خانه / آیت الله سید عبد الکریم کشمیری / زندگینامه آیت الله سید عبدالکریم کشمیری(۱۳۴۳-۱۴۱۹ه.ق)

زندگینامه آیت الله سید عبدالکریم کشمیری(۱۳۴۳-۱۴۱۹ه.ق)

۴ 

تولد
جناب آیت الله سید عبدالکریم کشمیرى رضوى ‏قدس سره در سال ۱۳۴۳ (ه.ق) در نجف اشرف در خانواده روحانى و سیادت «ذو گوهرین» چشم به جهان گشود. پدرش حجه الاسلام سید محمد على کشمیرى بود. (۱)

 
  پدر

 حجه الاسلام سید محمد علی کشمیری پدر حضرت استاد، فرزند سوم آیت الله سید حسن کشمیرى (ره) بود که در کربلا متولد شد و تحت نظر پدر علوم دینى را فرا گرفت و ملبّس به لباس روحانیت گشت و به زهد و تعبّد و روحانیّت، معروف و مشهور بود. (۲) لکن در شانزده سالگى (۱۳۲۸ ه .ق) پدر را از دست دادند و در غم او به سوگ نشستند.

 پس از مراحل تحصیل به دامادى آیت الله سید محمد کاظم یزدى صاحب کتاب شریف عروه الوثقى نائل شد و حاصل آن، فرزندانى همچون آقا سید عبدالکریم بود که موجب افتخار روحانیت و موجب سرافرازى پدر گردید.

 والد استاد زاهد و مقدس بود و به واجبات و مستحبات و رفتن به مسافرت‏ها و… شدت عمل و سخت‏گیرى مى ‏کردند. استاد فرمود: گاهى از کفش‏دارى حرم امیرالمؤمنین ‏علیه السلام سؤال مى ‏کرد که آیا سید عبدالکریم به حرم آمده است؟

 به خاطر جو تند و سخت حوزه علمیه آن روز نجف نسبت به سلسله عرفاء همانند سید على آقا قاضى، از رفتن و مجالست با آنان خیلى سخت‏گیرى مى‏ نمود تا جایى که استاد مى‏ فرمودند: پدرم روزى به من گفت: مى‏ ترسم دیوانه شوى! من گفتم: پدر شما نمى ‏دانید که حقیقتاً ایشان چه هستند!!

 درباره وفات والدشان فرمودند: در عراق رسم بود، هر گاه بزرگى از علما وفات مى ‏کرد، بالاى مناره اعلام مى ‏کردند فلان عالم وفات کرد. از قضا یکى از علماى ایران وفات کرده بود، پدرم پرسید: عبدالکریم! بالاى مناره چه گفتند؟ گفتم: یکى از علماء ایران وفات کرده است.

 بعد به مادرم گفتم: فردا پدرم مى‏ میرد، مادرم با دستهایش به سرم اشاره کرد و گفت: این چه حرفى است مى ‏زنى؟! فرداى آن روز پدرم در سن ۵۶ سالگى در نجف اشرف وفات کرد. (۳)
 
حضرت استاد مى‏ فرمودند: پدرم فاضل بود اما در حدّ اجتهاد نبود. (۴)
 
  پدرم دعاى کمیل و احتجاب و یستشیر را خود مى‏ خواند، و مرا سفارش به خواندن آن مى ‏کرد و مى ‏گفت: پدرم آقا سید حسن مرا وصیت به خواندن دعاى یستشیر کرده است. پدرم با مرحوم آیت الله شیخ عبدالکریم حائرى یزدى دوست و رفیق بود، به همین خاطر نام مرا عبدالکریم گذاشت. پدرم لباس مقدس روحانیت را دوست مى ‏داشت و براى این دوستى شدید، هنوز مو بر صورتم روئیده نشده بود که مرا به لباس روحانیت ملبّس کرد.

 پدرم مقدارى تربت امام حسین‏ علیه السلام را که قریب به سیصد سال قدمت داشت، با قدرى بوریا (حصیر) همراه تربت داشت؛ وقتى مریض‏ها به پدرم مراجعه مى ‏کردند، چوب بوریا را در لیوان آب مى ‏زد و به مراجعین مى ‏داد و آنان شفا پیدا مى‏ کردند. آن قدر از چوب بوریا (حصیر) استفاده کرده بود که سیاه شده بود.(۵)
 
  پدرم لوحى داشت که در آن زمان که دکتر و زایشگاه بسیار کم بود، زنانى که سخت زایمان مى‏ کردند، آن لوح را همراه زائو مى ‏نمودند، زود زایمان مى‏ کردند و فارغ مى‏ شدند. (۶)
 
  سخت‏گیرى‏ هاى پدر استاد

  به خاطر زهد زیاد و جوّ تند و سخت علمیه نجف آن روز نسبت به عرفا و علماى اخلاق، که نسبت صوفى‏ گرى به آنها مى ‏دادند، به من که دوستدار این سلسله جلیله بودم و به دنبال آنها مى‏ رفتم، سخت‏گیرى مى‏ کرد و تحت فشار روحى قرار مى‏ داد.

 مرا از رفتن نزد مرحوم قاضى که منسوب به تصوّف مى ‏دانستند منع مى ‏کرد و اگر روزى به خاطر مسائلى با او صحبت نمى‏ کردم، مى‏ گفت: سید على آقا قاضى تو را چنین دستور داده است؟! و گاهى هم مى‏ گفت: مى ‏ترسم دیوانه شوى!

 گاهى از کفشدار حرم امیرالمؤمنین‏ علیه السلام سؤال مى ‏کرد: عبدالکریم به حرم آمده است؟ اگر مى‏ گفت: نه او را ندیدم، آن روز با من حرف نمى‏ زد

.
 وقتى که سوار ماشین مى‏ شدم تا از نجف به کربلا براى زیارت بروم، تا درون ماشین همراهم مى ‏آمد و سفارش بسیار مى ‏کرد و مى‏ گفت: اگر به بغداد بروى (که آن روز بغداد از همه شهرهاى عراق بدتر بود)تو را عاق مى ‏کنم.

 وقتى از پدرم اجازه زیارت کاظمین که کنار بغداد بود را تقاضا مى ‏کردم اجازه نمى ‏داد و مى ‏گفت: دو امام در آن جا مدفون هستند، اگر پایت به بغداد بیفتد به ریش سفید امیرالمؤمنین‏ علیه السلام عاقت مى ‏کنم.(۷)
 
از حساسیت پدر به من و فشارهاى این شکلى، روزى به حرم امیرالمؤمنین‏ علیه السلام رفتم و از پدرم )به خاطر این که کار حرامى انجام نمى‏ دادم( شکایت کردم. پدرم حضرت على ‏علیه السلام را در خواب دید، که امام به او با اشاره دست و کلام شیوا فرمودند: »من از شکم تا سر عبدالکریمم«. بعد از آن پدرم خیلى به من کارى نداشت. (۸)
 
پدرشان مرحوم سید محمد على کشمیرى از کربلا به نجف مهاجرت کردند بعد از این که داماد آیه الله سید محمد کاظم یزدى شد، در نجف ماندگار شد، ولى وصیت کرد که در کربلا در یک مقبره مجاور حرم امام حسین ‏علیه السلام دفن شود، با اینکه همه جنازه‏ ها را به نجف مى‏ بردند، شاید اولین جنازه‏ اى بود که از نجف به کربلا برده شد. (۹)

 
  دفن در کربلا


  ایشان علاقه وافرى داشت که بعد از وفاتش آن جا دفن شود، ولى این را به فرزندانش نگفته بود. در آن دوران جنازه علما را براى طواف به کربلا مى ‏بردند و دوباره باز مى‏ گرداندند و در نجف دفن مى‏ کردند. ایشان به عده ‏اى از آقایان وصیت کرده بود که اگر جنازه من آمد کربلا، همان جا در مقبره خودمان دفن کنید.

 لازم به ذکر است که پدر ایشان (پدر بزرگ جناب استاد)آقا سید حسن در رواق حرم سید الشهداءعلیه السلام، نزدیک قبر امام‏زاده ابراهیم مجاب مدفون مى ‏باشد. (۱۰)
 

فوت پدر استاد

  استاد فرمودند: شبى در خواب دیدم تسبیح به دست من است و پاره شد. تعبیر آن را پرسیدم، گفتند: بزرگ قوم شما از دنیا مى ‏رود و بین اقوام فاصله مى ‏افتد، همین طور هم شد، پدرم در سن ۵۶ سالگى در نجف اشرف از دنیا رفت و میان اقوام فاصله افتاد. (۱۱)
 
س: در فقدان چه کسى خیلى متأثر شدید؟

 ج: در فقدان سید على آقا قاضى و پدرم (۱۲)
 
  مادر استاد

مادرشان زنى پاکدامن و مؤمنه بود و دختر آیت الله سید محمد کاظم یزدى بود. (۱۳)
 
به مادرشان دیگر طبق شرایط احترام مى ‏گذاشتند. چون مادرشان در بغداد پیش عموهایم بودند. پدرم در نجف براى اداى احترام و وظیفه دینى ‏اش به بغداد مى رفت، فقط به خاطر مادرش. باید جلویش دست به سینه بنشیند، ۲۰ دقیقه، نیم ساعت، ربع ساعت. (۱۴)
 
  جدّ مادرى

ایشان از نظر شهرت مرجعیت و فقاهت در نزد علما زبان زد بود و کتاب «عروه الوثقى» نوشته ایشان، مشهور و بسیارى از مراجع بر آن حاشیه زدند. ایشان در سال ۱۳۳۷ در نجف اشرف جهان را بدرود گفت. منزل حضرت استاد، دو عکس از دو جدّ بزرگوارش آقا سید حسن کشمیرى و آقا سید محمد کاظم یزدى بر دیوار اطاق نصب بود و علاقه بسیارى به آنها داشت و واردین را این دو عکس مجذوب مى‏ نمود.(۱۵)
 
  جد مادرى حضرت استاد، در سال ۱۲۴۷ (یا ۱۲۵۷ قمرى) در یکى از قراء یزد دیده به جهان گشود. پس از گذراندن دوران کودکى و نوجوانى براى تحصیل علم به اصفهان مهاجرت نمود و از محضر اساتیدى چون آقا شیخ محمد باقر نجفى و سید محمد باقر خوانسارى صاحب کتاب روضات الجنات بهره برد. سپس به نجف اشرف رفت و از محضر اساتیدى همچون میرزا محمد حسن شیرازى صاحب تحریم تنباکو بهره ‏ها گرفت، پس از فوت استاد به تدریس پرداخت.

 ایشان تألیفات گرانقدرى دارد که در رأس همه آنها کتاب پر آوازه «عروه الوثقى» است. وى در روز ۲۷ رجب ۱۳۳۷ قمرى نداى حق را لبیک گفته و در نجف اشرف مدفون گردید.

 حضرت آیت الله بهجت در درس قضایایى که درباره ایشان نقل مى ‏کردند، فرمودند: «در نجف شخصى دیوانه شده بود در خیابان‏ها مردم او را مى‏ دیدند و مى ‏گفتند چطور شد، او که آدم سالمى بود، چرا دیوانه شد؟

 در جواب مى ‏گفتند: او کسى بود که در مشروطیت سجاده از زیر پاى آقا سید محمد کاظم یزدى کشید و به سید اهانت کرد، خداوند نیز او را به جنون مبتلا کرد!!» (۱۶)
 
  س: جد مادری‏تان؟

 ج: مرحوم آقا سید کاظم یزدى، معروف است دیگر، صاحب عروه (الوثقى). (۱۷)

جد پدرى


جد استاد آقا سید محمد حسن، در سنین کودکى همراه پدر آقا سید عبدالله به کربلا آمد و پس از مراحل تحصیل به مقام مرجعیت رسید و در تهذیب و اخلاق به مدارج عالیه نائل شد.

 او عالمى بزرگ و فقیهى جلیل القدر و متقى بود که در درس مولى فاضل اردکانى و مولى محمد تقى هراتى و علماى دیگر آن عصر شرکت کرد و به مرتبه اجتهاد رسید.

 او از اتقیاء و صلحاء و عبّاد بود و مرجعى بود که نزد عام و خاص مورد توجه همه قرار داشت. در کربلا در مسجدى که پشت ضریح مبارک مسجد سیدالشهداء بود اقامه جماعت داشت.

 حضرت استاد درباره جدش مى ‏فرمودند: «در تاریخ به جدّ ما ظلم شده است، چون با آن بزرگى، شرح احوالش را به تفضیل ننوشته ‏اند. به حقیر هم سفارش کردند که شرح حال جدّش را خوب بنویسم.

 مى ‏فرمودند: «جدّ ما خیلى خوش لهجه و داراى بیان فصیح و زیبا بود به طورى که بعضى براى شنیدن سوره حمدش در نماز او حاضر مى‏ شدند. مرحوم حجّه العارفین سید على آقا قاضى‏ قدس سره و مرحوم آیت اللّه کوهستانى از جدّم برایم بسیار تعریف مى‏ کردند و مرحوم آقاى کوهستانى با جدّم مأنوس بود.

جدّم داراى کرامات زیادى بوده، از جمله، تعیین محل قبر حضرت على اصغر؛ و سجده ‏هاى طولانى ایشان زبانزد بوده است.» از جمله شاگردان آقا سید حسن، آیت الله شیخ عبدالکریم حائرى و شیخ على زاهد قمى بودند.

 آقا سید حسن به کسالتى در تاریخ ۶ صفر ۱۳۲۸ دنیا را بدرود گفت و در رواق حرم حضرت سید الشهداء نزدیک قبر امامزاده ابراهیم مجاب، فرزند موسى بن جعفر دفن شد.

 او داراى سه پسر به نام‏هاى سید مصطفى، سید محمد حسین و سید محمد على (پدر استاد) بود، که آقا سید مصطفى بعد از پدر، امامت جماعت را بر عهده داشت.(۱۸)
 
  جدّم سه پسر داشت یکى سید مصطفى که بعد از پدر به جاى پدر در کربلا نماز مى‏ خواند. دومى سید محمد حسین بود که پرچم استقلال را در فلکه شهردارى کربلا منصوب کرد. سومى پدرم آقا سید محمد على بود. (۱۹)
 
  از طرف پدر به جدّ بزرگوارش اسوه علم و عرفان آیت اللّه سید حسن کشمیرى و از طرف مادر به فقیه متبحّر آیت اللّه سید محمد کاظم یزدى صاحب کتاب عروه الوثقى منتسب بود. (۲۰)
 
 جدّ پدرى استاد، آیت بحق، مرجع و مروّج شریعت نبوى و صاحب کرامت، آیت الله سید حسن کشمیرى در سن ۷ سالگى همراه پدرش از کشمیر به کربلا آمدند و مقیم شدند و سپس مشغول علوم دینى گشت و به مقام اجتهاد و عرفان رسید و شاگردانى همانند آیت الله شیخ عبدالکریم حائرى یزدى و شیخ على زاهد قمى و… از ایشان استفاده کردند.

 حضرت استاد درباره جدّشان مى‏فرمودند: جدّ ما خیلى وجیه المنظر و زیباروى بودند، تا به جایى که شیخ عبدالکریم حائرى وقتى در درسش شرکت مى ‏کرد مى ‏گفت: نمى ‏دانم به درسش توجه کنم یا تماشاى جمالش را بنمایم.

 ایشان هم مرجع بوده و عده زیادى از اهل کربلا و هند از او تقلید مى‏ کردند و هم عارف و صاحب کرامت بود. تا جایى که جدّ مادرى‏ ام آقا سید محمد کاظم یزدى هر گاه مریض سخت مى‏ شد، مى‏ گفت: لباس آقا سید حسن کشمیرى را بیاورید بپوشم تا خوب شوم!

 استاد ما مرحوم سید على آقا قاضى جدّم را دیده بود و از او تعریف و تمجید مى‏ کرد. جدّم آن قدر سجده طولانى انجام مى ‏داد که خانواده‏اش از او قطع امید مى ‏کردند و پتو و یا روپوشى رویش مى‏  انداختند.

 از جمله کرامات ایشان که مشهور و بعضى در کتب مقاتل نقل کرده ‏اند این است که عده ‏اى از تُرک‏هاى ایران به کربلا مشرّف شدند و از ایشان درباره قبر على اصغر امام حسین‏ علیه السلام سؤال کردند، فرمود: یک شب مهلت بدهید تا جوابتان را بدهم. با توسل به ساحت مقدّس ابا عبداللّه الحسین ‏علیه السلام، در عالم خواب(یا مکاشفه)امام‏ علیه السلام مى ‏فرمایند: على اصغر روى سینه‏ام (یا در کنارم)قرار دارد، و روز بعد جواب آنها را مى ‏دهد.

 حضرت استاد به حقیر فرمودند: شرح احوال جدّم آقا سید حسن را خوب و مشروح بنویس؛ لکن با پوزش از روح پرفتوح استاد، در موقع تحریر این مختصر، مطالب آماده‏ اى از آن زنده یاد نزدم نبود، تا بیشتر از تذکره او را متذکّر شوم.(۲۱)
 
  جدّ استاد آیه الله سید حسن کشمیرى مرجع و عارف ساکن کربلا بود و امامت حرم امام حسین ‏علیه السلام را به عهده داشتند؛ و عکسى از امامت جدّشان در منزل استاد بود. (۲۲)  بعد از آقا سید حسن، فرزندشان آقا سید مصطفى عموى استاد امامت داشتند. بعد از وفات عمو، حضرت استاد در ایام تعطیل حوزه علمیه نجف که به کربلا مى ‏رفتند، امامت مى ‏کردند.(۲۳)

  آیا شما کشمیر و هندوستان را دیده ‏اید؟
 ج: جدّ ما آقا سید حسن کشمیرى در سن کودکى (هفت سالگى) از کشمیر به عراق آمدند، اما پدر و خودم اصلاً آن جا را ندیده ‏ایم.(۲۴)
 
  درباره جدّ پدرى بگوئید؟

 ج: جدّم آیه الله سید حسن کشمیرى از علماء و مراجع کربلا بود و در آذربایجان ایران مقلّد داشت. خیلى ملّا بود و هم چنین صاحب کرامت بود. آیه الله شیخ عبدالکریم حائرى یزدى شاگرد ایشان بود. (۲۵)
 
  درباره جدّ پدرى‏ تان سید حسن کشمیرى بفرمایید؟

 ج: آقا سید حسن کشمیرى از علماى کربلا بود.

در حدّ مرجعیت تقلید؟
 ج: بله، تبریز مقلّدش بودند، صاحب کرامت بود. شخص بزرگى بود. مرحوم آقا شیخ عبدالکریم حائرى یزدى از شاگردانش بود، ملّا بود خیلى. (۲۶)
 

ورود به حوزه علمیه

از سن پانزده سالگى (توضیح آن که استاد درس جدید یا مکتب خانه نرفتند و از اول مقدمات درس حوزوى را شروع کردند اما از سن پانزده سالگى رسماً به عنوان یک طلبه کوشا و فاضل شناخته مى‏شوند. فرمودند من هنوز ریش صورتم روئیده نشده بود که پدرم بر سرم عمامه گذاشت). (۲۷)
 

درباره اساتید خودشان فرمودند:


 مقدارى از سطح را نزد آقا شیخ مجتبى لنکرانى و مکاسب را نزد شیخ راضى تبریزى و قسمت استصحاب و تعادل و تراجیح را نزد آیت الله بهجت و کفایه الاصول را نزد شیخ محمد حسین تهرانى و شیخ عبدالحسین رشتى خواندم. فلسفه را نزد شیخ صدرا بادکوبه‏اى و حاج آقا فیض خراسانى تلمّذ کردم. مقدارى ازاسفار را نزد شیخ عبدالحسین رشتى خواندم.

 حضرت استاد در دروس آیات عظام و بزرگانى همانند میرزا حسن بجنوردى و شیخ على محمد بروجردى و سید عبدالهادى شیرازى و شیخ عبدالاعلى سبزوارى و شیخ کاظم شیرازى و سید ابوالقاسم خوئى شرکت و بهره‏ها بردند لکن عمده استفاده ایشان در فقاهت از محضر مرحوم آیت اللّه خوئى‏قدس سره بوده است، تا جائى که در اجازه نامه اجتهادى که براى استاد نوشتند، این چنین مرقوم داشتند:
 «حرَمُ عَلَیه التَّقلید فیما یَستَنبط. آن چه از ادله استنباط کنند حرام است تقلید کنند». (و شفاهاً هم اجتهاد ایشان را متذکّر شدند).

 از مرحوم آیت اللّه حاج آقا بزرگ طهرانى اجازه حدیثى داشتند. روزى فرمودند: »من در ایام تحصیل، کفایه الاصول را شرح نوشتم و آیت اللّه خوئى و آیت اللّه میلانى تقریظ نوشتند، ولى همه نوشتجات و اجازات و دفتر اخلاق و اذکار را صدامیان به غارت بردند«. (۲۸)

آغاز تحوّل


 عرفاى عظام آغازى از تحول درونى دارند که یا به جذبه و یا سخنى از پیرى و استادى و… شروع مى‏شود. استاد هم از این قاعده، مستثنى نبودند. ایشان مى‏فرمودند: »در نجف اشرف نزدیک مدرسه جدّ ما آیت اللّه سید محمد کاظم یزدى، با بچه‏هاى کوچه بازى مى‏کردم، ناگهان شیخى مرا دید و اشاره کرد نزدم بیا.

 به نزدش رفتم، فرمود: «در سرت نور است با بچه‏ها بازى نکن، تو به درد بازى نمى‏ خورى».
 او کسى غیر از آیت الحق شیخ مرتضى طالقانى‏قدس سره نبود، و این واقعه در سنین طفولیت، تقریباً حدود هفت، هشت سالگى (۱۳۵۰ یا ۱۳۵۱ ه. ق) آن هم از استادى در سن قریب هفتاد سالگى اتفاق افتاد. بیش از ده سال (تا سن ۲۱ سالگى) حضرت استاد به ایشان متّصل بوده و حتى فرمودند: سال‏ها حجره من کنار حجره ایشان بوده است.

 قابلیت تحوّل و جذبه ذاتى، سبب شد از سنین قبل از بلوغ با ملاقاتى متحوّل شدند، بر خلاف بعضى عرفاء که ابتداء مخالف عرفان بودند بعد به حادثه ‏اى متحوّل شدند، او مجذوب سالک بود، لذا مى ‏فرمودند: همه بچه‏ ها در سنین نوجوانى و جوانى، با هم سن و سالان خویش معاشرت دارند، ولى من از اول با پیرمردها رفیق بودم و هر کدام از اساتید این راه را مى ‏دیدم دستورالعملى مى‏ گرفتم. (۲۹)

سلسله اساتید

اما سلسله اساتید اخلاق و عرفان استاد به دو طریق به آقا محمد بید آبادى متصل مى‏گردد، چنان که آقا سید احمد کربلائى فرموده بود که عرفاء حقه نجف اشرف سلسله خویش را به عارف بلا تعیین مرجع ارباب الیقین آقا محمد بید آبادى مى ‏رسانند.

 اول: سید عبدالکریم کشمیرى متوفى ۱۴۱۹ ه. ق، سید على آقا قاضى ۱۳۶۶، سید احمد کربلائى ۱۳۳۲، ملا حسینقلى همدانى ۱۳۱۱، سید على شوشترى ۱۲۸۳، سید صدرالدین کاشف دزفولى ۱۲۵۸، آقا محمد بید آبادى ۱۱۹۸٫

 دوم: سید عبدالکریم کشمیرى متوفى ۱۴۱۹، شیخ مرتضى طالقانى متوفى ۱۳۶۴ ه .ق، آخوند ملا محمد کاشى ۱۳۳۳، آقا محمد رضا قمشه‏اى ۱۳۰۶، سید رضى مازندرانى ۱۲۷۰، آخوند ملا على نورى ۱۲۴۶، آقا محمد بید آبادى ۱۱۹۸ ه .ق.

 اما اتصال جناب سید على شوشترى را به طریق دیگر، یعنى ملا قلى جولا هم ذکر کرده‏اند که براى تبرک و اداء حقوق اساتید گذشته آن را نقل مى ‏نمائیم:

 آقا سید على آقا شوشترى پس از تحصیل مراتب علم و اجتهاد از علماى نجف اشرف، به وطن بازگشت و مشغول به تدریس و امر قضاء شد.
 نیمه شبى درب خانه‏اش را زدند، پرسید کیست؟
 گفت: ملا قلى جولا (بافنده). آقا به خادم فرمود: حالا دیر وقت است، فردا اگر کارى دارد به مدرسه بیاید.
 عیال جناب سید عرض مى‏ نماید: این بیچاره شاید امرى فورى داشته باشد، رخصت دهید. آقا اجازه مى‏دهد و ملّا قلى وارد اطاق مى ‏شود. آقا مى‏ فرماید: چه کار دارى؟ مى‏ گوید: این راهى را که مى‏ روى طریق جهنم است، این بگفت و برفت.

 عیال آقا مى ‏گوید: چه کار داشت؟ مى ‏فرماید: گویا جنونى در او پیدا شده است. بعد از هشت شب دیگر همان وقت درب خانه آقا را مى‏زند، آقا مى‏ فرماید: گویا هر زمان جنونش طلوع مى ‏کند نزد ما مى ‏آید. چون داخل خانه مى ‏شود مى‏ گوید: نگفتم این طریق جهنم است؟! حکم امروز در ملکیت آن موضع باطل است و سند صحیح که در وقف بودن به امضاء علماء و معتمدین رسیده است، در فلان مکان قرار دارد و نشانى را مى‏دهد. این را مى‏گوید و مى‏رود، و آقا به فکر فرو مى‏رود. چون صبح مى‏شود به مدرسه مى ‏رود و با بعضى خواص به نشانى معهود مى‏ روند، جعبه ‏اى را در مى ‏آورند، و آن چه ملّا قلى گفته بود را پیدا مى ‏کنند، که حکم آقا باطل بوده است، مدعى را طلب مى‏ کند و وقف نامه را نشان مى‏ دهد و حکم را باطل مى‏ کند.

 پس از هشت شب دیگر باز همان وقت ملا قلى درب را مى‏زند، آقا خودش مقدم او را گرامى مى‏دارد و در صدر مى‏ نشاند، عرض مى‏ کند: صدق گفتار شما معلوم شد، حالا تکلیف چیست؟
 ملّا قلى مى ‏گوید: معلوم شد که جنون ما گل نمى ‏کند. آن چه دارى بفروش و پس از اداى دیون، باقى مانده را بردار و به نجف اشرف برو و به این دستورالعمل مشغول باش تا آن جا باز به تو برسم. سید به دستورش عمل مى ‏کند و به نجف مى ‏رود تا روزى در وادى السلام ملّا قلى را مى ‏بیند که دعا مى ‏خواند، خدمتش مى ‏رسد و ملا قلى مى ‏گوید: فردا من در شوشتر خواهم مُرد، دستورالعمل تو این است و با آقا وداع مى ‏کند و مى ‏رود(۳۰) 

به کوى عشق منه بى دلیل راه قدم


که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد (حافظ)

 کمبود اساتید اخلاق و عرفان یکى از نواقص حوزه‏ هاى علمیه است. چه آن که تهذیب از روز اول باید اجرا شود و استاد هم خود متخلّق به اخلاق باشد.

 استاد مى‏ فرمود: آیت اللّه سید عبدالهادى شیرازى از مراجع گذشته فرموده بود: در بدو ورود ما به حوزه علمیه نجف، هیجده حوزه تدریس اخلاق و عرفان وجود داشت.

 در درس اخلاق آخوند ملا حسینقلى همدانى ۷۰ فقیه شرکت مى‏ کردند، ولى الآن کسى نیست.
 نبود استاد اخلاق یک علت است، علل دیگرى هم دارد مانند اختلاف استعدادها و کمبود ظرف وجود تلامذه.

 درباره مشکل حوزه نجف آن روز مى‏فرمودند: به خاطر تهمت به اخلاق و عرفان شخصى مثل سید عبدالاعلى سبزوارى که آقا قاضى را درک کرده بود، در اوایل کارش در مدرسه آخوند خراسانى به خاطر اتهام به تصوف او را از مدرسه بیرون کردند. آن قدر جوّ بد بود که اگر در حجره‏اى کتاب معراج السعاده بود، آن طلبه مورد تنفر و تکفیر قرار مى‏گرفت و شدیدتر آن که بعضى براى حاجت، مرحوم سید على آقا قاضى را لعن مى‏کردند!!

 آقا شیخ على اکبر اراکى در نجف مرد بزرگى بود، شب تا صبح عبادت مى‏کرد. مى‏گفتند او صوفى است، با این که من او را از خیلى‏ها بالاتر مى‏دانستم، اصلاً نمى‏دانند صوفى چیست!

 مى‏فرمودند: شرف اهل علم فقر است، چه شده بعضى‏ها هى خارج کشور مى‏روند؟ خوب درس دادن معیار نیست که به درد قبر و قیامت بخورد. معیار خوبى نزد حق تعالى، تدریس با تهذیب است. بى‏استاد و در تمام امور نمى‏شود جلو رفت. و فرمود: اهل علم دائم در حضور خدا باشند و غفلت نکنند.(۳۲) 

 اساتید عرفانى


استاد عرفاء سید على آقا قاضى‏قدس سره

 جناب استاد به امر مرحوم شیخ مرتضى طالقانى، خدمت عارف کامل ولىّ بى‏بدیل سید على آقا قاضى مى‏رسد، در حالى که ۱۸ سال از عمرش گذشته بود، ایشان در سنین پیرى و تقریباً ۷۹ سالگى بودند و پنج سال از وجود ذى جودش بهره وافى و شافى بردند.

 از فرزند مرحوم آقاى قاضى یعنى مرحوم آقا سید مهدى متوفى در قم سؤال کردند: »پدرت به چه علت به آقاى کشمیرى توجه داشت؟ فرمود: به دو علت، یکى به خاطر میل شدید آقاى کشمیرى به طریق عرفان و دیگر به خاطر جدّش آقا سید حسن کشمیرى که مرحوم قاضى خیلى از ایشان تعریف مى‏کرد«.
 استاد مى‏فرمودند: آقاى قاضى امامت جماعت نداشتند و در خانه یا جاى دیگر تنها نماز مى‏خواندند و من در نماز به ایشان اقتدا مى‏کردم، شاگردانش نیز در منزل نماز را با او به جماعت مى‏خواندند.

 نمازش فوق العاده و عالى بود. وقتى در حرم امیرالمؤمنین‏علیه السلام نماز مى‏خواند، بسیار متواضعانه بود. به من علاقه زیادى داشت، همانند علاقه پدر به فرزند.

 یک بار من در مدرسه جدّمان بودم، آقاى قاضى کسى را به دنبالم فرستاد. یک وقتى به من فرمود: توى سرت نور است.

 اما علاقه من به ایشان آن قدر وافر بود که هر همّ و غمى که داشتم وقتى به محضرش حضور پیدا مى‏کردم آن غم برطرف مى‏شد.

 یک وقت صحبت از خرما شد و من گفتم: من خرماى درى دوست دارم. رفتم منزل، بعد از مدتى کوتاه در خانه را زدند، در را باز کردم، دیدم آقاى قاضى خرماى درى خریده، در جیبش گذاشته و برایم آورده است. آقاى قاضى هشتاد ساله در اثر علاقه به یک جوان ۱۹ ساله‏اى که مى‏داند بعداً به چه مقاماتى خواهد رسید این طور محبت مى‏کند.

 فرزند آقاى قاضى یعنى آقا سید مهدى به آقاى کشمیرى مى‏فرمود: هر وقت تو را مى‏بینم به یاد پدرم مى‏افتم.

 استاد فرمود: بعد از وفاتش مدتى جلوى رویم او را به مکاشفه مى‏دیدم.
 آقاى قاضى روزهاى جمعه منزل روضه داشتند و واعظى مقتل را از روى کتاب مى‏خواند که مبادا در نسبت به امامان کم و زیاد شود و آقاى قاضى گریه مى‏کردند.

 من روزهاى جمعه به منزل ایشان مى‏رفتم. یک وقت آقاى قاضى فرمودند: دیدم بعد از وفات آیت اللّه سید محمد کاظم یزدى، جدّمان، اسم مراجع تقلید بعد از او را نوشته‏اند و از جمله آنها آیت اللّه سید ابوالحسن اصفهانى‏قدس سره بود، لذا به ایشان آینده‏اش را فرمودند.

 گاهى که آیت اللّه اصفهانى (قبل از مرجعیت تامّه) براى روضه به منزل ایشان مى‏آمد، مى‏پرسید: کى وقتش مى‏رسد؟ مى‏فرمود: به زودى مى‏رسد، همین طور هم شد!!

 مى ‏فرمودند: آقاى قاضى معمولاً شب‏ها قبل از خواب مُسَبّحات ستّ یعنى سوره هایى که با سبّح و یسبّح شروع مى‏شود را مى‏خواندند.

 مرحوم آقاى قاضى با این که داراى عیالات متعدد و فرزندان بسیار بودند، اما از نظر مادى فقیر بودند. حضرت استاد مى‏فرمودند: ایشان فقیر بود و آیت اللّه اصفهانى که سخاوتش زبانزد بود مى‏گفت: هر گاه قصد مى‏کنم براى آقاى قاضى چیزى بدهم یادم مى‏رود!

 مرحوم آقا سید هاشم رضوى هندى، شاگرد دیگر آقاى قاضى، نقل کرد که آقاى قاضى مى‏فرمود: برزخ من در دنیا فقر است که دیگر در برزخ مشکلى نخواهم داشت.

 راستى چقدر سعه وجودى داشت که با عیالات متعدد و بیش از پانزده فرزند، حتى به اندازه سر سوزنى حاضر نمى‏شد با آن مقامات، به منزل مراجع برود یا فقر خود را به دیگران یادآورى نماید، آرى این مقام اهل یقین است. (۳۳)

  ازدواج

  در سال ۱۳۶۴ با صبیه مرحوم مجتهد فاضل میرزا محمد شیرازى فرزند آیت الله شیخ کاظم شیرازى ازدواج کردند که ثمره این ازدواج سه پسر و چهار دختر بود. (۳۴)
 
از جمله در بیوگرافى زندگانى استاد این که ایشان در سن ۲۰ سالگى با همسرشان که در سن ۱۵ سالگى بوده ‏اند، ازدواج کرده است. نکته‏ اى که در ارتباط با همسر وفادار ایشان قابل توجه است و از قلم افتاده، این که مادر استاد، دختر آیه الله محمد کاظم یزدى، عمّه مادرهمسر استاد مى ‏شدند. (۳۵)

 
  سکته وسیع


حضرت استاد در آخرین سفر به اصفهان به منزل آیه الله شیخ محمد ناصرى دولت آبادى وارد شدند. چون یکى از اقوام ایشان وفات کرده بود، مجلس ترحیمى برقرار نموده بودند. وسط مجلس ترحیم حال استاد به هم خورد. بعد از پایان منبر، رنگ ایشان مثل گچ شده بود. پزشکى را آوردند که به دستور او یک آمپول مرفین به استاد تزریق شد. مرفین قوى بود و آقاى کشمیرى طورى خوابید که براى نماز صبح ایشان را بیدار نمودند.

 آقا نماز خواندند و دو مرتبه دراز کشیدند. حدود ساعت هفت صبح که یک ساعت از آفتاب گذشته بود، ایشان از خواب بیدار شده و «لا اله الا اللّه» مى ‏گفتند. من (شیخ هادى مروى) گفتم: «آقا مسئله ‏اى پیش آمده»؟ فرمود: «اگر من از دنیا رفتم، کارى کنید که مرا بالا سر حضرت معصومه ‏علیها السلام دفن کنند. اگر بالا سر حضرت معصومه نشد، دیگر براى من فرقى نمى‏ کند و هر کجا باشد اهمیت ندارد، ولى من نظرم حرم حضرت معصومه است».

 عرض کردم: «وصیت دیگرى ندارید»؟ فرمود: «وصیت دیگرى ندارم».

 حال ایشان «مى بهتر شد و ما به قصد تهران به راه افتادیم. بین راه در شهر دلیجان دوباره حال آقا بد شد. مقدارى آب آناناس خریدم و ایشان میل کردند و کمى حالشان بهتر شد.

 به قم که رسیدیم، دیدیم باز حال ایشان نامناسب است و نمى‏ توانیم به تهران برویم. چون خانواده ایشان در تهران بودند، قصد داشتیم به تهران برویم. به آقا گفتم: »شما را مى‏ بریم بیمارستان آیه اللّه گلپایگانى تا اگر لازم باشد، این جا شما را بسترى کنیم».

 فرمود: «نه! من را به تهران ببرید».

 ایشان را به بیمارستان آیه اللّه گلپایگانى بردیم. پزشک بعد از معاینه گفت: «ایشان در حد وسیعى سکته قلبى کرده‏ اند و من اجازه نمى ‏دهم ایشان را به تهران ببرید». لذا ایشان را در همان بیمارستان بسترى کردند.

 پزشک به من گفت: «با بیمارستان قلب شهید رجایى تهران هماهنگى کنید تا ایشان در آن جا بسترى شود».

 خانواده آقا را در جریان سکته قرار دادیم و با هم در قم به عیادت آقا آمدیم و آقا سخت اصرار مى‏ کرد که مرا به تهران ببرید. به هر حال فرداى آن روز ایشان را با آمبولانس به تهران بردند و تحت درمان قرار دادند و بحمدالله بهبودى حاصل شد.

 
  وقایع رحلت و دفن

  در ماه رمضان سال ۱۳۷۷ (ه .ش) روز جمعه آقا از تهران به قم تشریف آورد و نگاهى به من (شیخ هادى مروى) کرد و فرمود: «هفته دیگر مى‏آیى، دیگر مرا نمى‏ بینى»!! چند روز نگذشته بود که اطلاع دادند آقاى کشمیرى سکته مغزى کردند. ایشان را آوردند به بیمارستان شرکت نفت تهران و بسترى کردند. من به عیادت آقا رفتم. همه گفتند: »متأسفانه از نظر پزشکى ایشان فوت کرده ‏اند فقط از نظر ظاهرى نفس مى‏ کشند. اگر مى‏ خواهید براى محل دفن ایشان چاره‏ اى کنید«. بنده خدمت مقام معظم رهبرى رسیدم و وضعیت بیمارى ایشان را عرض کردم! ایشان خیلى ناراحت شدند؛ چون خودشان هم مترصّد بودند که ایشان را ببینند، ولى نشده بود.

عرض کردم: «آقا وصیت کردند در حرم حضرت معصومه‏ علیها السلام دفن شوند، شما چه مى ‏فرمایید»؟ فرمودند: «ما دعا مى ‏کنیم، شما هم دعا کنید. آقاى کشمیرى حیف است که از دستمان برود. ولى اگر ایشان فوت کردند، من مى ‏گویم قبرى بالا سر حضرت معصومه‏ علیها السلام هر کجا خالى بود، آماده کنند. از قول من به تولیت حرم بگویید تا اقدام کنند».

 پس از آن که آیه الله کشمیرى رحلت کرد، توسط اخوى که در دفتر مقام معظم رهبرى در قم بود، به تولیت محترم آستانه حضرت معصومه ‏علیها السلام دستور ایشان را رساندیم که در بالا سر حضرت معصومه ‏علیها السلام دفن شوند.

 پس از تشییع جنازه مختصرى که در تهران انجام شد، جنازه آقا را به قم آوردند و براى غسل و کفن به قبرستان بقیع بردند و مشغول شدند.

 بنده براى تعیین قبر به حرم رفتم. یکى از دامادهاى تولیت حضرت معصومه‏ علیها السلام که جوانى بود، نزدم آمد و گفت: «قبرى را نشان مى‏ دهم ولى به کسى نگویى که این جا را چه کسى به من گفته است»!

 گفتم: «باشد». گفت: «کنار قبر علامه طباطبایى یک قبر خالى هست«. من به کسى که قبر مى ‏کَند، گفتم: «این جا را بکن! ما همین جا را براى آقا مى‏ خواهیم».

 قبرکن گفت: «این جا قبر نیست». گفتم: «این کارى که مى ‏گویم، انجام بده و الّان مى ‏روم شکایتت را مى ‏کنم». قبرکن ترسید و شروع به کار کرد. سنگ را که برداشتیم، دیدیم آن جا یک قبر آماده و ساخته شده است.

 پس از غسل در قبرستان بقیع، جنازه را تشییع کردند و به حرم مطهر حضرت معصومه ‏علیها السلام آوردند. حضرت آیه اللّه بهجت بر جنازه ایشان نماز خواند.

 جمعیت خیلى زیاد بود. جنازه را به سختى بردیم و داخل قبر گذاشتیم. هنگامى که آمدیم خاک‏ها را روى قبر بریزیم یک دفعه دیدیم آیه الله حسن زاده آملى آمد و فرمود: «من مى‏ خواهم در قبر با آیه اللّه کشمیرى وداع کنم». ایشان داخل قبر رفت و لباس‏ها و عمامه شان را به خاک قبر آغشته نمود؛ پس از آن روى قبر را پوشاندیم. (۳۶)

 وفات استاد


استاد اواخر عمر، زمزمه قم و حرم حضرت معصومه‏علیها السلام را مى‏کرد. مى‏فرمود: اگر مُردم مرا در حرم حضرت معصومه ‏علیها السلام دفن کنید.

 در تاریخ ۳۰ آبان ۱۳۷۴ مانند همان مطلب که امیرالمؤمنین‏ علیه السلام بر کفن سلمان نوشت، مى‏فرمود. سفر مرگ نزدیک است اما دست خالى هستم. مى‏فرمود: مرگ در پیش است و شوخى نیست! چند بار سؤال کردم آقا در چه حالى هستید؟ مى‏فرمود: در حال نزع (جان دادن). فرمود: آقا سید هاشم حداد را در خواب دیدم به من گفت چرا غمناکى؟ فرج نزدیک است. به دفعات این شعر را خواند:

 کجا رفتند آن رعنا جوانان
کجا رفتند آن پاکیزه جانان

 همه بار سفر بستند و رفتند
مرا خونین جگر کردند و رفتند

 بعد مى‏ فرمودند: همه رفتند و آخرى آنها سید هاشم حداد بود.
 تذکر موت و زمزمه پرواز گاهگاهى بر زبان قال و حالش جارى بود، تا جایى که وقتى بعضى واردین به ایشان عرض مى‏کردند: آقا بسیارى توضیح المسائل نوشته ‏اند…! در جواب مى‏فرمودند: مرگ در پیش است، و این آیه را مى ‏خواندند: وَ ما جَعَلنا لبَشَر من قَبلکَ الخُلد اَفَان متَّ فَهُمُ الخالدُون. کُلُّ نَفس ذائقَهُ المَوت.(۳۷)
 
  استاد قریب ۱۰ سال کسالت داشتند و چند بار هم سکته کردند که آخرین بار اواخر ماه مبارک رمضان ۱۴۱۹ (ه .ق) بود که ایشان را به بیمارستان شرکت نفت تهران انتقال داده و پس از ۳ ماه بیهوشى در روز چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۷۸ (ه .ش) مطابق با ۲۰ ذى الحجّه ۱۴۱۹ در سن ۷۴ سالگى به لقاء محبوب شتافت. (۳۸)

________________________________

  1. (رروح وریحان: ص ۱۳)
  2. (آفتاب خوبان: ص ۱۶)
  3. (روح وریحان: ص ۱۵ الى ۱۷)
  4. (آفتاب خوبان: ص ۱۶)
  5. (آفتاب خوبان: ص ۱۸)
  6. (آفتاب خوبان: ص ۱۹)
  7. (آفتاب خوبان: ص ۱۷)
  8. (آفتاب خوبان: ص ۱۸)
  9. (میناگردل: ص ۳۴)
  10. (مژده دلدار: ص ۵۶)
  11. (آفتاب خوبان: ص ۱۹)
  12. (آفتاب خوبان: ص ۸۱)
  13. (آفتاب خوبان: ص ۲۱)
  14. (میناگردل: ص ۳۷)
  15. (آفتاب خوبان: ص ۲۱)
  16. (روح وریحان: ص ۱۷)
  17. (مژده دلدار: ص ۹۲)
  18. (روح وریحان: ص ۱۸ الى ۲۰)
  19. (آفتاب خوبان: ص ۲۰)
  20. (آفتاب خوبان: ص ۱۶)
  21. (آفتاب خوبان: ص ۱۹ الى ۲۱)
  22. (صحبت جانان: ص ۱۴۷)
  23. (صحبت جانان: ص ۱۴۸)
  24. (آفتاب خوبان: ص ۱۰۱)
  25. (صحبت جانان: ص ۲۰۳)
  26. (مژده دلدار: ص ۹۱)
  27. (صحبت جانان: ص ۲۰۳)
  28. (آفتاب خوبان: ص ۲۲ و ۲۳)
  29. (روح وریحان: ص ۲۱و۲۲)
  30. (روح وریحان: ص ۱۱۳ الى ۱۱۵)۳۰
  31. (روح وریحان ر: ص ۱۱۶و۱۱۷)
  32. (روح وریحان: ص ۲۷ الى ۳۰)
  33. (روح وریحان: ص ۱۴)
  34. (مژده دلدار: ص ۵۵)
  35. (مژده دلدار: ص ۳۴ و ۳۵)
  36. (مژده دلدار: ص ۳۹ و۴۰)
  37. (روح وریحان: ص ۱۲۹)
  38. (روح وریحان: ص ۱۲۹ و ۱۳۰)
  1. منبع http://erfanekeshmiri.ir/pages/book

 

بازدید: ۶۸۳

حتما ببینید

حاج مستور شیرازى در بیانات وخاطرات آیت الله کشمیری

حاج مستور شیرازى حضرت استاد فرمودند: حاج مستور شیرازى آدم سوخته و راه رفته‏ اى …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code