خانه / اصحاب حضرت امیرالمومنین علی(ع) / زندگینامه مالک اشتر نخعی (قسمت آخر)

زندگینامه مالک اشتر نخعی (قسمت آخر)

حمله‏ های قهرمانانه مالک همراه عمار بر شتر عایشه‏

هنگامی که در اواخر جنگ جمل، نشانه‏های شکست دشمن آشکار شد، و بسیاری از آنها در اطراف شتر عایشه کشته شدند، هنوز شتر زنده بود و عایشه در درون هودج، طرفدارانش را به صبر و مقاومت دعوت می‏کرد و عده‏ای در اطراف شتر، از او حمایت می‏کردند.
امیر مومنان علی (علیه السلام) در این هنگام، دو سر لشگر سپاه خودت عمار یاسر و مالک اشتر را طلبید، و به آنها فرمود: بروید و این شترها را هلاک کنید؛ زیرا تا این شتر زنده است، آتش جنگ خاموش نمی‏گردد، به خاطر آن که دشمنان، آن را قبله خود قرار داده‏اند.

عمار و مالک اشتر با دو نفر از جوان از طایفه مراد به سوی به سوی شتر حمله کردند، حمله‏ها و ضربات آنها موجب شد که شتر به زمین افتاد، در حالی که زوزه می‏کشید، در این هنگام سربازان دشمن که در اطراف شتر بودند، فرار کردند. امیر مومنان (علیه السلام) دستور داد هودج را از شتر جدا کردند، و به محمدبن ابوبکر فرمود: عهد درا سرپرستی خواهرت باش. محمد او را به خانه عبداللَّه بن خلف خزاعی برد. (۶۰)

نجات عبداللَّه بن زبیر از دست مالک اشتر

عبداللَّه بن زبیر( خواهرزاده عایشه که مادرش اسماء نام داشت) از شجاعان لشگر عایشه بود.
در سومین روز جنگ، نخستین کسی که به میدان تاخت و مبارز طلبید، عبداللَّه بن زبیر بود مالک اشتر به سوی او شتافت، عایشه پرسید:چه کسی به میدان عبداللَّه خواهر زاده‏ام آمده؟ گفتند: مالک اشتر.عایشه گفت:
واثکل اسماء!
وای بر خواهرم اسما مادر عبداللَّه!(بیچاره اسماء که بی فرزند شد!)(۶۱)
مالک و عبداللَّه به همدیگر حمله کردند و همدیگر را مجروح نمودند و سپس گلاویز شدند، مالک عبداللَّه را بر زمین کوبید و بر سینه‏اش نشست.

دو گروه به جنب وجودش افتادند، سپاه علی (علیه السلام) می‏خواست مالک را کمک کند، و سپاه جمل می‏خواست عبداللَّه را نجات دهد: سه روز بعد مالک اشتر غذا نخورده بود و عادت او در جنگ در این بود که غذا نمی‏خورد . از سوی دیگر مالک، پیری بود که با جوانی شجاع گلاویز شده بود.
عبداللَّه ( که می‏دید از چنگ مالک نمی‏توان رها شد.)فریاد زد:
اقتلونی و مالکا
من و مالک را با هم بکشید.

سرانجام عبداللَّه در حالی که سخت زخمی شده بود، از چنگ مالک گریخت.(۶۲)
بعدها عبداللَّه بن زبیر نقل کرد: من با مالک اشتر در جنگ جمل درگیر شدم. هنوز یک ضربه به او نزده بودم، او شش یا هفت ضربه به من زد. سپس پای مرا گرفت و مرا در گودال انداخت.
زهیر بن قیس می‏گوید: در حمام با عبداللَّه بن زبیر ملاقات کردم. در ناحیه سرش، جای گودی ضربتی را دیدیم که اگر شیشه روغن را در میان آن می‏نهادم، در آن قرار می‏گفت: او به من گفت: آیا می‏دانی این ضربت را چه کسی به من زد؟
گفتم:نه

گفت: پسر عمویت مالک اشتر، این ضربت را ( در جنگ جمل) بر من وارد ساخت.
پاسخ کوبنده مالک به اعتراض عایشه!
روایت شده: پس از پایان جنگ، عمار یاسر و مالک اشتر به دستور حضرت علی (علیه السلام) نزد عایشه آمدند تا او را روانه مدینه کنند، عایشه به عمار گفت: همراه تو کیست؟

عمار جواب داد: مالک اشتر است
عایشه گفت: ای مالک! آیا تو خواهر زاده‏ام عبداللَّه را بر زمین زدی؟
مالک جواب داد آری، اگر گرسنگی سه روز من نبود، امت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را از دست او را راحت می‏کردم.
عایشه گفت: ریختن خون مسلمان جایز نیست؛ مگر در یکی از سه مورد:

۱- کفر بعد از ایمان

۲- زنای محصنه ( زنای کسی که همسر دارد)

۳- قتل بدون مجوز. تو به خاطر کدامیک از این سه مورد، می‏خواستی او را بکشی؟

مالک جواب داد: من به خاطر بعضی از این سه مورد (کفر بعد از ایمان و قتل) با او جنگیدم. سوگند به خدا قبل از این واقعه، شمشیرم در او کارگر نشد و به من خیانت، با این شمشیر همدم نشوم!
مالک اشتر این ماجرا پر حادثه را با اشعار ناب خود چنین تبیین می‏کند:
اعاتش لولا کنت طاویا ثلاثا لا لغیت ابن اختک هالکا!
غذاه ینادی و الرجال تحوزه باضعف صوت: اقتلونی و مالکا
فنجاه منی شبعه و شبابه وانی شیخ لم اکن متماسکا
وقالت علی ای الخصال صدعته بقتل اتی ام رده لا ابالکا
ام المحصن الزانی الذی حل قتله فقلت لها لابد من بعض ذالکا
ای عایشه، اگر گرسنگی سه روز من نبود، پسر خواهرت را را هلاک شده می‏یافتی.

آن روز صبح که مردها او را احاطه کرده بودند، با صدای ناتوان فریاد می‏زند: من و مالک را با هم بکشید.
سیری و جوانی او، او را از دست من نجات داد، با توجه به این که من در سنی از پیری او هستم که ( بر اثر پیری) نمی‏توانم خود را نگهدارم.
عایشه گفت ای پدر مرده! به خاطر کدام گناه، او عبداللَّه را بر زمین افکندی، آیا او کسی را کشته بود، یا مرتد شده بود؟
یا زنای محصنه انجام داده بود؟ تا کشتن او روا باشد.در پاسخ او گفتم: به خاطر بعضی از این امور (ارتداد و کفر بعد از ایمان) با او جنگیدم.(۶۳)

محاصره حران، و نبرد پیاپی مالک در موصل‏

پس از پایان جنگ جمل، مالک اشتر همراه امیر مومنان علی (علیه السلام) چند روز در بصره ماندند و سپس با هم به کوفه آمدند، در آنجا حضرت علی (علیه السلام) مالک اشتر را به سوی شهرهایی که از جانب حکومت معاویه، آسیب‏پذیر بود، فرستاد تا از نزدیک در مورد کنترل و نگهبانی آنها، نظارت کند؛ مانند: موصل، نصیبین، دارا، سنجار، هیت عانات و قسمتهایی از جزیره و…
قبلا معاویه شهرهای: رقه رها و قرقیسا را تصرف کرده بود و ضحاک بن قیس فهری را فرمانروای آن شهرها نموده بود.
هنگامی که ضحاک از حرکت مالک اشتر با سپاهش، باخبر شد، شدیدا ترسید، برای مردم رقه( که اکثر مردم آن طرفدار عثمان بودند) پیام داد و از آنها کمک خواست.

آنها سپاه مجهزی به فرماندهی سماک به سوی مرج مرینا،(که بین حران و رقه قرار داشت ) حرکت کردند، و در آنجا آماده مقابله با سپاه مالک اشتر شدند. طولی نکشید که سپاه مالک اشتر فرا رسید، و در همانجا جنگ شدیدی در گرفت. هنگامی که شب شد، ضحاک ( که توان مقابله نداشت )، از تاریکی شب استفاده کرده و همراه سپاهش به شهر حران گریخت و در آنجا در میان قلعه حران متحصن شدند.

صبح آن شب، وقتی که مالک اشتر چنین یافت، با سپاه خود، سپاه ضحاک را تعقیب نمود تا به شهر حران رسید و آن شهر را در محاصره را تنگ‏تر نمود، تا بر دشمن پیروز گردید.
معاویه از ماجرا آگاه شد و سپاه عظیمی را به فرماندهی عبدالرحمن بن خالد برای پشتیبانی از ضحاک فرستاد.
مالک اشتر از آنجا حرکت کرد، و از دو شهر رقهو قرقیسا، کمک خواست، آنها کمک نکردند. سرانجام با سپاه خود، به شهر موصل وارد گردید، و در آنجا مدتی با سپاه ضحاک به جنگ پرداخت ، و ضربات سنگینی بر سپاه ضحاک، وارد ساخت. (۶۴)

نموداری از جنگ صفین‏

کارشکنی و استبداد طلبی معاویه در برابر امیر مومنان علی (علیه السلام) و تجاوز او در شهرها، موجب شد که امیر مومنان (علیه السلام) تصمیم گرفت که مردم را بر ضد معاویه بسیج کند. به دنبال این تصمیم، ماجرای جنگ طولانی صفین رخ داد که از پنجم شوال سال ۳۶ آغاز شد، در این جنگ خونین و پیامدهایش که حدود ۱۸ ماه کشید، صد و ده هزار کشته شدند، که بیست هزار نفر آن از سپاه علی (علیه السلام) بودند. بعضی، تعداد، کشته‏ها را تا سیصد هزار نفر نوشته‏اند.(۶۵)

مالک اشتر در این جنگ یگانه سردار شجاع، و قهرمان قهرمانان سپاه امیر (علیه السلام) بود. حضرت علی (علیه السلام) که در پشت، پرده، عظمت و وسعت ویرانی‏های این جنگ را می‏دید ، نامه‏های فراوانی برای معاویه نوشت.(۶۶) تا بلکه آتش جنگ را خاموش کند؛ ولی معاویه به لجاجت خود ادامه داد و حاضر نشد تحت لوای علی (علیه السلام) در آید، او در دیار شام دو از خلافت می‏زند و به تجاوزات خود ادامه می‏داد، و به عنوان مطالبه خود عثمان، مردم را تحریک می‏کرد، و علی (علیه السلام) را قاتل عثمان ، معرفی می‏نمود.(۶۷)

مالک اشتر خروس بلند آواز و بزرگ منقار!

معاویه در یکی از نامه‏هایش با کمال خون گستاخی برای علی (علیه السلام) چنین نوشت:
… سوگند به خدا! تیری به سوی تو پرتاب کنم که نه آب آن را بنشاند و نه باد آن را دفع کند. وقتی به هدف برسد، آن را سوراخ و شعله ور سازد، فریب سپاه خود را نخور و برای نبرد آماده باش…
امیر مومنان (علیه السلام) پاسخ نامه معاویه را داد. و در آغاز آن نوشت:

این نامه از علی برادر رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) و پسر عمو و وصی و غسل دهند و کفن کننده؛ او ، و اداء کننده دین او و شوهر دختر و پدر فرزندان (حسن و حسین) او به معاویه ابی سفیان اما بعد: من آن شخصم که خویشان تو را در روز بدر به خاک هلاکت افکندم ، و عمو و دایی و جد تو را کشتم ، همان شمشیر ، هم اکنون در دست من است و آن شمشیر با قوت قلب و نیروی بدن و یاری خداوند همان گونه است که رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) به من داده است، نیکو بیندیش، شیطان بر تو چیره شده و به زودی به کیفر اعمالت خواهی رسید…

آنگاه امام ، یکی از یاران شجاع خود به نام طرماح بن عدی را به حضور طلبید و نامه را به او داد و او را روانه شام کرد.
طرماح شخصی بود توانمند، بلند بالا و سخنور و پر صلابت بود، هنگامی که وارد شام شد و کنار قصر معاویه رسید، و خواست از در وارد گردد، دربان از او پرسید: از کجا می‏آیی و که را می‏خواهی؟! او در جواب گفت: نخست اصحاب امیر و سپس خود امیر را…
سرانجام او را نزد معاویه بردند. معاویه نامه علی (علیه السلام) را از او گرفت و خواند و به کاتب خود گفت: پاسخ نامه را چنین بنویس: … لشگری از شام به سوی تو بفرستم که اول آن به کوفه برسد و هنوز دنباله آن از ساحل دریای شام قطع نشود. سپاه بیکرانی که اگر با هزار شتر، ارزان باشد، به مقدار هر ارزانی هزار جنگجو بفرستم…
طرماح، دیگر نتوانست این سخنان درشت و اشتلم‏های معاویه را تحمل کند، به معاویه رو کرد و گفت:
آیا مرغابی را از آب می‏ترسانی
فدع اوعید فما و عیدک ضائری اطنین اجنحه الذباب یضیر
از تهدیدات خود دست بردار این درشتگویی‏های تو ضرری به من نمی‏رساند آیا صدای پرهای پشه‏ها ضرر می‏رسانند؟!
آنگاه طرماح به یاد مالک اشتر افتاد و به معاویه گفت:
واللَّه لامیرالمومنین علی بن ابیطالب لدیکا علی الصوت، عظیم المنقار، یلتقطه الجیش بخیشومه و یصرفه الی قانصته و یحطه حوصلته

سوگند به خدا بر امیر مومنان علی (علیه السلام) خروس بلند آواز و بزرگ منقاری است که لشگر تو را با بینی( با منقارش) بر می‏چیند، و به سنگدان خود رد می‏کند و از آنجا در چینه دان خود جاری می‏دهد.
معاویه گفت: سوگند به خدا راست می‏گویی! آن خروس، مالک اشتر است.
طرماح جواب نامه را از معاویه گرفت و به سوی کوفه بازگشت.

معاویه به اصحاب خود رو کرد و گفت: اگر من همه اموالم را به شما بدهم، تا یک دهم کاری را که این مرد (طرماح) برای امام (علیه السلام) انجام داد، انجام دهید، توان آن را ندارید.
عمو و عاص گفت: اگر تو همانند علی (علیه السلام) در پیشگاه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مقام داشتی، ما زیادتر از آن مرد به تو خدمت می‏کردیم.
معاویه که از این سخن بسیار ناراحت شده بود ، به عمر و عاص گفت:خدا دهانت را بشکند! سوگند به خدا این سخن تو، برای من سخت‏تر از سخنان آن اعرابی است.(۶۸)

چند نمونه از تلاشهای مالک در جنگ صفین‏

در اینجا از صدها نمونه ایثار، شجاعت، معرفت، سخنرانی و سیاست مالک اشتر در جنگ صفین و دنباله آن به دوازده نمونه زیر توجه کنید:

۱- اطاعت مردم رقه از ترس مالک‏

سپاهیان حضرت علی (علیه السلام) در رکاب آن حضرت، برای سرکوبی سپاه معاویه به سوی جبهه صفین حرکت کردند، آنها از راه مدائن و انبار به حرکت خود ادامه دادند تا به آبادی رقه که شهرکی در کنار رود فرات بود رسیدند.
اگر در آنجا پلی روی فرات می‏بود، فاصله مسیر راه به سوی صفین ، برای سپاه علی (علیه السلام) نزدیک می‏گردید.
حضرت علی (علیه السلام) از مردم رقه خواست تا کشتیهای خود را به هم پیوست دهند و با آن کشتیها، پلی روی رود فرات درست کنند؛ ولی مردم رقه از فرمان علی (علیه السلام) اطاعت ننمودند، مالک اشتر به میان آنها رفت و سوگند و یاد کرد که اگر کشتیهای خود را برای ایجاد پل نیاورید، با شمشیر به شما حمله می‏کنم، و اموالتان را محاصره می‏کنم، و اموالتان را مصادره می‏نمایم.
مردم رقه بین خود به گفتگو نشستند و گفتند: اگر مالک اشتر سوگند یاد کند، هرگز تخلف نمی‏نماید، از این رو از دستور علی (علیه السلام) اطاعت نموده و با کشتیهای خود پلی درست نمودند و سپاه علی (علیه السلام) را از روی آن پل گذشت.(۶۹)

۲- سیمای مالک اشتر، در نامه علی (علیه السلام)

پس از عبور سپاه علی (علیه السلام) از روی پل رقه ، علی (علیه السلام) دوازده هزار نفر از آنها را در دو سپاه به فرماندهی زیادبن‏نضر و شریح بن هانی جلوتر به پیش فرستاد، آنها حرکت کردند و در سرزمین سورالروم با سپاه انبوه معاویه روبرو شدند، زیاد و شریح،ابولاعور اسملی.

فرمانده سپاه معاویه را به طرف معاویه فراخواند، آنها نیز این پیشنهاد را در کردند.
زیاد و شریح، تمام ماجرا را در ضمن نامه‏ای برای علی (علیه السلام) نوشتند، نامه به دست علی (علیه السلام) رسید، حضرت علی (علیه السلام) مالک اشتر را به حضور طلبید و به او چنین فرمود:

زیاد و شریح برای من نامه نوشته‏اند که در سورالرام در برابر سپاه دشمن قرار گرفته‏اند و کمک می‏خواهند، تو را به سوی آنها می‏فرستم، و تو را فرمانده کل قوا بر همه آنها قرار دادم.زیاد بن نضر را فرمانده جانب راست لشگر، و شریح را فرمانده جانب چپ لشگرت قرار بده، و خود در قلب لشگر جای بگیر، و حتما آغاز به جنگ نکن، حجت و عذا را بر دشمن تمام کن ، وقتی ناچار شدی، به دشمن حمله کن، به دشمن نزدیک مباش که آتش جنگ شعله ور شود، و چندان دو مباش که گمان کنند، ترسیدی ، تا من به سوی شما بیایم.(۷۰)

سپس حضرت علی (علیه السلام) نامه‏ای برای شریح و زیاد نوشت، که در آن نامه چنین آمده بود:
مالک اشتر را بر شما دو نفر و به آنان که تحت فرمان شما هستند، امیر ساختم، گوش به فرمانش دهید و مطیع او باشید.
و اجعلاه درعا و مجنا فانه ممن لا یحاف و هنه ولا سقطه و لا بطوه عما الاسراع الیه احزام، و لا اسراعه الی ما البطوعنه امثل
مالک اشتر را زره و سپر خود قرار دهید؛ زیرا ترس سستی و لغزش در او نیست ، در موردی که سرعت لازم است، کندی نکنید و در آنجا که کندی بهتر است ، شتاب ننماید.
(۷۱)

مالک اشتر با سه هزار نفر از سپاه، حرکت کرد، نامه به دست زیاد و شریح رسید، آنها از مالک اشتر، اطاعت کردند و همه در تحت فرمان او در آمدند، درگیریهای پراکنده و جزیی بین سپاه عراق با سپاه شام رخ داد مالک اشتر چندین بار برای ابو لاعور اسملی فرمانده دشمن پیام فرستاد، تا برای مبارزه به میدان آید، ابو لاعور پس از مدتی سکوت، از مالک اشتر به خاطر شرکت در قتل عثمان، انتقاد کرد، و در پایان گفت: نیازی نیست که من به میدان مالک اشتر بیایم.(۷۲)

مالک اشتر گفت: ابو لاعور بر جان خود ترسید و معلوم شد که آن همه نعره‏ها و فریادها که می‏کشید، چیزی جز گزاف نبود.
سپس آن روز تا غروب، بین دو سپاه جنگ سختی در گرفت، سرانجام سپاه عقب نشینی کرد، هنگامی که ابولاعور نزد معاویه آمد، معاویه چگونگی سپاه علی (علیه السلام) را از او پرسید، او در پاسخ: این جماعت (سپاه‏علی) شیران صفدرند، آنها را کوچک نگیر جنگ با آنها خیلی باید وسیعتر و سازمان یافته‏تر، صورت گیرد.(۷۳)

۳- نقش فرماندهی مالک: در تصرف شریعه آب‏

هنگامی که سپاه حضرت علی (علیه السلام) به سرزمین صفین رسیدند، در یافتند که سپاه معاویه به فرماندهی ابولاعور اسملی، شریعه فرات را در تصرف گرفته‏اند.
معاویه اعلام کرد: سوگند به خدا! این نخستین پیروزی است . خداوند مرا و ابوسفیان (پدرم را) را از آب ننوشاند، اگر بگذارم سپاه عراق از این آب بنوشند تا آن هنگام که همه سپاه عراق در اینجا تشنه بمیرند.(۷۴)
تشنگی بر سپاه علی (علیه السلام) چیره شد. امام علی (علیه السلام) خطبه غرا و پرشوری خواند، و به سپاه خود برای گرفتن آب، فرمان حمله داد، در فرازی از این خطبه چنین آمده:
رووا السیوف من الدماء ترووا من الماء فالموت فی حیاتکم مقهورین، و الحیاه فی موتکم قاهرین
شمشیرها را از خون (آن جباران سنگدل) سیراب سازید؛ تا از آب سیراب شوید. مرگ در زندگی توام با شکست شما است، و زندگی در مرگ پیروزمندانه است.(۷۵)

فرماندهان بزرگ سپاه علی (علیه السلام) یعنی؛ مالک اشتر،. اشعث بن قیس، کدام با چهر هزار نفر ، همدست شدند و با صف آرایی و آماده باش، حمله سراسری کردند. در این حمله، شجاعان، تراز اول سپاه شام مانند: صالح بن فیروز، مالک بن ادهم، ریاح بن عتیک، اجلح بن منصور، ابراهیم بن وضاح، زامل بن عبید و محمد بن روضه به دست مالک اشتر کشته شدند.
صعصمه بن صوحان می‏گوید: مالک اشتر به پیش آمد و با شمشیر بران خود همه سپاه شام را کوبید تا خود را به آب رسانید و شریعه آب را در تصرف خود قرار داد.(۷۶)

از گفتنی‏ها اینکه: مالک اشتر، یکی از بستگان خود به نام حارث بن همام نخعی را به حضور طلبید و پرچم خود را به دست او داد و با او گفت: ای حارث! اگر نمی‏دانستم که تو در برابر مرگ، مقاومت و استقامت می‏کنی، پرچم را از تو می‏گرفتم، و این افتخار را به تو نمی‏دادم؟
حارث گفت: ای مالک! تو را با پیروزی خود شاد خواهم کرد، یا با کام مرگ می‏روم.
مالک سر حارث را بوسید و گفت: سر این مرد، امروز چیزی جز خیر و پیروزی به دنبال نخواهد آورد.
سپس مالک اشتر، خطاب به سپاه خود فریاد زد:

جانم به فدای شما! محکم و استوار ، با کمال شدت و صلابت به پیش روید، و با نیزه‏ها و شمشیرها، دشمن را سرکوب کنید، اگر شمشیرها خطا کردند، با چنگ و دندان، دشمن را تار و مار کنید…. آنگاه خودش چون شیر غران حمله کرد تو یاران او نیز حمله کردند… (۷۷)

هنگامی که شریعه فرات در اختیار سپاه حضرت علی (علیه السلام) قرار گرفت، اصحاب علی (علیه السلام) به آن حضرت عرض کردند: آب را بر سپاه شام ممنوع کن، همان گونه که آنها ممنوع کردند.
امام علی (علیه السلام) در پاسخ فرمود: نه هرگز، من کار جاهلان را انجام ندهم . آنان را به هدایت قرآن فرا می‏خوانم. اگر پاسخ مثبت دادند، که چه بهتر وگرنه، برندگی شمشیر به خواست خدا، مار را کفایت می‏کند.(۷۸)
فرماندهی مالک اشتر، در این پیروزی فراگیر و بزرگ ، یکی از افتخارات بزرگ زندگی بالنده مالک اشتر است، که مدال آن در تاریخ اسلام، همواره می‏درخشد.

۴- فرازهایی از خطبه‏های مالک اشتر در صفین‏

مالک اشتر در یکی از روزهای جنگ صفین ، در حالی که سوار بر اسب ادهم بود، در سرزمین قناصرین برای سپاه خود ، پس از حمد و ثنای الهی و درود بر محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) گفت:
…معنا ابن اعم نبینا و سیف من سیوف اللَّه، علی بن ابیطالب، صلی مع رسول اللَّه لم یسبقه الی الصلاه ذکر حتی کان شیخا، لم تکن له صبوه ولا نبوه ولا هفوه ولا سقطه فقیه فی دین اللَّه تعالی، عالم بحدوداللَّه ذوی رای اصیل، و صبر جمیل و عفاف قدیم
ای مردم! پسر عموی پیامبرمان، شمشیری از شمشیرهای خدا؛ علی پسر ابو طالب (علیه السلام) با ما است، او نخستین مردی که با رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) نماز خواند و هیچ مردی در نماز با رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) از او پیشی نگرفت، تا این که بزرگ سال شد، در تمام عمر او بی تجربگی جوانی، کندی در کارها ، شتابزدگی و لغزش، و جود ندارد. او فقیه در؛ دین خداوند متعال ، و آگاه به حدود الهی و دارای رای ثابت و صبر نیکو و خویشتن داری سابق دار است.
سپس روی به جمعیت کرد و گفت: تقوا پیشه کنید!
تیز هوش و پر تلاش باشید و بدانید که شما بر حق هستید،

و سپاه دشمن بر باطل است. همانا شما با معاویه می‏جنگید و همراه شما حدود صد هزار نفر از جنگجویان بدر می‏باشند. غیر از آنان که اصحاب محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) هستند.(۷۹)، بیشتر پرچمهای شما همان پرچمهای رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) در جبهه‏ ها است؛ ولی همراه معاویه، پرچمهای مشرکان عصر رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) وجود دارد.
فما یشک فی قتال هولاء الا میت القلب…

در حقانیت جنگ با سپاه معاویه جز آن کسی که قلب مرده دارد کسی شک نمی‏کند. شما در دو راه نیک قرار دارید: یا پیروزی؛ یا شهادت. خداوند ما و شما را از لغزشها حفظ کند، همانند حفظی که در مورد افراد با تقوا و مطیع می‏نماید، و در اطاعت و تقوایش را به ما و شما الهام فرماید. از درگاه خدا برای خودم و برای شما، طلب آمرزش می‏کنم. (۸۰)

او در فرازی از سخنان خود خطاب به مردم عراق چنین گفت:
شدوا فداء لکم عمی و خالی‏ء شده ترضون بهااللَّه و تعزون بها الدین، اذا انا حملت فاحملوا
عمو و داییم به فدای شما! آنچنان استوار و پا برجا باشید که خداوند را با استواری خود، خشنود سازید.
و دین را با ثابت قدمی خود عزت بدهید، هرگاه ، من حمله کردم، شما نیز حمله کنید.(۸۱)
امام باقر (علیه السلام) حوادث جنگ صفین را بیان می‏کرد و در حالی که اشک می‏ریخت، فرمود یک بار مالک اشتر که سوار بر اسب به طرف سپاه عراق آمد. کلاه آهنین خود بر کوهه زین اسبش نهاد و خطاب به مردم چنین گفت:
ای گروه مومنان! صبر و مقاومت کنید. تنور جنگ شعله ور شده و خورشید از پشت پرده‏ها باز گشته، و درگیری جنگ، بسیار سخت گشته و جنگجویان با هم گلاویز شده‏اند.

در این هنگام مردی پرسید: این مرد کیست؟! اگر دارای نیت و اراده است؟
رفیق آن مرد به او گفت: مادرت به عذایت بنشیند!
چه نیتی بالاتر و بزرگتر از نیت این مرد. او را می‏نگری که در میان خون شناور شده و در عین حال، جنگ در این گرمای سوزان که نفسها به حلقومها رسیده، او نه تنها خسته نکرده؛ بلکه نشاط و طراوت بخشیده است. او آنچنان سخن می‏گوید، که شنیدی، خدایا ما را بعد از او (مالک اشتر) باقی نگذار.(۸۲)
و در فرازی از خطبه دیگر، خطاب به سپاه عراق گفت:
سپاه شام با شما نمی‏جنگند، مگر برای آنکه دین شما را نابود کنند، آنها می‏خواهند سنت دین را بمیرانند و بدعتها را زنده کنند، و شما را به گمراهی‏های عصر جاهلیت باز گردانند، ای بندگان خدا! با خون پاک خود، در راه دینتان، ارواح خود را پاک و شاداب سازید، پاداش در نزد خدا است، و بهشت در پیشگاه او است ای مردم، بدانید که فرار از جبهه جنگ، موجب ذلت و بیچارگی، و خواری زنده و مرده و ننگ دنیا و آخرت است….(۸۳)

۵- خطبه مرد ناشناس و حمله او

روایت شده: مرد ناشناسی از سپاه عراق، سوار بر اسب و غرق در اسلحه به میدان تاخت. در دستش نیزه بود و غیر از چشمانش دیده نمی‏شد. او به سپاه عراق تشر می‏زد و می‏گفت: خدا شما را رحمت کند، صفهای خود را منظم کنید . هنگامی که صفها منظم شدند و پرچمها برافراشته گشت، آن مرد به آنها رو کرد و پس از حمد و ثنای الهی، چنین گفت:

الحمدللَّه الذی جعل فیها ابن عم نبیه، اقدمهم هجره، واولهم اسلاما، سیف من سیوف اللَّه صبه اللَّه علی اعدائه، فانظروا اذا حمی الوطیس، وثار القتام، وتکسرالمران، وجالب الخیل بالابطال، فلا اسمع الا غمغمه او همهمه فاتبعونی وکونوا فی اثری:
حمد و سپاس، خداوندی را که پسر عموی پیامبرش در میان ما است. او که در هجرت و پذیرش اسلام از همه پیشگامتر است. شمشیری از شمشیرهای خداست، که خداوند آن را بر دشمنانش فرود آورده است.

توجه کنید آن هنگام که تنور جنگ داغ شد، و گرد و غبار میدان جنگ برخاست، و نیزه‏ها شکسته شد، و مرکبها با یکه سواران شجاع به جولان افتادند، و چیزی جز فریادهای قهرمانان و همهمه‏ها را نشنیدم، از من پیروی کنید و به دنبال من حرکت نمایید.
آن مرد ناشناس پس از این سخن، به دشمن حمله کرد و آنقدر با نیزه‏اش با آنها جنگید که نیزه‏اش شکست. سپس بازگشت. ناگاه مردم دیدند که مرد ناشناس، مالک اشتر است.(۸۴)

۶ – شکست قسمتی از سپاه، و بازسازی فوری آن توسط مالک‏

در یکی از روزهای جنگ، جانب راست سپاه امیر مومنان علی (علیه السلام)، توسط دشمن، درهم شکست و جمعی گریختند. حضرت علی (علیه السلام) مالک اشتر را طلبید، و با او در مورد بازسازی جانب راست سپاه، سخن گفت:
مالک اشتر بی درنگ به سوی فراریان و شکست خوردگان رفت و با سخنرانی آتشین و پرمحتوای خود، آنچنان آنها را آماده و بازسازی کرد هماندم به دشمن حمله کردند. حدود ۸۰۰ نفر از دودمان مذحج، به مالک پیوستند، و با شهادت‏طلبی عجیبی به دشمن یورش بردند و صفوف دشمن را درهم شکستند، و در این نبرد شدید، صدوهشتاد شهید دادند.(۸۵)
مالک اشتر خود را به جانب راست سپاه رسانید، در آنجا با قهرمانان سپاه، به طور گروهی به دشمن حمله کردند، و همچنان راه را می‏گشودند و به پیش می‏رفتند.

در این بین زیاد بن نصر (یکی از شجاعان لشکر علی (علیه السلام)) به پیش آمد و پرچم را به دست گرفت و همچنان با حمله‏های قهرمانانه به پیش می‏رفت، تا بر اثر ضربات دشمن به زمین افتاد. مالک اشتر گفت: سوگند به خدا صبر جمیل و کار بزرگ همین است،
سپس یزیدبن قیس ( یکی دیگر از از شجاعان لشگر علی (علیه السلام) با حملات شدید خود را گشود و پرچم افتاده زیادبن نضر را به دست گرفت و برافراشت، و آنقدر جنگید تا به زمین افتاد.

مالک اشتر گفت: سوگند به خدا! صبر و جمیل و کار بزرگ همین است.
به این ترتیب مالک در درون درگیری، افراد سپاه خود را تحریص و تشویق می‏کرد و از عقب نشینی و شکست، باز می‏داشت، و با ظرف آبی که در دست داشت، سپاه خود را می‏زد و به هیجان در می‏آورد و می‏گفت:
الغمرات ثم ینجلینا.
پس از سختیها و رنجها، آسایش و پیروزی خواهد بود.
حارث بن جمهان که از سپاهیان علی (علیه السلام) بود، پس از فرار، خود را به جانب راست لشگر علی (علیه السلام) رسانید . ناگاه مالک اشتر که بر اثر پوشش اسلحه دیده نمی‏شد،او را دید و به او گفت: ای پسر جمهان! آیا مثل تو در چنین روزی از این مکان ، تخلف می‏کند؟!
حارث وقتی که خوب به گوینده نگاه کرد، دریافت که او مالک اشتر است، هماندم به مالک عرض کرد:
سوگند به خدا از تو جدا نگردم تا مرگ به سراغم آید. (۸۶)

۷- خنثی شدن طرح معاویه در مورد فرماندهان لشگر علی (علیه السلام)

در یکی از روزهای جنگ، معاویه سران سپاه خود را احضار کرد:

آنها عبارت بودند از:

۱- سعید بن قیس.
۲- بسربن ارطاه.
۳- عبداللَّه بن عمر.
۴- عبدالرحمن بن خالد.

او به آنها گفت: وجود برجستگانی از سپاه علی (علیه السلام) مرا بسیار غمگین نموده که

آنها عبارتند از:

۱- سعید بن قیس.
۲- مالک اشتر.
۳- هاشم مرقال.
۴- عدی بن حاتم.
۵- قیس بن سعد.

شما می‏دانید که جنگ طول کشید. اکنون نظر من این است که هر یک از ما پنج نفر، عهد دار کشتن یکی از آن سران سپاه علی (علیه السلام) گردیم: انتخاب هر یک از شما برای قتل هر یک از آنها با من باشد.
حاضران گفتند: به انتخاب شما راضی شدیم.

معاویه گفت: من فردا به جنگ سعیدبن قیس می‏روم، و تو ای عمر و عاص به جنگ هاشم مرقال برو، و تو ای بسربن ارطاه، به جنگ قیس بن سعید برو، و تو ای عبداللَّه! به جنگ مالک اشتر برو، و تو ای عبدالرحمن بن خالد به جنگ عدی بن حاتم برو.
مطابق این طرح، بنا شد پنج روز پشت سر هم، هر روز یکی از آنها با سپاه خود به جنگ رقیب تعین شده بروند.هر کدام از آنها ماموریت خود را انجام دادند؛ ولی با شکست مفتضحانه بازگشتند.
در اینجا به مناسبت وضع این کتاب، تنها به ذکر نبرد عبیداللَّه بن عمر با مالک اشتر، می‏پردازیم:
عبیداللَّه بن عمر با سپاه بیکران شام به میدان تاخت و رجز خواند و مالک اشتر را به مبارزه دعوت طلبید.

مالک اشتر با سپاه خود به شام به فرماندهی عبیداللَّه آنچنان حمله که سپاه شکست خورد و عقب نشینی نمود، و عبیداللَّه در حالی که به دست مالک اشتر ضربه خورده بود بازگشت.
معاویه با شنیدن این خبر، بسیار غمگین و سرکوفته شد.(۸۷)
و به این ترتیب، نقشه معاویه خنثی گردید و با شکست مواجه شد.
سرانجام عبیداللَّه بن عمر در جنگ صفین به دست یکی از سپاهیان علی (علیه السلام) از قبیله همدان بود کشته شد. (۸۸)

۸- فرار بی شرمانه عمر و عاص، و جنگ ابراهیم، پسر مالک اشتر

روزی معاویه، مروان را طلبید و به او گفت: وجود مالک اشتر مرا بسیار غمگین کرده و به ستوه آورده است. از تو می‏خواهم به جنگ او بروی مروان پس از بگو مگو، عمر و عاص را برای این کار معرفی کرد، و خودش اعلام آمادگی ننمود.
معاویه، عمر و عاص را خواست و از او این تقاضا را کرد. سرانجام عمر و عاص تقاضای معاویه را پذیرفت و همراه سپاه بیکران، به میدان تاخت. مالک اشتر به میدان تاخت و با رجز، عمر وعاص را به مبارزه طلبید.
عمر و عاص در برابر سپاه خود، شرمنده شد و چاره‏ای ندید مگر این که به میدان مالک اشتر برود. به میدان تاخت و ناگاه خود را در احاطه نیزه مالک اشتر دید.

از میدان بازگشت، در حالی که از روی شرم، صورتش را با دستهایش پوشانده بود.
یکی از نوجوانان آل حمیر وقتی که فرمانده خود، عمر و عاص را آن گونه دید، به غیرتش برخورد و فریاد زد:
ای عمر وعاص! تا ابد، خاک بر سر تو باد!

سپس، همان نوجوان پرچم را به دست گرفت و به میدان تاخت و رجز می‏خواند و می‏گفت: اگر مالک اشتر، با نیزه خود، عمر و عاص را فراری داد، من از عمر و عاص کفایت می‏کنم، و آن قدر با شما می‏جنگم تا با مرگ سرخ در زیر پرچم خودم ، ملاقات نمایم.
در این هنگام، به مناسبت، اینکه نوجوانی به میدان آمده، پسرش ابراهیم را طلبید و او را به میدان فرستاد.
ابراهیم، پرچم را به دست گرفت و دلاورانه به میدان تاخت و در حالی که رجز می‏خواند، با نوجوان دشمن درگیر شدم طولی نکشید که آن نوجوان به دست ابراهیم، به خاک هلاک افتاد.
آن روز، مروان بن عمر و عاص ناسرا گفت، و دودمان قحطانی به معاویه اعتراض کردند که چرا عمر و عاص را که با ما جنگ نمی‏کند، فرمانده ما می‏کنی.(۸۹)

۹- مالک اشتر در لیلته‏الهریر، و روز آن‏

جنگ صفین همچنان به شدت ادامه داشت؛ تا اینکه در یکی از شبها که شب جمعه بود، شدت و وسعت جنگ به اوج خود رسید. جنگ سراسری و تمام عیار، همان گونه که سگها در شبهای سرد زمستانی در بیابان زوزه می‏کشید.
(و به زبان عربی از این زوزه به هریر تعبیر می‏شود.

در آن شب صدا و زوزه مردم بر اثر شدت جنگ و سوزش زخمها بلند بود. از این رو آن شب را لیلته‏الهریر نامیدند، و به دنبال آن شب، روز آن نیز همچنان جنگ با شدت و وسعت همه جانبه ادامه داشت که آن را یوم‏الهریر نامیدند، برای درک کشتار آن شب و روز کافی است که بدانیم هفتاد هزار نفر دو طرف، در آن شب و روز کشته شدند.(۹۰)

در این جنگ سراسری، حضرت علی (علیه السلام) فرمانده قلب لشگر بود، مالک اشتر فرمانده جانب راست لشگر بود، مالک اشتر با فریادهای پی درپی سپاه خود را به حمله و پیشروی دعوت می‏کرد. نیزه‏اش را به پیش می‏انداخت و به لشگر می‏گفت: به اندازه طول نیزه به جلو روید.

لشگر همان گونه به پیش می‏رفتند، بار دیگر فریاد می‏زد:به اندازه طول کمان من پیش روید آنها به پیش می‏رفتند.
باز مکرر از آنها می‏خواست به اندازه طول نیزه و کمان پیشروی کنند، و آنها همان گونه پیش می‏رفتند.
پیشروی آنها به قدری سخت و طولانی شد که اکثر سپاهیان خسته شدند.

سپس مالک بر اسب خود شد و فریاد می‏زد:
من یشری نفسه للَّه و یقاتل مع الاشتر حتی یظهر امراللَّه او یلحق باللَّه.
چه کسی جان خود را به خدا می‏فروشد، و با مالک اشتر می‏جنگد تا فرمان خدا (با پیروزی) آشکار گردد؟ تا به لقا اللَّه بپیوندد؟
سپاهیان، تحت تاثیر تحریکات مخلصانه و قهرمانانه مالک قرار گرفته و گروه گرفته و گروه گروه به مالک می‏پیوستند و به دشمن حمله می‏کردند.(۹۱)

سایر فرماندهان در راس آنها حضرت علی (علیه السلام) نیز سپاه را به حمله و یورش دعوت نموده و به پیش می‏رفتند، و کاملا آثار تفوق دعوت نموده و به پیش می‏رفتند، کاملا آثار تفوق و برتری سپاه علی (علیه السلام) بر سپاه معاویه دیده می‏شد.
عجیب اینکه در همان شب لیلته‏الهریر، اشعث‏بن قیس که یکی از فرماندهان لشگر علی (علیه السلام) بود، باطن ناپاک خود را آشکار ساخت و در ضمن خطبه‏اش، سخن از برادرکشی و نسل کشی و اموری که موجب سستی سپاه می‏شد، به میان آورد. جاسوسان معاویه سخن او را به معاویه رساندند.

معاویه بی درنگ عمق مطلب را گرفت و همان شب با عمر و عاص در مورد طرح قرار دادن قرآن بر سر نیزه‏ها، صحبت کرد تا بدین وسیله ایجاد اختلاف بین سپاه علی (علیه السلام) نمایند؛
زیرا اطلاع یافتند که زمینه اختلاف بین آنها وجود دارد.(۹۲)

۱۰- تحریک شورانگیز سپاه ربیعه بر اثر تحریکات مالک‏

سپاه امیر مومنان علی (علیه السلام) همچون سپاه شام، به چندین لشگر و گردان براساس قبایل، تقسیم بندی شده بود. در یکی از روزهای جنگ، بنا بود صبح زود لشگر ربیعه به میدان رود، ولی این لشگر در آن روز بر اثر سستی و بهانه جویی، تحریکی از خودشان نشان نداد.
حضرت علی (علیه السلام) توسط ابو ثروان به آنها پیام داد که لشگرهای شام آماده شد و صف‏آرای کرده‏اند، چرا سستی می‏کنید! بی درنگ حرکت کنید.
ابو ثروان پیام آن حضرت را به آنها ابلاغ کرد، ولی آنها در پاسخ گفتند:قبیله همدان دارای چهار هزار نفر جنگجو در کنار ما هستند، نخست به آنها فرمان بدهید تا حرکت کنند.
امیر مومنان (علیه السلام) از بهانه جویی آنها اصلاع یافت. مالک اشتر را به حضور طلبید و به او فرمان داد که به قبله ربیعه بگو: چرا که سستی می‏کنند! اینک وقت حرکت است.
مالک اشتر که صدای بلندی داشت، بر پشت اسب برجهید، و به سوی لشگر ربیعه حرکت کرد و فریاد زد: ای گروه جنگجوی بی‏بدل که کسی را توان نبرد با شما نیست،
و در راه نبرد و در رکاب علی (علیه السلام) بر جان و مال خود، افسوس نمی‏خورید، و اندوه زن و فرزند را به دل خود راه نمی‏دهید! اینک چه شده؟! چرا حرکت نمی‏کنید؟!

نفوذ و بیان قهرمان پرور مالک اشتر، روح تازه‏ای بر کالبد لشگر ربیعه دمید، و گفتند: ما همان اراده استوار سابق را داریم؛ ولی نظر ما این بود که لشگر قبیله همدان نخست حمله کنند و سپس ما به دنبال آنها حرکت کنیم.
مالک گفت: فرمان امیر مومنان (علیه السلام) این است که شما هم اکنون حرکت کنید، ای لشگر قبیله ربیعه! اگر این است شما هم اکنون حرکت کنید، ای لشگر قبیله ربیعه! اگر گروهی از شما بر سپاه دشمن حمله کند، دشمن شما را در این بیابان می‏گذارد و همچون یعافیر (خران وحشی می‏گریزد.

همین فریاد مخلصانه و پرتوان مالک، جنب جوش فوق العاده‏ای در سپاه ربیعه ایجاد کرد. آنها هماندم به میدان تاختند. آن روز همچنان تا غروب، به جنگ خود با دشمن ادامه دادند، و سخنان مالک اشتر را که گفته بود:
دشمنان چون خران وحشی ، فرار می‏کنند، به یاد خود و همدیگر می‏آورند و بی‏امان حمله ‏های پی درپی می‏نمودند. سرانجام دشمن را وادار به عقب نشینی کرده و آن روز دشمن نتوانست از خود تحریکی نشان دهد.(۹۳)

۱۱- درگیری شدید مالک با عبدالرحمن ابن خالد

در روز خمیس پنجشنبه که شدیدترین روز جنگ صفین بود بود و به آن ، روز هریر می‏گفتند، عبدالرحمن بن پسر خالد بن ولید، که همچون پدرش، دلیر و رزم آور بود، به میدان تاخت و با جولان و رجزهای خود، میدان را زیر سیطره و چنبره خود افکند او فریاد می‏زد: من پسر شیر خدا هستم.
آن روز لشگر مذحج، از سپاه علی (علیه السلام) در میدان بود.
سران لشگر به مالک لشتر گفتند: امروز روز میدان رفتن تو است. مگر نمی‏بینی که پرچم معاویه در دست عبدالرحمن، به پیش می‏تازد.
مالک بی درنگ پرچم سپاه علی (علیه السلام) از به اهتراز در آورد، و به میدان تاخت و همچون نهنگ ، دل به دریای دشمن زد، در حالی که چنین رجز می‏خواند:
انی انا الاشتر معروف السیر انی انا الافعی العراقی الذکر
ولست من حی ربیعه و مضر لکننی من مذحج الغر الغرر
من همان مالک اشتر که سیرتم برای همه آشناست!

من همان افعی رادمرد عراق هستم ! من از دودمان ربیعه و مضر نیستم؛ بلکه از قبیله برجسته مذحج می‏باشم!
حمله مالک همچنان چشمگیر و توفنده بود که میدان را زیر چنبره قرار داد و عبدالرحمن را به عقب نشاند. در نتیجه آن روز، پرچم پر افتخار سپاه علی (علیه السلام) در میدان به اهتزار در آمد، و پرچم سیاه و ننگین معاویه از میدان رانده شد.(۹۴)

۱۲ – مالک اشتر در ماجرای نهادن قرآنها بر سر نیزه‏ها

معاویه به عمر و عاص گفت: نشانه‏های خطر سقوط ما از هرسو آشکار شده، چاره‏ای بیندیش، چه باید کرد؟…
عمر و عاص گفت: این بار پیشنهادی به تو کنم که با اجرای آن، بین سپاه علی (علیه السلام) اختلاف می‏افتد. در نتیجه جنگ متوقف شده و در نهایت برنده جنگ ما هستیم.
سپس نیرنگ خائنانه خود را چنین بیان کرد: فرمان بده قرآنها را سر نیزه کننده، و اعلام کنند که قرآن بین ما و شما حاکم باشد.
معاویه که به زیرکی و شیطنت عمر و عاص آگاهی داشت، عمق سخن او را دریافت و بی درنگ به او گفت: راست می‏گویی.
همان روزی که شب آن لیله الهریر بود، سران سپاه معاویه قرآنها را بر سر نیزه کردند و فریاد زدند: بین ما و شما قرآن حاکم و داور باشد.

نصربن مزاحم صاحب کتاب وقعه الصفین نقل می‏کند: صد عدد قرآن روی نیزه‏ها قرار دادند و با همین حال، نزد علی (علیه السلام) آمدند و گفتند: این قرآن بین ما و شما حکومت و داوری کند. و جمعا پانصد عدد قرآن، روی نیزه‏ها قرار دادند.
و مطابق نقل بعضی، قرآنها را سر نیزه و گردن اسبها انداختند، و قرآن بزرگ و معروف دمشق را بر سر چهار نیزه بزرگ نهادند، و ده نفر آن را حمل می‏نمودند.

گرچه برای انجام مقصود آنها، یک عدد قرآن یا ده عدد قرآن کافی بود، ولی سپاه نیرنگباز معاویه، با آن همه هیاهو و جوسازی، می‏خواستند نیرنگ خود را به خوبی در قلوب سپاه علی (علیه السلام) جا بیندازند و با جار و جنجال و هیاهو، افکار را بدزدند. همین نیرنگ باعث اختلاف در میان سپاه امیرالمومنین علی (علیه السلام) شد. بعضی گفتند: به جنگ ادامه دهیم. و بعضی گفتند: پس از داور قرار دادن قرآن، دیگر جنگ حرام است.(۹۵)

حضرت علی (علیه السلام) خطاب به سپاه خود فرمود:
ای مردم‏ء من سزاوارترم که به داوری قرآن ، پاسخ مثبت دهم؛ ولی معاویه، عمر و عاص ، ابن ابی معیط، ابن ابی سرح و ابن مسلمه اهل دین و قرآن نیستند. من کوچک و بزرگ آنها را می‏شناسم که بدترین افراد هستند. وای بر شما! این ( داوری قرآن) سخن حقی است که معاویه و پیروانش می‏خواهد زیرا ماسک آن به باطل آن برسند.

آنها: از قرآن پیروی نمی‏کنند، و این سخن آنها نیرنگ و ترفند برای سست کردن اراده‏های شما است، به من مهلت دهید، ما در مرحله حساس پیروزی هستیم، و دشمن پرتگاه سقوط است، واژگونی ستمگران به دوزخ فرا رسیده.
فرصت خوبی به دست آمده، آن را از دست ندهید.
ولی دیگر سخن حضرت علی (علیه السلام) در آن کودلان کج فهم، و مقدس مابهای بی خرد، اثر نداشت. کار به جایی رسید که حدود بیست هزار نفر از سپاه علی (علیه السلام) غرق در اسلحه، که پیشانی آنها (بر اثر عبادت خشک) پینه بسته بود، نزد علی (علیه السلام) آمدند و فریاد زدند: به داوری قرآن جواب مثبت بده وگرنه تو را همچون عثمان می‏کشیم!
سوگند به خدا اگر جواب مثبت ندهی تو را می‏کشیم!

هرچه امیرمومنان علی (علیه السلام)، به آنها فرمود: گول نخورید. این پیشنهاد، نیرنگ و خدعه است، ما با آنها می‏جنگیم تا به حکم قرآن تسلیم گردند.
آنها به سخن علی (علیه السلام) اعتنا نکردند و بر فشار خود افزودند و گفتند: باید جنگ متوقف شود و مطابق داوری قرآن رفتار گردد.(۹۶)

یکی از روسای این جمعیت که از آن پس به عنوان خوارج نامیده شدند، اشعث بن قیس بود.
مالک اشتر همچنان در پیشاپیش سپاه، با دشمن می‏جنگید، و نشانه‏های پیروزی سپاه عراق، از هر نظر روشن بود.
در این فرصت و موقعیت حساس، گروه خوارج به علی (علیه السلام) گفتند: برای مالک اشتر پیام بفرست، که از جنگ دست بردارد، و به نزد ما باز گردد.

ابراهیم پسر مالک اشتر می‏گوید: آن حضرت ناگزیر به یزید بن هانی فرمود: مالک اشتر برو و بگو نزد من بازگردد.
ابن هانی نزد مالک اشتر آمد و پیام علی (علیه السلام) را به او ابلاغ کرد.
مالک اشتر به ابن هانی گفت: از جانب من به امیر مومنان (علیه السلام) عرض کن، اکنون در موقعیت حساس هستیم و امید پیروزی دارم. اکنون هنگام رها کردن جبهه نیست.

ابن هانی جواب مالک اشتر را به حضرت علی (علیه السلام) رسانید؛ ولی خوارج همچنان با فشار و اصرار به علی (علیه السلام) گفتند: پیام بده مالک اشتر باز گردد، وگرنه تو را از رهبری، عزل می‏کنیم!
امام علی (علیه السلام) ابن هانی را نزد مالک فرستاد و فرمود: به او بگو نزد من بیاید، که فتنه‏ای رخ داده.
ابن هانی نزد مالک رفت و پیام علی (علیه السلام) را به او ابلاغ کرد. مالک گفت: آیا به خاطر بر سر نیزه نهادن قرآنها، فتنه رخ داده؟
ابن هانی: آری.

مالک اشتر: ای ابن هانی! وای بر تو! آیا تفوق سپاه ما را نمی‏بینی؟ آیا شکست و تارومار شدن سپاه دشمن را نمی‏نگری؟ آیا در چنین وقتی، جبهه را رها سازم؟
ابن هانی: آیا دوست داری که تو در اینجا پیروز گردی؛ ولی امیرمومنان علی (علیه السلام) در خطر قرار بگیرد….؟
تعدادی زیادی از سپاهیان به سوی او شمشیر بکشند؟
مالک اشتر: سبحان اللَّه! نه به خدا سوگند، چنین چیزی را دوست ندارم.
آنگاه مالک اشتر جبهه را رها کرد و به محضر علی (علیه السلام) آمد، و در آنجا بر سر خوارج فریاد کشید و چنین گفت:
ای آدمهای ذلیل و زبون! وای سست عنصرهای بی صفت! اکنون که بر دشمن تفوق دارید، و دشمن تصور می‏کند که شما بر آنها پیروز می‏گردید، قرآنها را بر سر نیزه‏ها بالا برده و شما را به قرآن و مخالف سنت است! جواب مثبت به دعوت دشمن ندهید. به من مهلت دهید. من احساس پیروزی می‏کنم.

خوارج: ما به تو مهلت نمی‏دهیم.
مالک اشتر: به اندازه یکبار دویدن اسب به من مهلت دهید. من امید پیروزی دارم.
خوارج: ما اگر به تو مهلت دهیم، در گناه تو شریک خواهیم شد. چنین کاری نخواهیم کرد.
مالک اشتر هرچه نصیحت و اصرار کرد، در آن کوردلان اثر نکرد. درگیری لفظی شدید شد، و به همدیگر ناسزا گفتند و با تازیانه به صورت اسبهای همدیگر می‏زدند.

امیر مومنان علی (علیه السلام) بر سر آنها فریاد کشید که خودداری کنید! مالک اشتر عرض کرد: ای امیرمومنان! هرگاه حمله‏های پی در پی ما بر دشمن ادامه یابد، دشمن از پای در می‏آید.
خوارج پیش خود فریاد زدند: امیرمومنان علی (علیه السلام) به حکم قرآن راضی شده است.
مالک اشتر که تسلیم فرمان علی (علیه السلام) بود، با کمال تواضع گفت: اگر امیرمومنان (علیه السلام) دعوت به داوری قرآن را پذیرفته، من هم به آنچه که آن حضرت راضی است، خشنودم.(۹۷)
ابن ابی الحدید دانشمند معتزلی می‏نویسد: مالک اشتر هنگامی که نزد امیر مومنان علی (علیه السلام) آمد، دید اصحابش او را در صورت عدم قبول نیرنگ داوری قرآن، بین دو راه قرار داده‏اند: یا او را بکشند و یا او را به معاویه تسلیم نمایند….
مالک وقتی آنها را دید، به آنها گفت: وای بر شما! آیا بعد از پیروزی، پراکندگی و بیچارگی به شما رو آورده است! ای احمقها و ای بی خردها! هلاکت باد بر شما.(۹۸)

من هرگز پای این نوشته را امضاء نمی‏کنم‏
هنگامی که ماجرای ننگین حکمین، بر اثر فشار خوارج رخ داد و ابو موسی اشعری فریب عمر و عاص را خورد، و معاویه به عنوان خلیفه معرفی گردید، اشعث بن قیس (رییس خوارج) ماجرای حکمین را که صورت جلسه شده بود و در کاغذی ثبت شده بود، نزد مالک اشتر آورد و اصرار کرد که آن را امضاء کن.
مالک گفت: من هرگز پای این نوشته و به اصطلاح صلحنامه را امضاء نمی‏کنم. من در عقیده خود استوار هستم و به حقانیت خود و ضلالت دشمنان یقین دارم، و با شمشیر من خونهایی از دشمنان ریخته شده که تو بهتر از آنها نیستی، و خون تو محترمتر از خون آنها نمی‏باشد.

ولی باز مالک اشتر که خشنودی علی (علیه السلام) را بر همه چیز مقدم می‏داشت، در پایان گفت:
لکن رضیت بما صنع علی امیرالمومنین، و دخلت فیما دخل فیه، و خرجت مما خرج منه، فانه لایدخل الا فی هدی وصواب:
ولی من به آنچه که امیرمومنان علی (علیه السلام) انجام دهد، راضی هستم، و در همان راهی که علی (علیه السلام) وارد گردد، وارد می‏شوم، و از همان راهی که آن حضرت خارج خواهم شد؛ زیرا او در کاری وارد نشود، مگر اینکه آن کار قطعا بر اساس هدایت و راستی و درستی است.(۹۹)

روایت شده: شخصی به علی (علیه السلام) عرض کرد: مالک اشتر، صحیفه صلحنامه را امضاء نمی‏کند، و نظرش ادامه جنگ است. (بنابراین تحت او امر شما نیست.)
حضرت علی (علیه السلام) در پاسخ فرمود: همانا مالک اشتر، همان را که من راضی شوم، راضی خواهد شد…. اما اینکه می‏گویی او از تحت امر من خارج شده، چنین نیست. من او را این گونه نمی‏شناسم. آنگاه حضرت علی (علیه السلام) در شان مالک اشتر، این جمله معروف را فرمود:
ولیت فیکم اثنان، بل لیت فیکم مثله واحد، یری فی عدوی مثل رایه:
ای کاش! در میان شما دو نفر مانند او بود؛ بلکه ای کاش در میان شما یک نفر مثل او بود که در مورد دشمنانم مانند نظریه او را داشت.(۱۰۰)

تولی و تبری مالک اشتر

مومنان راستین همیشه دارای دو خصلت تولی (دوستی با دوستان خدا) و تبری (دشمنی با دشمنان خدا) هستند. مالک اشتر در تمام فراز و نشیبهای جنگ صفین و قبل و بعد آن، پیوند استوار دوستی خود با علی (علیه السلام) را کاملا رعایت کرد، و تسلیم فرمان او بود، و در فکر و اراده و عمل، جز راه او، به راه دیگری نرفت. نسبت به دشمنان او نیز دشمن سرسخت بود. از همان آغاز با عثمان و عثمانیان مخالفت کرد، و سپس با بیعت شکنان و آتش افروزان جنگ جمل دشمنی نمود و بعد با معاویه و هوادارانش و بعد با اصحاب دیروز علی (علیه السلام) که امروز به عنوان خوارج دسته جدا کردند. او همواره می‏گفت: راه علی (علیه السلام) راه صواب و هدایت است، و راه دشمنان او راه انحراف و ضلالت. بر همین اساس تصمیم می‏گرفت و عمل می‏کرد.

تبری او، به آنجا رسید که مانند تیغی در چشم معاویه همیشه با تصویر مالک اشتر و خاری در گلوی او بود، و معاویه همیشه با تصور مالک اشتر، غمگین می‏شد، و حتی دستور داده بود مالک اشتر را در کنار نام امام علی (علیه السلام) و حسن و حسین (علیه السلام) در خطبه‏های نماز جمعه و در قنوت نمازهای لعن کننده؟!
به خاطر آنکه حمایتهای قهرمانانه و بی دریغ او از حضرت علی (علیه السلام) ، اعصاب معاویه را خرد کرد و جگرش را کباب نمود، و دل را خون کرد ، این است معنی تولی و تبری،!…
(پایان بخش سوم)

بخش چهارم‏

مالک اشتر، بزرگمرد تقوا و کمالات و ماجرای شهادت او

اشاره:
مالک اشتر همچون استادش امیر مومنان علی (علیه السلام) جامع اضداد، بود در عین اینکه شجاع و نترس بود، نسبت به زیر دستان قلبی رئوف و مهربان داشت، و در عین آنکه قدرتمند و صاحب رای بود، با خویشتن داری و تحمل، تسلیم رای امیر مومنان علی (علیه السلام) بود، نیتی خالص، و اراده‏ای پرتوان، و قلبی ثابت، و عزمی خلل‏ناپذیر داشت، عارفی تیز بین، ادیبی هوشمند سخنوری توانا، جنگجویی پر تجربه، سیاستمداری بلند نظرت مدیری وارسته و عارفی خوش اخلاق بود، در همه شوون زندگی در جایگاه رفعیی از ایمان و معرفت و اخلاق نیک قرار داشت، از این رو او نه تنها در شجاعت، بلکه در همه ابعاد انسانی قهرمان قهرمانان بود، دوست دشمن به عظمت روح جوانمردی او اعتراف داشتند.

در اینجا برای آگاهی بیشتر به ابعاد شخصیت مالک اشتر، کافی است که به این سخن امیر مومنان علی (علیه السلام) توجه عمیق کنیم، آنجا که فرمود:
رحم اللَّه مالکا فلقد کان الاشتر لی کما کنت لرسول اللَّه.
خداوند مالک اشتر را رحمت کند. او برای من همان گونه بود که من برای رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) بودم. (۱۰۱)
اگر در شان مالک اشتر هیچ سخنی جز این سخن نبود، کافی بود که اوج عظمت مالک اشتر را نشان بدهد.
اینک در اینجا به ذکر چند نمونه از کمالات مالک اشتر می‏پردازیم:
۱- مالک، مجموعه کمالات از دیدگاه دانشمند سنی‏
ابن ابی الحدید، دانشمند معروف اهل تسنن، مالک اشتر را چنین توصیف می‏کند:
او مردی جنگجو، بخشنده ، بلند مقام، بردبار، سخنور، و شاعر بود، و شدت را با نرمی می‏آمیخت.
به هنگام اظهار قدرت، قدر نشان می‏داد، و به هنگام مدارا، مدارا می‏کرد.
او نگهبان، پاسدار، شجاع، رییس، از بزرگان شیعه و شخصیتهای برجسته به حساب می‏آمد، و پیوند والا و شدید و خلل‏ناپذیر با امیر مومنان علی (علیه السلام) داشت.

للَّه او قامت عن الاشتر ، لو ان انسانا یقسیم ان اللَّه تعالی؛ ما خلق فی العرب ولا فی العجم اشجع منه الا استاد علی بن ابیطالب لما خشیت علیه الاتم.
خدایا به مادرش پاداش دهد، که مالک اشتر را به دنیا آورد اگر کسی سوکند یاد کند که خداوند در عرب و عجم، قهرمانی دلیرتر از مالک اشتر، جز استادش علی بن ابیطالب (علیه السلام) نیافریده است، من او را در این سوگند، گناهکار، و گزاف گو نمی‏دانم.(۱۰۲)

۲- چند ویژگی مالک اشتر، در نامه علی (علیه السلام)

محمد بن ابوبکر یار مخلص و شجاع حضرت علی (علیه السلام) از جانب آن حضرت استاندار مصر بود، ولی شرایط مصر به گونه‏ای بود که برای نگهداری و کنترل آن نیاز به وجود شخصی مانند مالک اشتر داشت، از این رو، حضرت علی (علیه السلام) محمد بن ابوبکر را عزل کرد و مالک اشتر را برای استانداری مصر نصب نمود. (ولی مالک در مسیر راه توسط ماموران نفوذی معاویه به شهادت رسید.)

حضرت علی (علیه السلام) ( پس از خبر شهادت مالک اشتر)

نامه‏ای برای محمد بن ابوبکر نوشت، در بخشی از آن نامه، مالک اشتر را چنین معرفی کرد:
این مردی را که در والی مصر نمودم، دارای این ویژگیها بود:
کان رجلا لنا ناصحا، وعلی عدونا شدیدا، ناقما، فرحمه اللَّه فلقد استکمل ایامه ولاقی حمامه و نحن عنه راضون اولاه للَّه رضوانه و ضاعف الثواب له….
مالک اشتر ناصح و خیرخواه ما بود.
او نسبت به دشمنان ما، سختگیر و در هم کوبنده بود.
خدا او را رحمت کند که ایام زندگی را به پایان برد و با مرگ ملاقات کرد در حالی که ما از او راضی و خشنود هستیم!
خداوند نعمت خشنودیش را بر او ارزانی دارد و چندان برابر پاداشش به او بیفزاید.(۱۰۳)

۳- بزرگواری مالک اشتر در مورد آزادی اسیر

در جنگ صفین، یکی از سرداران سپاه معاویه شخصی به نام اصبغ بن ضرار در یکی از درگیری‏های شدید، مالک اشتر در رکاب امام علی (علیه السلام) با دشمن می‏جنگید.
حضرت علی (علیه السلام) به مالک فریاد زد تا به جنگ اصبغ برود. مالک اشتر به سوی اصبغ حمله کرد، ولی اصبغ نتوانست در برابر مالک مقاومت کند و به اسارت مالک درآمد. مالک دستهای او را محکم بست و به اردوگاه خود آورد.
آن روز پایان یافت و شب فرا رسیدن، آن اسیر بسیار ناراحت بود؛ چرا که فکر می‏کرد فردای آن شب، روز اعدام اوست.
او آن شب، سوز دل خود را در اشعاری بیان کرد و آن اشعار را بلند خواند، به طوری که مالک اشتر آن اشعار را از او شنید.
او در آن اشعار گفته بود: ای شب تا ابد و تا قیامت، شب باش! ای کاش این شب، روز نمی‏شد؛ زیرا از اینکه فردا اعدام کنند، ترس و وحشت دارم….

مالک اشتر نسبت به اینکه نسبت به دشمن، سختگیر بود، در اینجا نسبت با آن اسیر بزرگواری کرد و دلش به حال او سوخت. ( این است که گفتم مالک: مانند مولایش علی (علیه السلام) جامع اضداد بود.)
آن شب به پایان رسید، صبح مالک اشتر، آن اسیر را نزد مومنان علی (علیه السلام) آورد و عرض کرد: این شخص سپاهیان مسلح معاویه است، او را دیروز اسیر کردم. امشب در نزد ما بود و اشعاری اثر بخش خواند. اکنون او را به اینجا آوردم. اگر رای شما کشتن این شخص است، او را بکش ولی اگر بخشیدن این شخص راه دارد، او را به ما ببخش.
حضرت علی (علیه السلام) فرمود: ای مالک! او را به تو بخشیدم. هرگاه در جنگ با اهل اسیر گرفتی، او را نکش، چرا که اسیر اهل قبله (مسلمان) کشته نمی‏شود.
مالک اشتر، اصبغ را به خانه خود برد و آزاد کرد.(۱۰۴)

۴- مالک اشتر خار چشم معاویه (تبری)

مقام تبری مالک اشتر نسبت به معاویه به قدری شدید بود که وجود او، عرصه را برای معاویه تنگ کرد، و او همچون خاری در چشمان معاویه بود، و نزدیک بود که معاویه از غصه او دق کند.
برای دریافت این حقیقت، به یکی از اشعار مالک اشتر دقت کنید:
بقیت و فری و انحرفت عن العلی ولقیت اضیافی بوجه عبوس
ان لم اشن علی ابن هند غاره لو تخل یوما من نهاب نفوس
خیلا کامثل السعالی شزبا تغدوا ببیض فی الکریهه شوس
حمی الحدید علیهم فکانه و مضان برق او شعاع شموس
ثروت اندوزی کنم ( و به من نسبت خلق بدهند)
و از مقام بلند انسانی به دور باشیم، و با مهمانان خودم با چهره درهم گرفته ملاقات کنم (به من نسبت دهند که مهمان نواز نیستم.
اگر با شدت و خشونت از هر سو بر فرزند هند معاویه وارد نگردم، و او را به باد غارت نگیرم، و در کشتن او و هوادارانش، یک روز فرو گذار نمایم.
با آن گروه سواران خود همانند غولهای سبک و تیز روی هستند و همواره توسط شمشیرهای بلند با شدت و استواری هماورد می‏طلبند.
و حامل آهنهای شعله‏وری هستند. که دارای درخشش برق یا شعاع خورشید می‏باشند.(۱۰۵)
معاویه آنچنان از ناحیه مالک اشتر سرکوفته و عصبی شده بود، که در شام مجلس مجلس دعا برگذار نموده بود، تا مردم دعا کنند و برای نابودی مالک اشتر، به درگاه خدا استغاثه نمایند.(۱۰۶)

۵ – به یاد دوست شهید، و تلاش برای انتقام خون او

مالک اشتر و عمار یاسر، با هم دوست صمیمی و هم خط و هم فکر بودند، و هر دو در سطح بالایی از اراده نیرومند، و دشمن شناسی، و نبرد با دشمن بودند.

عمار یاسر، در جنگ صفین به شهادت رسید. شهادت او همان گونه که داغی جانکاه بر دل علی (علیه السلام) نهاد، داغی پرسوز بر دل مالک اشتر نهاد. شهادت عمار نه تنها روحیه مالک را تضعیف نکرد، بلکه قوت آن را چندان برابر نمود. پس از شهادت عمار، شدت خشم و حمله‏های مالک در مرحله جدیدی قرار گرفت، و تندتر و پرتوان‏تر از قبل گردید. به طوری که طعم تلخ شکست و عقب نشینی را در کام معاویه و هوادارانش نهاد، و او با این شدت عمل، انتقام خون جوشان دوستش، عمار را از دشمن گرفت و به راستی که روح پر فتوح عمار را شاد کرد.(۱۰۷)

۶- اخلاق نیک و خویشتن داری مالک‏

روزی مالک اشتر در بازار کوفه عبور می‏کرد. یکی از بازاریان او را نشناخت. به خیال این که یک دهاتی فقیری عبور می‏کند، مقداری ته مانده سبزی را به سوی او پرتاب کرد، و از تلخ کاری خود خندید.
مالک بی آن که سخنی بگوید، از آنجا گذشت. مردی به آن بازاری گفت:
آیا این شخصی را که مسخره کردی نشناختی؟
او گفت: نه، به گمانم یک ره گذره فقیر عادی بود.
آن مرد گفت: او مالک اشتر، سردار بزرگ سپاه علی (علیه السلام) بود!
بازاری با شنیدن این سخن، ترسان و لرزان شد و با شتاب به دنبال مالک به راه افتاد، تا به حضور او برسد و عذر خواهی کند. دید مالک به مسجد رفت، و مشغول نماز شد. صبر کرد، پس از نماز به دست و پای مالک افتاد و بوسید و عذر خواهی کرد، که من تو را نشناختم و بی‏ادبی کردم، مرا ببخش!
مالک به او گفت: سوگند به خدا به مسجد نیامدم مگر این که برای تو طلب آمرزش کنم، تا خدا تو را ببخشد و خلاف تو را اصلاح کند.(۱۰۸)

۷- نفوذ اجتماعی مالک اشتر

مدتی پس از شهادت مالک اشتر، سپاه معاویه به شهر انبار یورش نموده و به قتل و غارت پرداختند، و زنهایی را سیر نمودند. این خبر به امیر مومنان علی (علیه السلام) رسید. مردم را جمع کرده و برای آنها سخنرانی کرد و آنها را به جنگ با سپاه معاویه دعوت نمود.
مردم عراق بر اثر سستی و ضعف، نه تنها پاسخ مثبت ندادند؛ بلکه حرفهای ناموزون زدند. در این هنگام جای خالی مالک اشتر کاملا احساس می‏شد، یکی از کوفیان با صدای بلند گفت:
استبان فقد الاشتر علی العراق، ان لوکان حیا لقل اللغط و لعیم کل امرء ما یقول.
جالی خالی مالک اشتر، بر مردم عراق آشکار شد.
همانا اگر زنده بود گفتار سست و نابجاکم می‏شد و هر شخصی مراقب سخنش بود که چه می‏گوید؟
(واضح است که این سخن بیانگر نفوز اجتماعی مالک اشتر در میان مردم، و ترس و واهمه مردم از اوست؛
ولی افسوس که مردم عراق ، حضرت علی (علیه السلام) را که از هر جهت استاد مالک اشتر بود، و خود مالک را به این موضوع اقرار داشت، فراموش کردند و سخن از مالک اشتر به میان آوردند).
حضرت علی (علیه السلام) خطاب به جمعیت کرد و فرمود:
هبلتکم الهوابل لانا اوجب علیکم حقا من الاشتر، و هل الاشتر علیکم من الحق الا حق المسلم؟
زنان بچه مرده بر شمت گریه کنند! حق من بر حق مالک اشتر بر شما لازمتر است. آیا حق مالک اشتر بر شما جز حق مسلمانان دیگر است.!؟
(ولی من حق امامت بر شما دارم.)(۱۰۹)

۸ – خطبه ‏ها و اشعار مالک‏

از مالک اشتر، دهها خطبه و صدها بیت شعر و رجز در کتب تاریخ و حدیث به یادگار مانده و بیانگر آن است که او سخنوری توانا، و ادیبی آگاه، و هنرمندی پر احساس ، سرشار از ذوق و استعداد بوده است و عمق مطالب او در سطحی است که می‏توان او را به عنوان علامه‏ای از علامه‏های تاریخ برشمرد.
در این کتاب، نمونه‏ هایی از اشعار و سخنرانی‏های او خاطرنشان شد، به امید آنکه درواندیشان حق نگر در این راستا نیز از کلاس مالک اشتر بهرمند گردند.

مکر نه این است که حضرت علی (علیه السلام) او را تشبیه به کوه بلندی کرد که سواران را یارای حرکت به سوی قله آن نیست و پرندگان را توان پریدن بر فراز آن نمی‏باشد.(۱۱۰)
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطا است سخن ناشناس نا ای جان من خطا اینجاست
علامه سید محسن امین، سخنی از یکی از دانشمندان اهل تسنن به نام استاد احمدی جندی در شان مالک اشتر نقل می‏کند که در اینجا می‏آوریم:

مالک اشتر یکی از شخصیتهای فرزانه تاریخ اسلامی، و از قهرمانان مبارز جنگ است که خصلت قهرمانی را در سطح عالی خود جمع کرده، و به طور کامل از ارزشهایی مانند: شجاعت، فصاحت، بلاغت، سخاوت، ادب و اندیشه بلند برخوردار است. در عین حال، تاریخ نسبت به او رعایت انصاف نکرده، و خصال بزرگ و بی شمار او را، تبیین ننموده است… ما نمی‏خواهیم در این مورد، با کلمات بازی کنیم؛ بلکه می‏خواهیم با این واژه‏ها، معانی بلند زندگی درخشان مالک اشتر را بازگو نماییم، در شان قهرمانی که همه ارکان و قواعد کمال و پیروزی و ارزشها را در زندگی خود استوار ساخته، و همه خطوط طلایی وزانت و عظمت انسانی در زندگی او ترسیم گشته است، تا به آنجا رسیده که به عنوان انسان نمونه، و مثال عالی یک انسان کامل، بر تارک جهان می‏درخشد. . (۱۱۱)

۹ – مالک اشتر، سیاستمداری نیرومند

استان مصر (در آن عصر) از استانهای پرجمعیت، با سابقه، پر محصول و دارای مالیات بسیار بود، و با آن وسعت و عمقی که داشت، برای خود یک کشوری پهناور بود، و اداره آن به یک سیاستمدار قوی نیاز داشت.
محمد بن ابی بکر با آن همه اخلاص و تقوا و سابقه خوبی که در محضر علی (علیه السلام) داشت، دارای چنین سیاستی نبود. امام علی (علیه السلام) برای اداره استان مصر، مالک اشتر را برگزید، و این انتخاب بیانگر شایستگی و کفایت سیاسی و دینی مالک در سطح عالی است.

تحلیل گران تاریخ می‏گویند: معاویه در هیچ مورد، مانند این مورد (شنیدن خبر نصب مالک اشتر به عنوان استاندار مصر) ناراحت نشد. معاویه به خوبی مالک را می‏شناخت و می‏دانست که سیاستمداری قوی به سوی مصر می‏رود، که با سرپنجه سیاست و تدبیرش، مصر را آرام می‏کند، و محصول و مخازن مصر را در اختیار حکومت علی (علیه السلام) قرار می‏دهد. اگر مصر نبود، معاویه هرگز نمی‏توانست بودجه کشورش را تامین کند. این بود که معاویه در مشورت با یارانش همچون عمر و عاص و…. چنین نتیجه گرفت که مالک را توسط ماموران نفوذی مسموم کند، و با ناجوانمردانه‏ترین و کثیف‏ترین نیرنگ، جوانمردترین و پاکترین فرد را از سر راه خود بردارد.

۱۰ – مالک اشتر از سرداران سپاه امام قائم (عجل الله تعالی فرجه)

امام صادق (علیه السلام) فرمود: هنگامی که حضرت قائم (عجل الله تعالی فرجه) قیام و ظهور کند، در پشت کوفه (نجف اشرف) بیست و هفت مرد ظاهر شده و به او می‏پیوندند. پانزده نفر آنها از قوم حضرت موسی (علیه السلام) هستند، که در راه هدایت گام بر می‏دارند، و در محور حق می‏گردند و هفت نفر آنها، اصحاب کهف هستند و بقیه (۵نفر دیگر) عبارتند از: یوشع بن نون (وصی عیسی)، سلمان، ابودجانه انصاری، مقداد و مالک اشتر، و در پایان فرمود:
فیکونون بین یدیه انصاراً و حکاماً:
این بیست و هفت نفر، در پیشگاه حضرت قائم، به عنوان یاران و فرمانروایان آن حضرت می‏باشند.
این حدیث، هم بیانگر عظمت مالک اشتر است، که در عالم برزخ با افراد برجسته، به دنیا مراجعت کرده، و به امام قائم (عجل الله تعالی فرجه) می‏پیوندد و از سرداران سپاه آن حضرت می‏شود، و هم درس دیگری به ما می‏آموزد و آن اینکه؛ منتظران و یاران حضرت ولی عصر (عجل الله تعالی فرجه) باید چگونه افرادی باشند، و اگر کسی خواسته باشد در این وادی گام بگذارد، باید از نظر فکر و اراده، شخصیتهایی مانند سلمان و مقداد و مالک اشتر را الگوی خود سازد.
بنابراین مالک اشتر، نمونه‏ای از یاران نزدیک امام عصر (عجل الله تعالی فرجه) است.

یکی از وصایای حضرت علی (علیه السلام) به مالک‏

یا مالک! احفظ عنی هذا الکلام وعه، یا مالک بخس مروته من ضعف یقینه، وازری نفسه من استشعر الطمع، ورضی بالذل من کشف عن ضره، وهانت علیه نفسه من اطلع علی سره، واهلکها من امر علیه لسانه:
ای مالک! این سخنان را از من فراگیر و به خاطر بسپار.
ای مالک! آن کس که یقینش ضعیف است، جوانمردیش ناقص و ناچیز است، و آن کس که در درون طمع داشته باشد، خود را حقیر کرده است، و آن کس که ناراحتی هایش را فاش کند، به لذت خویش راضی شده است، و آن کس که دیگران را بر اسرار خود آگاه می‏سازد، شخصیت خود را پایمان کرده است، و آن کس که زبانش را بر خود امیر کند، شخصیت خود را در ورطه هلاکت قرار داده است.
سپس فرمود: ای مالک! حرص شدید، با خطر درگیر است. کسی که امور دور دست را تحصیل کند، تلاشش بی نتیجه می‏گردد. خصلت بخل، ننگ است.

ترسویی، مایه نقص است. پاکی، سپر انسان است. شکر و سپاس، ثروت و فراوانی است، صبر و استقامت شجاعت است، انسان فقیر در شهر خود غریب است.
فقر، انسان زیرک را در بیان حجت خود لال می‏کند و رضا و خوشنودی به مقررات الهی، همنشین نیک است، ادب، لباس فاخر و نو است، درجه مقام انسان، بستگی به درجه عقل او دارد، سینه انسان خزانه اسرار او است.
اندیشه، آینه صاف و درخشان است، حلم و خویش داری، خود برجسته است، صدقه، درمان نتیجه بخش است، کردار انسانها در این دنیا، نصب العین آنها در آخرت است، حوادث عبرت‏انگیز، بیم دهنده شایسته است، خوشرویی، دام دوستی است.(۱۱۲)

ماجرای شهادت جانسوز مالک اشتر

نامه علی (علیه السلام) به مالک اشتر

پس از پایان جنگ صفین ، مالک اشتر همراه امیر مومنان علی (علیه السلام) به کوفه بازگشت، حضرت علی (علیه السلام) مالک را به جای خود که قبل از جنگ صفین در آنجا بود؛ یعنی فرمانداری جزیره فرستاد.(مالک در شهر نصیبین که یکی از شهرها بین عراق و شام بود و جزء جزیره به حساب می‏آمد، سکونت گزید.)

در این هنگام، محمد بن ابی بکر از جانب علی (علیه السلام) استاندار مصر بود، به امیر مومنان علی (علیه السلام) از مصر گزارش گزارش رسید که در مصر عده‏ای از دشمنان با محمد بن ابی بکر درگیری دارند، و محمد توانایی مقابله با آنها را ندارد.
وقتی گزارش به علی (علیه السلام) رسید، آن حضرت فرمود: به نظر من هیچ کس شایسته برای استاندار شدن در مصر نیست، جز یکی از دو نفر؛ قسی بن سعد یا مالک اشتر
قیس بن سعد در آن وقت رییس ستاد ارتش علی (علیه السلام) بود، از این رو، تنها مالک اشتر باقی مانده بود که به سوی مصر برود.

حضرت علی (علیه السلام) نامه‏ای برای مالک اشتر که در آن هنگام در شهر نصیبین بود فرستاد. در آن نامه چنین نوشت:
اما بعد: فانک ممن استظهر به علی اقامه الدین واقمع به نخوه الاثیم، واسد به الثغر المخوف…
تو از کسانی هستی که من برای به پاداشتن دین از آنها کمک می‏گیرم، و سرکشی و نخوف گنهکاران را به وسیله آنها در هم می‏کوبم، و مرزهای مورد خطر را به وسیله آنان حفظ می‏نمایم: من محمد بن ابی بکر را استاندار مصر کردم؛ ولی خوارج در آنجا بر ضد او بپاخاسته‏اند،

و او به خاطر جوانی و تجربه کم در امور زندگی، توانایی و کارایی ندارد. نزد من بیا تا در این مورد با تو گفتگو کنم و به جای خود در نصیبین، یکی از افراد مورد اطمینان را نصب کن.(۱۱۳)
پس از رسیدن این نامه به دست مالک، او بی درنگ به حضور علی (علیه السلام) که در کوفه، بازگشت.
امام علی (علیه السلام) ماجرا و حوادث مصر را برای مالک اشتر بیان کرد و فرمود: کسی را برای استانداری مصر، شایسته‏تر از تو نمی‏یابم، به سوی مصر حرکت کن با آن نظر بلند و فکر صائبی که داری، نیاز به توصیه نیست، و در امور از درگاه الهی کمک بجوی، خشونت را با ارزش بیاموز: آنجا که نرمش، به مقصود است. نرمش کن، آنجا که جز خشونت، راه دیگری نیست، خشونت کن.(۱۱۴)

عهد نامه مالک اشتر و تقاضای شهادت‏

امیر مومنان (علیه السلام) شیوه حکومت داری و رفتار با طبقات مختلف را به مجموعه‏ای نوشت و به مالک سپرد تا بر اساس آن، در مصر حکومت داری کند، این مجموعه به عنوان عهد نامه مالک اشتر در نهج البلاغه (نامه ۵۳) آمده است.
در سطور آخر این عهد نامه حضرت علی (علیه السلام) از درگاه خداوند چنین تقاضا می‏کند:
و انا اسئل اللَّه بسعه رحمته… ان یختم لی ولک بالسعاده و الشهاده.
من از خداوند بزرگ، با آن رحمت وسیعش مسئلت دارم… تا پایان زندگی من و تو را با سعادت و شهادت ختم کند!
چنانکه خواهم گفت این دعا مستجاب شد، و مالک اشتر در این مسیر، به شهادت شکوهمندانه نایل گردید.
پس از شهادت مالک اشتر، عهد نامه مذکور توسط ماموران معاویه به دست معاویه رسید، آن را نگاه می‏کرد، و از مضامین بلند و عالی و عمیق آن، تعجب می‏نمود.
ابن ابی الحدید می‏نویسد: مقداری از نامه‏ها و عهدنامه حضرت علی (علیه السلام) که به دست معاویه افتاد، در مرکز نگهداری خزاین بنی امیه به طور مخفی نگهداری می‏شد. هنگامی که عمر بن عبدالعزیر (هشتمین خلیفه بنی امیه) روی کار آمد آنها را آشکار ساخت. (۱۱۵)

نامه علی (علیه السلام) به مردم مصر، در شان مالک اشتر

امیر مومنان علی (علیه السلام) نامه‏ای به مردم مصر در شان و مقام مالک اشتر نوشت. در این نامه مالک با ویژگی‏های دهگانه زیر توصیف فرمود:
به سوی شما فرستادم:
۱- بنده‏ای از بندگان خدا را
۲- او کسی است که به هنگام خوف (مردم از جنگ) خواب به چشمش راه نیابد.
۳- در ساعت ترس و وحشت، از دشمن هراس ندارد.
۴- نسبت به بدکاران از شعله، سوزنده‏تر است.
۵-گفتار او با گوش جان بشنوید و از او پیروی کنید.
۶- او شمشیری از شمشیرهای خدا است ، که تیزی آن کندی ندارد و برندگی آن اثر بخش است.
۷- گوش به فرمان او باشید، من شما را در انتخاب او برای ولایت بر شما از دیگران مقدم داشتم.
۸- او تسلیم فرمان من است، و بر اساس شیوه من رفتار می‏کند.
۹- او ناصح و خیر خواه شما است‏
۱۰- او نسبت به دشمنانتان سختگیرتر است.(۱۱۶)
ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه، این نامه را به اندکی تفاوت نقل نموده که چند ویژگی زیر در آن از زبان حضرت علی (علیه السلام) افزوده شده است:
من اشد عباداللَّه باسا، و اکرمهم حسبا، و ابعد الناس من دنس و عار، حسام صارم حلیم فی التسلم رزین فی الحراب ذو رای اصیل و صبر جمیل
مالک اشتر، نبرد با دشمن از سختگیرترین بندگان خدا است، او از کریمترین دودمان برخاسته: و از همگان نسبت به ناپاکیها و ننگها، دورتر است، او شمشیر بران و تیز است. هنگام آرامش، بردبار و خویشتن دار است، و در جنگ، انسان سنگین و با وقار می‏باشد، صاحب نظر اصیل و صبر و نیکو است.(۱۱۷)

توطئه معاویه در مورد قتل مالک اشتر

مالک اشتر به سوی مصر رهسپار گردید. جاسوسهای معاویه به او گزارش دادند که حضرت علی (علیه السلام) مالک را به عنوان استاندار، منصوب کرده و او را به سوی مصر روانه کرده است.
معاویه از این خبر، بسیار وحشتزده شد و آن را به عنوان بزرگترین خبر دریافت نمود، و بی درنگ برای یکی از سرمایه‏دارهای زمین خوار که سالانه مالیات زیاد به حکومت معاویه می‏پرداخت، و مورد وثوق معاویه بود، و در قلزم یکی از شهرهای بندری مصر سکونت داشت، پیام محرمانه فرستاد که اگر مالک اشتر را سر به نیست کنی، تا هر چه زنده‏ام و زنده هستی، از تو مالیات نمی‏گیرم.
هنگامی که مالک اشتر در مسیر راه به شهر قلزم رسید. آن سرمایه دار زمین خوار، خود را در قیافه یکی از دوستان مالک اشتر جا زد. نزد مالک آمد و از او استقبال نمود و با کمال احترام، او را به خانه‏اش دعوت کرد، و گفت: من مردی مالیات بده هستم، شما در خانه من اقامت و استراحت کنید.

مالک به خانه وارد شد، هنگام غذا، میزبان در کنار غذا عسلی را مسموم کرده بود. نزد مالک گذاشت.وقتی مالک مقداری از آن عسل را خورد، هماندم مسموم شد و طولی نکشید که به شهادت رسید.(۱۱۸)

شهادت مالک اشتر به وسیله مامور نفوذی معاویه‏

در مورد چگونگی توطئه قتل مالک از جانب معاویه، روایت دیگری نیز نقل شده است و آن اینکه:
معاویه یکی از غلامان آزاد شده عثمان به نام نافع را محرمانه دید، و به او گفت: خود را به مالک برسان به عنوان دوست و شیعه علی (علیه السلام) جا بزن و بعد در فرصت مناسب، او را با زهر مسموم کن.
مالک اشتر با همراهان به راه خود ادامه داد تا به قریه ایله که در کنار جاده بصره قرار داشت، رسید در همانجا نافع خود را به مالک اشتر رسانید و همواره با کمال تواضع در حضور مالک اشتر بود با او مانوس شد، تا آنجا که مالک از او پرسید، تو کیستی؟
نافع: از اهالی مدینه هستم.
مالک: از کدام دودمان؟
نافع: غلام آزاد شده عمر بن خطاب هستم.
مالک: کجا می‏روی؟
نافع: به مصر می‏روم.
مالک: برای چه به مصر می‏روی؟
نافع: برای تحصیل نان؛ زیرا در مدینه بر اثر بی کاری نتوانستم معاشم را تامین کنم.
مالک اشتر، دلش سوخت و فرمود:
همراه من باش و من معاش تو را تامین می‏کنم
مالک اشتر از قریه ابله، به سوی مصر حرکت کرد.
نافع همراه مالک به راه افتاد و به طور عجیب خود را شیعه معرفی می‏کرد، و مکرر از فضیلت و برتری حضرت علی (علیه السلام) سخن می‏گفت: و آنچنان خود را خوش چهره معرفی کرد که در قلب مالک جای گرفت و با هم به طور شدید همدم شدند، تا اینکه به شهر قلزم رسیدند.
در آنجا بانویی از دودمان جهینه، از مالک اشتر استقبال کرد و او را به خانه خود دعوت نمود و احترام شایانی به مالک کرد، هنگام غذا از مالک و همراهان پرسید، در عراق چه غذایی، غذای مطبوع است تا برای شما فراهم کنم.
مالک گفت: ماهی تازه‏

آن بانو، غذای مطبوعی از ماهی تازه فراهم کرد و نزد مالک گذاشت. مالک و همراهان از آن غذا خوردند،
سپس مالک به طور شدید تشنه شد، هر چه آب آشامید، تشنگیش برطرف نمی‏شد، در این فرصت نافع گفت:

برای رفع عطش، بهترین غذا عسل است مالک درخواست عسل کرد. نافع بی‏درنگ رفت و شربت عسلی را که قبلا مسموم کرده بود، آن را با تردستی خاصی نزد مالک اشتر آورد. مالک از آن خورد، طولی نکشید که آثار مسمومیت در او ظاهر گردید و حالش منقلب شده و بستری گردید، در این میان نافع از تاریکی شب استفاده کرده و از آنجا گریخت، مالک امر کرد او را تعقیب کرده و دستگیر کنند؛ ولی او گریخته بود و تعقیب کنندگان به او دست نیافتند.

مالک همچنان منقلب بود تا در همان شب مظلومانه و غریبانه به شهادت رسید، و پیکر مطهرش در همان شهر قلزم به خاک سپرده شد، این ماجرا در سال ۳۸، هجری رخ داد (۱۱۹) و مالک در این هنگام، حدود ۷۰ سال عمر داشت.
سخن معاویه هنگام رسیدن خبر شهادت مالک‏
نافع خود را به شام رسانید و خبر مسموم نمودن مالک اشتر را به معاویه گزارش داد.
معاویه بسیار شاد شد: او قبلا به مردم شام گفته بود:
دعا کنید خدا مالک را بکشد! وقتی خبر شهادت مالک به معاویه رسید، به مردم شام گفت:
الا ترون کیف استجیب لکم
آیا نمی‏بینید که چگونه دعای شما به استجابت رسید؟!
سپس از طرف معاویه اعلام شد که مردم در مسجد اجتماع کنند، جمعیت بسیار وارد مسجد شدند. معاویه سخنرانی کرد و در این سخنرانی گفت:

کان لعلی بن ابی طالب یدان یمینان فقطعت احداهما یوم صفین و هو عماربن یاسر، و قد قطعت الاخری الیوم و هو مالک الاشتر
برای علی بن ابی طالب (علیه السلام) دو دست راست بود.
یکی از آنها در جنگ صفین بریده شد و آن عمار یاسر بود، و دیگری امروز بریده گردید و او مالک اشتر بود.
و نیز معاویه با شادی می‏گفت:
الا و ان للَّه جنودا من عسل
همانا خدا سپاهیانی از عسل دارد.(۱۲۰)
گفتار جانسوز امیر مومنان (علیه السلام) در سوگ مالک اشتر
هنگامی که خبر جانسوز شهادت مالک اشتر، به علی (علیه السلام) رسید، فرمود:
اناللَّه و انا الیه راجعون

خدایا او را در راه تو حساب می‏کنم! چرا که مرگ او از مصایب بزرگ روزگار است. خداوند مالک را رحمت کند، او به عهدش وفا کرد، و به راه شایسته‏اش رفت،: به راه شایسته‏اش رفت و با پروردگارش ملاقات نمود. ما با اینکه خود را آماده کرده بودیم که پس از مصیبت رحلت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) صبر پیشه کنیم، با این حال مرگ مالک از بزرگترین مصایب بود.(۱۲۱)
جماعتی از دودمان نخع به محضر امیر مومنان علی (علیه السلام) آمدند: دیدند آن حضرت سخت ناراحت است و بی تابی می‏کند سپس فرمود:
للَّه درمالک وما مالک! و اللَّه لوکان جبلا لکان فندا، و لوکا حجرا لکان صلدا، لا یرتقیه الحافر ولا یوفی علیه الطائر.
پاداش مالک با خدا باد! مالک! اما چه مالک ! سوگند به خدا اگر کوه بود، کوهی‏بلند مرتبه و بی مانند بود، و اگر سنگ بود، سنگی سخت و محکم بود! و هیچ مرکبی نمی‏توانست از کوهسار وجودش بالا رود، و هیچ پرنده‏ای به اوج آن راه نمی‏یافت.
سپس فرمود: به خدا سوگند! مرگ تو جهانی (عراق) را در هم ریخت، و جهانی (شام) را شاد کرد!
علی مثل مالک فلتبک البواکی و هل موجود کمالک؟.
برای چون تویی باید گریه کنندگان بگریند. آیا شخص دیگری همچون مالک به وجود خواهد آمد؟!(۱۲۲)
علقمه بن قیس نخعی (از خویشان مالک) می‏گوید:
مدتی علی (علیه السلام) از مرگ مالک، محزون بود، و نشانه‏های اندوهی جانکاه از چهره‏اش دیده می‏شد که یقین کردیم صاحب عزا او است نه ما.
مغیره بن ضبی گفت:
لم یزل امر علی شدیدا حی مات الاشتر…
همواره تا مالک زنده بود: شوون حکومت علی (علیه السلام) استوار و پابرجا بود. وقتی که او رفت، ارکان حکومت علی (علیه السلام) (با رخنه خوارج و منافقان) دیگر سوی آن استواری را نداشت، و آقایی مالک در کوفه، بیشتر از آقایی احنف در بصره بود. (۱۲۳)

به امام عرض شد: برای شهادت مالک، سخت ناراحت و افسرده شده‏ای؟ امام در پاسخ فرمود:
اما و اللَّه هلاکه قد اعز اهل المغرب و اذل اهل المشرق.
سوگند به خدا! مرگش اهل مغرب شامیان را قدرت بخشید، و اهل مشرق (عراقیان) را خوار ساخت!
و آن حضرت چندین روز از فراق با قلبی غمبار گریه کرد و فرمود:
لا اری بعده مثله ابدا.

بعد از او، دیگر همانند او هرگز نخواهم دید!. آری به گفته ابن ابی الحدید. دانشمند بزرگ اهل تسنن، .و چه خوب پاسخ داده آن گوینده که از او درباره مالک اشتر شوال شد، در پاسخ گفت:
ما اقول فی رجل هزمت حیاته اهل الشام و هزم موته اهل العراق.
من چه گویم در شان کسی که حیاتش شامیان شکست داد، و مرگش عراقیان را خوار ساخت.(۱۲۴)
رحمت و درود بی کران خدا بر تو ای مالک اشتر! ای قهرمان قهرمانان! و ای مجاهد سترگ و عزت بخش بزرگ اسلام!
چه زیبا هستی! و چه زیبا به لقا اللَّه پیوستی! گواهی می‏دهم که تو، هم اکنون در پیشگاه خدا زنده و جاوید هستی و از مواهب الهی بهرمند می‏باشی! و در جایگاه رفیع عرش الهی در کنار استاد و رهبرت امیر مومنان علی (علیه السلام) می‏باشی! زهی سعادت و زهی افتخار!

برادر و فرزندان مالک اشتر

قبلا بیان شد که دودمان مذحج و نخع، از صدر اسلام به بعد: خدمات شایانی به اسلام نمودند، و در عصر خلافت حضرت علی (علیه السلام)، این دودمان، زیر نظر مالک اشتر در کوفه، پشتیبانی نیرومند برای آن حضرت بودند، و در جنگ جمل و صفین در رکاب علی (علیه السلام) با دشمن می‏جنگیدند، در اینجا به طور اختصار، از برادر مالک اشتر به نام عبداللَّه و از دو فرزندش به نامهای: اسحاق و ابراهیم، یاد می‏کنیم:
عبداللَّه برادر مالک‏
عبداللَّه از شخصیتهای برجسته خاندان نخع بود.
او در راستای هدایتهای حضرت علی (علیه السلام) ، فداکاریها و ایثارهای فراوان داشت، و در نبرد صفین، همراه برادرش مالک، با دشمن می‏جنگید.

هنگامی که مختار در سال ۶۶ به عنوان مطالبه خون امام حسین (علیه السلام) بر ضد حکومت ننگین بنی امیه قیام کرد، عبداللَّه برادر مالک اشتر را پرچمدار یکی از گردانهای سپاه خود کرد، و پس از پیروزی مختار، و به دست گرفتن حکومت (از ۱۴ ربیع الاول سال ۶۶ تا ۱۴ رمضان سال ۶۷)، عبداللَّه حاکم و فرمانروای یکی از شهرها گردید، و در همان وقت، حجربن عدی سردار رسید اسلام، از یاران امام علی (علیه السلام) برای نجات خود از چنگال دژخیمان جلاد معاویه، به عبداللَّه پناهنده شد، و عبداللَّه او را پناه داد.(۱۲۵)

اسحاق، پسر مالک اشتر

یکی از پسران مالک اشتر، اسحاق بود که در روز عاشورا در رکاب امام حسین (علیه السلام) به شهادت رسید، این بزرگمرد رشید، شجاعت، صلابت، ایمان و دوستی خاندان رسالت را از پدرش مالک، به ارث برده بود. او همواره در خط تشیع گامهای استوار برداشت و به دنبال معاویه و گروههای ضد شیعی نرفت و سرانجام به کاروان امام حسین (علیه السلام) پیوست. با اینکه در کوفه سکونت داشت، به مردم بی وفای کوفه پشت کرد، و یاری امام حسین (علیه السلام) را ضد یزید برگزید.
در روز عاشورا، ندای امام حسین (علیه السلام) را شنید که می‏فرمود:
من یبارز الی هولاء الملعونین.
کیست تا به جنگ این ملعون شدگان برود؟
اسحاق به این ندا لبیک گفت: و با شعارها و رجزهای خود، یاران امام را به جنگ تشویق می‏کرد و خطاب به آنها چنین می‏گفت:
نفسی فداکم طاعنوا و جالودا حتی یبان منکم المجاهد
و ارجل تتبعها سواعد فی نصر مولای الحسین العابد
بذاک اوصانی الکمی الوالد
جانم به فدای شما! بجنگید و شمشیر از نیام برکشید، و به نبرد با دشمن بپردازید، تا در میان شما آن کس که جهادگر پرتوان است آشکار گردد!
گامها و بازوان را پیاپی در یاری مولایم حسین، عبد صالح خدا، به حرکت در آورید!
پدر شجاع من (مالک اشتر) این گونه به من وصیت کرده است!
آری مالک اشتر به پسرش وصیت نموده که او در خاندان رسالت، و آل علی (علیه السلام) جهاد کند. او نیز خلف صالح پدر است، که آن وصیت را با گوش جان شنید و اجرا نمود.
درودهای پیاپی خداوند بر این پدر و پسر رشید.

ابراهیم، پسر دیگر مالک‏

ابراهیم در ایمان و عرفان و شجاعت . نمونه پدر بود، گویی پدر پیرش رفته و جوان بازگشته است. او همان روحیه پدر را داشت، و دودمان نخع او را به عنوان آقا و رییس خود پذیرفتند، در جنگ صفین با اینکه نوجوان بود، با حمله‏های قهرمانانه خود، عرصه را بر دشمن تنگ می‏کرد، و جهان را بر معاویه تیره و تار می‏نمود، و با کشتن جوانی از آل حمیر که به جای عمر و عاص به جنگ مالک اشتر آمده بود، قلب پر تپش پدر را شاد نمود. (چنانکه قبلا ذکر شد)

آن هنگام که مختار (سال ۶۶ ه. ق) به عنوان خونخواهی امام حسین (علیه السلام) بر ضد بنی امیه قیام کرد، ابراهیم را به کمک دعوت نمود، ابراهیم در کوفه به خانه مختار رفت، مختار از او احترام شایانی کرد و در پایین دست او نشست.
ابراهیم به مختار قول مساعدت نداد تا آن هنگام که دریافت قیام مختار مورد رضایت آل علی (علیه السلام) است، آن هنگام برخاست و پایین دست مختار نشست.

مختار خروج کرد و سراسر کوفه را در اختیار و تصرف خود درآورد، بزرگترین لشگری که حکومت مختار را تهدید می‏کرد، لشگر شام بود، مختار هفت هزار نفر را به فرماندهی ابراهیم برای جنگ با سپاه شام روانه کرد، سپاه هفت هزار نفری ابراهیم در سرزمین موصل با سپاه هفتاد هزار نفری شام درگیر شدند. در این هنگام نا برابر، افراد بسیاری از دو طرف کشته شدند. از جمله ابن زیاد و گروهی از سران سپاه شام به دست ابراهیم، به هلاکت رسیدند.

به این ترتیب مختار به دستیاری ابراهیم بر دشمن پیروز شد، و عاملان اصلی حادثه خونین کربلا را به مجازات سخت رساند.
یکی از سخنان ابراهیم، خطاب به سپاه خود که بیانگر هدف و خط فکری اوست، چنین بود، ای یاران دین‏! ای طالبان خون حسین! ای پیروان حق و پاسداران الهی! اینک این ابن زیاد پسر مرجانه است، همان کسی که آب را بر حسین و اهل بیتش ممنوع کرد، و آنها را کشت.

سوگند به خدا! فرعون با بنی اسرائیل چنین نکرد که او با دودمان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نمود، امیدوارم در این سرزمین، با ریختن خون آن نامرد، خاطر شما شاد گردد…
ابراهیم دو فرزند به نام نعمان و خولان داشت که آنها نیز مردانی با شخصیت و مومن بودند، از این رو به ابو النعمان گویند.
سرانجام این بزرگمرد خدا در سال ۷۲ هجری در سرزمین مسکن (ده فرسخی بغداد) هنگام نبرد با سپاه عبدالملک ( پنجمین خلیفه اموی) به شهادت رسید.

بنا به نقل محدث معروف مسعودی جسد مطهر ابراهیم را نزد عبدالملک آوردند. غلام آزاد شده حصین بن نمیر هیزم ‏آورد و آن جسد را آتش زد.( با توجه به اینکه حصین بن نمیر از سرکردگان شام به دست ابراهیم به هلاکت رسیده بود.)(۱۲۶)
پایان‏

مالک اشتر//محمدمحمدی اشتهاردی

بازدید: ۱۵۱۹

حتما ببینید

زندگینامه مقدام زبیدی (صحابی)

زبیدی –مقدام بن معدیکرب صحابی است و به سال ۸۷ ه ق که سال عمرش …

2 نظر

  1. سلام. مقاله ارزشمندی است. فقط مراجع نیست. اگر دارید لطفا بگذارید.

    • با اهدا سلام
      در پایین هر مطلب در این سایت مرجع وسند آن ذکر شده است.با تشکر از اینکه سایت مارا برای مطالعه وتحقیق برگزیدید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code