آن برخاست رها کن و اینک داستانى را بگو که تاراج شتران سوارى من است …)
گویا منظور امیر المومنین از استشهاد به این بیت این بوده است که داستان نخست (سقیفه یا شورا) را رها کن و اینک داستان معاویه را بنگر که مدعى خلافت است . 

مى گویم : از ابو جعفر یحیى بن محمد علوى نقیب بصره  هنگامى که این خطبه را پیش او مى خواندم پرسیدم : منظور على علیه السلام از این سخن که مى گوید (خلافت چیز برگزیده یى بود که نفسهاى گروهى بر آن بخل ورزید و نفسهاى قوم دیگر آن را بخشید و از آن گذشت ) چیست ؟ و آن قومى که آن مرد اسدى گفته است (شما را از خلافت کنار زدند و حال آنکه شما به آن سزاوار ترید کیستند؟  آیا منظور روز سقیفه است یا روز شورا! ابو جعفر که خدایش رحمت کناد! با آنکه شیعه و علوى بود مردى با انصاف و سخت  خردمند بود، او گفت : مقصود روز سقیفه است . گفتم : دل من به من اجازه نمى دهد که اصحاب پیامبر (ص ) را چنین تصور کنم که با پیامبر (ص ) مخالفت و نص را رد کنند و نادیده بگیرند.

گفت : من هم روا نمى دارم که به پیامبر (ص ) نسبت دهم امر امامت را مهمل داشته باشد و مردم را سرگشته و بیهوده رها فرماید و حال آنکه هیچ گاه از مدینه بیرون نمى رفت مگر آنکه امیرى بر آن مى گماشت و این کار در حالى صورت مى گرفت که پیامبر (ص ) زنده بود و از مدینه هم چندان دور نبود، چگونه ممکن است براى پس از مرگ که قادر به جبران آنچه پیش بیاید نیست کسى را امیر نکند.

سپس گفت : هیچ کس از مردم در اینکه پیامبر (ص ) خردمند و کامل عقل بوده است تردید ندارد؛ عقیده مسلمانان که درباره او معلوم است ؛ یهودیان و مسیحیان و فلاسفه هم چنین گمان دارند که او حکیمى در حکمت تمام است و داراى اندیشه یى استوار، ملتى را برپا ساخته است و دین و آیینى فراهم آورده است و با عقل و تدبیر خویش پادشاهى بزرگى را بنا نهاده است ، و این مرد خردمند کامل ، خوى و غریزه اعراب را نیکو مى شناخته و خونخواهى و کینه توزى آنان را، هر چند پس از سالهاى دراز باشد، مى دانسته است که هرگاه کسى مردى از خاندانى از قبیله را بکشد، اهل و خویشاوندان و نزدیکان مقتول در جستجوى قاتل برمى آیند تا او را بکشند و انتقام خون خویش را بگیرند و اگر به خود قاتل دست نیابند برخى از نزدیکان و افراد خانواده قاتل را مى کشند و اگر به هیچ یک از آنان دست نیابند فرد یا گروهى از قبیله قاتل را مى کشند هر چند از نزدیکان قاتل نباشند و اسلام این سرشت و خوى آنان را که در طبیعت ایشان استوار بود چندان تغییر نداده بود و غرائز آنان همچنان به حال خود باقى بود.

پس چگونه ممکن است شخص عاقل تصور کند که پیامبر (ص )، یعنى آن شخص عاقل کامل که اعراب و به ویژه قریش را سوگوار کرده است کسى که او را در ریختن آن خونها و کشتن آنان و برانگیختن کینه ها یارى داده و نزدیکترین پسر عمو و داماد اوست و پیامبر (ص ) به خوبى مى دانسته است که او هم بزودى مانند دیگر مردم خواهد مرد، پسر عموى خود را به حال خود رها کند در حالى که دخترش در خانه اوست و از او دو پسر دارد، که پیامبر از شدت محبت و دلبستگى ، آن دو را همچون پسران خویش مى دانسته است .

آیا درست است که او را پس از خود حاکم قرار ندهد و او را به جانشینى خود نگمارد و بر خلافت او تصریح نکند. مگر آن خردمند کامل نمى دانسته است که اگر على و همسر و پسران او را به حال خود و به صورت رعیت و مردم عادى رها کند خونهاى ایشان را پس از خود در معرض ریختن قرار داده است ؟ بلکه در آن صورت خودش موجب کشته شدن و هدر رفتن خون ایشان خواهد بود، زیرا آنان پس از رحلت پیامبر محفوظ نخواهند بود و لقمه یى براى خورندگان و صیدى براى درندگان اند که مردم آنان را خواهند ربود و به اهداف انتقامجویانه خود در مورد ایشان خواهند رسید.

حال آنکه اگر حکومت را در ایشان و کار را به دست آنان قرار دهد، با آن ریاست ، خون و جان ایشان را محفوظ داشته است و بدان وسیله مردم را از تعرض به آنان بازداشته است ، و این کار با تجربه و دقت نظر در موارد دیگر هم معلوم مى شود. به عنوان مثال ، نمى بینى اگر پادشاه بغداد یا جاى دیگرى مردم را کشته و سوگوار کرده باشد و در دلهاى آنان کینه هاى بزرگ نسبت به خود برانگیخته باشد و براى پس از خود کار فرزندان و ذریه خویش را مهمل بدارد و به مردم اجازه دهد که پادشاهى از میان خود برگزینند و یکى از خود را بر آن منصب بگمارند و فرزندان خود را همچون افراد دیگر رعیت رها کند! بدیهى است بقاى فرزندانش پس از او اندک خواهد بود و به سرعت هلاک مى شوند و مردم کینه توز و خونخواه از هر سو بر آنان هجوم مى برند و ایشان را مى کشند و تار و مار مى کنند، و حال آنکه اگر آن پادشاه یکى از پسران خویش را براى پادشاهى معین کند و ویژگان و خدمتکاران و بردگان او به حفظ کار فرزندش قیام کنند خون آنان و خویشاوندانشان محفوظ مى ماند و به سبب اهمیت سلطنت هیچ یک از مردم به آنان دستیارى نمى کند و ابهت پادشاهى و نیروى سالارى و پاسدارى امارت مانع از آن خواهد بود.

آیا گمان مى کنى و چنین مى بینى که این موضوع از نظر رسول خدا (ص ) پوشیده مانده و از خاطرش رفته است ! یا دوست مى داشته است که ذریه و افراد خاندانش پس از او ریشه کن و درمانده شوند! در آن صورت شفقت آن حضرت نسبت به فاطمه که در نظرش ‍ بسیار عزیز و محبوب دلش بوده است کجا مى رود؟

آیا معتقدى که پیامبر دوست مى داشته است فاطمه را همچون یکى از بینوایان مدینه قرار دهد که پیش مردم دست نیاز بر آورد و اینکه على را که در نظرش بسیار گرامى و بزرگ بود و حال او در نظر پیامبر معلوم است همچون ابو هریره دوسى و و انس بن مالک انصارى قرار دهد که امیران در مورد خون و آبرو و جان او و فرزندانش هرگونه مى خواهند فرمان دهند و او نتواند از خود دفاع کند و بر سرش صد هزار شمشیر کشیده باشند تا سوز جگر خود را نسبت به او فرو نشاند، به ویژه که آنان دوست مى داشتند خون على را با دندانهاى خود بیاشامند و گوشت او را با دندانهاى خود پاره پاره کنند و بخورند؛ چرا که فرزندان و برادران و پدران و عموهاى ایشان را کشته بود و چندان روزگارى از آن نگذشته بود و هنوز زخمها بهبود نیافته و بر آن پوست تازه برنیامده بود.

به نقیب ابو جعفر گفتم : همانا در آنچه گفتى نیکو از عهده برآمدى جز اینکه گفتار على علیه السلام دلالت بر آن دارد که نصى در مورد او نبوده است . مگر نمى بینى که مى گوید (ما از لحاظ نسب والاتریم و وابستگى ما به رسول خدا استوارتر است )؟ و حجت و برهان را در نسب و شدت قرب قرار داده است و حال آنکه اگر نصى بر او شده بود به جاى این سخن مى فرمود (و من کسى هستم که بر من تصریح شده و نام من برده شده است ). خدایش رحمت کند! چنین پاسخ داد: على علیه السلام پاسخ آن مرد را از همان جهتى که معتقد بوده و مى دانسته است داده است نه از آن جهتى که آن را نمى دانسته و به آن معتقد نبوده است .

مگر نمى بینى که مرد اسدى از او پرسیده است : چگونه قوم شما، شما را از این مقام راندند و حال آنکه شما به آن مقام سزاوارترید؟ و منظورش سزاوارتر بودن آنان از جهت عزت و خویشاوندى و اینکه در واقع پاره تن پیامبر بوده اند بوده است و آن مرد اسدى به هیچ روى تصور وجود نص را نمى کرده و به آن معتقد نبوده است و به خاطرش خطور نمى کرده و اگر این موضوع در اندیشه و خاطرش مى بود به على (ع ) مى گفت : چرا مردم تو را از این مقام کنار زدند و حال آنکه رسول خدا (ص ) در مورد تو تصریح فرموده است . او چنین سخنى نگفته بلکه سخنى گفتى است که در مورد همه افراد بنى هاشم است و پرسیده است : چگونه قوم شما را از این کار کنار زدند و حال آنکه شما به اعتبار اینکه هاشمى و نزدیکان رسول خدایید به آن سزاوارتر بودید، و على (ع ) پاسخى به او داده است که مورد نظر مرد اسدى بوده است و گفته است : آرى با آنکه ما از دیگران به رسول خدا نزدیکتریم این کار را کردند و پیش از خود دیگرى را بر ما برگزیدند.

اگر على علیه السلام به او پاسخ مى داد (آرى با آنکه به من و نام من در زندگى رسول خدا (ص ) تصریح شده است ) پاسخ او را نداده بود که آن مرد اسدى نپرسیده بود (آیا در این مورد بر تو نصى شده است !)، همچنین نپرسیده بود (آیا رسول خدا در مورد خلافت کسى تصریح فرموده است یا نه !) بلکه پرسیده بود (چرا قوم ، شما را از حکومت کنار زدند و حال آنکه شما به معدن و چشمه دین از آنان نزدیک تر بودید) و امیر المومنین به او پاسخى که منطبق سوال اوست داده و او را نرم ساخته است و اگر براى او تصریح به نص مى کرد و باطن امر را با تفصیل براى او نقل مى کرد او از على رویگردان مى شد و او را متهم مى کرد و سخنش را نمى پذیرفت و به تصدیق گفتارش کشیده نمى شد و در تدبیر کار مردم و رهبرى سزاوارتر است به گونه یى پاسخ داده شود که موجب رویگردانى و طعنه نگردد.

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۴ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

درباره‌ی .

حتما ببینید

خطبه ۲۳۹ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

۲۳۹ و من کلام له ع قاله لعبد الله بن عباس- و قد جاءه برساله …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code