خانه / 230 کلمات قصار / نهج البلاغه کلمات قصار حکمت ۲۳۳(شرح ابن میثم-ابن ابی الحدید-شرح عرفانی ملا فتح الله کاشانی)

نهج البلاغه کلمات قصار حکمت ۲۳۳(شرح ابن میثم-ابن ابی الحدید-شرح عرفانی ملا فتح الله کاشانی)

۲۳۳-وَ قَالَ ( علیه‏السلام )لِابْنِهِ الْحَسَنِ ( علیهماالسلام )لَا تَدْعُوَنَّ إِلَى مُبَارَزَهٍ وَ إِنْ دُعِیتَ إِلَیْهَا فَأَجِبْ فَإِنَّ الدَّاعِیَ إِلَیْهَا بَاغٍ وَ الْبَاغِیَ مَصْرُوعٌ

شماره حکمت براساس نسخه صبحی صالح

۲۲۵ به فرزند خود امام حسن (علیهما السلام) چنین فرمود:

کسى را در میدان جنگ به مبارزت فرا مخوان و اگر تو را فرا خواندند، پاسخ گوى. زیرا آنکه به جنگ فرا مى ‏خواند، ستمکار است و ستمکار بر خاک هلاک مى ‏افتد.

ترجمه عبدالمحمد آیتی

*******************************************

شرح ابن‏ میثم

۲۱۹- امام (ع) به فرزندش امام حسن فرمود:لَا تَدْعُوَنَّ إِلَى مُبَارَزَهٍ وَ إِنْ دُعِیتَ إِلَیْهَا فَأَجِبْ- فَإِنَّ الدَّاعِیَ إِلَیْهَا بَاغٍ وَ الْبَاغِیَ مَصْرُوعٌ

ترجمه

«نباید ستیزه‏ جو باشى، امّا اگر تو را به ستیز خواندند [کوتاه نیا] بپذیر، زیرا ستیزه‏ جو، ستمکار، و ستمکار مغلوب است».

شرح

امام (ع) از ستیزه‏جویى به وسیله یک قیاس کامل از شکل اوّل، برحذر داشته است، که عبارت از جملات: فانّ الدّاعى… مصروع است. توضیح مطلب آن که دعوت به مبارزه و ستیز پا از دایره فضیلت شجاعت به طرف افراط یعنى بى‏باکى نهادن است که خود ستم و تجاوز مى‏باشد، چون خروج از حدّ وسط در قوه غضب است، و اما این که ستمگر مغلوب و زمین خورده است، چون در اکثر اوقات، به خاطر ستمکارى‏اش چنین زمینه‏اى را دارد، زیرا در طبیعت، مکافات و مجازات امرى اجتناب ناپذیر است.

ترجمه‏ شرح‏ نهج‏ البلاغه(ابن‏ میثم)، ج۵ // قربانعلی  محمدی مقدم-علی اصغرنوایی یحیی زاده

*******************************************

شرح ابن ابى الحدید

حکمت (۲۳۰)

و قال علیه السّلام لابنه الحسن: لا تدعونّ الى مبارزه، فان دعیت الیها فاجب، فان الداعى الیها باغ، و الباغى مصروع.
«و آن حضرت به پسر خود حسن علیه السّلام فرمود: کسى را به رزم فرا مخوان و اگر تو را به مبارزه فرا خواندند، بپذیر که فراخواننده به رزم ستمگر است و ستمگر افتاده است.»

نمودارهایى از شجاعت على علیه السّلام

آن حضرت در این سخن نخست حکمت را و سپس علت آن را بیان مى‏فرماید و ما هیچ نشنیده‏ایم که آن حضرت کسى را به مبارزه و نبرد فرا خواند و چنان بوده که یا شخص او را به نبرد فرا مى‏خوانده‏اند یا کسى را به نبرد مى‏خواسته‏اند و او به جنگ مى‏رفته و فراخواننده را مى‏کشته است. پسران ربیعه بن عبد شمس، در جنگ بدر بنى‏هاشم را به نبرد تن به تن فراخواندند. على علیه السّلام براى مبارزه بیرون آمد، ولید را کشت، و او و حمزه در کشتن عتبه شریک بودند. روز جنگ احد هم طلحه بن ابى طلحه، هماورد خواست و على علیه السّلام بیرون آمد و او را کشت. مرحب هم در جنگ خیبر هماورد خواست و على علیه السّلام بیرون آمد و او را کشت.

اما بیرون آمدن و نبرد على علیه السّلام به روز جنگ خندق با عمرو بن عبدود بزرگتر از آن است که گفته شود، بزرگ و شکوهمندتر از آن است که گفته شود با شکوه است و آن مبارزه همان گونه است که شیخ ما ابو الهذیل گفته است. کسى از او پرسید على در پیشگاه خداوند بلند منزلت‏تر است یا ابو بکر ابو الهذیل گفت: اى برادرزاده به خدا سوگند که نبرد على با عمرو در جنگ خندق معادل با همه اعمال و عبادات همه مهاجران و انصار بلکه از آن فراتر است تا چه رسد به اعمال ابو بکر به تنهایى.

از حذیفه بن الیمان هم روایتى نقل شده است که مناسب با همین مقام بلکه فراتر از آن است. قیس بن ربیع، از ابو هارون عبدى، از ربیعه بن مالک سعدى نقل مى‏کند که مى‏گفته است، پیش حذیفه بن الیمان رفتم و گفتم: اى ابا عبد الله مردم درباره على بن ابى طالب و مناقب او احادیثى نقل مى‏کنند و سخن مى‏گویند، اهل بصیرت به آنان مى‏گویند شما در ستودن این مرد زیاده‏روى مى‏کنید، اینک آیا تو حدیثى براى من نقل مى‏کنى که براى مردم نقل کنم حذیفه گفت: اى ربیعه چه چیزى را درباره على از من مى‏پرسى و من براى تو چه چیزى را بگویم، سوگند به کسى که جان حذیفه در دست اوست، اگر همه اعمال امت محمد صلّى اللّه علیه و آله و سلّم را از روزى که آن حضرت برانگیخته شده است تا امروز در یک کفه ترازو نهند و یکى از اعمال على علیه السّلام را در کفه دیگر قرار دهند، همان یک عمل على بر همه اعمال ایشان برترى خواهد داشت. ربیعه پاسخ داد که این دیگر مدح و ستایشى غیر قابل تحمل است و من آن را زیاده‏روى مى‏پندارم. حذیفه گفت: اى ناکس فرومایه، چگونه غیر قابل باور و تحمل است، مسلمانان به روز جنگ خندق کجا بودند، هنگامى که عمرو بن عبدود و یارانش از خندق گذشته بودند و بیم و بى‏تابى سراپاى وجودشان را گرفت و عمرو هماورد خواست و خود را کنار کشیدند و باز ماندند. سرانجام على علیه السّلام به نبرد او شتافت و او را کشت. سوگند به کسى که جان حذیفه در دست اوست، عمل آن روز على از لحاظ پاداش بزرگتر از اعمال امت محمد صلّى اللّه علیه و آله و سلّم نه تنها تا به امروز که تا قیام قیامت است.

و در حدیث مرفوع آمده است که پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم در آن روز هنگامى که على علیه السّلام به رویارویى عمرو رفت، فرمود: «اینک تمام ایمان با تمام شرک رویاروى شد.» ابو بکر بن عیاش مى‏گفته است: على علیه السّلام ضربتى زد که فرخنده‏تر از آن در اسلام نیست و آن ضربتى است که به عمرو در جنگ خندق زد. و على علیه السّلام ضربتى خورد که شوم‏تر از آن در اسلام نیست، یعنى ضربت ابن ملجم که نفرین خدا بر او باد.

و در حدیث مرفوع آمده است که چون على علیه السّلام به مبارزه عمرو رفت پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم با سر برهنه دستهاى خود را سوى آسمان گشوده بود و دعا مى‏کرد و عرضه مى‏داشت: بار خدایا عبیده را در جنگ بدر و حمزه را در جنگ احد از من گرفتى، پروردگارا امروز على را براى من نگه‏دار، «پروردگارا مرا تنها مگذار و تو بهترین وارثانى.» جابر بن عبد الله انصارى مى‏گفته است: به خدا سوگند جنگ احزاب و کشته شدن عمرو به دست على علیه السّلام را به چیزى جز داستان طالوت و جالوت که خداوند متعال بیان فرموده است، تشبیه نمى‏کنم، یعنى آن جا که فرموده است: «پس به فرمان خدا آنان را به هزیمت راند و داود جالوت را کشت.» عمرو بن ازهر، از عمرو بن عبید، از حسن بصرى روایت مى‏کند که چون على علیه السّلام عمرو را کشت، سرش را برید و با خود آورد و برابر پیامبر افکند. ابو بکر و عمر برخاستند و سر على علیه السّلام را بوسیدند. رسول خدا در حالى که چهره‏اش‏ مى‏ درخشید، فرمود: این پیروزى است، یا فرمود: آغاز پیروزى است. و در حدیث مرفوع آمده است که روز کشته شدن عمرو بن عبدود، پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «باد آنان از میان رفت و از این پس آنان با ما جنگ نمى‏کنند و به خواست خداوند ما با آنان جنگ خواهیم کرد.»

قصه جنگ خندق

شایسته است خلاصه گزارش جنگ خندق را از مغازى واقدى و ابن اسحاق بیان کنیم. آن دو چنین گفته‏اند: عمرو بن عبدود که در جنگ بدر همراه قریش شرکت کرده و زخمى شده بود و او را از معرکه بیرون کشیده بودند، در جنگ احد شرکت نکرد. او در جنگ خندق شرکت کرد و در حالى که شمشیر خود را کشیده و به خود نشان زده بود و به دلیرى و نیروى خود مى‏بالید، بیرون آمد. ضرار بن خطاب فهرى و عکرمه بن ابى جهل و هبیره بن ابى وهب و نوفل بن عبد الله بن مغیره که همگى از خاندان مخزوم بودند، او را همراهى مى‏کردند. آنان سوار بر اسبهاى خویش بر کنار خندق به این سو و آن سو حرکت مى‏کردند و در جستجوى جاى تنگى از خندق بودند که بتوانند از آن بگذرند. سرانجام کنار تنگنایى از خندق که به «مزار» معروف بود، ایستادند و اسبهاى خود را وادار به عبور از خندق کردند. اسبها پریدند و به این سوى خندق آمدند و آنان با مسلمانها در یک زمین قرار گرفتند. در آن حال پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم نشسته بود و یارانش کنار آن حضرت ایستاده بودند. عمرو بن عبدود پیش آمد و چند بار هماورد خواست و هیچ کس براى جنگ با او برنخاست. چون فراوان تقاضاى خود را تکرار کرد، على علیه السّلام برخاست و گفت: اى رسول خدا من با او جنگ مى ‏کنم.  

پیامبر به او فرمان نشستن داد، عمرو همچنان بانگ هماورد خواهى مى‏داد و مردم همچنان خاموش بودند، گویى بر سرشان پرنده نشسته است. عمرو گفت: اى مردم شما که چنین مى‏پندارید که کشتگان شما در بهشت خواهند بود و کشتگان ما در دوزخ، آیا کسى از شما دوست ندارد به بهشت درآید یا دشمن خود را روانه دوزخ کند. باز هم هیچ کس برنخاست، على علیه السّلام براى بار دوّم برخاست و گفت: «اى رسول خدا من آماده جنگ با اویم». پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم به او فرمان نشستن داد.

عمرو بن عبدود شروع به جست و خیز با اسب خویش کرد و جلو و عقب مى‏رفت. بزرگان و سران احزاب در آن سو بر کرانه خندق ایستاده و گردن کشیده بودند و مى‏ نگریستند. و چون عمرو بن عبدود دید هیچ کس پاسخ او را نمى‏دهد این رجز را خواند «از بس که بر جمع آنان آواز دادم که آیا هماوردى نیست، صدایم گرفت، در آن هنگام که بدرقه کننده مى‏ ترسد من رویاروى هماورد دلیر ایستاده‏ام، آرى که من همواره به سوى آوردگاه پیشى مى‏ گیرم، دلیرى و بخشش در جوانمرد از بهترین خویهاست.» در این هنگام على علیه السّلام برخاست و عرضه داشت: که اى رسول خدا براى جنگ با او مرا دستورى فرماى. فرمود: نزدیک بیا، على نزدیک رفت، رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم عمامه خویش را بر سر على بست و شمشیر خود را بر دوش او آویخت و فرمود: از پى تصمیم خود باش. چون على علیه السّلام رفت، پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم عرضه داشت: «بار خدایا او را بر عمرو یارى فرماى.» على علیه السّلام همین که نزدیک عمرو بن عبدود رسید، فرمود: «شتاب مکن که پاسخ دهنده بانگ تو بدون آنکه ناتوان باشد به سویت آمد، کسى که داراى نیت و بینش است و با نبرد با تو امید به رستگارى دارد، من امیدوارم که مویه‏گران جنازه‏ها را بر پیکر تو برپا دارم، از ضربتى سهمگین که نامش در آوردگاهها باقى بماند.» عمرو پرسید: تو کیستى و عمرو پیرمردى سالخورده بود که از مرز هشتاد سالگى گذشته بود، و به روزگار جاهلى از دوستان و همنشینان ابو طالب بن عبد المطلب بود.

على علیه السّلام نسب خود را براى او آشکار ساخت و گفت: من على بن ابى طالب‏ام. گفت: آرى پدرت دوست و همنشین من بود، بازگرد که دوست ندارم تو را بکشم.

شیخ ما ابو الخیر مصدق بن شبیب نحوى هنگامى که این متن را پیش او مى‏خواندیم گفت: به خدا سوگند عمرو بن عبدود به على فرمان بازگشت نداد که على زنده بماند بلکه از بیم چنین مى‏گفت که کشته‏شدگان در جنگ بدر و احد را به دست على علیه السّلام مى ‏دانست و مى‏ شناخت و این را هم مى ‏دانست که اگر على با او نبرد کند، او را خواهد کشت، ولى عمرو بن عبدود آزرم کرد که از خود سستى و ناتوانى نشان دهد، و بدین سبب چنین نشان داد که رعایت زنده ماندن على علیه السّلام را مى ‏کند، و او در این موضوع دروغ مى‏ گفت. گویند: على علیه السّلام در پاسخ عمرو بن عبدود گفت: ولى من دوست مى‏دارم که تو را بکشم. عمرو گفت: اى برادرزاده من خوش نمى‏دارم که مرد کریمى‏ چون تو را بکشم، برگرد براى تو بهتر است. على علیه السّلام گفت: قریش از قول تو نقل مى‏کنند که گفته‏اى هیچ کس سه حاجت از من نمى‏خواهد مگر اینکه هر چند در یک مورد آن پاسخ مثبت مى‏دهم. عمرو گفت: آرى همین گونه است. على علیه السّلام فرمود: من نخست تو را به اسلام فرا مى‏خوانم. عمرو گفت: از این سخن درگذر. گفت: دوّم آنکه با کسانى از قریش که از تو پیروى مى‏کنند، به مکه برگرد، گفت: در این صورت زنان قریش مى‏گویند، نوجوانى مرا فریب داد. فرمود: سوم آنکه تو را به هماوردى فرا مى ‏خوانم.

عمرو به غیرت آمد و گفت: هرگز گمان نمى‏کردم کسى از عرب چنین تقاضاى از من بنماید و همان دم از اسب خود فرود آمد و آن را پى کرد و گفته شده است بر چهره اسب کوفت و اسب گریخت. آن دو در آوردگاه به نبرد پرداختند و چنان گرد و خاکى برانگیخته شد که آن دو را از دیده‏ها پوشیده داشت. تا آنکه مردم از میان گرد و خاک صداى بلند تکبیر شنیدند و دانستند که على علیه السّلام او را کشته است. گرد و خاک فرو نشست، على بر سینه عمرو نشسته بود و سر عمرو را مى‏برید. همراهان عمرو گریختند تا از خندق عبور کنند. اسبهاى آنان ایشان را از خندق عبور دادند، غیر از نوفل بن عبد الله که اسبش نتوانست بپرد و با او در خندق افتاد و مسلمانان شروع به سنگ باران کردن او کردند. نوفل گفت: اى مردم مرا بهتر از این بکشید و على علیه السّلام به جانب او رفت و او را کشت. زبیر هم خود را به هبیره بن ابى وهب رساند و ضربتى به دنباله زین اسب او زد و زرهى که هبیره با خود داشت افتاد و زبیر آن را برگرفت. عکرمه بن ابى جهل هم نیزه خود را انداخت. عمر بن خطاب هم به ضرار بن عمرو حمله کرد. ضرار بر او حمله آورد و همین که نیزه‏اش را بر پشت عمر نهاد و عمر آن را احساس کرد، نیزه‏اش را برداشت و گفت: اى پسر خطاب این نعمت را سپاسگزار باش که سوگند خورده‏ام، بر هیچ قرشى که دست یابم او را نکشم و ضرار به یاران خود پیوست. چنین اتفاقى در جنگ احد هم میان ضرار و عمر بن خطاب صورت گرفته بود، و این هر دو قصه را محمد بن عمر واقدى در کتاب مغازى خود آورده است.

جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدیدجلد۷ //دکتر محمود مهدوى دامغانى

*******************************************

شرح ملا فتح الله کاشانی

حکمت ۲۲۵

(و قال علیه السّلام لابنه الحسن علیه السّلام) و فرمود آن حضرت مر پسر خود امام حسن علیه السّلام را (لا تدعونّ الى مبارزه) مخوان البته مردم را به سوى مبارزت و بیرون آمدن به محاربه‏ (و ان دعیت الیها) و اگر خوانده شوى به سوى مبارزت (فاجب) پس اجابت کن به طریق مبادرت از جهت دفع هلاک (فانّ الدّاعى باغ) پس به درستى که خواننده به سوى محاربه ستمکار است (و الباغى مصروع) و ستمکار افتاده در بیم هلاک است با جان فگار و تفصیل این کلام آن است که خواندن به مبارزت بیرون آمدن است از فضیلت شجاعت به طرف افراط که تهوّر است و این بغى است و عدوان، زیرا که خروج است از فضیلت عدل در قوّت غضبیّه، و اما آنکه باغى مصروع است یعنى در اغلب احوال مستعد صرع است و هلاک به سبب بغى و گاه هست که مى‏گریزد به کوچه سلامت و انابت. پس معنى «و الباغى مصروع» آن است که باغى در مظنّه آن است که مصروع باشد.

تنبیه ‏الغافلین ‏وتذکره العارفین، ج۲ //ملا فتح الله کاشانی

درباره‌ی .

حتما ببینید

نهج البلاغه کلمات قصار حکمت شماره ۴۷۷ (شرح ابن میثم-ابن ابی الحدید-شرح عرفانی ملا فتح الله کاشانی)سخت ‏ترین گناه

۴۷۷-وَ قَالَ ( علیه‏السلام )أَشَدُّ الذُّنُوبِ مَا اسْتَخَفَّ بِهَا صَاحِبُه‏ شماره حکمت براساس نسخه صبحی …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code