خانه / زندگینامه حضرت امام محمد باقر (ع) / زندگینامه حضرت امام محمد باقر(ع)به قلم شیخ عباس قمی(کتاب منتهی الامال)

زندگینامه حضرت امام محمد باقر(ع)به قلم شیخ عباس قمی(کتاب منتهی الامال)

بـاب هـفتم : در تاریخ حضرت ابوجعفر محمّد بن على بن الحسین ، باقرالعلوم الا ولین و الا خرین علیه السلام

فصل اول : در بیان ولادت و اسم و کنیت آن حضرت است

بـدان کـه ولادت بـا سـعـادت آن حـضـرت روز دوشـنـبـه سـوم صـفـر یـا در غـرّه رجـب سـال پـنجاه و هفت در مدینه منوره واقع شد و آن حضرت در واقعه کربلا حضور داشت و در آن وقت چهار سال از سن مبارکش گذشته بود، والده ماجده اش حضرت فاطمه دختر امام حسن مـجـتبى علیه السلام بود که او را امّ عبداللّه مى گفتند و آن حضرت ابن الخیرتین و علوى بین علویین بود.

از ( دعوات راوندى ) نقل است که روایت شده از حضرت امام محمدباقر علیه السلام که فرمود:
( روزى مادرم در زیر دیوارى نشسته بود که ناگاه صدایى از دیوار بلند شد و از جا کـنده شد خواست که بر زمین افتد مادرم به دست خود اشاره کرد به دیوار و فرمود نباید فـرود آیـى ، قسم به حق مصطفى صلى اللّه علیه و آله و سلم که حق تعالى رخصت نمى دهـد تـو را در افـتـادن ؛ پـس آن دیوار معلق در میان زمین و هوا باقى ماند تا آنکه مادرم از آنـجـا بـگـذشت ، پس پدرم امام زین العابدین علیه السلام صد اشرفى براى او تصدّق داد. ) (۱)

و نیز راوى از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده که روزى آن جناب یاد کرد جده اش مـادر حضرت امام محمدباقر علیه السلام را و فرمود: ( کانَتْ صِدّیقَهً لَمْ یُدْرَکْ فى آلِ الْحـَسـَنِ عـلیـه السـام مـِثـْلُهـا ) ؛ جـده ام صـدیـقـه بـود و در آل حضرت حسن علیه السلام زنى به درجه و مرتبه او نرسید.(۲)

و بـه اسـاتـیـد مـعـتـبـره از حـضـرت صـادق عـلیـه السـلام مـنـقـول است که چون یکى از مادران ائمه علیهم السلام به یکى از ایشان حامله مى شود در تـمـام آن روز او را سـسـتـى و فـتورى حاصل مى شود مانند غش ، پس مردى را در خواب مى بـیند که او را بشارت مى دهد به فرزند داناى بردبارى ، چون از خواب بیدار مى شود از جانب راست خود از کناره خانه صدایى مى شنود و گوینده آن را نمى بیند که مى گوید حامله شدى به بهترین اهل زمین و بازگشت تو به سوى خیر و سعادت است و بشارت باد تـو را بـه فـرزنـد بـردبـار دانـا. پـس دیـگـر در خـود ثـقل و گرانى نمى یابد تا آنکه نه ماه از حمل او مى گذرد، پس صداى بسیار از ملائکه از خـانـه خـود مـى شـنـود، چـون شـب ولادت مـى شـود نورى در خانه خود مشاهده مى کند که دیـگـرى آن نـور را نـمـى بـیـنـد مـگـر پدران امام ، پس امام مربع نشسته از مادر پدید مى گـردد، سـرش بـه زیـر نـمـى آیـد چـون بـه زمـیـن مـى رسـد روى بـه جـانـب قـبـل ، مـى گرداند و سه مرتبه عطسه مى کند و بعد از عطسه حمد حق تعالى مى گوید و خـتـنـه کرده و ناف بریده متولد مى شود و آلوده به خون و کثافت نمى باشد و دندانهاى پـیـشین همه روییده مى باشد، و در تمام روز و شب از رو و دستهاى او نور زردى مانند طلا ساطع مى شود.(۳)

اسم شریف آن حضرت محمّد و کنیت آن جناب ابوجعفر و القاب شریفه اش باقر و شاکر و هادى است و مشهورترین لقبهاى آن حضرت باقراست و این لقبى است که حضرت رسالت صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلم آن جناب را به آن ملقب فرموده چنانچه به روایت سفینه از جابر بن عبداللّه منقول است که حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلم به من فرمود: اى جـابـر! امید است که تو در دنیا بمانى تا ملاقات کنى فرزندى از من که از اولاد حسین خـواهـد بـود کـه او را مـحـمـّد نامند یَبْقَرُ عِلْمَ الدّینِ بَقْرا؛ یعنى او مى شکافد علم دین را شکافتنى ، پس هرگاه او را ملاقات کردى سلام مرا به او برسان .(۴)

شـیـخ صـدوق رحـمـه اللّه روایـت کـرده از عـمـر بـن شـمـر کـه گـفـت : سـؤ ال کـردم از جـابـر بـن یـزیـد جـعـفـى کـه براى چه امام محمدباقر علیه السلام را باقر نـامـیـدنـد؟ گـفت : به علت آنکه بَقَرَ الْعِلْمَ بَقْرَا اى شَقَّهُ وَ اَظْهَرَهُ اَظْهارا؛ شکافت علم را شـکـافـتـى و آشـکـار و ظاهر ساخت آن را ظاهر کردنى ، به تحقیق حدیث کرد مرا جابر بن عـبـداللّه انـصـارى کـه شـنـیـد از رسـول خـدا صلى اللّه علیه و آله و سلم که فرمود: اى جابر! تو زنده مى مانى تا ملاقات مى نمایى پسرم محمّد بن على بن الحسین بن على بن ابـى طـالب عـلیـهـم السـلام را کـه معروف است در تورات به باقر، پس هرگاه ملاقات کردى او را از جانب من او را سلام برسان ، پس جابر بن عبداللّه رحمه اللّه آن حضرت را در یکى از کوچه هاى مدینه بدید و گفت : اى پسر! تو کیستى ؟ فرمود: محمّد بن على بن الحـسـین بن على بن ابى طالب هستم . جابر گفت : اى پسرک ! با من روى کن ، آن حضرت بـه او روى کرده گفت روى واپس کن چنان کرد، عرض کرد: سوگند به پروردگار کعبه کـه ایـن شـمـایـل و خـصـال رسـول خـدا صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلم اسـت ، اى فـرزند! رسـول خـدایـت سـلام رسـانـیـد. فـرمـود: مـادام کـه آسـمان و زمین بر جاى باشد سلام بر رسـول خـدا بـاد و بـر تو باد اى جابر که تبلیغ سلام آن حضرت نمودى ، آنگاه جابر بـه آن حـضـرت عـرض کـرد: ( یـا بـاقـِرُ اَنْتَ الْباقِرَ حَقَّا اَنْتَ الَّذى تَبْقَرُ الْعِلْم بَقْرا. ) (۵)
عـلمـا گـفـتـه انـد کـه آن حـضرت را باقر گفتند ( لِتَبقُّرِهِ فِى الْعِلْمِ وَ هُوَ تَفَجُّرهُ وَ تـَوَسَّعـُهُ ) چه آن حضرت شکافنده علوم اولین و آخرین و دلش بحر پهناور و چشمه جوشنده علم و دانش بود.

در ( تـذکـره سـبـط ابـن الجـوزى ) مسطور است که آن حضرت را باقر نامیدند از کـثـرت سـجـود آن حـضـرت ( بَقَرَ السُّجُودُ جَبْهَتَهُ، اَى فَتَحَها وَ شَقّها ) ؛ یعنى گشاده کرد سجود جبین او را. ( وَ قیلَ لِغزارَهِ عِلْمِهِ ) ؛ یعنى گفته اند که آن حضرت را به سبب غزارت و کثرت علمش باقر لقب کرده اند. (۶) و ابن حجر هیتمى با کثرت نصب و عنادش در ( ضواعق محرقه ) گفته :
( اَبُوجَعْفِرٍ مُحَمَّدٌ الْباقِرُ علیه السلام سُمِّىَ بِذلِکَ مِنْ بَقَرَ الاَرْضَ، اَىْ شَقَّها وَ اَثارَ مـُخـْبـئاتـِهـا وَ مـَکـامـِنـَها فَلِذلِکَ هُوَ اَظْهَرُ مِنْ مُخْبَئاتِ کُنُوزِ الْمَعارِفِ وَ حَقائِقِ الاَحْکامِ وَ اللَّطـائِف مـا لا یَخْفى اِلاّ عَلى مُنْطَمِسِ الْبَصیرَهِ اَوْ فاسِدِ الطَّویَّهِ وَ السَّریرَهِ وَ مِنْ ثُمَّ قیلَ هُوَ باقِرُ الْعِلْمِ وَ جامِعُهُ وَ شاهِرُ عِلْمِهِ وَ رافِعُهُ الخ . ) (۷)

و نـقـش نـگـیـن آن حـضرت ( اَلْعِزَّه للّهِ ) یا ( اَلْعِزَّهِ للّهِ جَمیعا ) بوده ، و به روایت دیگر انگشتر جد خود حضرت امام حسین علیه السلام را در دست مى کرد و نقش آن ( اِنَّ اللّهَ بالِغُ اَمْرِهِ ) بوده و غیر این نیز روایت شده و منافاتى بین این روایات نیست ؛ چه ممکن است آن حضرت را انگشترهاى متعدد بوده که بر هر کدام نقش معینى باشد.(۸)

فصل دوم : مختصرى از فضائل و مناقب و مکارم اخلاق حضرت باقر علیه السلام

بـر هـیچ متاءمل منصفى پوشیده و مخفى نیست که آنچه از اخبار و آثار در علوم دین و تفسیر قـرآن و فـنـون آداب و احـکـام از آن حـضـرت روایـت شـده زیـاده از آن اسـت کـه در حـوصـله عـقل بگنجد و بقایاى صحابه و وجوه و اعیان تابعین و روساء و فقهاء مسلمین پیوسته از عـلم آن جـنـاب اقـتـبـاس مـى نـمـودنـد و بـه کـثـرت عـلم و فضل آن حضرت مثل مى زدند:

یاَ باقِرَ الْعِلْمِ لاَهْلِ التُّقى

وَ خَیْرَ مَنْ لَبّى عَلَى الاَجْبُلِ(۹)

شـیخ مفید مسندا از عبداللّه بن عطاء مکى روایت کرده که مى گفت : هرگز ندیدم علما را نزد احدى احقر و اصغر چنانکه مى دیدم آنها را در نزد حضرت امام محمدباقر علیه السلام و هر آیـنـه دیـدم حـکم بن عتیبه را با آن کثرت علم و جلالت شاءن که در نزد مردم داشت هنگامى کـه در نـزد آن جـنـاب بود چنان مى نمود که طفل دبستانى است در نزد معلم خود نشسته . و جـابر بن یزید جعفى هرگاه از آن حضرت روایتى مى کرد مى گفت : حدیث کرد مرا وصى اوصـیاء و وارث علوم انبیاء محمّد بن على بن الحسین صلوات اللّه علیهم اجمعین .(۱۰)

شیخ کشّى از محمّد بن مسلم روایت کرده که گفت : در هر امر مشکلى که رو مى کرد از حضرت امـام مـحـمـدبـاقـر عـلیـه السـلام سـؤ ال مـى کـردم تـا آنـکه سى هزار حدیث از آن حضرت سوال کردم و از حضرت صادق علیه السلام شانزده هزار حدیث .(۱۱)

از حبّابه والبیّه روایت شده که گفت : دیدم مردى را در مکه در وقت عصر در ملتزم یا مابین بـاب کـعـبـه و حـجـر کـه مـردمـان بـه حـضـرتـش اجـتـمـاع کـردنـد و از مـعـضـلات مسائل سؤ ال کردد و باب مشکلات را استفتاح نمودند، و آن حضرت با آن زمان اندک از جاى بـرنـخـاسـت تـا در هـزار مـسـاءله ایـشـان را فـتـوى داد آنـگـاه بـرخـاسـت و روى بـه رحل خود نهاد و منادى با صوت بلند ندا برکشید:اَلا اِنَّ هذا النّورُ الاَبْلَجُ المُسَرَّجُ وَ النَّسیمُ الاَرِجُ وَ الْحَقُّ الْمَرِجُ؛

یعنى بدانید این است نور روشن و درخشان که بندگان را به طریق دلالت فرماید: و این است نسیم خوشبوى وزان که جان جهانیان را به نسایم معرفت و دانش معطر گرداند، و این اسـت آن حقى که قدرش در میان مردمان ضایع مانده است یا از خوف دشمنان مضطرب است و جماعتى را نگران شدم که مى گفتند کیست این شخص ؟ در جواب ایشان گفتند محمّد بن على باقر و شکافنده غوامض علوم ناطق از فهم محمّد بن على بن الحسین بن على بن ابى طالب علیهم السلام .(۱۲)

ابـن شـهـر آشـوب گفته : که گفته اند از هیچ کس از فرزندان حسن و حسین علیهم السلام ظـاهـر نـگـردیـد آنـچـه ظـاهـر شـد از آن حـضـرت تـفـسـیـر و کـلام و فـتـاوى و احـکـام حـلال و حـرام ، و حـدیـث جـابـر رضـى اللّه عـنه درباره آن حضرت مشهور است و معروف و فقهاء مدینه و عراق به تمامت مذکور داشته اند و خبر داده است مرا جدم شهر آشوب و منتهى بـن کـیـابـکـى الحـسـیـنى به طرق کثیره از سعید بن مسیّب و سلیمان بن اعمش و ابان بن تغلب و محمّد بن مسلم و زراره بن اعین و ابوخالد کابلى که جابر بن عبداللّه انصارى در مسجد رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلم مى نشست و همى گفت :

( یـا بـاقـِرُ یـا بـاَقـِرَ الْعـِلْمِ ) ، مردم مدینه مى گفتند، جابر پریشان سخن مى گـویـد، جـابـر رحـمـه اللّه مـى فـرمـو: سوگند به خداى که من بیهوده و پریشان سخن نـگـویم لکن شنیدم از رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلم که فرمود: اى جابر! همانا درک خـواهـى نـمـود مـردى از اهـل بـیـت مـرا کـه نـام او نـام مـن و شـمـائل او شـمـائل من باشد بشکافد علم را شکافتنى پس این فرمایش پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلم واداشت مرا به آنچه مى گویم .(۱۳)

و نـیـز گـفـتـه کـه ابـوالسـعـادات در ( کـتـاب فـضـایـل الصـحـابـه ) گـویـد کـه جـابـر انـصـارى رحـمـه اللّه سـلام رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلم را به جناب محمدباقر علیه السلام تبلیغ نمود آن حـضـرت فـرمـود: وصـیت خویش بگذار چه تو به سوى پروردگار خویش مى شوى ، جـابـر بـگـریست و عرض کرد: یا سیدى ! تو این از کجا دانستى چه این عهدى است که از رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلم با من معهود است ؟ فرمود:وَاللّهِ! یا جابِرُ لَقَدْ اَعْطانِىَ اللّهُ عِلْمَ ما کانَ وَ ما هُوَ کائِنٌ اِلى یَوْمِ الْقیامَهِ؛

سوگند به خداى ! اى جابر! همانا عطا فرموده است مرا خداى تعالى علم آنچه بوده و علم آنـچـه خـواهـد بـود تـا روز قـیـامـت ؛ پـس جـابـر وصـیـت خـویـش گـذارد و وفـات او در رسـیـد.(۱۴) و روایـت شـده از حـضـرت رسـول صـلى اللّه علیه و آله و سلم که فرمود: هرگاه حسین علیه السلام از دنیا بیرون رود قـائم بـه امـر بـعـد از او، عـلى پـسـرش ‍ اسـت و او است حجت و امام ، و بیرون آورد حق تـعالى از صلب على فرزندى که همنام من و شبیه ترین مردم باشد به من ، علم او علم من و حکم او حکم من است ، او است امام و حجت بعد از پدرش .(۱۵)

صـاحـب ( کـشـف الغـمـّه ) روایت کرده از یکى از غلامان حضرت امام محمدباقر علیه السـلام کـه گـفـت : وقـتـى در خـدمـت آن حـضـرت بـه مـکـه رفـتـیـم پـس ‍ چـون آن حـضرت داخـل مـسـجـد شد و نگاهش به خانه کعبه افتاد گریست به حدى که صداى مبارکش در میان مـسـجـد بـلنـد شـد، مـن گـفـتـم : پـدر و مـادرم فـداى تـو شـود و چـون مـردم شـما را بدین حـال نـظـاره مـى کنند خوب است که فى الجمله صداى مبارک را از گریه کوتاه فرمایید، فرمود: واى بر تو !پ به چه سبب گریه نکنم همانا امید مى رود که حق تعالى به سبب گـریـسـتـن مـن نـظـر رحـمتى بر من فرماید و به آن سبب من فردا در نزد او رستگار بوده بـاشـم ، پـس آن حـضرت دور خانه طواف فرمود، پس از آن در نزد مقام به نماز ایستاد و بـه رکـوع و سـجـود رفـت و چـون سـر از سـجـده بـرداشت موضع سجده آن حضرت از آب دیدگانش تر شده بود. و از حالات آن جناب آن بود که هرگاه خنده مى کرد مى گفت : ( اَللّهُمَّ لاتَمْقُتْنى ) ؛ یعنى خدایا مرا دشمن مدار.(۱۶)
و روایـت شـده کـه آن حضرت در دل شب در تضرع خویش به درگاه پروردگار مى گفت : ( اَمَرْتَنى فَلَمْ اَئْتَمِرْ وَ نَهَیْتَنى فَلَمْ اَنْزَجِرْ فَها اَنَاذا عَبْدُکَ بَیْنَ یَدَیْکَ وَ لااَعْتَذِرُ. ) (۱۷)
و روایت شده که آن حضرت در هر جمعه یک دینار تصدّق مى کرد و مى فرمود:صدقه در روز جمعه مضاعف مى شود.(۱۸)

و شـیـخ کـلینى روایت کرده از حضرت صادق علیه السلام که مى فرمود: هرگاه پدرم را امـرى مـحـزون مـى کـرد زنـهـا و اطـفـال خـود را جـمـع مى کرد و دعا مى کرد و ایشان آمین مى گـفـتـنـد.(۱۹) و نیز از آن حضرت روایت کرده که پدرم کثیر الذّکر بود و به حـدى ذکـر مـى کـرد که گاهى که با او راه مى رفتیم مى دیدم که ذکر خدا مى کند و با او طعام مى خوردیم و او ذکر خدا مى کرد و با مردم حدیث مى کرد و ذکر مى کرد و پیوسته مى دیدم زبان مبارکش را که به کام شریفش چسبیده و مى گفت : لا اِلهَ اَلا اللّهُ و ما را نزد خود جـمـع مـى کـرد و مـى فـرمود که ذکر کنیم تا طلوع آفتاب ، و پیوسته امر مى فرمود به قـرائت قـرآن از اهـل بـیـت آنـان را کـه قـرائت مـى تـوانستند کرد و آنهایى که قرائت نمى تـوانستند کرد امر مى کرد به ذکر کردن .(۲۰) و روایت شده که آن حضرت در مـیـان خـاصـه و عـامـه ظـاهـرالجـود و بـه کـرم و فـضـل و احـسـان مـعـروف بـود بـا آنـکـه عیال بسیار داشت و از اهل بیت خود مال و دولتش کمتر بود.(۲۱)

و سـلمـى مـولاه آن حـضـرت گـفـتـه کـه اخـوان آن حـضرت در خدمتش حضور مى یافتند و از حـضـرتـش بـیـرون نـمـى شـدنـد تـا ایـشـان را بـر خـوان نـوال و بـساط نعمت و احسان مى نشاند و از اطعمه طیّبه و ثیاب حسنه و دراهم کثیره بهره ور مى گردانید.(۲۲) و حکایت شده که روزى کمیت در خدمت حضرت امام محمدباقر علیه السلام رفته دید که آن حضرت به این بیت مترنّم است :

ذَهَبَ الَّذینَ یُعاشُ فِى اَکْنافِهِمُ

لَمْ یَبْقَ اِلاّ شامِتٌ اَوْ حاسِدٌ

پس کمیت در بدیهه این بیت ادا نمود:

وَ بَقى عَلى ظَهْرِ الْبَسیطَهِ واحِدٌ

فَهُوَ الْمُرادُ وَ اَنْتَ ذاکَ الواحِدُ

و روایـت شـده کـه جـایـزه آن حـضـرت از پـانـصـد درهـم بـود تـا شـشـصـد هـزار درهـم و ملول نمى شد از صله اخوان و احسان کسانى که به امید و رجاء قصد آن حضرت کرده اند، و نـقـل شـده کـه هـرگـز از سـراى آن حـضـرت در جـواب سـائل شـنـیـده نـمـى شـد کـه بـگـویـنـد یـا سـائل ، یـعـنـى از روى خـفـّت و حـقـارت نـام سـائل نـمـى بردند و آن حضرت فرموده بود: ( سَمُّوهُمْ بِاَحْسَنِ اَسْمائِهم ) ؛ یعنى سائلین را به بهترین اسامى ایشان نام بر دار کنید.(۲۳)

و در ( جنات الخلود ) در ذکر اخلاق حمیده آن حضرت گفته که اکثر اوقات از خوف الهى گریستى و صدا به گریه بلند کردى و متواضع ترین خلایق بودى ، و مزارع و املاک و مواشى و مراعى و غلامان بسیار داشتى و خود بر سر املاک خود رفته کار کردى و روزهـاى گرم غلامانش زیر بغلش را گرفته و بردندى و آنچه به هم رسانیدى صرف راه خـدا نـمـودى و سـخـى ترین مردم بودى و هرکس نزد وى آمدى علمش در نزد علم وى چون قـطـره بـودى در پـیـش دریـا و چـون جـد خـود امیرالمؤ منین علیه السلام چشمه هاى حکمت از اطرافش جوشیدى و در نزد جلالت وى هر جلیلى صغیر بودى .(۲۴)

ابن حجر سنّى متعصب در ( صواعق ) گفته :
) هـُوَ بـاقِرُ الْعِلْمِ وَ جامِعُهُ وَ شاهِرُ عِلْمِهِ وَ رافِعُهُ صَفا قَلْبُهُ وَ زَکى عِلْمُهُ وَ عَمَلُهُ وَ طـَهـُرَتْ نَفْسُهُ وَ شَرُفَتْ خَلْقُهُ وَ عَمَرَتْ اَوقاتِهِ بِطاعَهِ اللّهِ وَ لَهُ مِنَ الرُّسُوخِ فى مقاماتِ الْعـارِفـیـنَ مـایـَکـِلُّ عـَنـْهُ اَلْسِنَهُ الْواصِفینَ وَ لَهُ کَلَماتٌ کَثیرَهٌ فِى السُّلُوکِ وَ الْمَعارِفِ لاتَحْتَمِلُها هذِهِ العِجالَهُ. ) (۲۵)
مـؤ لف گـویـد: که شایسته دیدم در این مقام به ذکر چند خبر در مناقب و مفاخر حضرت امام محمدباقر علیه السلام کتاب خود را زینت دهم .

اول ـ در زحمت کشیدن آن حضرت است در تحصیل معاش :شیخ مفید و دیگران از حضرت ابوعبداللّه الصادق علیه السلام روایت کرده اند کته محمّد بـن مـنـکـدر مى گفت که گمان نمى کردم که مثل على بن الحسین علیه السلام بزرگوارى خـلفـى چـون خـود به یادگار گذارد تا هنگامى که محمّد بن على را ملاقات کردم که همى خـواسـتـم او را مـوعـظـتـى نـمایم او مرا موعظت فرمود: اصحابش گفتند: به چه چیز تو را موعظت کرد؟ گفت : در ساعتى بس گرم به یکى از نواحى مدینه بیرون شدم ، و محمّد بن على را که فربه و تناور بود ملاقات کردم و آن حضرت بر دوش دو غلام سیاه خود تکیه کـرده مـى آمـد بـا خـویشتن گفتم شیخى از شیوخ قریش ‍ در این ساعت و چنین حالت در طلب دنـیـا بـیـرون شده است گواه باش که من او را موعظت خواهم کرد، پس به آن حضرت سلام کـردم ، نـفـس زنـان و عـرق ریزان سلام مرا پاسخ راند، گفتم : ( اَصْلَحَکَ اللّهُ! ) خـوب اسـت شـیـخـى از اشیاخ قریش ‍ با چنین حالت در طلب دنیا باشد اگر مرگ بیاید و تو بر این حال باشى کار چگونه کنى ؟ آن حضرت دست از دوش غلامان برداشت و تکیه کـرد و فـرمـود: بـه خـدا سـوگـنـد اگـر بـیـایـد مـرگ و مـن در ایـن حال باشم آمده است مرگ در حالتى که من در طاعتى از طاعات خدا بوده ام که باز داشته ام خـود را از حـاجـت بـه تـو و مـردم ، و مـن وقـتـى از آمدن مرگ ترسانم که فرا رسد مرا در حالتى که در معصیتى از معاصى الهى بوده باشم ، محمّد بن منکدر مى گوید گفتم : ( یـَرْحـَمـُکَ اللّهُ! ) مـن خـواستم تو را موعظه نمایم تو مرا موعظت فرمودى .(۲۶)

مـؤ لف گـویـد: آنـچـه بـر مـن ظاهر شده آن است که محمّد بن منکدر یکى از متصوّفان عامه بـاشـد مانند طاوس و ابن ادهم و امثال ایشان که اوقات خود را مصروف عبادات ظاهر کرده و دسـت از کـسـب بـرداشـتـه و خـود را کـلّ بـر مـردم کـرده . صـاحـب ( مـسـتـطـرف ) نقل کرده که محمّد بن منکدر شبها را بر خود و مادر و خواهر خود قسمت کرده بود که هر کدام یک ثلث از شب را عبادت مى کردند، چون خواهرش وفات کرد شب را با مادرش تقسیم کرده بود، چون مادرش وفات کرد، محمّد تمام شبها را به عبادت قائم بود.(۲۷)

فـقـیـر گـویـد: مـحـمـّد بـن مـنـکـدر ظـاهـرا ایـن کـار را از آل داود اخذ کرده بود؛ چه آنکه روایت شده که حضرت داود علیه السلام تمام ساعات شب و روز را بـر اهـل خـود قـسـمت کرده بود پس نمى گذشت ساعتى مگر آنکه یکى از اولاد او در نماز بود! قالَ اللّهُ تَعالى : ( اِعْمَلُوا آلَ داوُدَ شُکْرا ) (۲۸)

و بـالجمله ؛ فرمایش حضرت امام محمدباقر علیه السلام که اگر بیاید مرگ و من در این حـال بـاشـم آمـده است در حالتى که من در طاعتى از طاعات خدا بوده ام الخ . تعریض بر اوسـت و مـؤ یـد ایـن مطلب است آنچه صاحب ( کشف الغمّه ) روایت کرده از شقیق بلخى کـه گـفـت : در سنه صد و چهل و نه براى حج حرکت کردم چون به قادسیه رسیدم نظرى کـردم بـه مـردم و زیـنـت و کـثرت ایشان ، نظرم افتاد به جوان خوش صورت گندم گون پیچیده و نعلین بر پاى داشت و از مرمدم کناره کرده و تنها نشسته بود، با خود گفتم که ایـن جـوان از صـوفـیـه اسـت و مـى خـواهـد در راه کلّ بر مردم باشد، مى روم نزد او و او را تـوبیخ مى کنم . (و بقیه خبر ان شاء اللّه در باب تاریخ حضرت موسى بن جعفر علیه السـلام بـیاید.) و غرض از این خبر همین بود که معلوم شود متصوّفه آن زمان کلّ بر مردم بـودنـد، لاجـرم روایـات بـسـیـار از صـادقـیـه عـلیـهـمـا السلام وارد شده که امر به کسب فـرمـودنـد و نـهـى از آنـکـه آدمـى کـلّ بـر مـردم شـود، و آن کـسـى کـه مشغول عبادت شود و دیگرى قوت او را دهد، آنکه قوت او را دهد عبادتش از عبادت او محکمتر اسـت ، بـلکـه حـضـرت صـادق عـلیـه السـلام از حـضـرت رسـول صلى اللّه علیه و آله و سلم نقل فرموده که آن حضرت فرمود: ملعون من القى کلّه على الناس .(۲۹)

دوم ـ از حـضـرت امـام جعفر صادق علیه السلام مروى است که فرمود استرى از پدرم مفقود شد فرمود: اگر خداى تعالى این استر را بازگرداند او را به سپاسى ستایش ‍ فرستم کـه خـشـنـود گـردد، چـیـزى نـگـذشـت که آن استر را با زین و لجام بیاوردند، چون سوار گردید و راست بنشست و جامه هاى مبارک را به خود فراهم کرد سر به آسمان بر کشید و عـرض کـرد: الحـمدللّه ! سپاس مخصوص خداوند است و از این افزون چیزى نفرمود، آنگاه فـرمـود: هـیـچ چـیـز از مـراسم حمد و مراتب محمّدت فرو گذار نکردم و به جاى نگذاشتم و تـمـام مـحـامـد را مـخصوص خداوند عزّ و جلّ نمودم ، همانا هیچ حمد و سپاسى نیست جز اینکه داخل این حمدى است که به جاى آوردم ، و چنین است که آن حضرت فرمود چه ( الف و لام ) در الحمداللّه از براى استغراق است یعنى تمام جنس خود را فرا مى گیرد و متفرّد مى گرداند خداى تعالى را به حمد و سپاس و بس .(۳۰)

سوم ـ از ( کتاب بیان و تبین جاحظ ) نقل شده که گفته :( قَدْ جَمَعَ مُحَمَّدُ بْنُ عَلىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ علیه السلام صَلاحَ حالِ الدُّنْیا بِحَذافیرِهافِى کـَلِمـَتـَیـْنِ فـَقـا لَ علیه السلام : صَلاحَ جَمیعِ الْمَعایِشِ وَالتَّعاشُرِ مِلاءُ مِکْیالٍ ثُلثانِ فِطْنَهٌ وَ ثُلْثٌ تَغافُلٌ. ) (۳۱)
و گفته که مردى نصرانى از روى جسارت در حضرتش عرض کرد: اَنْتَ بَقَرٌ فرمود: نه چنین است بلکه من باقر مى باشم ، عرض کرد: تو پسر طبّاخه مى باشى ، فرمود: ( ذاکَ حـِرْفـَتـُهـا ) ، آن حرفه او بود، عرض کرد: تو پسر کنیز سیاه بذیّه بدزبان هـسـتـى ، فـرمود: ( ان اِنْ کُنْتَ صَدَقْتَ غَفَرَاللّهُ لَها وَ اِنْ کُنْتَ کَذَبْتَ غَفَرَ اللّهُ لَکَ؛ )
اگـر آنچه گفتى به حقیقت و راستى آراستى خداى از وى در گذرد و او را بیامرزد و اگر در آنچه گویى دروغ مى گویى خداى از معصیت تو درگذرد و آمرزیده ات دارد.(۳۲) و بـالجـمـله ؛ راوى مى گوید: چون مرد نصرانى این حلم و بردبارى و بزرگى و بزرگوارى را که از طاقت بشر بیرون است نگران شد مسلمانى گرفت :

مـؤ لف گـویـد: کـه اقـتـدا کـرد بـه آن حـضرت در این خلق شریف جناب سلطان العلماء و المـحـقـقـیـن افضل الحکماء و المتکلّمین ذوالفیض القدّوسى جناب خواجه نصیرالدّین طوسى قـدس سـره نـقـل شده که روزى کاغذى به دستش رسید از شخصى که در آن کلمات زشت و بـدگـویـى بـه ایـشـان داشـت از جمله این کلمه قبیحه در آن بود که ( یا کلب بن کلب عـ( محقق مذکور چون این کاغذ را مطالعه فرمود جواب آن به متانت و عبارات خوش مرقوم داشـت بـدون یـک کـلمـه زشـتـى از جـمـله مـرقـوم فـرمـود کـه قـول تو خطاب به من ( اى سگ ) ، این صحیح نیست ؛ زیرا که سگ به چهار دست و پـا راه مـى رود و نـاخـنـهـایش طویل و دراز است و لکن من منتصب القامه ام و بشره ام ظاهر و نـمـایـان اسـت نه آنکه مانند کلب پشم داشته باشم و ناخنهایم پهن است و ناطق و ضاحکم پـس ایـن فـصـول و خـواصـى کـه در مـن اسـت بـخـلاف فصول و خواص کلب است و به همین نحو جواب کاغذ او را نگاشت و او را در غیابت جبّ مهانت گذاشت .(۳۳)

چهارم ـ از زراره روایت شده که گفت : حضرت امام محمدباقر علیه السلام در جنازه مردى از قریش حاضر شد و من در خدمتش بودم و در آن جماعت ( عطا ) که مفتى مکه بود حضور داشـت ، در ایـن حـال نـاله و فـریـاد از زنـى بـلنـد گشت ، ( عطا ) به او گفت : یا خـاموش باش یا ما باز مى شویم و آن زن خاموش نشد، پس عطا بازگشت ، من به حضرت ابـى جـعـفـر عـلیـه السـلام عـرض کـردم : ( عطا ) بازگشت ! فرمود: از چه روى ؟ عرض کردم : این زن صارخه که فریاد برکشید عطا به او گفت یا ناله و زارى و فریاد و بى قرارى مکن یا ما باز مى گردیم و آن زن را از آن ناله و صراخ بر کنار نشد لاجرم عـطـا بـازگـردیـد. فـرمـود: بـا مـا بـاش هـمـراه جنازه برویم پس اگر ما وقتى چیزى از بـاطـل را بـا حـق نـگـران شـویـم و حـق را بـه سـبـب آن بـاطـل فروگذار بنماییم حق مسلم را ادا نکرده باشیم ؛ یعنى تشییع جنازه این مرد مسلم که حق او است به سبب صراخ صارخه فرو گذاشت نمى شود.

زراره مـى گـویـد: چـون از اداء نـمـاز بـر مـیـّت فراغت یافتند ولىّ او به ابوجعفر علیه السلام عرض کرد ماءجورا مراجعت فرماى خدایت رحمت کناد چه تو قادر نیستى که پیاده راه بسپارى ، آن حضرت قبول این مسئله نفرمود، عرض کردم این مرد اجازت داد مراجعت فرمایى و مرا نیز حاجتى است که همى خواهم از تو پرسش ‍ کنم ، فرمود: برو به نیت خود همانا ما بـه اذن ایـن شـخص نیامده ایم و به اجازت او نیز مراجعت نمى کنیم ، بلکه این کار براى فضل و اجرى است که آن را مى طلبیم ، چه به آن مقدار که شخص تشییع جنازه ماءجور مى شود.(۳۴)

مؤ لف گوید: که از این حدیث شریف معلوم مى شود کثرت فضیلت تشییع جنازه ، و روایت شـده : اول تـحـفـه اى کـه بـه مؤ من داده مى شود آن است که آمرزیده شود او و آن کسى که تـشـیـیـع جـنـازه او نـمـوده .(۳۵) و از حـضـرت امـیـرالمـؤ مـنـیـن عـلیـه السـلام مـنـقـول اسـت کـه هـرکه مشایعت جنازه کند نوشته شود براى او چهار قیراط اجر، یک قیراط براى مشایعت ، یک قیراط به جهت نماز بر آن ، و یک قیراط براى انتظار دفن شدن آن ، و یـک قـیـراط بـراى تـعـزیـه (۳۶) و در روایـت دیـگر است که ( قیراط ) مثل کوه احد است .(۳۷)

و بـیـایـد در فـصول مکارم اخلاق حضرت امام رضا علیه السلام خبرى در فضیلت تشییع جنازه دوستان ائمه علیهم السلام .

قالَ الْعَلامَهُ الطَّباطَبائى بَحْرُالْعُلومِ فِى ( الدُّرَّه ) :

قَدْ اُکِّدَ التَّشییعُ لِلْجَنائِز

وَالا فْضَلُ الْمَشْىُ لِغَیْر الْماجِزِ

وَ لْیَتَجَنَّبْ سَبْقَهَا الْمُشَیِّعُ

فَاِنَّها مَتْبُوعَهٌ لاتَبَعٌ

وَ الْفَضْلُ فِى ذلِکَ لِلتَّاءخیرِ

ثُمَّ اَصْطِحابُ جَنْبَىِ السَّریرِ

وَ لْیَحْمِلِ السَّریرَ مِنْ اَطْرافِهِ

اَرْبَعَهٌ تَقُومُ فِى اَکْنافِهِ

لایَاْبَ مِنْ ذلِکَ اَهْلُ الشَّرَفِ

فَلَیْسَ اَمْرُاللّهِ بِالْمُسْتَنْکَفِ

وَ سُنَّ لِلْحامِلِ اَنْ یُرَبِّعا

یَسْتَوْعِبُ الْجَهاتِ مِنْهُ الاَرْبَعا

وَ اَفْضَلُ التَّرْبیعِ اَنْ یَفْتَتِحا

مِنَ الْیَمینِ دائِرا دَوْرَ الرّحى

وَ لَیْسَ لِلتَّشییع حَدُّ یُعْتَمَدُ

وَ فِى الْحَدیثِ سَیْرُ میلَیْنِ وَرَدَ

وَ سَنَّ اَنْ لایَرْجِعَ الْمُشِّعُ

یَصْبِرُ حَتّى الدَّفْنِ ثُمَّ یَرْجِعُ

وَ تَرْکُهُ الْقُعُودَ حَتَّى یُلْحَدا

اِنْ هُیِّى ءَ الْقَبْرُ وَ اِلاّ قَعَدا

وَ الْحَمْلُ فِى النَّعْشِ مُغَشىِّ بِکِساءٍ

یَنْدُبُ اِمّا مُطْلَقا اَوْ لِلنِّساءِ

وَلْیُنْهَ عَنْ طَرْحِ الثِّیابِ الْفاخِرَهِ

فَاِنَّهُ اَوَّلُ عَدْلِ الا خِرَهِ(۳۸)

پـنـجـم ـ شـیـخ کـلینى روایت کرده که جماعتى خدمت حضرت ابى جعفر باقر علیه السلام مـشـرف شـدنـد و این هنگامى بود که طفلى از آن حضرت مریض بود، پس آن جماعت از چهره مبارک آن حضرت آثار همّ و غمّ مشاهده کردند چندان که آسودن نداشت ، آن جماعت از مشاهده آن حـالت هـمى با هم گفتند سوگند به خداى اگر این کودک را آسیبى در رسد بیمناک هستیم کـه از آن حـضـرت حـالتـى مـشاهده نماییم که خوش نداشته باشیم ، راوى مى گوید که چـیـزى برنیامد که آن کودک بمرد، صداى ناله بلند شد و آن حضرت گشاده روى در غیر آن حالتى که از نخست دیدیم بیرون شد، آن جماعت عرض کردند فداى تو شویم همانا از آن حـالت کـه در تـو مـشـاهـده کردیم بیمناک بودیم که اگر واقعه اى روى دهد در تو آن بـیـنـیـم کـه بـه انـدوه انـدر شویم ، فرمود: به درستى که ما دوست مى داریم که عافیت نصیب ما شود در آن چیزى که ما دوست مى داریم اما چون فرمان خداى در رسد تسلیم شویم در آنچه او دوست مى دارد.(۳۹)

شـشـم ـ از حـضـرت امـام صـادق عـلیـه السـلام مـروى اسـت کـه فـرمـود: در کـتـاب رسـول خـدا صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلم اسـت که هر وقت ممالیک خود را در کارى ماءمور ساختید که بر ایشان دشوار گردد شما نیز در آن کار با ایشان کار کنید. امام جعفر علیه السـلام مـى فـرمـایـد پـدرم چون مملوکان خود را به کارى فرمان مى داد خویشتن مى آمد و نظاره مى نمود اگر آن کار دشوار و سنگین بود مى فرمود بسم اللّه و خود با ایشان به آن کـار اشـتـغـال مـى ورزیـد و اگـر آن مـهـم سـبـک و هـمـوار بـود از ایـشـان بـر کـنـار مى شد.(۴۰)

هفتم ـ در عطاى آن حضرت است :شیخ مفید از حسن بن کثیر روایت کرده که گفت شکایت کردم به حضرت امام محمدباقر علیه السـلام از حـاجت خویشتن و جفاى اخوان ، فَقالَ: ( بِئْسَ اْلاَخُ اَخٌ یَرْعاکَ غَنِیّا وَ یَقْطَعُکَ فـَقـیرا ) ؛ یعنى نکوهیده برادرى است آن برادر که در زمان توانگرى و غناى تو با تـو بـه دوسـتـى و مـعاشرت باشد و در حالت فقر و فاقه قطع رشته مودّت و آشنایى کند.
آنگاه غلام خویش را فرمان کرد تا کیسه اى که هفتصد درهم داشت بیاورد؛
فقال علیه السلام : ( اَسْتَنْفِقْ هذِهِ فَاذا نَفِدَتْ فَاَعْلِمْنى . ) (۴۱)
و بـه روایـتـى ( اِسْتَعِنْ بِهذِهِ عَلَى الْقُوتِ فَاذا فَرَغْتَ فَاَعْلِمْنى ) ؛ یعنى این جمله (مقدار) را در مخارج خویش به کار بر و چون به مصرف رسانیدى مرا آگاه کن .

هشتم ـ در حلم و حسن خلق آن حضرت است :شـیـخ طـوسـى از مـحـمـّد بـن سـلیـمـان از پـدر خـود روایـت کـرده کـه گـفـت : مـردى از اهـل شـام بـه خـدمـت حـضـرت امام محمدباقر علیه السلام رفت و آمدى داشتى و مرکزش ‍ در مدینه بود اما در مجلس محترم امام علیه السلام فراوان مى آمد و عرض مى کرد: همانا محبت و دوستى من با تو مرا به این حضرت نمى آورد و نمى گویم که در روى زمین کسى هست که از شـمـا اهـل بـیـت نـزد مـن مـبـغوض تر و دشمن تر باشد و مى دانم که طاعت یزدان و طاعت رسـول خـدا صلى اللّه علیه و آله و سلم و طاعت امیرالمؤ منین علیه السلام عداوت ورزیدن بـا شـمـا اسـت لکـن تـو را مـردى فـصـیـح اللّسـان و داراى فـنـون و فـضـائل و آداب و نـیـکـو کـلام مـى نـگـرم از ایـن روى بـه مـجـلس تو مى آیم ، اما حضرت ابـوجعفر علیه السلام به او به خوبى و خیر سخن مى فرموده ( وَ یَقُولُ لَنْ تَخْفى عَلَى اللّهِ خافِیَهٌ ) ؛ هیچ چیز در نزد یزدان پنهان نیست .
بالجمله ؛ روزى چند بر نگذشت که مرد شامى رنجور گردید و درد و رنجش شدت یافت و چون ثقیل و سنگین گردید ولىّ خویش را بخواست و گفت چون بمردم و جامه بر من کشیدى بـه خـدمـت مـحـمّد بن على علیهما السلام بشتاب و از حضرتش ‍ مساءلت کن که بر من نماز بگزارد و هم در خدمتش معروض دار که من خود با تو این سخن گذاشته ام .

بـالجـمـله ؛ چون شب به نیمه رسید گمان کردند که وى از جهان برفته است ، پس او را در هم پوشانیدند و در بامداد ولىّ او به مسجد درآمد و درنگ فرمود تا آن حضرت از نماز خود فراغت یافت ( وَ تَوَرَّکَ وَ کانَ عَقَّبَ فى مَجْلِسِهِ ) ، یعنى متوّرکا جلوس فرموده ظـاهـر پـاى راسـت را در بـاطـن پـاى چپ قرار داده بود و در مجلس ‍ خود به تعقیب نماز مى پرداخت . عرض کرد: یا اباجعفر! همانا فلان مرد شامى هلاک شد و از تو خواستار گردید که بر او نماز گزارى ، فرمود:
( کلاّ اِنَّ بِلادِ الشّامِ بِلادُ بَرْدٍ وَ الْحِجازَ بِلادُ حَرِّ وَ لَهَبُها شَدیدٌ فَانْطَلِقْ فَلا تَعْجَلْ عَلى صاحِبِکَ حَتّى اتِیکُمْ؛ )

یـعـنـى چنین نیست که پندارید و دانسته اید که او هلاک شده چه بلاد شام سخت سرد است و بـلاد حـجـاز گـرمـسـیـر و سـورت گـرمـایـش سـخـت اسـت ، بـاز شـو و در کار صاحب خود تعجیل مکن تا نزد شما شوم ، پس آن حضرت برخاست و وضو بساخت و دیگرباره دو رکعت نماز بگذاشت و دست مبارک را چندان که خداى خواست در برابر چهره مبارک خود به جهت دعا بـرافراشت پس به سجده درافتاد تا آفتاب چهره گشود، پس برخاست و روانه شد به مـنـزل مـرد شـامـى و چـون داخـل آنجا شد آن مرد را بخواند شامى عرض کرد لبّیک ، یابن رسـول اللّه ! آن حضرت او را بنشاند و تکیه داد او را و شربت سویقى طلب کرده به او بیاشامانید و اهلش را فرمود شکم او را و سینه او را از طعام سرد آکنده و خنک گردانند و آن حضرت بازگشت و چیزى برنگذشت که شامى صحت و شفا یافت و به حضرت ابى جعفر عـلیه السلام بشتافت و عرض کرد با من خلوت فرماى آن حضرت چنان کرد، شامى عرض نـمـود: شـهـادت مـى دهـم کـه تو حجت خدایى بر خلق خدا و تویى آن باب که باید از آن درآمـد و هـرکـس بـیرون از این حضرت به راهى دیگر پوید و با کس دیگر گوید خائب و خـاسـر اسـت و بـه ضـلالتـى دور دچـار است . امام علیه السلام فرمود: ( وَ ما بَدالَکَ؟ ) تو را چه پیش آمد و نمودار گردید؟ گفت : هیچ شک و شبهت ندارم که روح مرا قابض کـردنـد و مـرگ را بـه چشم خویش معاینه کردم و به ناگاه صداى منادى برخاست چنانکه بـه گـوش خویش بشنودم که ندا همى کرد که روح وى را بر تنش بازگردانید که محمّد بن على علیه السلام از ما مسئلت نموده است . حضرت ابوجعفر علیه السلام به او فرمود: ( اَما عَلِمْتَ اَنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْعَبْدَ وَ یُبْغِضُ عَمَلَهُ وَ یُبْغِضُ الْعَبْدَ وَ یُحِبُّ عَمَلَهُ؟ ) مـگـر نـدانـسته اى که خداى تعالى دوست مى دارد بنده اى را و عملش را مبغوض مى دارد، و مـبغوض مى دارد بنده اى را و دوست مى دارد کردارش را، یعنى گاهى چنین مى شود، چنانکه تـو در حـضرت خداوند مبغوض بودى اما محبت و دوستى تو با من در پیشگاه یزدان مطلوب بود.
و بـالجـمله ؛ راوى گوید: آن مرد شامى از آن پس از جمله اصحاب ابى جعفر علیه السلام گردید.

فـصـل سـوم : در مـعـجزات حضرت محمدباقر علیه السلام است و اکتفا مى شود با آن به چندمعجزه

اول ـ در ذکر معجزه آن حضرت به نقل از ابى بصیر
قـطـب راونـدى روایت کرده از ابوبصیر که گفت : با حضرت امام محمّدباقر علیه السلام داخـل مـسـجـد شـدیـم و مـردم داخـل مسجد مى شدند و بیرون مى آمدند، حضرت به من فرمود: بـپـرس از مـردم کـه آیـا مـى بـینند مرا، پس هرکه را که دیدم پرسیدم که ابوجعفر علیه السلام را دیدى ؟ مى گفت : نه ! در حالى که حضرت آنجا ایستاده بود تا آنکه ابوهارون کفوف یعنى نابینا داخل شد حضرت فرمود از این بپرس ، از او پرسیدم که آیا ابوجعفر را دیـدى ؟ گـفـت : آیـا آن حـضـرت نـیـسـت کـه ایستاده است ! گفت : از کجا دانستى ؟! گفت : چگونه ندانم و حال آنکه آن حضرت نورى است درخشنده .

و نـیـز ابـوبـصـیـر گـفـتـه کـه از حـضـرت بـاقـر عـلیـه السلام شنیدم که به مردى از اهـل افـریقیّه فرمود: حالت راشد چگونه است ؟ عرض کرد: وقتى که من بیرون آمدم از وطن زنـده و تندرست بود و سلام فرستاد بر شما، حضرت فرمود: چه زمان ؟ فرمود: دو روز بـعـد از بـیـرون آمـدن تـو، عـرض کـرد: بـه خدا سوگند مرض و علّتى نداشت ، حضرت فرمود: مگر هر که مى میرد به سبب مرض و علت مى میرد؟ راوى گوید: گفتم : راشد کیست ؟ فـرمـود: مردى از موالیان و محبان ما بود، سپس فرمود: هرگاه چنان دانستید که از براى مـا نـیست چشمهایى که ناظر بر شما باشد و گوشهایى که شنونده آوازهاى شما باشد، پـس بـد چـیـزى دانـسـتـه ایـد، بـه خـدا سـوگـنـد کـه بـر مـا پـوشـیـده نـیـسـت چـیـزى از اعـمـال شـمـا، پـس مـا را جـمـیـعـا حـاضـر دانـیـد و خـویـشـتـن را عـادت بـه خـیـر دهـیـد و از اهـل خیر باشید که به آن معروف باشید، به درستى که من به این مطلب امر مى کنم اولاد و شیعه خود را.(۴۲)

دوم ـ در حاضر شدن مرده به معجزه آن حضرت
قـطـب راونـدى از ابـو عـیـیـنـه روایـت کـرده کـه گفت : در خدمت حضرت امام محمدباقر علیه السـلام بـودم که مردى داخل شد و گفت : من از اهل شامم دوست مى دارم شما را و بیزارى مى جویم از دشمنان شما و پدرش داشتم که بنى امیه را دوست مى داشت و با مکنت و دولت بود و جـز مـن فـرزنـدى نـداشـت و در رمـله مسلکن داشت و او را بوستانى بود که خویشتن در آن خـلوت مـى نـمـود و چـون بـمـرد هـرچـنـد در طـلب آن مـال بـکوشیدم به دست نکردم و هیچ شک و شبهت نیست که محض آن عداوت که با من داشت آن مـال را بـنـهـفـت و از مـن مـخـفى ساخت . امام على السلام فرمود: دوست مى دارى که پدرت را بـنـگـرى و از وى پرسش کنى که آن مال در کدام موضع است ؟ عرض کرد: آرى ، سوگند بـه خـداى کـه بى چیز و محتاج و مستمندم ، پس آن حضرت مکتوبى برنگاشت و به خاتم شریف مزیّن داشت آنگاه به مرد شامى فرمود:
( اِنـْطـَلِقْ بـِهـذَا الْکـِتـابِ اِلَى الْبَقِیعِ حَتّى تَتَوَسَّطَهُ ثُمَّ نادِ ( یا دَرْجان ) فـَاِنَّهُ یـَاْتـیـکَ رَجـُلٌ مـُعـْتـَمُّ فـَاْدفـَعْ اِلَیـْهِ کـِتـابـى وَ قُلْ اَنَا رَسُولُ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ علیهم السلام فَاِنَّهُ یَاْتِیکَ فَاسْئَلْهُ عَمّا بَدالَکَ؛ )

ایـن مـکـتـوب را بـه جـانب بقیع ببر در وسط قبرستان بایست آنگاه ندا برکش و به آواز بـلنـد بـگـو: یا درجان ! پس شخصى که عمامه بر سر دارد نزد تو حاضر مى شود این مکتوب را به او ده و بگو من فرستاده محمّد بن على بن الحسین علیهم السلام هستم و از وى هرچه خواهى بازپرس ، مرد شامى آن مکتوب را برگرفت و برفت ، ابوعیینه مى گوید: چـون روز دیـگـر فـرا رسـیـد بـه خـدمـت حـضـرت ابـى جـعـفـر عـلیـه السـلام شـدم تـا حـال آن مـرد را بـنـگرم ناگاه آن مرد را بر در سراى آن حضرت بدیدم که منتظر اذن بود پـس او را اجازت دادند و همگى به سراى اندر شدیم ، آن مرد شامى عرض کرد: خدا بهتر دانـد کـه عـل خـود را در کـجـا بگذارد؛ همانا شب گذشته به بقیع شدم و به آنچه فرمان رفته بود کار کردم در ساعت همان شخص به آن نام و نشان بیامد و به من گفت از این مکان به دیگر جاى مشو تا پدر تو را حاضر نمایم ، پس برفت و با مردى سیاه حاضر شد و گفت : همان است لکن شراره آتش و دخان جحیم و عذاب اءلیم دیگرگونش کرده است ، گفتم : تـو پـدر منى ؟ گفت : بلى ! گفتم : این چه حالتى است ؟ گفت : اى فرزند! من دوستدار بـنى امیه بودم و ایشان را بر اهل بیت پیغمبر که بعد از پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سـلم هـسـتـنـد بـرتـر مى شمردم از این روى خداى تعالى مرا به این هیئت و این عذاب و این عـقـوبـت مبتلا گردانید، و چون تو دوستدار اهل بیت بودى من با تو دشمن بودم از این روى تـو را از مـال خـود مـحروم نموده و آن را از تو مصروف داشتم و امروز بر این اعتقاد، سخت نادم و پشیمانم ، اى فرزند! به جانب آن بوستان من شو و زیر فلان درخت زیتون را حفر کـن و آن مـال را کـه صـد هـزار درهـم مـى باشد برگیر از آن جمله پنجاه هزار درهم را به حـضـرت مـحـمّد بن على علیه السلام تقدیم کن و بقیه را خود بردار. و اینک براى اخذ آن مال مى روم و آنچه حق تو است مى آورم ، پس روى به دیار خود نهاده برفت .

ابـوعـیـیـنـه مـى گـویـد: چـون سـال دیگر شد از حضرت امام محمدباقر علیه السلام سؤ ال کردم که آن مرد شامى صاحب مال چه کرد؟ فرمود: آن مرد پنجاه هزار درهم مرا آورد، پس مـن ادا کـردم از آن دیـنـى را کـه بـر ذمـه داشـتـم ، و زمـیـنـى در نـاحـیـه خـیـبـر از آن مـال خـریـدم و مـقـدارى از آن مـال را صـرف کـردم در صـله حـاجـتـمـنـدان اهل بیت خودم .(۴۳)

مـؤ لف گـویـد: کـه ابـن شـهـر آشـوب نـیـز ایـن روایـت را بـه انـدک اخـتـلافـى نـقـل فـرمـوده و مـوافـق روایـت او آن مـرد شامى پدر خود را دید که سیاه است و در گردنش ریـسـمـانـى سـیـاه اسـت و زبـان خـود را از تـشـنـگـى مـانـن سـگ بـیـرون کـرده و سـربـال (پـیـراهـن ) سـیـاهى بر تن او است ، و در آخر روایت است که حضرت فرمود: زود باشد که این شخص ‍ مرده را نفع بخشد این پشیمانى و ندامت او بر آنچه تقصیر کرده در محبت ما و تضییع حق ما به سبب آن رفق و سرورى که بر ما وارد کرد.(۴۴)

سوم ـ در دلائل آن حضرت است در جابر بن یزید
در ( بحار ) از ( کافى ) نقل کرده که از نعمان بشیر مروى است که گفت : من هـم مـحـمـل جابر بن یزید جعفى بودم ، پس زمانى که در مدینه بودیم جابر خدمت حضرت امـام مـحـمـدبـاقـر عـلیـه السـلام مشرف شد و با آن حضرت وداع کرد و از نزد آن حضرت بیرون شد در حالى که مسرور و شادمان بود پس ، از مدینه حرکت کردیم تا رسیدیم به ( اخرجه ) در روز جمعه و این منزل اول است که ( فید ) به مدینه و ( فید ) مـنـزلى اسـت مـابـیـن کـوفـه و مـکـه کـه در نـصـف راه واقع شده ، پس نماز ظهر را بـگـذاشـتـیـم همین که شتر ما از براى حرکت برخاست ناگاه مردى دراز بالا و گندم گون بـدیـدم و بـا او مـکتوبى بود و به جابر داد، جابر بگرفت و ببوسید و به هر دو چشم خـویـش بـر نـهـاد، و چـون بـدیـدیم نوشته بود که این نامه اى است از محمّد بن على به سـوى جـابـر بـن یزید، و گلى سیاه و تازه و تر بر روى نامه بود، جابر به آن مرد، گـفـت : چـه وقـت از خـدمت سید و آقاى من بیرون شدى ؟ گفت : در همین ساعت ، گفت : پیش از نـماز یا بعد از نماز؟ گفت : بعد از نماز، پس ‍ جابر مهر از نامه برگرفت و به قرائت آن پرداخت و همى چهره درهم کشید تا به پایان نامه رسید و نامه را با خود برداشت و از آن پس او را مسرور و خندان ندیدم تا به کوفه رسید و چون هنگام شب به کوفه درآمدیم آن شـب را بـیـتـوتـه نمودیم و بامدادان محض تکریم جناب جابر به خدمتش بیامدم و او را نـگـران شدم که به دیدار من بیاید و استخوان مهره اى چند از گردن بیاویخته و بر نى سوار گشته و همى گوید: ( اَجِدُ مَنْصُورَ بْنَ جُمْهُورٍ اَمیرا غَیْرَ مَاءمُورٍ ) ؛ مى یابم منصور بن جمهور را امیر غیر ماءمور و از این کلمات و ابیات چندى بر زبان مى راند، آنگاه در چهره من نگران شد و من در روى او نگران شدم ، پس او چیزى با من نگفت ، من هم چیزى با وى نـگـفـتم شروع کردم به گریستن براى آن حالى که در او دیدم و کودکان از هر طرف بـر مـن و او انـجـمـن کردند و مردمان فراهم شدند و جابر همچنان بیامد تا در رحبه کوفه داخـل شـد و بـا کـودکان به هر سوى چرخیدن گرفت و مردمان همى گفتند جابر بن یزید دیـوانـه شـده ، سـوگـنـد بـه خـداى ، روزى چـنـد بـرنـیـامد که از جانب هشام بن عبدالملک فرمانى به والى کوفه رسید که مردى را که جابر بن یزید جعفى گویند به دست آور و سر از تنش بردار به من بفرست .

والى بـه جـلسـاى مـجـلس روى کرد و گفت : جابر بن یزید جعفى کیست ؟ گفتند: اَصْلَحَکَ اللّهُ مـردى عـالم و فـاضـل و مـحـدث اسـت و از حـج آمده است و این ایام به بلاى جنون مبتلا گـردیـده و اکـنـون بر نى سوار است و در رحبه کوفه با کودکان همبازى و همعنان است ، والى چون این سخن بشنید خود بدان سوى شده و او را به آن صورت و سیرت بدید گفت خـداى را سپاس مى گزارم که مرا به خون وى آلوده نساخت . و بالجمله ؛ راوى مى گوید: چـنـدى بـر نـگـذشت که منصور بن جمهور به کوفه درآمد و آنچه جابر خبر داده بود به پاى آورد.(۴۵)

مـعـلوم بـاد کـه مـنـصـور بـن جـمـهـور از جـانـب یـزیـد بـن ولیـد امـوى در سـال یـک صـد و بـیـسـت و شـشـم بـعـد از عـزل یـوسـف بـن عـمـر دو سال بعد از وفات حضرت باقر علیه السلام در کوفه ولایت یافت و ممکن است که جابر رحـمـهم اللّه در آن خبرها که از وقایع آتیه کوفه از امام علیه السلام شنیده است به این اخبار خبر کرده باشد.

مـؤ لف گـویـد: کـه جـابـر بـن یـزیـد از بـزرگـان تـابـعـیـن و حـامـل اسـرار عـلوم اهل بیت طاهرین علیهم السلام بوده و گاهگاهى بعضى از معجزات اظهار مـى نمود که عقول مردم تاب شنیدن آن را نداشته ، لهذا او را نسبت به اختلاط داده اند و الاّ روایـات در مدح او بسیار است بلکه در ( رجال کشّى ) است که گفته شده که منتهى شده علم ائمه علیهم السلام به چهار نفر، اول سلمان فارسى رضى اللّه عنه دوم جابر، سـوم سـیـد [مـراد سید حمیرى است ]، چهارم یونس بن عبدالرحمن (۴۶) ، و مراد از جـابـر هـمـیـن جـابـر بـن یـزیـد جـعـفـى اسـت نـه جـابـر انـصـارى بـه تـصـریـح عـلمـاء رجال .
و ابـن شـهـر آشـوب و کـفـعـمـى او را بـاب حـضـرت امام محمدباقر علیه السلام و شمرده اند.(۴۷)

و ظـاهـرا مـراد بـاب عـلوم و اسـرار ایـشـان عـلیـهـم السـلام اسـت و حـسین بن حمدان حضینى نقل کرده از حضرت صادق علیه السلام که فرمود:( اِنَّما سُمِّىَ جابِرا لانَّهُ جَبَرَ الْمُؤْمِنینَ بِعِلْمِهِ وَ هُوَ بَحْرٌ لایُنْزَحُ وَ هُوَ الْبابُ فِى دَهْرِهِ وَ الْحُجَّهُ عَلَىَ الْخَلْقِ مِنْ حُجَّهِ اللّهِ اَبى جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِىٍ علیهما السلام . )
هـمـانـا جـابـر بـه ایـن اسـم نـامـیـده شـد بـه جـهـت ایـنـکـه نـیـکـو حـال و تـوانـگـر مـى کند مؤ منین را به علم خود و او دریایى است که هرچه از او برداشته شود تمام نشود و او است باب در زمان خود و حجت بر خلق از جانب حجه اللّه ابوجعفر محمّد بن على علیهم السلام .(۴۸)

قاضى نوراللّه در ( مجالس المؤ منین ) گفته : جابر بن یزید الجعفى الکوفى ، [عـلامـه حـلّى ] در ( کتاب خلاصه ) آورده که حضرت امام جعفر صادق علیه السلام بـر او رحمت مى فرستاد و مى فرمود: او نقلى که از ما مى کرده ، راست و درست است و ابن غـضـائرى گفته که جابر ثقه است فى نفسه اما اکثر آنها که از او روایت کرده اند ضعیف اند.(۴۹)

و در کـتـاب شـیـخ ابـوعـمـر کـشـّى از جـابـر مـذکـور نـقل نموده که گفت : در ایام جونى به خدمت حضرت امام محمدباقر علیه السلام به مدینه رفـتـم چون به مجلس آن حضرت درآمدم آن حضرت پرسیدند: تو چه کسى ؟ گفتم : مردى از کـوفـه ، پـرسـیـدنـد: از کـدام طـایـفـه ؟ گـفـتـم : کـه جـعـفـى ام ، سـؤ ال نـمـودنـد، بـه چه کار آمدى ؟ گفتم : به طلب علم آمده ام ، گفتند: از که طلب مى کنى ؟ گـفتم : از شما، پس بعد از این اگر کسى از تو پرسد از کجایى بگو که از مدینه ام ، پـس بـه آن حـضـرت گـفـتـم کـه پـیـش از سـؤ ال دیـگـر مسائل از همین سخن که حضرت فرمودند سؤ ال مى نمایم که آیا جایز است دروغ گفتن ؟ آن حضرت فرمودند: گفتن آنچه تو را تعلیم نمودم دروغ نیست ؛ زیرا هر که در شهرى است از اهـل آن شـهـر اسـت تـا از آنـجـا بـیـرون رود، و بـعـد از آن ، حضرت کتابى به من داد و فرمودند که تا بنى امیه باقى اند اگر چیزى از آن روایت کنى لعنت من و آباء من بر تو متعلق خواهد بود. پس از آن ، کتابى دیگر به من دادند و فرمودند: این را بگیر و مضمون آن را بـدان و هـرگـز بـه کـس روایـت مـکـن و اگر خلاف آن کنى فَعَلَیْکَ لَعْنَتى وَ لَعْنَهُ آبائى .(۵۰)

و ایـضـا روایـت نـمـوده کـه چون ولید پلید که از فراعنه بنى امیه بود کشته شد جابر فـرصـت غـنـیـمت شمرد و عمامه خز سرخ بر سر نهاده و به مسجد درآمد و مردم بر او جمع شدند و او شروع در نقل حدیث از حضرت امام محمدباقر علیه السلام نموده در هر حدیث که نقل مى کرد و مى گفت :حَدَّثَنى وَصِىُّ الاَوْصِیاءِ وَ وارِثُ عَلْمِ الاَنْبیاءِ مُحَمَّدُ بْنِ عَلِىِّ علیه السلام .
پـس جـمـعـى از مـردم کـه حاضر بودند آن جراءت از او دیدند با همدیگر مى گفتند جابر دیوانه شده است .(۵۱)

و ایـضـا از جـابـر نقل نموده که مى گفته : هفتاد هزار حدیث از حضرت امام محمدباقر علیه السـلام روایـت دارم کـه هـرگـز از آن بـه کـسـى روایـت نـکـرده ام و هرگز نخواهم کرد، و نـقـل نـمـوده کـه روزى جابر به آن حضرت گفت که بر من بارى عظیم از اسرار و احادیث خود بار نموده اید و فرموده اید که هرگز به کسى از آن روایت نکنم و گاه مى بینم که آن اسـرار در سـیـنـه مـن بـه جـوش مـى آیـد و حـالتـى شبیه به جنون مرا دست مى دهد، آن حـضـرت فـرمـود: هـرگـاه تو را این حالت دست دهد به صحرا بیرون رو و گودى بکن و سـر خـود را در آنـجا درآر آنگاه بگو حَدَّثَنى مُحَمَّدُ بْنِ عَلِی بِکَذا وَ کَذاانتهى .(۵۲)

فقیر گوید: که حسین بن حمدان روایت کرده که در اوقاتى که جابر خود را دیوانه کرده بـود سـوار نـى شده بود و با کودکان بازى مى کرد شخصى شبى به طلاق زنش ‍ قسم خـورد کـه فـردا مـن اول کـسـى را کـه مـلاقـات مـى کـنـم از حـال زنـهـا از او مى پرسم ، اتفاقا اول کسى را که ملاقات کرد جابر بود سوار بر نى شـده بـود، آن مـرد پـرسـیـد از او از زنـهـا، فـرمود: زنها سه قسمند، و حرکت کرد، آن مرد گـرفـت نـى او را که حرکت نکند فرمود: رها کن اسب مرا پس دوانید خود را با بچگان ، آن مرد چیزى نفهمید ملحق شد به جابر و گفت : بیان کن سه قسم زنها را که گفتى . فرمود: یـکـى از آنها براى تو نفع دارد و یکى براى تو ضرر و یکى نه نفع دارد و نه ضرر، این را گفت و فرمود: بگذار اسب مرا و حرکت کرد، باز آن مرد نفهمید خود را به او رسانید و گـفـت : نفهمیدم آنچه گفتى ، فرمود: آن زنى که نفعش براى تو است باکره است ، و آن زنـى کـه بـراى تـو ضـرر دارد زنى است که شوهر کرده و از شوهر سابقش اولاد دارد و آنکه نه نفع دارد و نه ضرر زن ثیّبه است که اولاد نداشته باشد.(۵۳)

چهارم ـ در معجزه آن حضرت است در بدره هاى زر
در ( بـحـار ) از کـتـاب ( اخـتـصـاص ) و ( بـصـائرالدرجات ) نـقـل کرده که روایت شده از جابر بن یزید که گفت : وارد شدم بر حضرت امام محمدباقر عـلیـه السلام و شکایت کردم به آن حضرت از حاجتمندى ، فرمود: اى جابر! درهمى نزد ما نیست ، و اندى بر نگذشت که کمیت شاعر به حضرتش مشرف شد و عرض کرد: فداى تو شـوم اگر راءى مبارک باشد قصیده اى به عرض رسانم ؟ فرمود انشاد کن ! کمیت قصیده اى انـشـاد کـرد و چـون از عـرض قـصـیـده بپرداخت حضرت فرمود: اى غلام ! از این بیت یک بـدره بـیـرون بـیـاور و بـه کمیت بده ، غلام بدره بیاور و به کمیت داد، کمیت عرض کرد: فـداى تـو شـوم ، اگـر راءى مـبـارک قـرار بگیرد قصیده اى دیگر به عرض برسانم ؟ فرمود: بخوان ! کمیت قصیده دیگر معروض داشت و آن حضرت به غلام ، تا بدره دیگر از آن خانه بیرون آورد و به کمیت بداد، عرض کرد: فداى تو گردم اگر اجازت رود قصیده سـومین را انشاد نمایم ؟ فرمود: انشاد کن ! کمیت به عرض رسانید و آن حضرت فرمو: اى غـلام یـک بـدره از ایـن بـیـت بیرون بیاور و به کمیت ده ، غلام بر حسب فرمان بدره دیگر درآورد و بـه کـمـیـت داد، کـمـیـت عـرض کـرد: سـوگـنـد بـه خـدا! مـن در طـلب مـال و فـایـده دنـیـوى بـه مـدح شـمـا زبـان نـگـشـودم و جـز صـله رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلم و آنچه واجب گردانیده خداى تعالى بر من از اداى حـق شـمـا مـقـصـودى ندارم حضرت ابى جعفر علیه السلام در حق کمیت دعاى خیر نمود آنگاه فرمود: اى غلام ! این بدره ها را به مکان خودش برگردان .

جـابـر مـى گـویـد: چـون این حال را مشاهده کردم در خاطرم چیزى خطور کرد و همى با خود گـفتم امام علیه السلام با من فرمود درهمى نزد من نیست و درباره کمیت به سى هزار درهم فرمان کرد، چون کمیت بیرون شد عرض کردم : فدایت شوم به من فرمودى یک درهم نزد من نـیـسـت و دربـاره کـمـیـت بـه سى هزار درهم امر فرمودى ؟ فرمود: ( قُمْ یا جابِرُ وَادْخُلِ الْبـَیـْتَ ) به پاى شو و به آن خانه که دراهم بیرون آوردند و دوباره به آن خانه برگردانیدند داخل شو، جابر گفت پس برخاستم و به آن خانه درآمدم و از آن درهم چیزى نیافتم و بیرون شدم و به حضرتش درآمدم .

( فـَقـالَ لى : یـا جـابـِرُ! مـا سـَتـَرْنا عَنْکُمْ اَکْثَرُ مِمّا اَظْهَرْنا لَکُمْ ) ؛ فرمود: اى جابر! آن معجزات و کرامات و مآثر و فضائلى که از شما مستور داشته ایم بیشتر است از آنچه براى شما ظاهر مى سازیم آنگاه به پاى خاست و دست مرا بگرفت و به همان خانه درآورد و پـاى مـبـارک بـر زمـیـن یـزد نـاگاه چیزى مانند گردن شتر از طلاى احمر از زمین بـیـرون آمـد فرمود: اى جابر! به این معجزه باهره بنگر و جز با برادران دینى خود که بـه ایـمـان ایـشـان اطـمینان داشته باشى این راز را در میان مگذار همانا خداى تعالى ما را قـدرت داده اسـت کـه هـرچـه خواهیم چنان کنیم و اگر بخواهیم جمله زمین را با اذمّه و مهارهاى خود هر سوى بازکشانیم مى کشانیم .(۵۴)

پنجم ـ در آنکه دیوار، حاجب آن حضرت نبود از دیدن
قطب راوندى از ابوالصّباح کنانى روایت کرده که گفت : روزى به در سراى حضرت امام مـحـمدباقر علیه السلام شدم و در را کوبیدم کنیز خدمتکار آن حضرت که پستان برجسته اى داشت بر در سراى آمد پس دست خود را بر پستان او زدم و گفتم به آقاى خود بگو که مـن بـر در سـراى مـى بـاشم ، ناگاه صداى مبارک آن حضرت از آخر خانه بلند شد: ( اُدْخـُلْ لااُمَّ لَکَ ) ؛ داخـل شـو مـادر تـو را مـبـاد. پـس بـه سـراى داخـل شـدم و گـفـتـم : بـه خـداى سـوگـند که این حرکت از روى ریبه نبود و من در این کار مـقـصـدى نـداشـتـم مگر زیاد شدن یقینم ، فرمود: راست گفتى ، اگر گمان برید که این دیـوارهـا حـاجب و حائل مى شود دیدگان ما را همچنان که حاجب مى شود دیدگان شما را پس چـه فـرق خـواهـد بـود بـیـن مـا و شـمـا؟ پـس بـپـرهـیـز از ایـنـکـه دیـگـر مثل این عمل به جاى آرى .(۵۵)

مؤ لف گوید: که روایت شده نیز از یکى از اصحاب آن حضرت که گفت : در کوفه زنى را تـعـلیـم قـرائت قـرآن مى نمودم وقتى با او جزیى مزاح کردم پس چون خدمت آن حضرت مشرف شدم به من عتاب کرد و فرمود: هرکه در خلوت مرتکب گناهى شود حق تعالى به او اعـتـنایى نخواهد کرد!؟ چه گفتى با آن زن ؟! گفت من صورت خود را از شرم پوشانیدم و توبه کردم ، حضرت فرمود: دیگر به این کار شنیع عود مکن .(۵۶)

ششم ـ در بیرون آوردن آن حضرت طعام و چیزهاى دیگر از خشتى
در ( مـدیـنـه المـعـاجـز ) از مـحـمـّد بـن جـریـر طـبـرى نـقـل کـرده کـه گـفـت : حـدیـث کـرد مرا ابومحمّد سفیان از پدرش از اعمش که گفت : قیس بن ربـیـع روایـت نـمـوده کـه در خـدمـت حـضـرت امـام محمّد باقر علیه السلام میهمان شدم و در مـنـزل مـبـارکـش جـز خشتى نبود، چون وقت عشا فرا رسید آن حضرت به نماز بایستاد و من اقـتدا کردم ، پس از آن دست مبارک به آن خشت برد مندیلى سنگین از آن بیرون آورد و مائده اى کـه هـر طـعـام گـرم و سـردى در آن بـود بـر آن گـسترده شد و به من فرمود: فهذا ما اعـدّاللّه للاؤ لیـاء؛ ایـن غـذایـى است که حق تعالى براى اولیاء خود مهیا داشته . پس آن حضرت و من بخوردیم آنگاه مائده در آن خشت برگشت و مرا شک فرو گرفت تا هنگامى که آن حـضـرت بـراى حـاجـتـى بـیرون شد من آن خشت را زیر و رو همى کردم و آن را جز خشتى کوچک نیافتم و آن حضرت درآمد و مکنون خاطر مرا بدانست پس از آن خشت قدحها و کوزه ها و سـبـوهـا کـه از آب مملو بود بیرون آورد پس ‍ بیاشامیدم و به موضع خود بازگردانید و فـرمـود: مـثـل تـو بـا مـن مثل یهود است با مسیح علیه السلام هنگامى که به او وثوق نمى آوردند، آنگاه خشت را فرمان داد تا سخن گوید و خشت تکلّم نمود.(۵۷)

هفتم ـ در بیرون آوردن آن حضرت سیبى را از میان سنگ
و نـیـز در آن کتاب از جابر بن یزید روایت کرده که گفت : در خدمت حضرت امام محمدباقر عـلیه السلام بیرون شدم هنگامى که آن حضرت آهنگ ( حیره ) داشت چون به کربلا مـشرف شدیم ، به من فرمود: اى جابر! ( هذِهِ رَوْضَهٌ مِنْ رِیاضِ الْجَنَّهِ لَنا وَ لِشیعَتِنا وَ حُفْرَهٌ مِنْ حُفَرِ جَهَنَّمَ لاَعْدائِنا ) ؛
این زمین براى ما و شیعیان ما بوستانى است از بوستانهاى بهشت و براى دشمنان ما حفره اى است از حفره هاى جهنم . و پس از آن منتهى شد به آنجا که اراده داشت ، آنگاه به من روى کرد و فرمود: اى جابر! عرض کردم : ( لبّیک سیّدى ! ) فرمود: چیزى مى خورى ؟ عـرض کـردم : بـلى یـا سـیـدى ، پـس دسـت مـبـارکـش را در مـیـان سـنـگـهـا داخـل کـرد و سـیـبـى از برایم بیرون آورد که هرگز به آن خوشبویى ندیده بودم و به هیچ وجه با میوه هاى دنیایى شباهت نداشت و دانستم از میوه هاى بهشت است و از آن بخوردم و از بـرکـت و فـضـیـلت آن تـا چـهـار روز بـه طعام حاجت نیافتم و حدثى از من حدوث نیافت .(۵۸)

هشتم ـ در آنچه مشاهده کرد عمر بن حنظله از دلائل آن حضرت
صفّار از عمر بن حنظله روایت کرده است که گفت : به حضرت امام محمدباقر علیه السلام عـرض کـردم مـرا چنان گمان مى رود که در خدمت تو داراى رتبه و منزلتى هستم ، فرمود: آرى . عرض کردم مرا در این حضرت حاجتى است ، فرمود: چیست ؟ عرض کردم : اسم اعظم را بـه مـن تـعـلیـم فـرمـاى . فـرمود: طاقت آن را دارى ؟ عرض ‍ کردم : آرى ، فرمود: به این خـانـه درآى ، چـون بـه خـانـه درآمـدم حـضرت ابى جعفر علیه السلام دست مبارک به زمین گـذاشـت و آن خـانـه تـاریـک شد عمر را لرزیدن فرو گرفت آنگاه فرمود: چه مى گوى بـیـامـوزم تـو را؟ عـرض کـردم : نـه ، پـس دست مبارک از زمین برگرفت و خانه به همان حال که بود بازآمد.(۵۹)

مـؤ لف گـویـد: کـه در روایـات وارد شده که اسم اعظم الهى بر هفتاد و سه حرف است و نـزد آصـف یـک حـرف از آن بـود و بـه واسطه آن بود که سریر بلقیس را به یک طرفه العـیـن نزد سلیمان حاضر کرد. و نزد سلیمان بن داود یک حرف از آن بود، و به حضرت عیسى علیه السلام دو حرف از آن عطا شده بود و به سبب آن بود که مرده زنده مى کرد و کـور مـادرزاد و پـیـس را خـوب مـى کـرد. و بـه حـضـرت سـلمان رضى اللّه عنه اسم اعظم تـعـلیـم شـده بـود و آن جـناب داراى اسم اعظم بود، و از اینجا معلوم مى شود کثرت عظمت شـاءن سـلمان و علوّ مقام آن قدوه اهل ایمان رحمه اللّه ، و عمر بن حنظله که راوى روایت است صـاحـب مـقـبـوله مـعـروفـه نـزد فـقـهـاء اسـت و آن روایـتـى اسـت کـه از او نـقـل شـده کـه از حـضـرت صـادق عـلیـه السـلام سـؤ ال کـرد کـه مـیـان دو نـفر از اصحاب ما منازعه شده در دینى یا میراثى ، چه کنند؟ فرمود: نـظـر کـنـنـد بـه یـکـى از شـمـاهـا از کـسـانـى کـه روایـت کـنـنـد احـادیـث مـا را و تـاءمـّل کـنـنـد در حـلال و حـرام ما و شناسند احکام مرا پس راضى باشند به حکومت او، به درسـتـى کـه مـن او را حـاکـم گـردانـیـدم بـر شـمـاهـا پـس هـرگـاه حـکـم کـنـد و از او قـبـول نـنـمایند استخفاف کردند حکم الهى را و رد کردند بر ما و رد کننده بر ما، رد کننده بر خدا است و آن عرض شرک به خدا است .(۶۰)

نهم ـ در فرود آمدن انگور و جامه براى آن حضرت است از آسمان
در ( مـدیـنـه المـعـاجـز ) از ( ثـاقـب المـنـاقـب ) نـقـل کـرده و او از لیـث بـن سـعـد روایـت کـرده کـه گـفـت : بـر کـوه ابـوقـبـیـس مشغول به دعا بودم مردى را دیدم که دعا مى کرد و در دعاى خود گفت : ( اَللّهُمَّ اِنّى اُریدُ الْعِنَبَ فَارْزُقْنیِه ؛ ) بارخدایا! انگور مى خواهم ، به من روزى فرما.
پـس ابرى بیامد و بر او سایه افکند و بر سرش نزدیک شد و آن مرد دست برافراخت و یـک سبد انگور از آن برگرفت و در حضور خود بنهاد و دیگر باره دست به دعا برداشت و عـرض کـرد: خـداوندا! برهنه ام بپوشان مرا. پس دیگرباره آن ابر به او نزدیک شد و از او چـیـزى درهـم پـیـچیده که دو ثوبى بود بگرفت و آنگاه بنشست و به خوردن انگور پـرداخت و این هنگام زمان انگور نبود و من به او نزدیک بودم پس ‍ دست به سبد دراز کردم و دانه اى چند برگرفتم ، نظر به من افکند و فرمود: چه مى کنى ؟

گفتم : من در این انگور شریک هستم . فرمود: از کجا؟ گفتم : تو دعا کردى و من آمین گفتم و دعا کننده و آمین گو هر دو شریک هستند. فرمود: بنشین و بخور. پس نشستم و با او بخوردم . چون به حد کفایت بخوردم آن سبد به یکسر بلند شد و او به پاى شد و فرمود: این دو جـامـه را بردار، عرض کردم ، به جامه حاجت ندارم ، فرمود: روى بگردان تا خود بپوشم پـس مـنحرف شد و آن دو جامه را یکى ازار و دیگر را ردا ساخت و آنچه بر تن داشت به هم پیچیده به کف خود بلند کرد از ابوقبیس فرود شد و چون به ( صفا ) نزدیک شد جـمـاعـتـى بـه اسـتـقـبالش بشتافتند و آن جامه که در دست داشت به کسى داد، از یکى سؤ ال کـردم وى کـیـست ؟ گفت : فرزند رسول خداى ابوجعفر محمّد بن على بن الحسین بن على بن ابى طالب علهیم السلام است .(۶۱)

دهـم ـ در بـیـنـا کـردن آن حـضـرت ابـوبـصـیـر را و بـرگـردانـیـدنـش بـه حال اول
از قـطـب راوندى نقل شده که به سند خویش روایت کرده از ابوبصیر که گفت : گفتم به حـضـرت امـام مـحمدباقر علیه السلام که من مولاى تو و از شیعه تو و ناتوان و کور مى بـاشـم پـس بـهشت را براى من ضمانت کن . فرمود: نمى خواهى علامت ائمه را به تو عطا کنم ؟ عرض کردم : چه باشد که هم علامت و هم ضمانت را براى من جمع فرمایى ، فرمود: بـراى چـیست که این را دوست دارى ؟ گفتم : چگونه آن را دوست ندارم ، پس دست مبارک به دیـدهـام مـالیـد در حال ، جمیع ائمه علیهم السلام را نزد آن حضرت بدیدم ، آنگاه فرمود: چشم بیفکن و نظر کن به چشم خود چه مى بینى ؟ ابوبصیر گفت : به خدا سوگند! ندیدم مـگـر سـگ یـا خـوک یـا بـوزینه ، عرض کردم این خلق ممسوخ کدامند؟ فرمود: اینها که مى بـیـنـى سـواد اعـظـم است و اگر پرده برداشته شود و صورت حقیقى کسان را باز نماین مـردم شیعه مخالفین خود را جز در این صورت مسخ شده نخواهند دید، پس از آن فرمود: اى ابـومـحـمـّد! اگـر خـواهـى کـه تو را به این حال بازگذارم یعنى به حالت بینایى لکن حسابت با خدا باشد، و اگر دوست مى دارى در حضرت یزدان از بهر تو بهشت را ضمانت کـنـم تـو را بـه حالت نخست باز گردانم ؟ عرض کردم : هیچ حاجتى نباشد در نظاره به ایـن خـلق مـنـکـوس ، مـرا بـه حالت اول بازگردان که هیچ چیز عوض بهشت نیست پس دست مبارک بر دیده ام مسح کرد و به آن حال که بودم باز شدم .(۶۲)

یازدهم ـ در ظاهر کردن آن حضرت است آبى در بیابان براى قبرّه (مرغ چکاوک )
شیخ برسى از محمّد بن مسلم روایت کرده که با حضرت باقر علیه السلام بیرون رفتیم نـاگـاه بـر زمـیـن خـشـکـى رسـیـدیـم کـه آتـش از آن مـشـتـعـل بـود، یـعـنـى از بـسیارى حرارت و در آنجا گنجشک بسیارى بود که دور اشتر آن حـضـرت پر مى زدند و چرخ مى خوردند حضرت آنها را راند و فرمود: اکرامى نیست یعنى بـراى شـمـا، پـس آن جـناب رفت تا به مقصد خویش ، چون فردا رجوع کردیم و به همان زمین رسیدیم ، باز آن گنجشکها پرواز مى کردند و دور اشتر آن حضرت مى گشتند و بر بالاى سر پر مى زدند، پش شنیدم که آن حضرت فرمود: بنوشید و سیراب شوید، چون نظر کردم دیم در آن بیابان آب بسیارى است گفتم : اى آقاى من ! دیروز منع کردى آنها را امروز سیرابشان کردى ؟ فرمودند: بدان که امروز در میان ایشان قبرّه مختلط بود پس آب دادم بـه ایـشـان و اگـر قبرّه نبود من به ایشان آب نمى دادم گفتم : اى آقاى من ! چه فرق اسـت میان قبرّه و گنجشک ؟ فرمود: واى بر تو! اما گنجشک پس آنها از موالیان فلان اند: زیـرا ایـشـان از اویـنـد، و امـا قـبـرّه پـس از مـوالى مـا اهل بیت است و ایشان در صفیر خود مى گویند:
( بـُورِکـْتـُمْ اَهـْلَ الْبـَیْتِ وَ بُورِکَتْ شیعَتُکُمْ وَ لَعَنَ اللّهُ اَعْدائَکُمْ. ) (۶۳)

دوازدهم ـ در اخبار آن حضرت است از غیب
قطب راوندى از ابوبصیر روایت کرده که حضرت امام محمدباقر علیه السلام به مردى از اهل خراسان فرمود: پدرت چه حال داشت ؟ گفت : نیک بود، فرمود: پدرت بمرد هنگامى که بـه ایـن حـدود تـوجـه کـردى و بـه نواحى جرجان رسیدى ، آنگاه فرمود: برادرت در چه حـالى است ؟ عرض کرد، او را صحیح و سالم بازگذاشتم ، فرمود: او را همسایه اى بود صـالح نـام در فـلان روز و فـلان سـاعت برادر تو را بکشت . آن مرد بگریست و گفت اِنّا للّهِ وَ اِنـّا اِلَیـْهِ راجـِعـُونَ بـِما اُصِبْتُ. فرمود: ساکن باش و اندوه مدار که جاى ایشان در بـهـشـت اسـت و از مـنـازل ایـن جـهـان فـانـى بـراى ایـشـان خـوشـتر است عرض کرد: یابن رسـول اللّه صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلم ! در آن هنگام که به این حضرت توجه نمودم پـسـرى رنـجـور و مـریـض داشـتـم کـه بـا درد و وجـع شـدیـد دچـار بـود از حـال او هـیـچ پـرسش نکردى ، فرمود: پسرت صحت یافت و عمش دخترش را به او تزویج نمود، و چون تو او را دریابى پسرش از بهرش متولد شده باشد که نامش على است و از شیعیان ما باشد، اما پسرت شیعه ما نیست بلکه دشمن ما است ، آن مرد عرض کرد: آیا چاره اى در این کار هست ؟ فرمود: او را دشمنى است و آن دشمنى او را کافى است . راوى گفت پس بـرخـاسـت آن مـرد، مـن گـفـتـم : کـیـسـت ایـن مـرد؟ فـرمـود: مـردى اسـت از اهل خراسان و شیعه ما است و مؤ من است .(۶۴)

فـصـل چـهـارم : در ذکـر پـاره اى از مـواعـظ و کـلمـات حـمـکـت آمـیـز حـضـرت ابـى جعفر امام مـحـمـدبـاقـرعـلیـه السـلام اسـت کـه از ( تـحـف العـقـول )نقل شده

اول ـ قال علیه السلام : ( ما شیبَ شَى ءٌ بشِى ءٍ اَحْسَنُ مِنْ حِلْمٍ بِعِلْمٍ ) :(۶۵) یـعـنـى حـضرت امام محمدباقر علیه السلام فرمود: آمیخته نشده هیچ چیزى به چیزى که بهتر باشد از آمیختن حلم به علم .
مؤ لف گوید: ( حلم ) نگاه داشتن نفس است از هیجان غضب به آنکه قوّه غضبیه او را بـه آسـانـى حـرکـت نـدهد، و بى تاءنّى و تثبّت چیزى از او سر نزند، و واردات مکروهه روزگار او را مضطرب نگرداند:

با تو گویم که چیست غایت حلم

هرکه زهرت دهد شکر بخشش

کم مباش از درخت سایه فکن

هرکه سنگت زند ثمر بخشش

هرکه بخراشدت جگر به جفا

همچون کان کریم زر بخشش

و بس است در شرافت حلم که با علم توام ، و مانند نماز و زکات با هم ذکر مى شو.

دوم ـ قـال عـلیـه السـلام : ( اَلکـَمـالُ کـُلُّ اَکْمالِ التَّفَقُّهُ فِى الدّینِ، وَ الصَّبْرُ عَلَى النّائبَهِ، وَ تَقْدیرُ الْمَعیشَهِ ) ؛(۶۶)
فرمود: کمال و تمام کمال است تفقّه و بصیرت پیدا کردن در دین ، و صبر کردن در مصیبت و کار دشوار، و اندازه آوردن امر معیشت ؛ یعنى بسنجد آنچه عاید او مى شود در ماه مثلا، پس به همان اندازه خرج کند. پس هرگاه ماهى سه تومان عاید او مى شود روزى یک قران خرج کند و بیشتر از آن خرج ننماید و اگر اتفاقا یک روز زیادتر خرج کرد زیادى را کم روز دیگر گذارد تا آنکه به ذلت قرض و سؤ ال از مردم گرفتار نشود.

پند مادر علامه مجلسى اول و دعاى ملا عبداللّه شوشترى
شـیـخ مـا ثـقـه الاسـلام نـورى در خـاتـمـه ( مـسـتـدرک ) نـقـل کـرده در حـال عـلامـه مـجـلسى مولانا محمدباقر بن محمّدتقى بن مقصود على المتخلّص بـالمجلسى رحمه اللّه که والده ملاّ محمّدتقى ، عارفه مقدسه صالحه بوده و از تقوى و صـلاح او نـقـل شـده کـه وتى شوهرش ملاّ مقصودعلى عازم سفرى گردید، پسران خود ملاّ مـحـمـدتـقـى و مـلاّ مـحـمّدصادق را آورد خدمت علامه مقدس ورع ملاّ عبداللّه شوشترى به جهت تحصیل علوم شرعیه و استدعا کرد از آن بزرگوار که مواظبت فرماید در تعلیمشان ، پس از آن مسافرت کرد، پس مصادف شد در آن ایام عیدى ، جناب ملاّ عبداللّه سه تومان به ملاّ مـحـمـدتـقـى داد فرمود این را صرف نمایید در ضروریات معاش خودتان ، عرض کرد که بـدون اطـلاع و اجازه والده نمى توانیم صرف نماییم ، چون خدمت والده خود رسیدند کیفیت را به عرض رسانیدند فرمود که پدر شما دکّانى دارد که غلّه آن چهارده غاز بیگى است و آن مـسـاوى خـرج شما است به نحوى که تعیین و تقسیم آن کرده ام ، و این عادت شده براى شـمـا در ایـن مـدت ، پـس هـرگـاه ایـن مـبـلغ را بـگـیـرم حـال شـمـا را تـوسـعـه و فـراخـى مـعـیـشـت مى شود و این مبلغ تمام مى گردد و شما عادت اول خـود را فـراموش مى نمایید آن وقت به مخارج کم صبر نمى نمایید پس لابدّ مى شوم شـکایت کنم از تنگى حال شماها در اکثر اوقات به جناب ملاّ عبداللّه و غیره و این شایسته مـا نـیـسـت . چـون خـدمـت مـولانـا این مطلب عرض شد آن بزرگوار دعا کرد در حق ایشان ، حق تـعـالى دعـاى آن جـنـاب را مـسـتـجـاب فـرمود و این سلسله جلیله را از حامیان دین و مروجین شـریـعـت سـیـدالمـرسـلیـن حـضـرت خـاتم النبیین صلى اللّه علیه و آله و سلم قرار داد و بیرون آورد از ایشان این بحر موّاج و سراج وهّاج را.(۶۷)

سـوم ـ قال علیه السلام : ( صُحُبَهُ عِشْرینَ سَنَهٍ قَرابَهٌ ) (۶۸) ؛ یعنى مصاحبت و رفاقت بیست سال در حکم قرابت و خویشاوندى است .

چـهـارم ـ قـال عـلیـه السلام : ( ثَلاثَهٌ مِن مَکارِم الدُّنْیا وَالا خِرَهِ اَنْ تَعْفُوَ عَمَّنْ ظَلَمَکَ وَ تـَصـِلَ مـَنْ قـَطَعَکَ وَ تَحْلُمَ اَذا جُهِلَ عَلَیْکَ ) ؛(۶۹) یعنى سه کار و کردار اسـت کـه از مکارم دنیا و آخرت است ، یکى آنکه عفو کنى از کسى که بر تو ستم کرده ، و دیگر آنکه صله و پیوند کنى با کسى که قطع رحم تو کرده ، سوم آنکه حلم کنى هرگاه از روى جهل و نادانى با تو رفتار شود.

پنجم ـ فرمود: هیچ بنده اى نباشد که امتناع نماید از معونه برادر مسلمان خود و کوشش در قـضـاى حـاجـت او ـ خـواه بـرآورده شـود یـا نـشود ـ مگر اینکه مبتلا گردد در سعى نمودن و کوشش ورزیدن در حاجتى که موجب گناه او شود و هیچ اجرى نداشته باشد، و هیچ بنده اى نـیـست که انفاق در راه رضاى خدا بخل ورزد مگر اینکه مبتلا شود به اینکه چند برابر آن مـبـلغ را کـه در راه خـدا بـخـل ورزیـده بـود در مصارفى که خشم خداى را برانگیزد انفاق کند.(۷۰)

ششم ـ قال علیه السلام : ( مَنْ لَمْ یَجْعَلِ اللّهُ مِنْ نَفْسِهِ فَاِنَّ مَواعِظَ النّاسِ لَنْ تُغْنِىَ عَنْهُ شَیْئا ) ؛(۷۱) هرکس را که خداى ، خود او را براى او واعظ و پندگوى نگرداند مواعظ دیگران او را فایده نرساند.

هـفـتـم ـ قـال علیه السلام : ( کَمْ مِنْ رَجُلٍ لَقِىَ رَجُلا فَقالَ لَهُ اَکَبَّ اللّهُ عَدُوَّکَ وَ مالَهُ مِنُ عَدُوَّ اِلاّ اللّهُ ) ؛(۷۲) چه بسیار افتد که مردى با مردى دیگر ملاقات نماید و در دعـا و خـوش آمـد گـویـد: خـداونـد دشـمـنـت را سـرنـگـون و مـنـکـوب گـردانـد و حال آنکه او را دشمنى نباشد مگر خدا.

هـشـتم ـ قال علیه السلام : ( عالِمٌ یُنْتَفَعُ بِعِلْمِهِ اَفْضَلُ مِنْ سَبْعینَ اَلْفَ عابِدٍ ) ؛(۷۳) یـعـنـى عـالمـى کـه مـردم بـه عـلم او مـنـتـفـع شـونـد افضل است از هفتاد هزار عابد.

فضیلت علم و علما

مـؤ لف گـوید: که روایات در فضیلت علم و علما، زیاده از آن است که احصا شود، در جمله اى از اخـبـار اسـت کـه یـک عـالم افـضـل اسـت از هـزار عـابـد و هـزار زاهـد، و فـضـل عـالم بر عابد مثل فضل آفتاب است بر ستاره ها، و یک رکعت نماز که فقیه مى کند بـهـتـر اسـت از هـفـتـاد هـزار رکـعـتـى کـه عابد مى کند، و خواب عالم بهتر است از نماز با جـهل ، و چون مؤ من بمیرد و بگذارد یک ورقه که در آن علمى باشد، مى گردد آن ورقه در روز قیامت پرده میان او و آتش ، و عطا فرماید او را خداوند به هر حرفى که نوشته شده در آن شـهـرى کـه وسیعتر است از دنیا به هفت مرتبه ، و چون فقیه بمیرد بگیرند بر او مـلائکـه و بـقـعـه هـاى زمـیـن کـه عـبـادت مى کرد در آنها خدا را، و درهاى آسمان که از آنجا اعـمـال او را بـالا مـى برند، و در اسلام شکستى پیدا شود که سد نکند او را چیزى ؛ زیرا کـه مـؤ مـنـین فقها، قلعه هاى اسلام اند، مانند قلعه اى که براى دور شهر مى سازند. الى غیر ذلک .(۷۴)

و شیخ ما ثقه الا سلام نورى در ( کلمه طیبه ) اخبار بسیار در فضیلت علما و فواید وجـود آنـهـا ذکـر کـرده از جـمـله فـرموده : و از فواید وجود علما آنکه ایشانند اسباب دوست داشـتـن خـداونـد تـعالى بندگان را و دوست داشتن ایشان خداوند را و این دو محبت غایت سیر سالکین و آخر مراحل رجوع کنندگان به سوى خداوند است .(۷۵)

سـبـط شیخ طبرسى رحمه اللّه در کتاب ( مشکوه الا نوار ) روایت نموده که شخصى خـدمـت رسـول خـدا صـلى اللّه علیه و آله و سلم عرض کرد: هرگاه حاضر شود جنازه اى و حـاضـر شـود مـجـلس عـالمـى کـدام یک محبوبتر است نزد شما که من حاضر شوم به آنجا؟ فـرمـود: اگـر هـسـت براى جنازه کسى که برود با او و دفن کند او را پس به درستى که حـضـور مـجـلس عـالم افـضـل اسـت از حضور هزار جنازه و از عیادت هزار مریض و از به پا ایـسـتـادن بـه جـهـت عـیادت در هزار شب و از روزه هزار روز و از هزار درهم صدقه دادن به مساکین و از هزار حج سواى واجب و از هزار جهاد سواى جهاد واجب که در راه خدا جهاد کنى به مـال و جـان خـود و کـجـا مى رسد این مقامات به محضر عالم ، آیا ندانستى که خداوند اطاعت کـرده مـى شـود بـه عـلم ؛ و خـیـر دنـیـا و آخـرت بـا عـلم اسـت و شـرّ دنـیـا و آخـرت بـا جـهـل اسـت ، آیـا خبر ندهم شما را از جماتى که نه انبیائند و نه شهدا، غبطه مى برند در روز قـیـامـت بـه مـنـزلت ایـشـان یا رسول اللّه ؟ فرمود: ایشان آنانند که محبوب مى کنند بـنـدگـان را در نـزد خـداوند، و محبوب مى کنند خداوند را در نزد بندگان ، عرض کردیم ایـنکه خداوند را محبوب مى کنند نزد بندگان دانستیم ، پس چگونه بندگان را محبوب مى کند نزد خداوند؟

فـرمود: امر مى کنند ایشان را به آنچه خداوند دوست دارد و نهى مى کنند ایشان را از آنچه خـداونـد مـکـروه دارد، پـس هـرگـاه اطـاعـت کـردنـد ایـشـان را دوسـت مـى دارد خـداونـد آنـهـا را.(۷۶)

آثار همنشینى با علما

و از فـوایـد وجـود علما، مضاعف شدن ثواب نمازها است با ایشان چنانچه شیخ شهید رحمه اللّه روایـت کـرده کـه نـمـاز بـا عـالم در غـیـر مـسـجـد جـامـع مـقـابـل هـزار رکـعـت است و در مسجد جامع مقابل صد هزار رکعت ، و همچنین مضاعف شدن ثواب صـدقـات اسـت بـر آنـها چنانچه علامه حلى رحمه اللّه در ( رساله سعدیه ) و ابن ابـى جـمـهـور در ( عـوالى اللّئالى ) روایـت کـرده از رسـول خـدا صلى اللّه علیه و آله و سلم که صدقه بر علما به ازاء یکى هفت هزار است و هـمـچـنین رسیدن خیر و رحمت به همنشین ایشان ، چنانچنه در ( امالى ) از جناب صادق عـلیـه السـلام مـروى اسـت که هیچ مؤ منى نمى نشیند نزد عالمى یک ساعت مگر آنکه ندا مى کند او را پروردگارش نشستى نزد حبیب من ، قسم به عزت و جلالم هر آینه بنشانم تو را در بـهـشـت بـا او و باکى ندارم . و در ( عده الداعى ) مروى است از حضرت امیرالمؤ مـنـیـن عـلیـه السـلام که نشستن یک ساعت نزد علما، محبوبتر است نزد خداوند از عبادت هزار سال .(۷۷)

و در ( کـافـى ) و غیره ، از رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلم مروى است که فـرمـود عـلمـا سـادات انـد و نـشـسـتـن بـا ایـشان عبادت است و در پاره اخبار نهى رسیده از مـجـالسـت بـا قـاضـى عـامه به جهت اینکه شاید لعنت او را در رسد پس ‍ همنشین او را فرا گـیـرد و از ایـن مـعـلوم مـى شـود کـه نـشـسـتـن بـا آنـکـه مـحـل رحـمـت اسـت سـبـب شـرکـت در آن مـوهـبـت اسـت . نـیـز مـروى اسـت کـه مـثل عالم مثل عطر فروش ‍ است که در ملاقاتش اگر از عطر نخریدى از بوى عطرش معطر خـواهـى شـد. و هـمچنین رسیدن فیض به نگاه کنندگان به ایشان که نظر کردن به روى عـالم عـیـادت اسـت . و در ( جـامـع الا خـبـار ) از حـضـرت رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلم روایت کرده که نظر به سوى عالم محبوبتر است نـزد خـداونـد از اعـتـکـاف یک سال در بیت اللّه الحرام ، و همچنین نظر به در خانه ایشان ، چـنـانچه در کتاب مذکور مروى است که خداوند نظر کردن به در خانه عالم را عبادت قرار داه و هـمـچـنـیـن زیارت ایشان را، چنانکه در آن کتاب از آن جناب مروى است که زیارت علما، مـحبوبتر است نزد خدا از هفتاد طواف دور خانه خدا و بهتر است از هفتاد حج و عمره پسندیده قـبـول شـده و بـلنـد مـى کـنـد خـداونـد بـراى او هـفـتـاد درجـه و نـازل مـى کـند بر او رحمت را و گواهى مى دهند براى او ملائکه که بهشت بر او واجب شده بـلکـه زیـارت ایـشان را بدل زیارت ائمه علیهم السلام قرار داده اند با آن همه اجرها و خیرها که در آن است ، چنانکه در ( کافى ) جناب کاظم علیه السلام روایت کرده که هرکس قدرت ندارد بر زیارت قبور ما پس زیارت کند صلحا و برادران ما را.
و هـمـچـنـیـن بـرداشـتـه شـدن عـذاب دنـیـا و برزخ از گناهکاران به سبب وجود علما، موافق روایاتى که ذکرش در اینجا موجب تطویل است .(۷۸)

مـؤ لف گـویـد: کـه شـایـسـتـه دیـدم ایـن اشـعـار حـکـمـت آمـیـز را کـه در مـدح عـلم و عمل است در اینجا ذکر نمایم :

نیست از بهر آسمان ازل

نردبان پایه به ز علم و علم

علم سوى در اله برد

نه سوى ملک و مال و جاه برد

مرد را علم ره دهد به نعیم

مرد را جهل در دهد به جحیم

علم باشد دلیل نعمت و ناز

خنک آن را که علم شد دمساز

علم خوان گر ز آدمى است رگى

زانکه شد خاص شه به علم سگى

ننگ دارد بسى به جان و به دل

سگ عالم از آدمى جاهل

هرکه را علم نیست گمراه است

دست او زآن سراى کوتاه است

کار بى علم تخم در شور است

علم بیکار زنده در گور است

کار بى علم بار و بر ندهد

تخم بى مغز پس ثمر ندهد

حجت ایزدیست در گردن

خواندن علم کار ناکردن

آنچه دانسته اى به کار درآر

خواندن علم جوى از پى کار

تا تو در علم با عمل نرسى

عالمى فاضلى ولى نه کسى

علم در مزبله فرو ناید

که دقم با حدث نمى پاید

چند از این ترّهات محتالى

چشمها درد ولاف کحّالى

دانش آن خوبتر ز بهر بسیج

که بدانى که مى ندانى هیچ

نهم ـ قال علیه السلام : ( اِنَّما مَثَلُ الْحاجَهِ مَنْ اَصابَ مالَهُ حَدیثا کَمَثَلِ الدِّْرهَمِ فى فَمِ اَلافـْعـى اَنـْتَ اِلَیـْهِ مـُحـْوِجٌ وَ اَنـْتَ فـیـها عَلى خَطَرٍ ) (۷۹) ؛ فرمود: همانا مـثـل حـاجـتـمـنـد بـودن بـه مـردم نـو کـسـیـه کـه بـتـازه داراى مـال و بضاعت شده اند مانند درهمى است که در دهان افعى باشد که تو آن درهم حاجت دارى و لکن بسبب آن افعى دچار خطر و نزدیک هلاکتى

دهـم ـ قال علیه السلام : ( اَرْبَعٌ مِنْ کُنُوزِ الْبرِ، کِتْمانُ الْحاجَهِ، وَ کِتْمانَ الصَّدَقَهِ، وَ کـِتـْمـانُ الْوَجـَعِ، وَ کـِتـْمـانُ الْمـُصـیـبَهِ ) (۸۰) ؛ یعنى چهار چیز است که از گنجهاى بر و نیکویى است : کتمان حاجت و کتمان صدقه و کتمان درد و کتمان مصیبت .
مـؤ لف گـویـد: در ( مـجـمـوعـه ورّام ) خـبـرى از احـنـف نقل شده که ذکرش در اینجا مناسب است و آن چنان است که احنف گفت : شکایت کردم به عموى خـویـش صـعـصـعـه ، وجـع و درد خـود را که در دل داشتم ، او مرا سرزنش کرد، فرمود: اى فـرزنـد بـرادر! هـرگاه مصیبتى بر تو وارد شد شکایت مکن آن را به احدى مانند خودت ؛ زیـرا کـه آن شـخـصـى کـه بـه آن شـکـایـت مـى کـنـیـم یـا دوسـت تـو اسـت بـدحـال مـى شـود و یـا دشـمن تو است پس مسرور مى شود، همچنین آن دردى که در تو است شـکـایـت مـکـن آن را بـه مـخـلوقـى کـه مـثـل تـو اسـت و قـدرت نـدارد کـه مثل آن را از خودش رفع کند تا چه رسد به دیگرى و لکن عرض کن آن را به آنکه تو را بـه آن مـبـتلا کرده است و او قدرت دارد که آن را از تو برطرف کند و فرجى از آن تو را کـرامـت فـرمـایـد، اى فـرزنـد بـرادر! یـکـى از ایـن دو چـشـم مـن چهل سال است که بینایى آن رفته است و نمى بینم به آن چیزى نه بیابانى و نه کوهى و در ایـن مـدت مـطـلع نـکـرده ام ، بـه آن زوجـه خـود را و نـه احـدى از اهل بیت خود را!(۸۱)
فـقـیـر گوید: که فقره اول ، مضمون این شعر است که حضرت امیرالمؤ منین علیه السلام به آن متمثّل مى شده :

فَاِنْ تَسْئَلینى کَیْفَ اَنْتَ فَاِنَّنى

صَبُورٌ عَلى رَیْبِ الزَّمانِ صَلیبُ

یَعِزُّ عَلَىَّ اَنْ یُرى بِىَ کَاءبَهٌ

فَیَشْمُتَ عادٍ اَوْ یُسامَ حَبیبُ(۸۲)

یـازدهـم ـ قالَ علیه السلام : اِیّاکَ وَ الْکَسَلَ وَ الضَّجَرَ فَاِنَّهُما مِفْتاحُ کُلِّ شَرٍّ، مَنْ کَسِلَ لَمْ یـُؤَدٍّ حَقَّا وَ مَنْ ضَجِرَ لَمْ یَصْبِرْ عَلى حَقٍّ(۸۳) ؛ فرمود: بپرهیز از کسالت و مـلالت در امـور؛ زیـرا کـه ایـن دو چـیـز کـلیـد هـر بـدى اسـت ، کـسـى که به کسالت و واماندگى رود اداى هیچ حقى نکند و کسى که ملالت و بیقرارى گیرد بر هیچ حقى صابر و شکیبا نتواند بود.

مؤ لف گوید: که در این مقام حکایتى از شیخ عارف زاهد ابوالحجاج اقصرى در نظر دارم که شایسته است گفت : شیخ من ابوجعران است و آن حیوانى است که سرگین را گرد کرده مـى غـلطـانـد و بـه سـوراخ خـود بـرد و نـام او ( جـعـل عـ( (سوسک سرگین غلطان ) است ، مردم گمان کردند که مزاح مى کند، گفت : مزاح نـمـى کـنـم ، گـفـتـند: این حیوان را که قصد کرده برود نزد چراغ و چراغ روى پایه بود مـانـند مناره لکن صاف و املس بود به حدى که پاى حیوان به آن قرار نمى گرفت . این حیوان مى خواست بالاى مناره چراغ رود پایش مى لغزید و مى افتاد. بر مى خاست باز بر مـنـاره بـلنـد شـد و بـه زحـمـت مقدارى مى رفت باز مى افتاد، من شمردم این کردار او را تا هـفـتـصـد مـرتـبـه و ایـن حیوان از این کار کسل و ملول نشد و من تعجب مى کردم تا آنکه من از مـنـزل بـیـرون شدم براى نماز صبح چون نماز گذاشتم و برگشتم دیدم که بالاى مناره رفـتـه پـهـلوى فتیله چراغ نشسته ، پس گرفتم از او آنچه گرفتم یعنى جد و ثبات در کار و به پایان رسانید آن را.

دوازدهـم ـ قـالَ عـلیـه السلام : ( اَلتّواضُعُ الرِّضا بِالْمَجْلِسِ دُونَ شَرَفِهِ وَ اَنْ تُسَلِّمَ عَلى مَنْ لَقیتَ وَ اَنْ تَتْرُکَ الْمِراءَ وَ اَنْ کُنْتَ مُحِقّا ) (۸۴) ؛ فرمود: تواضع و فـروتنى آن است که راضى باشد شخص به نشستن در محلى که پست تر است از محلى کـه مـقتضاى شرف او است ، و آنکه سلام کنى بر هر کسى که ملاقات کنى ، و آنکه ترک کنى مراء و مجادله را اگرچه حق با تو باشد.

سـیـزدهـم ـ قـالَ عـلیـه السلام : ( اَلْحَیاءُ وَ الاْیمانُ مَقْرُونانِ فى قَرَنٍ فَاذا ذَهَبَ اَحَدُهُما تـَبـِعـَهُ صـاحـِبـُهُ عـ( ؛(۸۵) فرمود: حیا و ایمان یک ریسمان مقرون و این دو گوهر گرانمایه در یک سلک منظوم هستن ، پس هرگاه یکى از آن دو برود رفیقش نیز به مرافقت و مصاحبت او مى رود.

مـؤ لف گوید: که روایات در فضیلت حیا بسیار است و کافى است در حق او آنکه حضرت رسـول صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلم او را لباس اسلام قرار داده فرموده : ( اَلا سْلامُ عـُرْیـانٌ فـَلِباسُهُ الْحَیاءُ. ) (۸۶) پس همچنان که لباس ‍ ساتر عورات و قبایح ظاهره است ، حیا نیز ساتر قبایح و مساوى باطنه است . و روایت شده که ایمان نیست بـراى کـسـى کـه حـیـا نـدارد، و آنـکه در هر بنده ، که حق تعالى اراده فرماید هلاک او را، بیرون کند از او حیا را.(۸۷)

و از حـضـرت رسـول صـلى اللّه علیه و آله و سلم مروى است که قیامت بر پا نخواهد شد تـا بـرود حیا از کودکان و زنان . الى غیر ذلک ؛(۸۸) و لهذا این صفت شریفه در حـضـرت رسـول خـدا صـلى اللّه عـلیـه و آله و سلم و ائمه هدى علیهم السلام بسیار و کـامـل بـود بـه حـدى که روایت شده پیغمبر خدا صلى اللّه علیه و آله و سلم در وقتى که تـکـلم مـى فـرمـود حیا مى کرد و عرق مى نمود، و فرو مى خوابانید چشم خود را از مردم از جهت حیا هنگامى که با او تکلم مى نمودند.
و فـرزدق شـاعـر، امـام زیـن العـابـدیـن عـلیـه السـلام را بـه هـمـیـن خـصلت مدح کرده در قول خود:

یَغْضى حَیاءً وَ یُغْضى مِنْ مَهابَتِهِ

فَلا یُکَلَّمُ اِلاّ حینَ یَبْتَسِمُ

حـیـا مى کرد و عرق مى نمود و فرو مى خوابانید چشم خود را از مردم از جهت حیا هنگامى که با او تکلم مى نمودند.
و از حـضـرت امـام رضـا عـلیـه السـلام نـقـل شـده کـه مـنـافـقـى وقـتـى بـراى آن حضرت نـقل کرد که بعضى از شیعیان تو شراب مى خوردند حضرت صورت مقدسش عرق کرد از حیا و خجالت .(۸۹)

چهارده ـ فرمود آن حضرت آیا خبر ندهم شما را به کارى که چون به جاى آورید آن را دور شـود سـلطـان و شـیـطـان از شما، ابوحمزه عرض کرد: ما را خبر فرماى تا آن را به جاى آوریـم ، فـرمـود: بـر شـما باد به دادن صدقه در صبحگاهان ؛ چه اداى صدقه فرمودن روى شیطان را سیاه کند و قهر و ستیز سلطان را در آن روز درهم شکند، و بر شما باد که در راه خـداى و رضـاى حـق بـا مـردم دوسـتـى و مـودت گیرید، یعنى دوستى شما از این راه باشد و بر عمل صالح موازرت و معاونت نمایید؛ چه این کار ریشه ظلم سلطان و وسوسه شـیـطـان را بـر مـى کـند، و چندان که مى توانید در کار استغفار و طلب آمرزش از حضرت پـروردگـار الحـاح و ابـرام نـمـایـیـد؛ چـه ایـن کـردار گـنـاهـان را مـحـو و نـابـود گرداند.(۹۰)

پانزدهم ـ روایت شده که آن حضرت به جابر جعفى فرمود که اى جابر! آیا همین بس است کـسـى را کـه تـشـیـع بـر خـود مـى بـنـدد کـه دعـوى مـحـبـت مـا اهـل بـیـت کـنـد، واللّه ! شـیعه ما نیست مگر کسى که اطاعت خدا نماید و تقوى و پرهیزکارى داشـتـه بـاشـد، اى جابر! پیشتر شیعیان را نمى شناختید مرگ به تواضع و شکستگى و بسیار ذکر خدا و بسیارى نماز و روزه و تعهد همسایگان نمودن از فقراء و مساکین و قرض ‍ داران و یـتـیـمان و راستى در سخن و تلاوت قرآن و زبان بستن از غیر نیکى مردم و امینان خـویـشـان بـودنـد در جـمـیـع امـور. جـابـر گـفـت : یـابـن رسـول اللّه مـن کـسـى را در این زمان به این صفات نمى شناسم ، حضرت فرمود: که اى جـابر! به این خیالها از راه مرو. همین بس است مگر آدمى را که گوید من على علیه السلام را دوسـت مـى دارم و ولایـت او را دارم اگـر گـویـد کـه رسول خدا را دوست مى دارم و حال آنکه آن حضرت بهتر از امیرالمؤ منین علیه السلام است و به اعمال آن حضرت عمل ننماید و پیروى سنت او نکند آن محبت هیچ به کار او نمى آید؟ پس از خدا بترسید و عمل کنید تا ثوابهاى الهى را بیابید، به درستى که میان خدا و احدى از خـلق خـویـشـى نـیـسـت ، و محبوبترین بندگان نزد خدا کسى است که پرهیزکارى از محارم الهـى زیـادتـر کـنـد و عـمـل بـه طاعت الهى بیشتر نماید، واللّه ! که تقرب به خدا نمى توان جست مگر به طاعت او و ما براتى از آتش جهنم از براى شما نداریم و هیچ کس را بر خـدا حـجـتـى نـیست ، هرکه مطیع خدا است ولى و دوست ما است و هرکه معصیت الهى مى کند او دشـمـن مـا اسـت و بـه ولایـت مـا نـمـى تـوان رسـیـد مـگـر بـه پـرهـیـزکـارى و عمل صالح .(۹۱)

مؤ لف گوید: حکایت شده از شخصى که گفت دیدم ابومیسره عابد را که از کثرت عبادت و جـد و جـهـد در طـاعـات دنـده هـاى بدنش ظاهر شده بود من گفتم : یَرْحَمُکَ اللّهُ اِنَّ رَحْمَهَ اللّهِ واسِعَهٌ؛ یعنى خدا تو را رحمت کناد رحمت خداوند واسع است ، ابومیسره در غضب شد و گفت : مگر از من چیزى دیدى که دلالت نومیدى من کند ( اَنَّ رَحْمَتَ اللّهِ قَریبٌ مِنَ الْمُحْسِنینَ ) (۹۲) همانا رحمت خدا نزدیک است به نیکوکاران ؛ پس من از کلمات او به گریه درآمـدم و گـریـسـتـم پـس ‍ شـایـسـتـه اسـت کـه عـقـلا و دانـایـان نـظـر کـنـنـد در حـال رسـولان و ابـدال و اولیـاء و کـوشش ‍ و اجتهاد آنها در طاعات و صرف عمر خویش در عبادات که شب و روز آرام نداشتند و به هیچ وجه سستى نمى نمودند و آیا آنها حسن ظن به خدا نداشتند؟ نه چنین بود بلکه به خدا سوگند! که ایشان اعلم بودند به سعه رحمت خدا و حـسـن ظن ایشان به جود حق تعالى از همه بیشتر بود لکن دانستند که این رجاء و حسن ظن بـدون جـد و اجـتـهـاد، آرزوى مـحـض و غـرور بـحـت اسـت لاجـرم خـود را در تعب عبادت و طاعت درآوردنـد تـا مـحـقـق شـود بر ایشان رجاء و حسن ظنشان و بس است در این مقام آنکه حضرت رسـول صـلى اللّه عـلیه و آله و سلم در منبر آخرى که در ایام مرض خویش مردم را موعظه فـرمـود ایـن مـطـلب را فـرمـود: ایـّهـا النـّاس ! دعـوى نـکـنـد دعـوى کـنـنـده اى کـه مـن بـى عـمـل رسـتـگـار مى گردم ، و آرزو نکند آروز کننده اى که من بى طاعت خدا به رضاى او مى رسم ، به حق آن خداوندى که مرا به حق فرستاده است که نجات نمى دهد از عذاب خدا مگر عمل نیکو با رحمت حق تعالى ، آنگاه فرمود: وَلَوْ عَصَیْتُ لَهَویْتُ.(۹۳)

شـانـزدهم ـ روایت شده از آن حضرت که فرمود ملکى است در خلقت خروس که پنجه هاى او در تـه زمـیـن اسـت و بـالهـاى او در هـوا اسـت و گـردن او خـم شده است در زیر عرش ، پس هـرگـاه بـگـذرد از شب نصف آن بگوید ( سُبُّوحٌ قُدُّوسٌ، رَبُّ الْمَلائکه و الرُّوح ، رَبُّنا الرَّحـمـْانُ لا اِلهِ غـَیـْرُهُ عـ( و چون این ذکر شریف را گفت بگوید ( لِیَقُمِ الْمُتَهَجِّدونَ ) ؛ یعنى برخیزند از خواب نماز شب گزارندگان ، پس در این وقت خروسها صداها بـلنـد کـنـنـد پس آن ملک به صورت خروس ساکت شود به اندازه اى که خدا خواسته ، آن وقت بگوید ( سُبُّوحٌ قُدّوُسُ، رَبُّنا الرَّحْمانُ لا اِلهَ غَیْرُهُ، لِیَقُمِ الذّاکِروُنَ ) ؛ یعنى بـرخـیـزنـد از خـواب ذکـر کنندگان ، و چون صبح طلوع کند بگوید رَبُّنا الرَّحْمانُ لا اِلهَ غَیْرُهُ لِیَقُمِ الْغافِلُونَ؛ یعنى برخیزند از خواب غافلان .(۹۴) مؤ لف گوید: که شاید سبب کم کردن این ملک عرش از ذکر سابق خود در هر نوبت بعد، آن باشد که آن رحـمـات و بـرکـات و الطـاف و عـنـایـاتـى کـه عـابـد مـى شـود در وقـت ذکـر اول بـراى مـتـهـجـّدیـن کـه در آن وقـت شـب بـر مـى خـیـزنـد مثل آن عاید نمى شود براى ذاکرین که در وقت ذکر دوم از خواب بر مى خیزند، لهذا از ذکر خود رَبُّ الْمَلائِکَهِ وَالرُّوحِ را کم کرده و چون صبح طلوع کرد غافلان برخاستند این الطاف و عنایاتى که براى ذاکرین بود براى ایشان نخواهد بود، اگرچه از رحمت واسعه الهى بـالکـلیـّه بى بهره نمانند، لهذا از ذکر خود، ( سُبُّوحٌ قُدُّوسٌ ) را کم کرده اکتفاء نـمـود بـه هـمـان ذکـر رَبُّنـَا الرَّحـمانُلا اِلهَ غَیْرُهُ و شاید کسى که بین الطلوعین در خواب باشد بى نصیب و بى بهره و از سعادت محروم و بى روزى ماند.

فَمَنْ نامَ بَیْنَهُما نامَ عَنْ رِزْقِهِ. هذا ما خَطَرَ بِبالى وَاللّهُ تَعالى الْعالِمُ.
و مناسب است در این مقام قول بعض شعراء:

هنگام سفیده دم خروس سحرى

دانى که چرا همى کند نوحه گرى

یعنى که نمودند در آیینه صبح

کز عمر شبى گذشت تو بى خبرى

و چه خوب گفته شیخ جامى :

دلا تا کى در این کاخ مجازى

کنى مانند طفلان خاک بازى

تویى آن دست پرور گستاخ

که بودت آشیان بیرون از این کاخ

چرا زان آشیان بیگانه گشتى

چو دونان مرغ این ویرانه گشتى

بیفشان بال و پر زآمیزش خاک

بپر تا کنگره ایوان افلاک

ببین در رقص ازرق طیلسانان

رداى نور بر عالم فشانان

همه دور جهان روزى گرفته

به مقصد راه فیروزى گرفته

خلیل آسا در ملک یقین زن

نواى لااحبّ الا فلین زن

فـصـل پـنجم : در وفات حضرت امام محمدباقر علیه السلام و بیان آنچه میان آن حضرت ومخالفان واقع شد

مؤ لف گوید: که من در این فصل اکتفا مى کنم به آنچه علامه مجلسى در ( جلاءالعیون ) نگاشته ، فرموده : سید بن طاووس رضى اللّه عنه روایت کرده است به سند معتبر از حـضرت صادق علیه السلام که در سالى از سالها هشام بن عبدالملک به حج آمده در آن سال من در خدمت پدرم به حج رفته بودم ، پس من در مکه روزى در مجمع مردم گفتم که حمد مـى کـنـم خـداونـدى را کـه مـحمّد صلى اللّه علیه و آله و سلم را به راستى به پیغمبرى فرستاد و ما را به آن حضرت گرامى گردانید، پس ماییم برگزیدگان خدا بر خلق او و پـسـنـدیـدگان خدا از بندگان او و خلیفه هاى خدا در زمین . پس سعادتمند کسى است که مـتـابـعـت مـا کند، و شقى و بدبخت کسى است که مخالفت ما نماید و با ما دشمنى کند، پس بـرادر هـشـام ایـن خـبر را به او رسانید و در مکه مصلحت در آن ندید که متعرض ما گردد و چـون بـه دمـشـق رسـیـد و مـا بـه سـوى مـدیـنـه مـعـاودت کـردیـم پـیـکـى بـه سـوى عـامـل مـدیـنه فرستاد که پدرم را و مرا به نزد او به دمشق فرستد، چون وارد دمشق شدیم سـه روز مـا را بـار نـداد، روز چـهـارم مـا را بـه مـجـلس خـود طـلبـیـد چـون داخـل شـدیـم هـشـام بـر تـخـت پـادشـاهـى خـود نـشـسـتـه و لشـکـر خـود را مـسـلّح و مـکـّل دو صف در برابر خود باز داشته بود و آماج خانه یعنى محلى که نشانه تیر در آن نـصـب کـرده بـودنـد در بـرابـر خـود ترتیب داده بود و بزرگان قومش در حضور او به گرو تیر مى انداختند، چون در ساحت خانه او داخل شدیم پدرم در پیش مى رفت و من از عقب او مـى رفـتـم چـون بـه نـزدیـک رسـیـدیـم بـه پدرم گفت که با بزرگان قوم خود تیر بینداز، پدرم گفت که من پیر شده ام و اکنون از من تیراندازى نمى آید اگر مرا معاف دارى بـهـتـر اسـت ، هشام سوگند یاد کرد که به حق آن خداوندى که ما را به دین خود و پیغمبر خـود عـزیـز گردانیده تو را معاف نمى گردانم ، پس به یکى از مشایخ بنى امیه اشاره کرد که کمان و تیر خود را به او بده تا بیندازد.

پـس پـدرم کـمـان را از آن مـرد گرفت و یک تیر از او بگرفت و در زه کمان گذاشت و به قـوت امـامـت کـشـیـد و بـر مـیـان نـشـانـه زد پـس تـیـر دیـگـر بـگـرفـت و بـر فـاق تیر اول زد کـه آن را تـا پـیـکـان بـه دو نـیـم کـرد و در مـیـان تـیـر اول قـرار گـرفـت ، پـس تیر سوم را گرفت و بر فاق تیر دوم زد که آن را نیز به دو نـیـم کـرد و در مـیـان نـشانه محکم شد تا آنکه نه تیر چنین پیاپى افکند که هر تیر بر فـاق تـیـر سـابـق آمـد و آن را به دو نیم کرد و هر تیر که آن حضرت مى افکند بر جگر هـشـام مـى نـشست و رنگ شومش متغیر مى شد تا آنکه در تیر نهم بى تاب شد و گفت : نیک انداختى اى ابوجعفر و تو ماهرترین عرب و عجمى در تیراندازى چرا مى گفتى که من بر آن قـادر نـیـسـتـم . پـس ، از آن تـکـلیـف پـشـیـمـان شـد و عـازم قتل پدر من گردید و سر به زیر افکند و تفکر مى کرد و من و پدرم در برابر او ایستاده بودیم .

چـون ایـسـتادن ما به طول انجامید پدرم در خشم شد و چون آن حضرت در خشم مى شد نظر به سوى آسمان مى کرد و آثار غضب از جبین مبینش ظاهر مى گردید، چون هشام آن حالت را در پـدرم مـشـاهده کرد از غضب آن حضرت ترسید و او را بر بالاى تخت خود طلبید و من از عـقـب او رفـتـم چـون به نزدیک او رسید برخاست و پدرم را در برگرفت و در دست راست خـود نـشـانـیـد، پس دست در گردن من درآورد و مرا در جانب راست پدرم نشانید، پس رو به سـوى پـدرم گـردانـید و گفت : پیوسته باید که قبیله قریش بر عرب و عجم فخر کنند کـه مـثـل تـویى در میان ایشان هست ، مرا خبر ده که این تیراندازى را کى تعلیم تو نموده اسـت و در چـه مـدت آمـوخـتـه اى ؟ پـدرم فـرمـود: مـى دانـى کـه در مـیـان اهل مدینه این صنعت شایع است و من در حداثت سن چند روزى مرتکب این بودم و از آن زمان تا حـال تـرک آن کرده ام و چون مبالغه کردید و سوگند دادید امروز کمان به دست گرفتم . هـشـام گـفـت : مـثـل ایـن کـمـانـدارى هـرگـز نـدیـده بـودم اى ابـاجـعـفـر در ایـن امـر مـثـل تـو هـسـت ؟ حـضـرت فـرمـود کـه مـا اهـل بـیـت رسـالت عـلم و کمال و اتمام دین را که حق تعالى در آیه :( اَلْیـَوْمَ اَکـْمـَلْتُ لَکُمْ دینَکُم وَ اَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتى وَ رَضیتُ لَکُمُ الاِسْلامَ دینا ) .(۹۵)

به ما عطا کرده است از یکدیگر میراث مى بریم و هرگز زمین خالى نمى باشد از یکى از ما که در او کامل باشد آنچه دیگران در آن قاصرند، چون این سخن را از پدرم شنید بسیار در غـضـب شـد و روى نـحـسـش سرخ شد و دیده راستش کج شد، و اینها علامت غضب او بود و سـاعتى سر به زیر افکند و ساکت شد، پس سر برداشت و به پدرم گفت که آیا نسب ما و شما که همه فرزندان عبدمنافیم یکى نیست ؟ پدرم فرمود که چنین است و لکن حق تعالى مـا را مـخصوص گردانیده است از مکنون سرّ خود و خالص علم خود به آنچه دیگرى را به آن مـخـصـوص نـگـردانیده است ، هشام گفت که آیا چنین نیست که حق تعالى محمّد صلى اللّه عـلیـه و آله و سـلم را از شـجـره عبد مناف به سوى کافه خلق مبعوث گردانیده از سفید و سـیـاه و سـرخ پـس از کـجـا ایـن مـیـراث مـخـصـوص شـمـا گـردانـیـده اسـت و حـال آنـکـه حـضـرت رسـول صلى اللّه علیه و آله و سلم بر همه خلق مبعوث است ، خدا در قـرآن مـجـیـد مـى فرماید: ( وَ للّهِ میراثُ السَّمواتِ وَالاَرْضِ ) (۹۶) ؛ پس به چه سبب میراث علم مخصوص شما شد و حال آنکه بعد از محمّد صلى اللّه علیه و آله و سلم پیغمبرى مبعوث نگردید و شما پیغمبران نیستید.

پـدرم فـرمـود: از آنجا خدا ما را مخصوص گردانیده که به پیغمبر خود وحى فرستاد که ( لاتُحَرِّک بِهِ لِسانَکَ لِتَعْجَلَ بِهِ ) (۹۷) ؛ و امر کرد پیغمبر خود را که مـخصوص گرداند ما را به علم خود و به این سبب حضرت رسالت صلى اللّه علیه و آله و سلم برادر خود على بن ابى طالب علیه السلام را مخصوص مى گردانید به رازى چند کـه از سـایـر صـحـابـه مـخـفـى مـى داشـت و چـون ایـن آیـه نـازل شـد ( وَ تـَعـِیـَهـا اُذْنٌ واعـِیـَهٌ ) (۹۸) یـعنى حفظ مى کند آنها را گـوشـهـاى ضـبـط کـنـنـده و نـگـاه دارنـده ، پـس حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلم فـرمـود: یـا عـلى ! مـن از خـدا سـؤ ال کردم که آنها را گوش تو گرداند و به این جهت على بن ابى طالب علیه السلام مى فـرمـود کـه حضرت صلى اللّه علیه و آله و سلم هزار باب از علم تعلیم مى نمود که از هـر بابى هزار باب دیگر گشوده مى شود؛ چنانچه شما راز خود به مخصوصان خود مى گـویـیـد و از دیـگـران پـنـهـان مـى داریـد هـمـچـنـیـن حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلم رازهـاى خـود را بـه عـلى عـلیـه السـلام مى گفت و دیـگـران را مـحـرم آنـهـا نـمـى دانـسـت ، هـمـچـنـین على بن ابى طالب علیه السلام کسى از اهـل بـیت خود را که محرم آن اسرار بود و به آن رازها مخصوص گردانید، و به این طریق آن عـلوم و اسرار به ما میراث رسیده است ، هشام گفت : على دعوى این مى کرد که من علم غیب مـى دانـم و حـال آنـکـه خـدا در علم غیب احدى را شریک و مطلع نگردانیده است پس از کجا این دعـوى مـى کـرد؟ پـدرم فـرمـود کـه حـق تـعـالى بـر حـضـرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلم کتابى فرستاد و در آن کتاب بیان کرده آنچه بوده و خواهد بود تا روز قیامت چنانچه فرموده است : ( وَ نَزَّلْنا عَلَیْکَ الْکِتابَ تِبْیانَا لِکُلّ شَى ء وَ هُدىً وَ مَوْعِظَهً لِلْمُتَّقینَ ) .(۹۹)

و بـاز فـرمـوده است : ( وَ کُلُّ شَى ءٍ اَحْصَیْناهُ فِى اِمامٍ مُبینٍ ) (۱۰۰) و فرموده است که ( ما فَرَّطْنا فِى الْکِتابِ مِْن شَى ءٍ. ) (۱۰۱)
پـس حـق تـعـالى وحـى فـرسـتـاد به سوى پیغمبر خود که هر غیب و سرّ که به سوى او فـرسـتـاده البـتـه عـلى عـلیـه السـلام را بـر آنـهـا مـطـلع گـردانـد و حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـلیـه و آله و سلم امر کرد على علیه السلام را که بعد از او قرآن را جـمـع کـن و مـتـوجـه غسل و تکفین و حنوط او شود و دیگرا را حاضر نکند و به اصحاب خود گفت که حرام است بر اصحاب و اهل من که نظر کنند به سوى عورت من مگر برادر من على کـه او از من است و من از اویم و از او است مال من و بر او لازم است آنچه بر من لازم بود و او است ادا کننده قرض من و وفا کننده به وعده هاى من ، پس به اصحاب خود گفت که على بن ابـى طـالب عـلیـه السـلام بـعـد از مـن قـتـال خـواهـد کـرد بـا مـنـافـقـان بـر تـاءویـل قـرآن چـنـانـچـه مـن قـتـال کـردم بـا کـافـران بـر تـنـزیـل قـرآن و نـبـود نـزد احـدى از صـحـابـه جـمـیـع تـاءویـل قـرآن مـگـر نـزد عـلى عـلیـه السـلام و بـه ایـن سـبـب حـضـرت رسـول صـلى اللّه علیه و آله و سلم فرمود که داناترین مردم به علم قضا على بن ابى طالب علیه السلام است ، یعنى او باید که قاضى شما باشد. و عمر بن خطّاب مکرّر مى گـفـت : اگـر عـلى نـمـى بـود عـمـر هـلاک مى شد، عمر گواهى به علم آن حضرت مى داد و دیگران انکار مى کردند.

پس هشام ساعتى طویل سر به زیر افکند پس سر برداشت و گفت : هر حاجت که دارى از من طلب کن ؟ پدرم گفت که اهل و عیال من از بیرون آمدن من ، در وحشت و در خوف اند استدعا دارم که مرا رخصت مراجعت دهى ، هشام گفت : رخصت دادم در همین روز روانه شو. پس پدرم دست در گردن او آورد وداع کرد و من نیز او را وداع کرده و بیرون آمدیم .

چـون به میدان بیرون خانه او رسیدیم در منتهاى میدان جماعت کثیرى دیدیم که نشسته اند، پدرم پرسید که ایشان کیستند؟ حاجب هشام گفت : قسّیسان و رهبانان نصارى اند در این کوه عـالمـى دارنـد کـه دانـاتـریـن عـلمـاى ایـشـان اسـت و هـر سـال یـک مـرتـبـه بـه نـزد او مـى آیـنـد و مـسـائل خـود را از او سـؤ ال مـى کـنـنـد و امروز براى آن جمع شده اند. پس پدرم به نزد ایشان رفت و من نیز با او رفـتم ، پدرم سر خود را به جامه پیچید که او را نشناسند و با آن گروه نصارى به آن کـوه بـالا رفـت ، و چـون نـصـارى نـشـسـتند پدرم نیز در میان ایشان نشست و آن ترسایان مـسـندها براى عالم خود انداختند و او را بیرون آوردند و بر روى مسند نشاندند و او بسیار مـعـمّر شده بود و بعضى حواریون اصحاب عیسى را دریافته بود و از پیرى ، ابروهاى او بر دیده اش ‍ افتاده بود، پس ابروهاى خود را به حریر زردى بر سر بست و دیده هاى خـود را مانند دیده هاى افعى به حرکت درآورد، و به سوى حاضران نظر کرد، و چون خبر هشام رسید که آن حضرت به دیر نصارى رفت کسى از مخصوصان خود فرستاد که آنچه مـیـان ایـشان و آن حضرت مى گذرد او را خبر دهد، چون نظر آن عالم بر پدرم افتاد گفت : تـو از مـایى یا امت مرحومه ؟ حضرت فرمود: بلکه از امت مرحومه ام ، پرسید که از علماى ایشان یا از جهال ایشان ؟ فرمود که از جهال ایشان نیستم ، پس بسیار مضطرب شد و گفت : مـن از تـو سـؤ ال کـنـم یـا تـو از مـن سـؤ ال مـى کـنـى ؟ پـدرم فـرمـود: تـو سـؤ ال کـن ! نـصـرانـى گـفت : اى گروه نصارى ! غریبه است که مردى از امت محمّد صلى اللّه عـلیـه و آله و سـلم بـه مـن مـى گـویـد کـه از مـن سـؤ ال کن ، سزاوار است که مساءله اى چند از او بپرسم ،

پس گفت : اى بنده خدا! خبر ده مرا از ساعت که نه از شب است و نه از روز؟ پدرم فرمود: مابین طلوع صبح است تا طلوع آفتاب ، گـفـت : پـس از کدام ساعتها است ؟ پدرم فرمود که از ساعات بهشت است و در این ساعات بـیـمـاران ما به هوش مى آیند، و دردها ساکن مى شود، و کسى را که شب خواب نبرد در این ساعت به خواب مى رود و حق تعالى این ساعت را موجب رغبت رغبت کنندگان به سوى آخرت گـردانـیـده و از بـراى عـمـل کـنـنـدگـان بـراى آخـرت دلیـل واضـحـى سـاخـتـه و بـراى انـکـار کـنـنـدگـا و مـتـکـبـران کـه عـمـل بـراى آخـرت نـمـى کنند حجتى گردانیده نصرانى گفت : راست گفتى ، مرا خبر ده از آنـچـه دعـوى مـى کـنـیـد کـه اهـل بـهـشـت مـى خـورنـد و مـى آشـامـن و از ایـشـان بـول و غـایـط جدا نمى شود، آیا در دنیا نظیر آن هست ؟ حضرت فرمود: بلى جنین در شکم مـادر مـى خـورد از آنـچـه مـادر او مى خورد و از او چیزى جدا نمى شود. نصرانى گفت : تو نـگـفـتـى کـه مـن از عـلمـاى ایـشـان نـیـسـتـم ؟! حـضـرت فـرمـود کـه مـن گـفـتـم از جـهـال ایـشـان نـیستم . نصرانى گفت : مرا خبر ده از آنچه دعوى مى کنید که میوه هاى بهشت بـرطـرف نـمـى شـود هـرچـنـد از آن تـنـاول مـى کـنـنـد بـاز بـه حـال خـود هـسـت آیا در دنیا نظیرى دارد؟ حضرت فرمود که بلى نظیر آن در دنیا چراغ است کـه اگـر صـد هـزار چـراغ از آن بیفروزند کم نمى شود و همیشه هست . نصرانى گفت : از تـو مـسـاءله اى سـؤ ال مـى کـنـم کـه نـتـوانـى جـواب گـفـت ، حـضـرت فـرمـود کـه سـؤ ال کـن ، نـصـرانـى گـفـت : مرا خبر ده از مردى که با زن خود نزدیکى کرد و آن زن به دو پـسـر حـاله شـد و هر دو در یک ساعت متولد شدند و در یک ساعت مردند و در وقت مردن یکى پـنـجـاه سـال از عـمـر او گـذشـتـه بـود و دیـگـر صـد و پـنـجـاه سـال زنـدگانى کرده بود؟ حضرت فرمود که آن دو فرزند عزیر و عزر بودند که مادر ایـشـان بـه ایـشـان در یـک شـب در یـک سـاعـت حـامـله شـد و در یک ساعت متولد شدند و سى سـال بـا یـکـدیـگـر زنـدگـانـى کـردنـد پـس حـق تـعـالى عـزیر را میراند و بعد از صد سال او را زنده کرد و بیست سال دیگر با برادر خود زندگانى کرد و هر دو را یک ساعت فـوت شـدنـد. پس آن نصرانى برخاست و گفت : از من داناترى را آورده اید که مرا رسوا کـنـد بـه خدا سوگند که تا این مرد در شام است دیگر من با شما سخن نخواهم گفت هرچه خواهید از او سؤ ال کنید.
و بـه روایـت دیـگـر چـون شـب شـد آن عـالم به نزد آن حضرت آمد و معجزات مشاهده کرد و مـسـلمـان شد، چون این خبر به هشام رسید و به او گفتند خبر مباحثه حضرت امام محمدباقر عـلیـه السـلام بـا نـصـرانـى در شـام مـنـتـشـر شـده و بـر اهـل شـام عـلم و کـمـال او ظـاهر گردیده او جایزه اى براى پدرم فرستاد و ما را به زودى روانه مدینه کرد.

و بـه روایـت دیـگـر آن حـضـرت را بـه حـبـس فـرسـتـاد، بـه هـمـان مـلعـون گـفـتـنـد کـه اهل زندان همه مرید او گردیده اند پس به زودى حضرت را روانه مدینه کرد، و پیش از ما پـیـک مـسـرعـى فرستاد که در شهرها که در سر راه است ندا کنند در میان مردم که دو پسر جـادوگـر ابـوتـراب مـحـمـّد بـن عـلى و جـعفر بن محمّد که من ایشان را به شام طبیده بودم مـیـل کـردنـد بـه سوى ترسایان و دین ایشان را اختیار کردند پس هرکه به ایشان چیزى بفروشد یا بر ایشان سلام کند یا با ایشان مصافحه کند خونش هدر است ، چون پیک به شـهـر مـدیـن رسـیـد بـعـد از آن مـا وارد شـهـر شـدیـم و اهـل آن شـهـر درهـا بـر روى مـا بـستند و ما را دشنام دادند و ناسزا به على بن ابى طالب عـلیـه السـلام گـفتند و هرچند ملازمان ما مبالغه مى کردند در نمى گشودند و آذوقه به ما نمى دادند، چون ما به نزدیک دروازه رسیدیم پدرم با ایشان به مدارا سخن گفت و فرمود از خدا بترسید ما چنان نیستیم که به شما گفته اند، و اگر چنان باشیم ، شما با یهود و نـصـارى مـعـامـله مى کنید، چرا از مبایعه ما امتناع مى نمایید، آن بدبختان گفتند که شما از یهود و نصارى بدترید (نعوذباللّه )؛ زیرا که ایشان جزیه مى دهند و شما نمى دهید.

هـرچـنـد پـدرم ایشان را نصیحت کرد سودى نبخشید و گفتند در نمى گشاییم بر روى شما تـا شـمـا و چـهـارپایان شما هلاک شوید. حضرت چون اصرار آن اشرار مشاهده نمود پیاده شـد و فـرمـود: اى جـعـفـر! تـو از جاى خود حرکت مکن . و کوهى در آن نزدیکى بود که بر شـهـر مـدیـن مـشـرف بـود حـضرت بر آن کوه برآمد و رو به جانب شهر کرد و انگشت بر گـوشـهـاى خـود گـذاشـت و آیـاتـى کـه حـق تـعـالى در قـصـه شـعـیـب فـرسـتـاده اسـت و مشتمل است بر مبعوث گردیدن شعیب بر اهل مدین و معذب گردیدن ایشان به نافرمانى او، بـر ایـشـان خواند تا آنجا که حق تعالى مى فرماید: ( بَقِیَّهُاللّهِ خَیْرٌ لَکُمْ اِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنینَ ) .(۱۰۲)
پـس فـرمـود که ماییم به خدا سوگند بقیه خدا در زمین ، پس حق تعالى باد سیاهى تیره بـرانـگـیخت که آن صدا را به گوش مرد و زن و صغیر و کبیر ایشان رسانید و ایشان را دهـشـت عظیم عارض شد و بر بامها برآمدند و به جانب آن حضرت نظر مى کردند پس مرد پیرى از اهل مدین پدرم را به آن حالت مشاهده کرد و به صداى بلند ندا کرد در میان شهر کـه از خـدا بـتـرسـیـد اى اهـل مدین که این مرد در موضعى ایستاده است که در وقتى حضرت شعیب قوم خود را نفرین کرد در این موضع ایستاده بود، و به خدا سوگند که اگر در به روى او نـگـشـایـیـد مـثـل آن عـذاب بـر شـمـا نـازل خواهد شد، پس ایشان ترسیدند و در را گـشـودنـد و مـا را در مـنـازل خـود فـرود آوردند و طعام دادند و ما روز دیگر از آنجا بیرون رفـتیم . پس والى مدین این قصه را به هشام نوشت آن ملعون به او نوشت که آن مرد پیر را به قتل رسانید. و به روایت دیگر آن مرد پیرد را طلبید و پیش از رسیدن به هشام به رحـمـت الهى واصل گردید. پس هشام لعین به والى مدینه نوشت که پدرم را به زهر هلاک کـنـد و پـیـش از آنـکـه ایـن اراده بـه عـمـل آیـد هـشـام بـه درک اسفل جحیم واصل شد.(۱۰۳)

و کـلیـنـى بـه سـنـد صـحـیـح از زراره روایـت کـرده اسـت کـه گـفت : روزى از حضرت امام محمدباقر علیه السلام شنیدم که فرمود: در خواب دیدم که بر سر کوهى ایستاده بودم و مـردم از هر طرف آن کوه بالا مى آمدند به سوى من چون مردم بسیار جمع شدند بر اطراف آن کوه ، ناگاه کوه بلند شد و مردم از هر طرف فرو مى ریختند تا آنکه اندک جماعتى بر آن کـوه مـى ماندند و پنج مرتبه چنین شد، و گویا آن حضرت این خواب را به وفات خود تـعـبـیـر فـرمـوده بـود، بـعـد از پـنـج شـب از ایـن خـواب بـه رحـمـت ربـّالاربـاب واصل گردید.(۱۰۴)

و کلینى به سند معتبر روایت کرده است که روزى یکى از دندانهاى حضرت امام محمدباقر علیه السلام جدا شد آن دندان را در دست گرفت و گفت : الحمدللّه ، پس ‍ حضرت امام جعفر صـادق عـلیه السلام را گفت که چون مرا دفن کنى این دندان را با من دفن کن ، بعد از چند سال دندان دیگر آن حضرت جدا شد و باز در کف راست گذاشت و گفت : الحمدللّه و فرمود که اى جعفر چون من از دنیا بروم این دندان را با من دفن کن .(۱۰۵)

و در ( کافى ) و ( بصائرالدرجات ) و سایر کتب معتبره روایت کرده اند که حضرت صادق علیه السلام فرموده که پدرم را بیمارى صعبى عارض ‍ شد که اکثر مردم بر آن حضرت خائف شدند و اهل بیت آن حضرت گریان شدند، آن حضرت فرمود که من در ایـن مـرض نخواهم رفت ؛ زیرا که دو کس به نزد من آمدند و مرا چنین خبر دادند. پس ، از آن مـرض صـحـت یافت و مدتى صحیح و سالم ماند، پس روزى حضرت امام جعفر صادق علیه السـلام را طـلبـید و فرمود که جمعى از اهل مدینه را حاضر کن چون ایشان را حاضر کردم فـرمـود: اى جـعـفـر! چـون مـن بـه عـالم بـقـاء رحـلت کـنـم مـرا غـسـل بـده و کفن بکن و در سه جامه که یکى رداى حبره بود که نماز جمعه در آن مى کرد و یکى پیراهنى که خود مى پوشید؛ و فرمود که عمامه بر سرم ببند و عمامه را از جامه هاى کفن حساب مکن و براى من زمین را شقّ کن به جاى لحد؛ زیرا که من فربه ام و در زمین مدینه براى من لحد نمى توان ساخت و قبر مرا چهار انگشت از زمین بلند بلند کن و آب بر قبر من بـریـز، و اهـل مدینه را گواه گرفت ، چون بیرون رفتند گفتم : اى پدر بزگوار! آنچه فـرمودى به عمل مى آورم و به گواه گرفتن احتیاج نبود، حضرت فرمود که اى فرزند! بـراى ایـن گـواه گـرفتم که بدانند تویى وصى من و در امامت با تو منازعه نکنند. پس گـفتم : اى پدر بزرگوار! من امروز تو را از همه روز صحیح تر مى یابم و آزار در تو مـشـاهـده نـمـى کـنـم ، حـضرت فرمود: آن دو کس که در آن مرض مرا خبر دادند که صحت مى یابم در این مرض به نزد من آمدند و گفتند در این مرض به عالم بقاء رحلت مى نمایى ، و بـه روایـت دیـگـر فرمود: که اى فرزند! مگر نشنیدى که حضرت على بن الحسین علیه السـلام مـرا از پس دیوار ندا کرد که اى محمّد بیا و زود باش که ما انتظار تو مى بریم .(۱۰۶)

و در ( بـصـائرالدرجـات ) مـنـقول است که حضرت امام جعفر صادق علیه السلام فـرمـود کـه در شـب وفـات پـدر بزرگوار خود به نزد آن حضرت رفتم که با او سخن بگویم ، مرا اشاره کرد که دور رو و با کسى رازى مى گفت که من او را نمى دیدم یا آنکه بـا پـروردگـار خـود مـناجات مى کرد، پس بعد از ساعتى به خدمت او رفتم فرمود که اى فـرزنـد گـرامـى ! مـن در ایـن شـب دار فـانـى را وداع مـى کـنـم و بـه ریـاض قـدس ‍ ارتـحـال مـى نـمـایـم و در ایـن شب حضرت رسالت صلى اللّه علیه و آله و سلم به عالم بـقـاء رحـلت نـمـود و در ایـن وقـت پـدرم حـضـرت عـلى بـن الحـسـین علیه السلام براى من شربتى آورد که من آشامیدم و مرا بشارت لقاى حق تعالى داد.(۱۰۷)

و قـطب راوندى به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده است که چون شب وفـات پـدر بـزرگـوارم شـد و حال او معتبر گردید چون آب وضوء آن حضرت را هر شب نـزدیـک رختخواب او مى گذاشتند دو مرتبه فرمود که بریز آب را مردم گمان کردند که حـرت از بى هوشى تب ، این سخن مى فرماید: من رفتم و آب را ریختم دیدم که موشى در آن آب افتاده بود و حضرت به نور امامت در آن حالت دانسته بود.(۱۰۸)

و کـلیـنـى بـه سـنـد صـحـیـح از آن حـضـرت روایـت کـرده اسـت کـه مـردى چـنـد مـیـل از مـدیـنـه دور بـود در خـواب دیـد کـه [گـفتند] برو نماز کن بر امام محمّدباقر علیه السلام که ملائکه او را در بقیع غسل مى دهند.(۱۰۹) و ایضا به سند حسن روایت کـرده اسـت کـه حضرت امام محمدباقر علیه السلام هشتصد درهم براى تعزیه و ماتم خود وصـیـت فـرمـود.(۱۱۰) و بـه سـند موثق از حضرت صادق علیه السلام روایت کـرده اسـت کـه پـدرم گـفـت : اى جـعـفـر! از مـال مـن وقـفى بکن براى ندبه کنندگا که در سـال در منى در موسم حج بر من ندبه و گریه کنند و رسم ماتم را تجدید نمایند و بر مظلومیت من زارى کنند.(۱۱۱)

مؤ لف گوید که در تاریخ وفات آن حضرت اختلاف است و مختار احقر آن است که در روز دوشـنـبه هفتم ذیحجه سنه صد و چهاردهم به سن پنجاه و هفت در مدینه مشرفه واقع شد و ایـن در ایـام خلافت هشام بن عبدالملک بود، و گفته شده که من حضرت را ابراهیم بن ولید بـن عـبـدالمـلک بـن مـروان بـه زهـر شهید کرده و شاید به امر هشام بوده ؛ و قبر مقدس آن حضرت به اتفاق در بقیع واقع شده است در پهلوى پدر و عم بزرگوار خود حضرت امام حسن علیه السلام .

و کـلیـنى به سند معتبر روایت کرده است که چون حضرت امام محمدباقر علیه السلام به دار بقاء رحلت نمود حضرت صادق علیه السلام مى فرمود که هر شب چراغ مى افروختند در حجره اى که آن حضرت در آن حجره وفات یافته بود.(۱۱۲)

فصل ششم : در ذکر اولاد و احفاد حضرت امام محمدباقر علیه السلام

بدان که اولاد آن حضرت بنابر آنچه شیخ مفید و طبرسى و دیگران ذکر کرده اند از ذکور و انـاث هـفـت نـفـرند: ابوعبداللّه جعفر بن محمّد علیه السلام و عبداللّه که از مخدّره نجیبه جناب ام فروه بنت قاسم بن محمّد بن ابى بکر بودند، و ابراهیم و عبیداللّه که از ام حکیم بـودنـد و هـر دو در ایـام حیات پدر بزرگوارشان وفات کردند، و على و زینب و ام سلمه که از ام ولد بودند و بعضى گفته اند که امّ سلمه از مادر دیگر بوده .(۱۱۳)

شیخ مفید رحمه اللّه فرموده که عبداللّه در فضل و صلاح مشارالیه بود، و روایت شده که داخـل شد بر مردى از بنى امیه ، آن مرد اموى خواست او را بکشد، عبداللّه گفت : مرا مکش تا مـن از بـراى تـو شـفاعت کنم نزد خداى ، اموى گفت : تو را این مقام و مرتبه نیست پس او را زهر داد و شهید کرد انتهى .(۱۱۴)

و عـبـداللّه را پـسـرى اسـت اسـمـاعـیـل نـام کـه عـلمـاء رجـال او را از اصـحاب حضرت صادق علیه السلام شمرده اند، و در ( شرح کافى ملاّ خلیل ) است که عبداللّه پسر امام محمدباقر علیه السلام را دخترى بوده مکنّاه به ( امّ خـیـر ) کـه بئرامّ خیر در مدینه منسوب به او است ، و تاج الدّین ابن زهره حسین در ( غـایـه الا خـتـصـار فـى اءخـبـار البـیـوتـات العـلویـّه ) گفته که على پسر امام محمدباقر علیه السلام دخترى داشت فاطمه نام تزویج کرد او را حضرت امام موسى کاظم علیه السلام و قبر على در بغداد در محله جفعریه در ظاهر سور بغداد واقع است .

محب الدّین بن نجار مورخ در تاریخ خود گفته مشهد (مزار) طاهر در جعفریه است و گفته آن قـریـه اى اسـت از اعمال خالص نزدیک بغداد، ظاهر شد در آن قبرى قدیم و بر آن سنگى بود که بر آن نوشته شد:
بـِسـْمِ اللّهِ الْرَّحـْمنِ الرَّحیمِ هذا ضَریحُ الطّاهِرِ عَلِىَّ بْنِ مُحَمَّد بِنْ عَلىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ بِنِ عَلىِّ بِنِ اَبى طالِبٍ علیهم السلام .
و بـقیه از او جدا شده بود پس بنا کردند بر آن قبه اى از خشت ، پس از آن تعمیر کرد آن را عـلى بـن نـعـیـم شـیخى از مستوفیان که کتابت دیوان خالص با او بود و آراست و زینت کـرد آن را و قـنـدیلهایى از مس بر آن آویزان کرد و در آن صحنى گشاده بنا کرد، پس او بـعـد از این تعمیرات یکى از مشاهد مزارات گشت . تاج الدّین گفته که آن مشهد در زمان ما مـجـهـول و خـراب اسـت و جـمـاعـتـى از فـقـراء در آنـجـا منازل دارند و نزدیک است که آثارش محو و نابود شود.(۱۱۵)

مؤ لف گوید: آنکه مشهور است در زمان ما قبر على بن محمدالباقر علیه السلام در ناحیه کـاشـان در مـشـهـد اردهـال اسـت و مـعـروف اسـت بـه شاهزاده سلطانعلى ، و تاءیید مى کند بودنش را در این مشهد آنچه در ( بحرالا نساب ) است که فرمود:
عـَلِىُّ بـْنُ مـُحـَمَّدٍ الْبـاقِرِ عَلیه السلام لَم یَعْقِبُ سِوى بِنْتٍ وَ دُفِنَ فى ناحِیَهِ کاشان بِقَرْیَهٍ یُقالُ لَها بارکوسْب فى مَشْهَدٍ انتهى .

و از فـاضـل خـبـیـر آمـیـرزا عـبـداللّه صـاحـب ( ریـاض العـلمـاء ) نـیـز نـقـل شـده کـه فرمود قبر على بن محمّدالباقر علیه السلام در حوالى بلده کاشان است و بـر او اسـت قـبـه رفـیـعـه و از براى او است کرامات ظاهره و در اصفهان نزدیک مسجد شاه بقعه و مزارى است به نام احمد بن على بن امام محمّدالباقر علیه السلام و سنگى در آنجا اسـت بـه خـط کـوفـى بـر آن نـوشـتـه اسـت : بـِسْمِ اللّهِ الرَّحْمانِ الرَّحیمِ کُلُّ نَفْسٍ بِما کَسَبَتْ رَهینَهٌ. هذا قَبْرُ احمد بْن عَلىّ بن مُحَمَّدالباقر علیه السلام وَ تَجاوَزْ عن سَیِئاتِهِ وَ الْحـَقـْهُ بـِالصـّالِحـیـنَ و در بـیـرون بـقـعـه سـنـگـى اسـت مـسـتـطـیـل بر آن نقش است آمین ربّ العالمین . به تاریخ سَنه ثَلث وَ سِتّینَ وَ خَمْسماءهَ و نزدیک این امام زاده است قبر مرحوم عالم فاضل فقیه نبیه جناب آقا شیخ محمّد تقى معروف بـه آقـا نـجـفـى در بـقـعـه بزرگى با قبّه عالیه ـ اَسْکَنَهُ اللّهُ فى جَنَّهٍ ـ و صاحب ( روضـات الجنّات ) در ترجمه امیر سید محمدتقى کاشى پشت مشهدى گفته که در پشت مـحـمـدبـاقـر عـلیـه السـلام و بـعـضى گفته که منسوب است به یکى از اولادهاى حضرت موسى بن جعفر علیه السلام و اسمش حبیب است واللّه العالم .(۱۱۶)

و امّ سلمه زوجه محمّد ارقط بن عبداللّه الباهر بن امام زین العابدین علیه السلام بوده و او مـادر اسـمـاعـیـل بـن مـحـمـّد ارقـط است که با ابوالسّرایا خروج کرده ، کَذا فى بَعْضِ الْمُشَجّرات .(۱۱۷)

منتهی الامال//شیخ عباس قمی



۱- ( دعوات رواندى ) ص ۶۸٫
۲- همان ماءخذ.
۳- ( الکافى ) ۱/۳۸۸ ـ ۳۸۷٫
۴- ( ارشاد شیخ مفید ) ۲/۱۵۹٫
۵- ( بحارالانوار ) ۴۶/۲۲۵٫
۶- ( تذکره الخواص ) ص ۳۰۲٫
۷- ( الصواعق المحرقه ) ص ۲۰۱٫
۸- ر.ک : ( جلاءالعیون ) علامه مجلسى ، ص ۸۴۹٫
۹- ( مناقب ) ابن شهر آشوب ۴/۲۱۳، شعر از ( قرطى ) است .
۱۰- ( ارشاد شیخ مفید ) ۲/۱۶۰٫
۱۱- ( رجال کشّى ) ۱/۳۸۶٫
۱۲- ( بحارالانوار ) ۴۶/۲۹۵٫
۱۳- ( مناقب ) ابن شهر آشوب ۴/۲۱۲٫
۱۴- هـمـان مـاءخـذ ۴/۲۱۳ از ( کـتـاب فضائل الصحابه ) نقل کرده .
۱۵- ر.ک : ( کفایه الاثر ) ص ۲۹۸٫
۱۶- همان ماءخذ ۲/۳۱۹٫
۱۷- همان ماءخذ.
۱۸- ر.ک : ( روضه الواعظین ) ۲/۳۳۳٫
۱۹- ( الکافى ) ۲/۴۸۷٫
۲۰- ( الکافى ) ۲/۴۹۹٫
۲۱- ( ترجمه کشف الغمّه ) ۲/۳۳۲٫
۲۲- ( تذکره الخواص ) ص ۳۰۵٫
۲۳- ( بحارالانوار ) ۴۶/۲۹۱٫
۲۴- ( جـنـات الخـلود ) ص ۲۵، جدول ۱۲٫
۲۵- ( الصواعق المحرقه ) ص ۲۰۱٫
۲۶- ( ارشاد شیخ مفید ) ۲/۱۶۱ ـ ۱۶۲٫
۲۷- ( المستطرف ) ۱/۱۶، چاپ دارالا ضواء، بیروت .
۲۸- سوره سباء(۳۴)، آیه ۱۳٫
۲۹- ( بحارالانوار ) ۷۷/۱۴۲٫
۳۰- ( تفسیر البرهان ) ۱/۱۱۰، اءعلمى ، بیروت .
۳۱- ( ترجمه کشف الغمّه ) ۲/ ۳۶۳٫
۳۲- ( مناقب ) ابن شهر آشوب ، ۴/۲۲۴٫
۳۳- ( فـوات الوفـیـات ) ابـن شـاکـر کـتـبـى ۲/۳۰۹، ( مستدرک الوسائل ) ۳/۴۶۵، چاپ سه جلدى .
۳۴- ( بحارالانوار ) ۴۶/۳۰۰٫
۳۵- ( امالى شیخ طوسى ) ص ۴۷، مجلس ۲، حدیث ۵۷٫
۳۶- ( امالى شیخ صدوق ) ص ۵۱۷، مجلس ۶۶، حدیث ۷۰۷٫
۳۷- همان ماءخذ.
۳۸- ( الدّره النجفیّه ) ص ۶۵٫
۳۹- ( الکافى ) ۳/۲۲۶٫
۴۰- ( بحارالانوار ) ۷۴/۱۴۲٫
۴۱- ( ارشاد شیخ مفید ) ۲/۱۶۶٫
۴۲- ( الخرائج راوندى ) ۲/۵۹۵٫
۴۳- ( الخرائج راوندى ) ۲/۵۹۷٫
۴۴- ( مناقب ) ابن شهر آشوب ، ۴/۲۰۹ ـ ۲۱۰٫
۴۵- ( الکافى ) ۱/۳۹۶ ـ ۳۹۷٫
۴۶- ( رجال کشّى ) ۲/۷۸۰٫
۴۷- ( مناقب ) ابن شهر آشوب ۴/۲۲۸، ( جنّه الا مان ) کفعمى ص ۸۲۲٫
۴۸- ( مستدرک الوسائل ) ۳/۵۸۲، چاپ سه جلدى .
۴۹- ( مجالس المؤ منین ) ۱/۳۰۵٫
۵۰- همان ماءخذ.
۵۱- همان ماءخذ.
۵۲- ( مجالس المؤ منین ) ۱/۳۰۶٫
۵۳- ( مستدرک الوسائل ) ۳/۵۸۲، چاپ سه جلدى .
۵۴- ( بحارالانوار ) ۴۶/۲۳۹٫
۵۵- ( الخرائج راوندى ) ۱/۲۷۲٫
۵۶- ( بحارالانوار ) ۴۶/۲۴۷٫
۵۷- ( دلائل الامامه طبرى ) ص ۲۱۸٫
۵۸- ( مـدیـنـه المـعـاجـز ) ۱۰/۳۲۳، ( دلائل الامامه ) ص ۲۲۱٫
۵۹- ( بحارالانوار ) ۴۶/۳۳۵٫
۶۰- ( الکافى ) ۱/۶۷٫
۶۱- ( الثاقب فى المناقب ) ابن حمزه طوسى ص ۳۷۵، حدیث ۳۰۹٫
۶۲- ( الخرائج راوندى ) ۲/۸۲۱٫
۶۳- ( مشارق الا نوار برسى ) ص ۹۰٫
۶۴- ( الخرائج راوندى ) ۲/۵۹۵٫
۶۵- ( تحف العقول ) ص ۲۹۲٫
۶۶- همان ماءخذ.
۶۷- ( مستدرک الوسائل ) ۳/۴۰۸، چاپ سه جلدى .
۶۸- ( تحف العقول ) ص ۲۹۳٫
۶۹- همان ماءخذ.
۷۰- همان ماءخذ.
۷۱- همان ماءخذ، ص ۲۹۴٫
۷۲- همان ماءخذ.
۷۳- همان ماءخذ.
۷۴- ر.ک : ( الکافى ) ۱/۳۲ ـ ۷۱٫
۷۵- ( کلمه طیبه ) محدث نورى ص ۸۷، چاپ اسلامیه .
۷۶- ( کـلمـه طیبه ) محدث نورى ، ص ۸۷، ( مشکاه الا نوار ) ص ۲۳۸، حدیث ۶۹۱ و ۶۹۲٫
۷۷- ( کلمه طیبه ) ص ۸۸٫
۷۸- ( کلمه طیبه ) محدث نورى ، ص ۸۹، چاپ اسلامیه .
۷۹- ( تحف العقول ) ص ۲۹۴٫
۸۰- ( تحف العقول ) ص ۲۹۵٫
۸۱- ( مجموعه ورّام ) ۱/۵۷٫
۸۲- ( دیوان على علیه السلام ) ص ۲۴، منشورات الرّضى .
۸۳- ( تحف العقول ) ص ۲۹۵٫
۸۴- ( تحف العقول ) ص ۲۹۶٫
۸۵- همان ماءخذ.
۸۶- ( مشکاه الانوار ) ص ۴۱۲، حدیث ۱۳۷۸٫
۸۷- همان ماءخذ، ص ۴۱۱، حدیث ۱۳۷۳٫
۸۸- ( بحارالانوار ) ۶/۳۱۵٫
۸۹- ( بحارالانوار ) ۳۷/۳۱۴٫
۹۰- ( تحف العقول ) ص ۲۹۸٫
۹۱- ( الکافى ) ۲/۷۴ ـ ۷۵٫
۹۲- سوره اعراف (۷)، آیه ۵۶٫
۹۳- ( بحارالانوار ) ۲۲/۴۶۷٫
۹۴- ( بحارالانوار ) ۸۴/۱۸۳٫
۹۵- سوره مائده (۵)، آیه ۳٫
۹۶- سوره آل عمران (۳)، آیه ۱۸۰٫
۹۷- سوره قیامت (۷۵)، آیه ۱۶٫
۹۸- سوره حاقه (۶۹)، آیه ۱۲٫
۹۹- سوره نحل (۱۶)، آیه ۸۹٫
۱۰۰- سوره یاسین (۳۶)، آیه ۱۲٫
۱۰۱- سوره انعام (۶)، آیه ۳۸٫
۱۰۲- سوره هود (۱۱)، آیه ۸۶٫
۱۰۳- ( جلاءالعیون ) ص ۸۵۱ ـ ۸۵۸٫
۱۰۴- ( الکافى ) ۸/۱۸۲٫
۱۰۵- ( الکافى ) ۳/۲۶۲٫
۱۰۶- ( الکـافـى ) ۳/۱۴۴ و ۲۰۰، ( بصائرالدرجات ) ص ۴۸۱٫
۱۰۷- ( بصائرالدرجات ) ص ۴۸۲٫
۱۰۸- ( بصائرالدرجات ) ۲/۷۱۱٫
۱۰۹- ( الکافى ) ۸/۱۸۳٫
۱۱۰- ( الکافى ) ۳/۲۱۷٫
۱۱۱- ( الکافى ) ۵/۱۱۷٫
۱۱۲- ( الکافى ) ۳/۲۵۱، ( جلاءالعیون ) ص ۸۵۹ ـ ۸۶۵٫
۱۱۳- ( ارشـاد شـیـخ مـفـیـد ) ۲/۱۷۶، ( إ علام الورى طبرسى ) ۱/۵۱۱٫
۱۱۴- ( ارشاد ) ۲/۱۷۶ ـ ۱۷۷٫
۱۱۵- ( غایه الاختصار ) ابن زهره ، ص ۱۰۲٫
۱۱۶- ( روضات الجنات ) ۲/۱۲۷٫
۱۱۷- ( المجدى فى اءنساب الطالبیین ) ص ۱۴۴٫

بازدیدها: ۹۹۴

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code