خانه / حکایات عرفای متاخر

حکایات عرفای متاخر

سکوت پیامبر در واقعه غدیر

چنین گویند که شبلى در روز غدیر نزدیک یکى از معروفان شد از علویان و او را تهنیت کرد آنگه گفت : یا سیدى تو دانى تا اشارات در آن چه بود که جدت دست پدرت گرفت و برداشت و سخن نگفت . گفت : ندانم . گفت : اشارت …

بیشتر بخوانید »

آداب حج بیان امام سجاد(ع)برای شبلی

  شبلى به حج رفته بود و پس از انجام اعمال حج به حضور امام سیدالساجدین علیه السلام مشرف شد، امام علیه السلام از وى پرسید: اى شبلى حج گزاردى ؟ شبلى : آرى یا ابن رسول الله . امام علیه السلام : زمانى که به میقات فرود آمدى آیا …

بیشتر بخوانید »

خواب خوش

شاه شجاع کرمانى از بزرگان اهل معرفت در قرن سوم بود . علت شهرت او به ((شاه )) آن بود که پدرش از امیران کرمان بود . درگذشت وى به سال ۷۰۲ه.ق اتفاق افتاد . نقل است که چهل سال نخفت . شبى بعد از چهل سال بخفت . خداى …

بیشتر بخوانید »

دزد حرف شنو

دزدى به خانه احمد خضرویه رفت و بسیار بگشت، اما چیزى نیافت که قابل دزدى باشد . خواست که نومید بازگردد که ناگهان احمد، او را صدا زد و گفت:اى جوان!سطل را بردار و از چاه، آب بکش و وضو بساز و به نماز مشغول شو تا اگر چیزى از …

بیشتر بخوانید »

طعام دیروز؛ … امروز

شیخ ابوسعید ابوالخیر، با مریدان از جایى مى‏ گذشت . چاه خانه‏اى را تخلیه مى‏ کردند . کارگران با مشک و خیک، نجاسات را از اعماق چاه بیرون مى ‏کشیدند و در گوشه‏ اى مى ‏ریختند . شاگردان شیخ، خود را کنار مى ‏کشیدند و لباس خود را جمع مى …

بیشتر بخوانید »

گامى به پیش

شیخ ابوسعید، یکبار به طوس رسید، مردمان از شیخ خواستند که بر منبر رود و وعظ گوید . شیخ پذیرفت . مجلس را آراستند و منبرى بزرگ ساختند. از هر سو مردم مى ‏آمدند و در جایى مى‏نشستند .چون شیخ بر منبر شد، کسى قرآن خواند. جمعیت، همچنان ازدحام مى‏کردند …

بیشتر بخوانید »

چه خوش است حمام

ابوسعید ابو الخیر، از پر آوازه‏ترین عارفان اسلامى در قرن چهارم و پنجم است . به سال ۳۵۷ (ه.ق) در میهنه به دنیا آمد و در سال ۴۴۰ (ه.ق) در همان جا وفات یافت . گویا او نخستین کسى است که بر اندیشه‏هاى عرفانى، جامه شعر پوشاند . نوه او …

بیشتر بخوانید »

چنان مباش!

خواجه عبدالکریم که خادم خاص شیخ ابوسعید ابوالخیر بود، گفت: روزى، کسى از من خواست تا از حکایت‏هاى شیخ چیزى براى او بنویسم . مشغول نوشتن بودم که کسى آمد و گفت: تو را شیخ مى‏خواند . رفتم. چون نزد شیخ رسیدم، گفت: عبدالکریم!در چه کارى؟ گفتم: درویشى، چند حکایت …

بیشتر بخوانید »