خانه / اصحاب امام کاظم(ع) / زندگینامه امام موسی کاظم(ع)به قلم شیخ عباس قمی (کتاب منتهی الامال) قسمت اخر ذکر اولاد واعقاب امام

زندگینامه امام موسی کاظم(ع)به قلم شیخ عباس قمی (کتاب منتهی الامال) قسمت اخر ذکر اولاد واعقاب امام

فصل ششم :ذکر اولاد واعقاب امام موسى علیه السلام وذکر ابرشاهیم بن موسى

بـدان کـه در عـدد اولاد حـضـرت مـوسـى کـاظم علیه السلام اخلاف است ، ابن شهر آشوب گـفـتـه : اولاد آن حضرت فقط سى نفر است . وصاحب ( عمده الطالب ) گـفـتـه کـه از بـراى آن حـضـرت شـصـت اولاد بـوده ، سى و هفت دختر وبیست وسه پـسـر.وشـیـخ مـفید رحمه اللّه فرموده که آنها سى وهفت نفر مى باشند هیجده تن ذکور ونوزده تن اناث واسامى ایشان بدین طریق است :
حـضـرت عـلى بـن مـوسـى الرضـا عـلیـه السـلام ، وابـراهـیـم ، وعـبـاس ، وقـاسـم ، و اسـماعیل ، وجعفر، وهارون ، وحسن ، واحمد، ومحمّد، وحمزه ، وعبداللّه ، و اسحاق ، وعبیداللّه ، وزیـد، وحسین ، وفضل ، وسلیمان ، وفاطمه کبرى ، وفاطمه صغرى ، ورقیه ، وحکیمه وام ابیها، ورقیه صغرى ، وکلثوم  ، وام جعفر، ولبانه ، وزینب  ، وخـدیـجـه ، وعـلیـه ، وآمنه ، وحسنه ، و بریهه ، عائشه ، وام سلمه ، ومیمونه ، وام کلثوم .

ودر ( عـمـده الطـالب ) از شـیـح ابـونـصـر بـخـارى نـقل کرده که شیخ تاج الدّین گفته که اعقاب حضرت کاظم علیه السلام از سیزده اولادش اسـت کـه چـهـار نـفـر آنـها اولادشان بسیار شده وآنها حضرت رضا علیه السلام وابراهیم مرتضى ومحمّد عابد وجعفر مى باشد وچهار نفر دیگر آنها اولادشان نه بسیار بوده ونه کـم وایـشـان زیدالنار وعبداللّه وعبیداللّه وحمزه مى باشند، وپنج نفر دیگرشان کم اولاد بودند و ایشان عباس وهارون واسحاق وحسین وحسن مى باشند.
شـیـخ مـفـیـد رحـمـه اللّه فـرمـوده کـه از بـراى هریک از اولاد حضرت موسى علیه السلام فضل ومنقبت مشهوره است .

ذکر ابراهیم بن موسى بن جعفر علیه السلام واولاد او

شـیـخ مـفـید رحمه اللّه فرموده که ابراهیم مردى با سخاوت وکرم بوده ودر ایام ماءمون از جـانـب مـحـمّد بن محمّد بن زید بن على بن الحسین بن على بن ابى طالب علیهم السلام که ابـوالسـرایـا با اوبیعت کرده بود امیر یمن گشت ودر زمانى که ابوالسرایا کشته گشت وطالبیین متفرق ومتوارى شدند ماءمون ، ابراهیم را امان داد.

مـؤ لف گـوید: که تاج الدّین ابن زهره حسینى در کتاب ( غایه الا ختصار ) در ذکر اجـداد سـیـد مرتضى ورضى ، در احوال ابراهیم بن موسى الکاظم علیه السلام گفته که امـیـر ابـراهـیـم المـرتـضـى سـیـدى جـلیـل وامـیـرى نـبـیـل وعـالم وفاضل بود، روایت حدیث مى کند از پدرانش علیه السلام رفت به سوى یمن وغلبه کرد بـر آنـجـا در ایام ابوالسرایا وبعضى گفته اند که مردم را مى خواند به امامت برادرش حـضرت رضا علیه السلام ، این خبر به ماءمون رسید پس شفاعت کردند براى او، ماءمون پـذیـرفـت شـفـاعـت اوواورا امان داد ومتعرضش نشد واووفات کرد در بغداد و قبرش در ( مـقـابـر قـریـش ) نزد پدر بزرگوارش است در تربت علیحده که معروف است . ودر حـال پـسـرش ابـوسـبـحـه مـوسـى بـن ابـراهـیـم گـفـتـه کـه اواز اهـل صـلاح وعـبـادت وورع وفاضل بود روایت مى کرد حدیث را وگفته که خبر داد مرا پدرم ابـراهـیـم ، گـفـت حـدیـث کرد مرا پدرم موسى کاظم علیه السلام گفت حدیث کرد مرا از امام جـعـفـر بن محمّد علیه السلام ، گفت حدیث کرد مرا پدرم امام محمدباقر علیه السلام ، گفت حـدیـث کـرد مـرا پـدرم زیـن العـابـدین علیه السلام ، گفت حدیث کرد پدرم امام حسین علیه السـلام شـهـیـد کـربـلا، گـفـت حـدیث کرد مرا پدرم امیرالمؤ منین على بن ابى طالب علیه السلام ، گفت حدیث کرد مرا رسول اللّه صلى اللّه علیه وآله و سلم ، گفت : حدیث کرد مرا جـبـریـیـل علیه السلام از خداى تعالى که فرموده لااله الاّ اللّه حصار من است ، پس هر که بـگـویـد آن را، داخـل شـود در حـصـار مـن وکـسـى کـه داخل شود در حصار من ، ایمن خواهد بود از عذاب من . وفات کرد ابوسبحه در بغداد وقبرش در ( مقابر قریش ) است در جار پدر وجدش ومن تفحص ‍ کردم از قبرش دلالت کردند مـرا بـه آن ومـوضـع آن در دهـلیـز حـجـره کـوچـکـى اسـت کـه مـلک ومنازل جوهرى هندى است . انتهى .

فـقـیـر گـویـد: کـه صـاحـب ( عـمـده الطـالب ) نقل کرده که حضرت امام موسى علیه السلام را دوابراهیم بوده : ابراهیم اکبر، ودر اعقاب داشـتـن اوخـلاف اسـت و ابـونـصـر بـخارى گفته : اوبوده که در یمن در ایام ابوالسرایا خروج کرده واوبلاعقب بوده ؛ ودیگر ابراهیم اصغر است که ملقب است به مرتضى ومادرش ام ولدى بـوده از اهـل نـوبـه وزنگبار واسمش نجیّه بوده واورا عقب از دوپسر بوده : موسى ابـوسـبـحـه وجـعـفر، ولکن ابوعبداللّه بن طباطبا گفته که عقب اوسه پسر بوده موسى و جـعـفـر واسـمـاعـیـل ، وعـقـب اسـمـاعـیـل از پـسـرش مـحـمـّد اسـت ومـحـمـّد بـن اسـمـاعـیل را اعقاب واولاد است در دینور وغیرها که یکى از ایشان است ابوالقاسم حمزه بن عـلى بـن حـسـیـن بـن احـمـد بـن مـحمّد بن اسماعیل بن ابراهیم بن الا مام موسى الکاظم علیه السـلام ومـن دیـدم اورا واوخـوب مردى بود، وفات کرد به قزوین ، واورا برادران وعموها بود، این بود کلام ابن طباطبا، ولکن شیخ تاج الدّین گفته که ابراهیم را عقب نبوده مگر از موسى وجعفر.

اما موسى ابوسبحه ، پس اوصاحب اعقاب کثیره است واز هشت پسر از اوعقب مانده چهار از آنها کـم اولاد بـودند وایشان : عبیداللّه وعیسى وعلى وجعفرند. و چهار دیگر کثیرالا ولاد بودند وایـشـان محمّد اعرج واحمد اکبر وابراهیم عسکرى و حسین قطعى مى باشند، وگفته که محمّد اعـرج عـقبش فقط از موسى الا صغر است ومعروف به ( ابرش ) است ، وموسى عقبش از سـه نـفـر اسـت : ابـوطـالب مـحسن وابواحمد حسین وابوعبداللّه احمد، اما ابوطالب محسن صـاحب عقب است واز ایشان است احمد که متولد شده در بصره ، واما ابواحمد حسین بن موسى ابـرش پـس اونـقـیـب طـاهـر ذوالمـناقب والد سیدین است . صاحب ( عمده الطالب ) مدح بـسـیار از اونموده وحاصلش اینکه ابواحمد نقیب نقباءالطالبیین در بغداد بوده وعلاوه بر نـقـابـت از جـانب بهاءالدوله ، قاضى القضاه گردیده ومکرر امیر حاج گشته وبا اهلبیتش مواسات مى نموده .

ونـقـل شـده کـه ابـوالقاسم  على بن محمّد معاشش کفایت نمى کرد مخارج عـیـالش را، بـراى تـجـارت سـفـر کرد وملاقات کرد ابواحمد مذکور را، ابواحمد پرسید: بـراى چـه بـیـرون شـدى ؟ گـفـت : خَرَجْتُ فى مَتْجَرٍ؛ یعنى براى تجارت بیرون شدم . ابـواحمد گفت : یَکْفیکَ مِنَ الْمَتْجَرِ لِقائى ؛ یعنى بس است از تجارت تو ملاقات تومرا. وابواحمد در آخر مر نابینا گشته بود در سنه چهارصد در بغداد وفات کرد وسنش از نود بـالارفـتـه بـود وآن جـنـاب را در خـانـه اش دفـن کـردنـد، پـس از آن جـنـازه اش را بـه کـربـلانـقـل کـردند ودر مشهد امام حسین علیه السلام قریب به قبر آن حضرت دفن نمودند وقـبـرش مـعـروف وظاهر است ومرثیه گفتند اورا شعراء به مرثیه هاى بسیار واز کسانى کـه اورا مـرثـیـه گـفـتـه دوپـسـرش رضـى ومـرتـضى ومهیار کاتب وابوالعلاء معرّى مى باشند.

مـؤ لف گـویـد: که من ترجمه دوفرزند اوسیدین را در کتاب ( فوائد الرضویه فى احـوال عـلمـاء المـذاهـب الجعفریه ) نگاشتم  واین مقام را گنجایش ذکر ایـشـان نـیـست لکن براى آنکه این کتاب از اسم ایشان خالى نباشد به چند سطر از کتاب ( مجالس المؤ منین ) در ترجمه ایشان اکتفا مى کردیم و در ذکر اولاد حضرت امام زین العـابـدیـن عـلیه السلام در ذیل احوال عمر الا شرف بن على بن الحسین علیه السلام به مختصرى از جلات شاءن والده جلیله ایشان اشاره کردیم به آنجا رجوع شود.

ذکر سید مرتضى ورضى رضوان اللّه علیهما

اما سید مرتضى ، فَهُوَ السَّیِّدُ الاَجَلّ النِّحْریر الثّمانینى ذوالمَجدین ابوالقاسم الشریف المـرتـضـى عـلم الهـدى عـلى بـن الحسین الموسى شریف عراق ومجتهد على الا طلاق ومرجع فضلاى آفاق بود رهنمایى که در معارج هدایت ومدارج ولایت علامات قدر وانشراح صدرش به مرتبه اش ظاهر گردیده که از جد ولایت پناه خود لقب شریف علم الهدى به اورسیده . صـاحـب دولتـى کـه مـجـاوران مـدارس وصـوامـع نـواله روزى از خـوان احـسان اومى خورند ومـسـافـران مـراحـل مـسـایـل تـوشـه تـحـقـیـق و ارمـغـانـى تـدقـیـق از خـوشـه چـیـنـى خـرمن فـضـل اومـى بـرنـد طـالبـان راه ایـمـان وسـالکـان مـسالک ایقان در مدرسه شرع ومحکمه عـقـل اسـتـفـتـاء از راءى روشـن اومـى نـمـودنـد و آیـیـنـه مـشـکـلات خـود را بـه صیقل هدایت اومى زدودند. مدتى مدید به امارت حج که اعظم امور اسلام وصنومرتبه خلیفه وامـام اسـت لواى ریـاسـت دیـن ودنـیا برافروخته ودر حجر یمانى که مقام رکن ایمانى است مراسم اسلام به جا آورده ودر عرفات عرفان قدم صدق نهاده وروى بر صفه صفا ومروه مروت آورده .

 
آیـه اللّه علامه حلى در ( کتاب خلاصه ) گفته که میر را مصنفات بسیار است که ما آن را در ( کـتـاب کـبـیـر عـ( خود ذکر کرده ایم وعلماى امامیه از زمان اوتا زمان ما که شـشـصـد ونـود وسـه از هـجـرت گذشته است استفاده از کتب او مى نموده اند واورکن ایشان ومـعـلم ایـشـان اسـت قـَدَّسَ اللّهُ رُوحَهُ وَ جزاهُ عَنْ اَجْدادِهِ خَیْرَ الجَزاء. ووجه تـلقـّب اوبـه عـلم الهـدى بـر وجـهـى کـه شـیـخ اجـل شـهـیـد در ( رسـاله چـهـل حـدیـث ) وغیره بیان نموده اند آن است که محمّد بن الحسین بن عبدالرحیم که وزیر قـادر عـبـاسـى بـود در سال چهارصد وبیست و بیمار شد وبیمارى اوممتد گردید تا آنکه حـضـرت امـیـرالمـؤ مـنـیـن عـلیه السلام را در خواب دید که به اومى گوید به علم الهدى بگوى که بر تودعایى بخواند تا شفا یابى ، محمّد مذکور گوید که از اوپرسیدم که کـیـسـت عـلم الهـدى ؟ فـرمـودنـد: عـلى بـن الحـسـیـن المـوسـوى ، آنـگـاه رقـعـه اى مشتمل بر التماس دعاى اجابت مؤ دّى به خدمت میر نوشت ودر آنجا همان لقب را که در خواب دیـده بـود درج نـمود، وچون آن نوشته به نظر میر رسید از روز هضم نفس خود را لایق آن لقـب شریف ندید ودر جواب وزیر نوشت : اَللّه اَللّه فى اَمْرى فَاِنَّ قَبُولى لِهاذا اللَّقَب شـِنـاعـَهٌ عـَلىَّ، وزیـر بـه عـرض رسـانـیـد که واللّه من ننوشته ام به خدمت شما الاّ آنچه امیرالمؤ منین علیه السلام مرا به آن امر کرده بود وبعد از آنکه وزیر به برکت دعاى میر مـرتـضـى شـفـا یـافـت صـورت واقـعـه را به قادر خلیفه عباسى عرض کرده واباى میر مـرتـضـى را از آن لقـب ، مـذکـور سـاخـت . قـادر بـه مـیـر مـرتـضـى گـفـت کـه قـبـول کـن اى مـیـر مـرتـضـى ، آنچه جد تو، تورا به آن ملقب ساخته وحکم شد که منشیان بـلاغت نشان آن را در القاب او داخل سازند واز آن زمان به آن لقب مشهور شد. ووجـه تـوصـیـف آن جـنـاب به ( ثمانینى ) براى آن است که بعد از وفاتش هـشتاد هزار مجلد کتاب گذاشت از مقروات ومصنفات ومحفوظاتش ، وتصنیف کرد کتابى مسمى به ( ثمانین ) وعمر کرد هشتاد ویک سال .

 
ودر ( عمده الطالب ) است که دیدم در بعض تواریخ که خزینه کتاب سید مرضى مـشتمل بود بر هشتاد هزار مجلد ومن نشنیدم به مثل این مگر آنچه که حکایت شده از صاحب بن عـبـاد کـه فخرالدوله ابن بویه اورا طلبید براى وزارت ، او در جواب نوشت که من مردى هـسـتم طویل الذّیل وحمل کتابهاى من محتاج است به هفتصد شتر، یافعى گفته که کتابهاى اوصـد وچـهـارده هـزار مـجـلد بـوده ، وقـاضـى عـبـدالرحـمـن شـیـبـانـى فـاضـل ، کـتـابـخـانـه اش از هـمـه تـجـاوز کـرده بـود ومـشـتمل بود بر صد وچهل هزار مجلد. ونقل شده که مستنصر در کتابخانه مستنصریه هشتاد هـزار مـجـلد ودیعه نهاده بووظاهر آن است که چیزى از آنها باقى نمانده ، واللّه الباقى .

وبالجمله ؛ سید مرتضى بعد از وفات برادرش سید رضى ، نقابت شرفاء وامارت حاج وقـضـاء قـضـات بـه وى مـنـتـقـل شـد ومـدت سـى سـال بـه هـمـیـن حـال بـاقى بود تا در سنه چهارصد وسى وشش وفات فرمود، وآن جناب را دخترى بوده اسـت نقیه فاضله جلیله که روایت مى کند از عمویش سید رضى وروایت مى کند از او، شیخ عبدالرحیم بغدادى معروف به ( ابن اخوّه ) که یکى از مشایخ اجازه قطب راوندى است .

شرح حال سید رضى رحمه اللّه

( وَ اما السیّد الرّضىّ، فَهُوَ الشَّریفُ الا جَلُّ مُحَمَّدُ بْن الحُسَین الموسوى ) ، کُنیَت شریفش ابوالحسن ، لقب مرضیش رضى وذوالحسبین ، برادر میر مرتضى علم الهدى ، نقیب عـلویـه واشـراف بـغـداد بـلکـه قـطب فلک ارشاد ومرکز دایره رشاد بود، صیت بزرگى وجـلالت اورا گـوش مـلک شـنـیـده وآوازه فـضـل وبـلاغـت اوبـه ایـوان فلک رسیده ، اشعار دلپـذیـرش دسـت تـصـرف از دامـن فـصـاحـت آرایى در شاخ بلند سحر آزمایى زده وپاى تـرقـى از حـضـیـض بـلاغـت گـسـتـرى بـر ذروه شـاهـق مـعـجـزه پـرورى نـهـاده پـایـه فـضـل وکـمـال ومعانى وافضالاواز آن گذشته که زبان ثنا ومدحت از کنه رفعت آن عبارت تواند کرد، چه ظاهر است که چون جمال بغایت رسد دست مشاطه بیکار ماند وچون بزرگى به حد کمال کشد بازار وصافان شکسته گردد:

ز روى خوب تومشّاطه دست باز کشید

 

که شرم داشت که خورشید را بیاراید.

ابـن کـثـیـر شـامـى گـفـتـه کـه مـیـر رضـى الدّیـن بـعـد از پـدر، نـقـیـب علویه بغداد شد واوفاضل ودیندار بود ودر فنون علم ماهر بود وسخى وجواد وپرهیزکار بود وشاعر بى نـظـیـر بـود تـا آنـکـه گـفـته که اواشعر قریش بوده در پنجم محرم سنه چهارصد وشش وفـات یـافـت وفـخـرالمـلک وزیـر سـلطان بهاءالدوله دیلمى وقضات واعیان بر جنازه او حـاضـر شـدنـد ووزیر مذکور بر اونماز گزارد وبعد از آن منصب نقایت اوبا دیگر مناصب علیّه شرعیه مانند امارت حج وغیره به برادر بزرگ اومیر مرتضى مفوض ‍ شد.
ومـیـر مـرتـضـى وابـوالعـلاء مـعـرّى وبـسـیـارى از افاضل شعراء در مرثیه اواشعار خوب گفتند واز جمله مرثیه معرّى این یک بیت است :

تَکْبیرتانِ حِیالَ قَبْرِکَ لِلْفَتى

 

مَحْسوبَتانِ بِمعُمْرَهٍ وَ طَوافٍ

انتهى .
مـصـنـفـات آن بـزرگـوار در نـهـایـت جـودت وامـتـیـاز اسـت از جـمـله : ( حـقـایـق التـنـزیـل ) و( مجازات القرآن ) و( مجازات النبویه ) و( خصائص الائمـه ) وکـتاب ( نهج البلاغه ) است که در اجازات از آن به ( اخ ‌القرآن ) تـعـبـیـر مـى کـنـند چنانکه از صحیفه سجادیه به ( اخت القرآن ) ؛ وشروح بسیار بر آن شده الى غیر ذلک .

ثـعـالبى در وصف سید رضى گفته که حفظ کرد قرآن را بعد از سى سالگى به مدت کمى وعارف بود به فقه وفرائض به معرفت قویه ، ودر لغت وعربیت امام وپیشوا بود. وابوالحسن عمرى گفته که دیدم تفسیر اورا بر قرآن ویافتم آن را احسن از همه تفاسیر، وبـود بـه بـزرگـى تفسیر ابوجعفر طوسى یا بزرگتر وآن جناب صاحب هیبت و جلالت وورع وعـفـت وتـقـشـّف بـود ومـراعـات مـى کـرد اهـل وعـشـیـره خـود را واواول طـالبـى اسـت کـه قـرار داد بـر خـود سـواد را وبـود عـالى هـمـت وشـریـف النـّفس قـبـول نـمـى کـرد از احـدى صـله وجـایـزه تـا آنـکـه رد کـرد صله وجایزه هاى پدر خود را وقبول نکرد، وکافى است همین مطلب در شرف نفس وبلندى همت او، وپادشاهان بنى بویه هـرچـه کـردنـد کـه قـبـول کـنـد از ایـشـان عـطـا وجـایـزه قـبـول نـفـرمـود وخـشـنـود مـى گشت به اکرام وصیانت جانب واعزاز اتباع واصحابش انتهى .

وبـدان کـه ( نقیب ) در لغت به معنى کفیل وامین وضامن وشناساننده قوم است ومراد از نـقـیـب کـه در تـرجـمـه سـیدین ووالد ایشان ذکر شده آن است که امور شرفاء وطالبیین را کـفـالت نماید وانساب ایشان را حفظ کند از اینکه کسى از آن سلسله خارج شود یا خارجى در آن داخل شود.

وبـدان نـیـز کـه سـیـد رضـى را فـرزنـدى اسـت بـسـیـار جلیل وعظیم الشاءن مسمى به عدنان ، قاضى نوراللّه در وصف اوگفته : السید الشریف المـرضـى ابـواحـمـد عـدنـان بـن الشـریـف الرضـى المـوسـوى شـریـف بـطـحـاى فـضـل وکـرم ونـقـیـب مـشـهد دانش بود، لواى علوشان وسموّ مکان اوبه سماى رفعت وسماک عـلونـسـبـت احـمـدى رسـیـده وبـر خـلعت حشمت واحترام واعلانزاهت طهارت ( اِنَّما یُریدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیرا )  کشیده .
شعر:

تفاخر نموده به اوآل هاشم

 

تظاهر فزوده به اوآل حیدر

 

به اجداد اوعز بطحا ویثرب

 

به اسلاف اوفخر محراب ومنبر

بـعـد از وفـات عـم خـود مـیـر مـرتـضى رضى اللّه عنه متولى نقابت علویه شد وسلاطین آل بـویـه اورا تـعـظـیم بسیار مى نمودند، وابن حجاج شاعر بغدادى را در مدح او قصاید بسیار است .

وامـا ابـوعـبـداللّه احمد بن موسى الا برش برادر ابواحمد نقیب والد سیدین ، پس از اعقاب اوست سیدى جلیل ابوالمظفر هبه اللّه ابن ابى محمّد الحسن بن ابى البرکات سعداللّه بن الحـسـیـن بـن ابـى مـحـمـّد الحـسـن بـن ابـى عـبـداللّه احمد بن موسى الا برش بن محمّد بن ابـوسـبـحـه مـوسـى بـن ابـراهـیـم بـن الا مـام مـوسـى الکـاظـم عـلیـه السـلام ، عـالم فـاضـل صـالح عـابـد مـحـدث کـامـل صـاحب کتاب ( مجموع الّرائق من ازهار الحدائق ) معاصر علامه حلى رحمه اللّه است . صاحب ( عمده الطالب ) گفته که ابوالمظفر هبه اللّه جـد سـادات مـوسـوى بـغـداد اسـت و ایـشـان بـیـتـى جـلیـل بـودند، لکن فاسد کردند انساب خود را به آنکه زن گرفتند از کسانى که مناسب ایشان بودند، واز احفاد احمد اکبر بن موسى ابوسبحه بن ابراهیم بن الا مام موسى الکاظم علیه السلام شمرده شد سید احمد رفاعى که از مشایخ طریقه شافعیه واصحاب کرامات معدوده است ووفات کرده در بیست دو جمادى الاولى سنه پانصد وهفتاد وهشت در ام عبیده (وآن بـر وزن سـفینه ) دهى است نزدیک واسط ومدفون شده در قبه جد مادریش شیخ یحیى کبیر بـخـارى انـصـارى . واز احـفـاد ابـراهـیم عسکر بن موسى ابوسبحه است ابـواسـحـاق ابـراهیم بن الحسن بن على بن المحسن بن ابراهیم عسکر که شرف الدوله بن عضدالدوله اورا ولایت نقابت طالبیین داد واونقیب النقباء مى خواندند واورا اولاد واعقاب است . واز جـمـله ایـشـان اسـت احـمـد بـن اسـحـاق کـه اعـقـاب اوبـه قـم و آبـه بـودنـد، ومـحـتـمـل اسـت قـبـرى کـه در قـم واقـع اسـت در بـازار مـقـابـل بـاب شـمـالى مسجد امام ومعروف است به قبر احمد بن اسحاق همین احمد بن اسحاق مـوسـوى بـاشـد نـه احـمد بن اسحاق اشعرى که قبرش در حلوان است که معروف است به پـل ذهـاب ، وبـیـایـد ذکر اودر اصحاب حضرت عسکرى علیه السلام واز احفاد حسین قطعى اسـت آقا سید صدرالدّین عاملى ، ومناسب است که ما در اینجا به مختصرى از ترجمه ایشان اشاره کنیم :

ذکر سید جلیل وعالم نبیل آقا سید صدرالدّین عاملى اصفهانى

وهـوالسـّیـد الشـّریـف مـحـمـّد بـن سـیـد صـالح بـن محمّد بن ابراهیم شرف الدّین بن زین العـابـدین بن نورالدّین بن على نورالدّین بن حسین بن محمّد بن حسین بن على بن محمّد بن ابـى الحـسـن تاج الدّین عباس بن محمّد بن عبداللّه بن احمد بن حمزه الصغیر بن سعداللّه بـن حمزه الکبیر محمّد ابى السعادات بن محمّد بن عبداللّه بن محمّد بن ابى الحسن على بن عـبـداللّه بـن ابـى الحـسن محمّد المحدث بن ابى الطیب طاهر بن الحسین القطعى بن موسى ابـى سـبـحـه بـن ابـراهـیـم المترضى بن الا مام موسى الکاظم علیه السلام سید الفقهاء الکـامـلیـن وسـنـد العـلمـاء الراسـخـیـن ، افـضـل المـتـاءخـریـن واکمل المتبحرین ، نادره الخلف وبقیه السلف ، ذوالبیت العالى العماد و الحسب الرفیع الا بـاء والا جـداد؛ ووالده اش دخـتـر شـیـخ عـلى بـن شـیخ محى الدّین بن شیخ على سبط شهید ثـانـى اسـت ووالدش سـیـد سـنـد ورکـن مـعـتـمـد آقـا سـیـد صـالح سـبـط شـیـخـنـا الا جـل شـیـخ حـر عاملى است ؛ چه آنکه والد ماجدش آقا سید محمّد تلمّذ کرده بر شیخ حرّ عاملى وتـزویـج کرده کریمه اورا وحق تعالى روزى فرموده او را از آن مخدره جلیله سید صالح کـه از اعـلام عـلماء عصر خود ومرجع ریاست امامیه در بلاد شامیه بوده ، ولادتش سنه هزار وصـد وبـیـسـت ودووهجرتش از جبل عامل به عراق به سبب ظلم وتعدیات احمد جزّار در سنه هزار وصد ونود وهفت بوده در نجف اشرف سکنى گرفت ودر سنه هزار ودویست وهفده وفات کـرد. ونـیـز از بطن کریمه شیخ حرّ عاملى است برادر سید صالح سید محمّد شرف الدّین ابـوالسـّادد الا شـراف آل شـرف الدّیـن کـه در بـلاد جـبـل عـامـل مـى بـاشـنـد واز ایـشـان اسـت سـیـد جـلیـل ، عـالم فـاضـل ، مـحـدث کـامـل ، آقـا سـیـد عـبـدالحـسـیـن بـن شـریـف یـوسـف بـن جـواد بـن اسماعیل بن محمّد شرف الدّین که صاحب مصنفات قائقه ومؤ لفات نافعه جلیله است که از جـمـله آنـهـا اسـت ( فـصـول المـهـمـه فـى تـاءلیف الا مه ) و( الکلمه الغراء فى تـفـضـیل الزهراء علیها السلام ) که در صیدا طبع شده وغیر ذلک ومن زیارت کردم این سید شریف را در بیروت . ( اَدامَ الْبارى بَرَکاتِ وُجُودِهِ الشَّریفِ وَ اَعانَهُ لِنُصْرَهِ الدِّینِ الْحَنیفِ ) .

وبـرادر سـیـد صـدرالدّیـن سـید جلیل وعالم نبیل آقا سید محمدعلى والد سید علامه آقا سید هـادى اسـت کـه والد سـیـد سـنـد مـحـدث جـلیـل وعـالم فـاضـل کـامـل نـبـیـل ، البـحـر الزّاخـر والسـحـاب المـاطـر، البـارع الخـیـر المـاهـر، کنز الفـضـائل ونـهـرهـا الجـارى شـیخنا الا جل السید ابومحمّد حسن بن الهادى است که ترجمه ایشان را در کتاب ( فوائد الرضویه ) نگاشتم .
وبـالجـمله ؛ سید صدرالدّین در حجر والدش تربیت شده ودر سنه هزار وصد ونود وهفت از جـبل عامل به اتفاق والدش به عراق آمد ودر نجف ساکن شدند، ودر سنه هزار ودویست وپنج که سنش به دوازده سال رسیده بود کربلامشرف شد وبه درس استاد اکبر آقاى بهبهانى ودرس علامه طباطبائى بحرالعلوم حاضر شد.

گـویـنـد سـیـد بحرالعلوم مشغول به نظم ( درّه ) بود وهرچه به نظم در مى آورد بـر اوعرضه مى فرمود به جهت مهارت اودر فن شعر وادب ، ودر سنه هزار ودویست وده از صاحب ( ریاض ) ، اجازه طلبید، سید ( ریاض ) اورا اجازه داد وتصریح کرد به اجتهاد اودر احکام وشیخ اکبر صاحب ( کاشف الغطاء ) دختر خود را تزویج اونمود وحـق تـعـالى آقا سید محمدعلى معروف به آقا مجتهد را که نادره عصر ویگانه دهر بود از آن مـخـدره بـه او مـرحـمـت فرمود وبعد از چندى که ساکن نجف اشرف بود به عزم زیارت حـضـرت امـام رضـا علیه السلام به خراسان سفر کرد وطریق مراجعت را از یزد واصفهان قـرار داد، وچـون بـه اصـفـهـان رسـید در آنجا اقامت فرمود ومرجع تدریس وقضا گردید، جـمـاعـتـى از عـلمـا بـر اوتـلمـّذ کـردنـد، واز جمله شیخ الطائفه علامه انصارى وسید صاحب روضـات وبـرادرش وآقـا سـیـد مـحـمـّد شـفـیـع صـاحـب روضـه ، وایـن سـیـد جلیل ، بکاء وکثیر المناجات بوده .

نـقـل شـده کـه شـبـى از شـبـهاى ماه رمضان داخل حرم امیرالمؤ منین علیه السلام شد، بعد از زیـارت نـشـست پشت سر مقدس وشروع کرد به خواندن دعاى ابوحمزه همین که شروع کرد به کلمه ( اِلهى لاتُؤَدِّبْنِى بَعُقُوبَتِکَ ) گریه اورا گرفت و پیوسته این کلمه را مـکـرر کـرد وگـریـه کـرد تـا غـش کـرد واورا از حـرم مطهر بیرون آوردند! ودر امر به معروف ونهى از منکر بسیار ساعى بود واقامه حدود به اصفهان مى نمود وچندان معصیت در نظرش عظیم بود که گویند وقتى چنان اتفاق افتاد که حاضر شد در مجلسى که برپا شده بود براى عزاء حضرت سیدالشهداء علیه السلام وارواحنا فداه ودر آن مجلس جماعتى از اعـیـان واشـراف بـودنـد نـاگـاه وارد شد در آن مجلس یکى از شاهزادگان که ریشش را تـراشـیـده بـود چون نظرش به صورت اوافتاد فرمود که : ( حَلْقُ اللِّحْیَهِ مِنْ شَعارِ المـَجـُوسِ وَ صـارَ مـِنْ عـَمـَلِ اَهـْلِ الْخـِلافِ ) ؛ تـراشـیـدن ریـش از شـعـار گـبـران وعـمـل اهـل خـلاف اسـت واین مرد ریش خود را تراشیده وآمده در این مجلس که منعقد شده براى عـزاى سـیدالشهداء علیه السلام و منى مى ترسم که هرگاه روضه خوان بالاى منبر رود وایـن مـرد در ایـنـجـا بـاشـد سـقـف فـرود آیـد،

پـس در آن مجلس نماند وبیرون رفت ، واین بزرگوار زاهد وقانع وکثیر العیال بود، وبه همان نحوکه در نجف زندگانى مى کرد در اصـفـهان نیز زندگانى کرد و در آخر عمر ضعف واسترخانى در اعضایش عارض شد شبیه به فلج ودر خواب دید که حضرت امیرالمؤ منین علیه السلام به وى فرمود که تومیهمان مـنـى در نـجـف ، دانـسـت که وفاتش نزدیک است ، از اصفهان حرکت کرد به نجف اشرف ودر سـنـه هـزار ودویـسـت وشـصت وچهار در آنجا وفات کرد ودر حجره اى که در زاویهئ غربیه صـحـن مـطهر است متصل به باب سلطانى به خاک رفت . ودر آن حجره جماعتى مدفونند از اکـابر علماء اعلام وفقهاء عالیمقام مانند مرحوم خلد مقام عالم ربانى و زنده جاودانى جناب حـاج مـلافـتـحـعـلى سـلطـان آبادى ومرحوم مغفور حاج میرزا مسیح تهرانى قمى که در همان سـال وفـات سـیـد وفـات کـرد وجـناب شیخ اجل اکمل عالم زاهد جامع فنون عقلیه ونقلیه ، حـاوى فـضـایـل عـملیه وعلمیه ، صاحب نفس ‍ قدسیه وسمات ملکوتیه ومقامات علیه ، عالم ربـانـى وابـوذر ثـانـى آقـا شـیـخ مـحـمـّد حـسـیـن اصـفـهـانـى والد شـیـخـنـا الا جـل ، طـود الفضل والا دب ، وارث العلم عن اب فاب ، جناب آقا شیخ محمّد رضا اصفهانى ـ دام ظـلّه ـ؛ وآقـا سـیـد صـدرالدّیـن را مصنفات بسیار است که در ( روضات الجنات ) و( فوائد الرضویه ) مذکور است وصاحب روضات ترجمه اورا نگاشته وگفته که نهایت شفقت با من داشت واعانت کرد مرا بر تصنیف روضات ؛ 

وبالجمله ؛ روایـت مـى کـنـد از والد مـاجـدش از جـدش سید محمّد از شیخ حر عاملى ، ومن روایت مى کنم از شـیـخ خـود ثـقـه الا سلام نورى از علامه انصارى از آن بزرگوار، پس روایت من از صاحب وسـایـل از طـریـق اوپـنـج واسـطـه اسـت . واولاد واحـفـادش عـلمـا وفـقـهـا و افـاضـل مـى بـاشـنـد وچون مقام گنجایش ذکر آنها را ندارد اکتفا مى کنیم به ذکر فرزند جـلیـلش مـرحـوم حـجـه الا سـلام آقـاى صـدر واقـصار مى کنیم در ذکر اوبه آنچه سیدنا الا جـل ابـومـحـمـّد آقـا سـیـد حـسـن در ( تـکـلمـه امـل الا مـل ) نـگـاشـته فرموده السید اسـمـاعیل بن السید صدرالدّین پسر عم والد مؤ لف این کتاب حجه الا سلام معروف به آقا سـیـد اسـمـاعـیـل یـکـى از مـراجـع امـامـیـه اسـت در احـکـام دیـنـیـه عـالم فـاضـل ، فـقـیه اصولى ، محقق فکور است ، در سنه هزار ودویست وهشتاد وپنج متولد شده ووالدش در سـنـه هزار ودویست وشصت وچهار وفات کرده ودر حجر برادر اکبرش آقا مجتهد تـربـیـت شـده ونـظـر به پاکى طینت وحسن استعداد وعلو فهمش نگذشت مگر زمان کمى که حـاضـر شـد در درس حـجـه الا سـلام آقـا شـیـخ مـحـمـّدبـاقـر بـن شـیـخ محمّد تقى ، وشیخ بـذل هـمـت فـرمـوده فرمود در تربیت اوتا آنکه تفوق پیدا کرد بر ابناء عصر خود، پس مهاجرت کرد به نجف اشرف در سنه هزار و دویست وهشتاد ویک وتلمذ کرد بر جناب حجه الا سـلام مـیـرزاى شـیـرازى وشـیـخ رازى وشـیـخ مـهـدى آل کـاشـف الغطاء وبعد ا>X.فـاضـل جـلیـل ، ادیـب کـامـل وسـیـد فـاضـل ومـهـذب کـامـل ، آقـا سـیـد صـدرالدّیـن نزیل مشهد رضوى وغیر ایشان ، زاد اللّه فى توفیقهم . انتهى .

واما عباس بن موسى بن جعفر علیه السلام پس از ملاحظه نسخه وصیت نامه پدرش موسى بـن جـعـفـر عـلیـه السـلام کـه در ( عیون اخبار الرضا علیه السلام ) است قدح در اووقلت معرفتش به امام زمانش حضرت امام رضا علیه السلام معلوم مى شود واگر مقام را گـنـجـایـش ذکـر بـود آن وصـیـت نـامـه را نـقـل مـى کـردم لکـن ایـن مـخـتـصـر را مجال ذکر نیست واللّه العالم .

وجـنـاب سـیـد العـلمـاء والفـقـهـاء آقـاى سید مهدى قزوینى در مزار ( فلک النجاه ) فـرمـوده کـه از اولاد ائمـه دوقـبرى است مشهور در مشهد امام موسى علیه السلام از اولاد آن حضرت لکن معروف نیستند وبعضى گفته اند که یکى از آن دوقبر، عباس پسر امام موسى عـلیـه السلام است که در حق اوقدح شده ، انتهى . و اعقاب عباس فقط از پسرش قاسم بن عـبـاس اسـت ، صـاحـب ( عمده الطالب ) نقل کرده که قاسم بن عباس بن موسى علیه السـلام قـبـرش بـه شـوش در سـواد کـوفـه مـشـهـور اسـت وبـه فضل مذکور است .

وامـا قـاسـم بـن مـوسـى بـن جـعـفـر عـلیـه السـلام پـس سـیـدى جـلیـل القـدر بـوده وکافى است در جلات شاءن اوآن خبرى که ثقه الا سلام کلینى در ( کـافـى ) در بـاب اشـاره ونـص بـر حـضـرت رضـا عـلیـه السـلام نـقـل کـرده از یـزیـد بن سلیط از حضرت کاظم علیه السلام در راه مکه ودر آن خبر مذکور اسـت کـه آن حـضـرت به او، فرمود: خبر دهم تورا اى اباعماره ، بیرون آمدم از منزلم پس وصـى قـرار دادم پـسـرم فـلان ر، یعنى جناب امام رضا علیه السلام را وشریک کردم با اوپـسران خود را در ظاهر ووصیت کردم به اودر باطن ، پس اراده کردم تنها اورا واگر امر راجـع بـه سـوى مـن بود هر آینه قرار مى دادم امامت را در قاسم پسرم به جهت محبت من اورا ومـهـربـانـى مـن بـر اوو لکـن ایـن امـر راجـع بـه سـوى خـداونـد ـ عـز وجل ـ است قرار مى دهد آن را هر کجا که مى خواهد. الخ .

ونیز شیخ کلینى روایت کرده که یکى از فرزندان امام موسى علیه السلام را حالت موت روى داد وآن حـضـرت بـه قـاسم فرمود که اى پسر جان من ! برخیز ودر بالین برادرت سـوره والصـافات بخوان ، قاسم شروع کرد به خواندن آن سوره مبارکه تا رسید به آیـه مـبـارکـه ( ءَاَنْتُمْ اَشَدُّ خَلْقا اَمْ مَنْ خَلَقْنا ) که برادرش از سـکرات موت راحت شد وجان تسلیم کرد.واز ملاحظه این دوخبر معلوم مى شـود کـثـرت عـنـایـت حـضـرت امـام مـوسـى عـلیـه السـلام بـا قاسم ، و قبر قاسم در هشت فـرسـخـى حـله اسـت ومـزار شـریـفـش زیـارتـگـاه عـامه خلق است و علما واخیار به زیارت اوعـنـایـتـى دارنـد. وسـیـد بـن طـاوس تـرغـیـب بـه زیارت اونموده است ؛ وصاحب ( عمده الطالب ) گفته که قاسم عقب نیاورده .

وامـا اسـمـاعـیـل بـن مـوسـى الکـاظـم عـلیـه السـلام ، پـس سـیـدى اسـت جـلیـل القـدر واگـر چـه عـلماء رجال اشاره به جلالت اونکرده اند لکن کافى است در مدح اوروایـتـى کـه شیخ نقل کرده در حال ثقه جلیل القدر صفوان بن یحیى ، که چون صفوان در سـنـه دویـسـت وده در مـدینه از دنیا رحلت کرد حضرت امام محمّدتقى علیه السلام کفن و حـنـوط بـراى اوفـرسـتـادنـد وامـر کـردنـد اسـمـاعـیـل بـن مـوسـى را کـه بـر اونـمـاز گـزارد.واسـتـاد اکـبـر آقـاى بهبهانى رحمه اللّه در ( تعلیقه ) فرموده که کثرت تصانیف اسماعیل اشاره مى کند به مدح اووشاید مراد آن مرحوم از کثرت تـصـانـیـف او( کـتـاب جـعـفـریـات ) بـاشـد کـه مـشـتـمـل اسـت بـر جـمـله اى از کـتـب فـقـهـیـه وجـمـیـع احـادیـث ان الاّ قـلیـل بـه یـک سـنـد اسـت کـه تـمـام را از پـدران بـزرگـواران خـود از رسـول خـدا صـلى اللّه عـلیه وآله وسلم روایت کرده است وشیخ مرحوم محدث نورى رضى اللّه عـنـه در خاتمه ( مستدرک ) اشاره به آن فرموده وآن کتاب در نهایت اعتبار است وتـمـام آن در ( مـسـتـدرک وسـائل ) درج شـده . وایـن اسماعیل ساکن در مصر بوده واولادش در آنجا بودند وپسرش ابوالحسن موسى از علماء مؤ لفـین است ومحمّد بن محمّد بن اشعث کوفى در مصر ( کتاب جعفریات ) ، را از او، از اسـمـاعـیـل پـدرش ‍ روایـت مـى کـنـد وپـسـر مـوسـى عـلى بـن مـوسـى بـن اسـمـاعـیـل هـمـان اسـت کـه در ایـام مـهـتـدى عـبـداللّه بـن عـزیـز عـامـل طـاهر اورا با محمّد بن حسین بن محمّد بن عبدالرحمن بن قاسم بن حسن بن زید بن حسن بـن عـلى بـن ابـى طـالب عـلیـه السـلام بـه سـامـراء حـمـل کـرد ودر آنـجـا مـحـبـوسـشـان نـمـودنـد وبـودنـد تـا هـر دودر مـحـبـس ‍ بـمـردنـد واسـمـاعـیـل بـن مـوسـى عـلیـه السـلام را پـسـرى دیـگـر اسـت مـحـمـّد نـام کـه طـول عـمـر داشـتـه بـه حدى که در ( غیبت شیخ طوسى ) در وصف اوفرموده : وَ کانَ اَسَنَّ شَیْخِ مِنْ وُلْد رَسُولِ اللّهِ صلى اللّه علیه وآله وسلم وهم فرموده که او ملاقات کرده امام زمان علیه السلام را در مابین مسجدین .

ذکـر احـمـد بـن مـوسـى الکـاظـم عـلیـه السلام معروف به ( شاء چراغ ) مدفون در شیراز وبرادرش محمّد بن موسى علیه السلام

شـیـخ مـفـیـد فـرمـوده کـه احـمـد بـن مـوسـى سـیـدى کـریـم وجلیل وصاحب ورع بوده و حضرت ابوالحسن موسى علیه السلام اورا دوست مى داشت ومقدم مـى داشـت ، و یـک قـطـعـه زمـیـنى با آب آن که معروف بود به یسیره به اوبخشیده بود، نـقـل شـده کـه احـمـد هزار مملوک از مال خویش آزاد نمود. خبر داد مرا شریف ابومحمّد حسن بن مـحـمـّد بـن یـحـیـى کـه گـفـت حـدیـث کـرد مـرا جـدم کـه گـفـت : شـنـیـدم از اسـماعیل بن موسى علیه السلام که مى گفت : بیرون رفت پدرم با اولاد خود به بعضى از امـلاک خـود بـه مـدیـنـه ، واسـمـاعـیـل اسـم آن ملک را ذکر کرد لکن یحیى فراموش کرد، اسـمـاعـیل گفت که بودیم ما در آن مکان وبود با احمد بن موسى علیه السلام بیست نفر از خـدم وحـشم پدرم ، اگر مى ایستاد احمد مى ایستادند با او، واگر مى نشست احمد مى نشستند بـا او، وعـلاوه بـر ایـن پـدرم پـیـوسـتـه نـظـر بـا اوبـود وپـاس اورا مـى داشـت واز اوغـافـل نـمى شد وما بر نمى گشتیم از آنجا تا آنکه احمد برگشت و طى کرد بیابان را از بین ما.

فـقـیـر گـویـد: کـه ایـن احـمـد مـعـروف بـه ( شـاه چـراغ ) اسـت کـه در داخل شهر شیراز مدفون است ودر ظاهر نیز از جهت قبه وصحن وضریح وخدام وغیره تعظیم واحترام دارد واین احقر در سنه هزار وسیصد ونوزده در مراجعت از بیت اللّه الحرام از شیراز برگشتم ودر آن بلده تربت پاک اورا زیارت کردم واز باطن آن بزرگوار استمداد نمودم ، ودر نـزدیـکـى قـبـر آن جـنـاب مـزارى دیـگر است معروف است به میر سید محمّد برادر آن حـضـرت . صـاحب ( روضات الجنات ) گفته که در بعض کتب رجالیه است که احمد مـدفـون بـه شـیـراز اسـت و مسمى است به سیدالسادات ودر این زمان مشهور شده به شاه چـراغ ، وبـه تـحـقـیـق بـه تـواتـر رسـیـده کـرامـات بـاهـره از مـرقـد طـاهـرش ، پـس نـقـل کـرده کـلمـات اشـخـاصـى کـه تـصـریح کرده اند به آنکه احمد بن موسى در شیراز مدفون است .

ومـحـمـّد بـن مـوسـى عـلیـه السـلام بـرادر اعـیـانـى احـمـد نـیـز مـردى جـلیـل القـدر وصاحب فضل وصلاح بوده وپیوسته با وضووطهارت وصلاه بوده و شبها مـشـغول وضوونماز مى گشت وچون از نمازها فارغ مى شد ساعتى استراحت مى کرد، دیگر بـاره از خواب بر مى خاست ومشغول طهارت وصلاه مى گشت ، باز لختى استراحت مى کرد بـاز بـر مـى خـاسـت ووضـومـى گـرفت ومشغول نماز مى گشت واین بود عادت اوتا صبح طـلوع مـى کـرد؛ چـنـانـچـه هـاشـمـیه کنیز رقیه دختر حضرت موسى بن جعفر علیه السلام نقل کرده وگفته که هیچ گاهى من محمّد را دیدار نکردم مگر آنکه این آیه را از کتاب خدا یاد مـى کـردم ( کـانـوا قـَلیـلا مِنَ اللَّیْلِ مایَهْجَعونَ ) . صـاحـب ( روضات الجنات ) در باب احمدین از ( انوار ) سید جزائرى نـقـل کـرده احـمـد بن موسى علیه السلام کریم بود وامام حسین علیه السلام اورا دوست مى داشـت ومـحـمـّد بـن مـوسى صالح وورع بود وهر دومدوفونند در شیراز وشیعیان تبرک مى جـویـنـد بـه قـبرهاى ایشان وبسیار زیارت مى کنند ایشان را ومن زیارت کرده ام ایشان را بسیار.

مـؤ لف گـویـد: کـه محمّد بن موسى علیه السلام را به جهت کثرت عبادتش محمّد عابد مى گـفـتـنـد. وعقب اواز پسرش سید ابراهیم است که اورا ابراهیم مجاب مى گفتند وسبب تسمیه اوبـه مـجـاب چـنـانـچـه سـیـد تـاج الدّیـن بـن زهره گفته این است که در حرم سیدالشهداء داخل شد وعرض کرد ( اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَبا ) ، شنیده شد صوتى در جواب او: ( وَ عَلَیْکَ السَّلامُ یا وَلَدى ) ! قبر شریفش در حایر مقدس است ، واعقاب ابراهیم از سه فرزند است : محمّد حایرى واحمد در قصر ابن هبیره وعلى در سیرجان . واز اعـقـاب مـحـمـّد حـایـرى اسـت سـید سند نسابه علامه امام الا دباء شمس الدّین شیخ الشرف ابـوعـلنـى فـخـار بن معدّ بن فخار بن احمد بن محمّد بن ابى الغنائم محمّد بن الحسین بن مـحـمـّد الحـایـرى بـن ابـراهـیـم المـجـاب بن محمّد العابدین بن الا مام موسى الکاظم علیه السلام که از اکابر مشایخ عظام فقهاء کرام صاحب ( کتاب الحجه على الذاهب الى تکفیر ابى طالب ) است .

ابـن ابـى الحـدیـد مـعاصرش که از علماء اهل سنت است در جزء چهاردهم شرح نهج البلاغه گـفـتـه کـه بعضى از طالبیین در این عصر یعنى سید فخار کتابى در اسلام ابى طالب تـصنیف کرده وبراى من فرستاد واز من خواست که من به خط خودم چیز در صحت ووثاقت آن بـه شـعـر یـا نـثـر بـنویسم ومن چون در اسلام ابوطالب توقف داشتم جایز ندانستم حکم قطعى کنم به اسلامش وهم جراءت نکردم که سکوت کنم از مدح وتعظیمش ؛ زیرا که من مى دانم اگر ابوطالب نبود اسلام برپا نمى شد ومى دانم که حقش واجب است بر هر مسلمانى که بیاید در دنیا تا روز قیامت پس نوشتم در پشت کتاب :

وَ لَوْلااَبُوطالِبٍ وَابْنُهُ

 

لَما مَثَلَ الدّینُ شَخْصا فَقاما

 

فَذاکَ بِمَکّهَ اوى وحامى

 

وذاک بِیَثْرِبَ جَسَّ الْحِماما

یعنى اگر ابوطالب وپسرش امیرالمؤ منین علیهم السلام نبودند کسى به خدمت دین اسلام نـمـى ایـسـتـاد، پس ابوطالب در مکه پناه داد وحمایت کرد از پیغمبر صلى اللّه علیه وآله وسلم وامیرالمؤ منین علیه السلام در مدینه دست بسود قضا وقدر مرگ ران یعنى در نصرت پیغمبر صلى اللّه علیه وآله وسلم ویارى اسلام شمشیر زد و جهاد کرد تا آنکه دین اسلام از ابوطالب وعلى بن ابى طالب علیهما السلام برپا شد.

وبالجمله ؛ روایت مى کند از سید فخار والد علامه وسید احمد بن طاوس ومحقق حلى واوروایت مى کند از شیخ جلیل فقیه شاذان بن جبرییل قمى از عمادالدّین طبرى از مفید ثانى از شیخ الطـایـفه ابوجعفر طوسى ـ رضوان اللّه علیهم اجمعین ـ و پدرش سید شریف ابوجعفر معدّ (بـه تـحـریـک وتـشـدید دال ) نقیب طاهر صاحب جاه عریض وبسط عظیم وتمکن تام بوده ، واواسـت کـه بند بر بست بر شظ فلّوجه ، وابوجعفر نقیب بصره اورا مدح کرده در اشعار خـویـش وچـون وفـات کـرد در نـظـامـیه بر اونماز خواندند ودر حایر دفنش نمودند، وسید فخار پسرش اورا مرثیه گفت : بقوله :

اَبا جَعْفَرٍ اِمّا ثَوَیْتَ فَقَدْ ثَوى

 

بِمَثْواکَ عِلْمُ الدّینِ وَ الْحَزْمُ وَ الْفَهْمُ

 

سَیَبْکیکَ جُلُّ الْمُشْکِلِ الصَّعْبِ حَلُّهُ

 

بِشَجْوٍ وَ یَبْکیکَ الْبَلاغَهُ وَ الْعِلْمُ

وپـسـرش نـسـابـه وزیـنـت مـسـنـد نـقـابـه جـلال الدّیـن عـبـدالحـمـیـد بـن فـخار والد عالم جلیل علم الدّین المرتضى على بن عبدالحمید استاد ابن معیّه استاد شیخ شهید است .

ونـیـز از اعـقـاب مـحـمـّد حـایـرى اسـت سـیـد شـمـس الدّیـن مـحـمـّد بـن جمال الدّین احمد استاد شهید قدس سره چنانچه در اجازه سید محمّد بن حسن بن ابى الرضا العلوى تلمیذ شیخ نجیب الدّین یحیى بن سعید حلى مذکور است وآن اجازه این است :
( بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحْیمِ، اِسْتَخَرْتُ اللّهَ تَعالى وَ اَجَزْتُ لِلسَّیِّدِ الْکَبیرِ الْمُعَظَِّم الْفـاضـِلِ الْفـَقـیـهِ الْحـامـِلِ لِکتابِ اللّهِ شَرَفِ الْعِتْرَهِ الطّاهِرَهِ مَفْخَرَ اْلاُسْرَهِ النَّبُویّهِ شـَمـسـِالدّیـنِ مـُحـَمَّدِ بـْنِ السِّیـْدِ الْکَریمِ الْمُعَظَّمِ الْحَسیبِ النَّسیبِ جَمالِالدّینِ اَحْمَدِ بْنِ اَبىِ الْمَعالِى جَعْفَرِ بْنِ عَلِىِّ اَبِى الْقاسِمِ بْنِ عَلْىِّ اَبِى الْحَسَنِ بْنِ عَلِىِّ اَبِى القاسِمِ بْنِ مـُحـَمَّدٍ اَبـِى الْحـَمْر بْنِ عَلىِّ اَبىِ الْقاسِمِ بْنِ عَلِىِّ اَبىِ الْحَسَنِ الحائِرىِّ بْن مُحَمَّدٍ اَبِى جَعْفَرِ الْحائِرىِّ بْنِ اِبْراهیمِ الْمُجابَ الصِّهْرِ الْعُمَرى اِبْنِ مُحَمَّدٍ الصَالِح ابْنِ الاِمامِ مُوسَى الْکاظِمِ علیه السلام . )

ذکر حمزه بن موسى الکاظم علیه السلام وذکر بعضى اعقاب او

هـمـانـا حـمـزه بـن مـوسـى سـیـدى جـلیل الشاءن بوده ودر نزدیک شاهزاده عبدالعظیم علیه السلام قبرى است با بقعه عالیه منسوب به اوومزار عامه ناس است .
ودر روایـت نـجـاشـى اسـت : زمـانى که حضرت عبدالعظیم در رى مخفى بود روزها روزه مى داشـت وشـبـهـا بـه نـماز مى ایستاد وپنهان بیرون مى آمد وزیارت مى کرد قبرى را که در مـقـابـل قـبـر اواست وراه در میان است ومى گفت : این قبر مردى از فرزندان امام موسى علیه السـلام اسـت . عـلامـه مـجـلسـى رحـمـه اللّه در ( تحفه الزّائر ) فـرمـوده کـه قـبـر شـریـف امـام زاده حـمزه فرزند حضرت موسى علیه السلام نزدیک قبر حضرت عبدالعظیم است وظاهرا همان امام زاده باشد که حضرت عبدالعظیم زیارت اومى کرده است ، آن مرقد منور را هم زیارت باید کرد،انتهى .

واز صـاحـب ( مجدى ) نقل شده که گفته حمزه بن امام موسى علیه السلام مکنّى به ابـوالقـاسـم اسـت وقـبـرش در اصـطـخـر شـیـراز مـعـروف ومـشـهـور ومـحـل زیـارت نـزدیـک ودور اسـت . واز ( تـاریـخ عـالم آرا ) نـقـل اسـت کـه گـفـته نسب سلسله جلیله صفویه به حضرت حمزه بن موسى علیه السلام مـنـتـهـى مـى شـود. ومـدفن آن امام زاده در قریه اى از قراى شیراز است و سـلاطین صفویه براى وى بقعه عالیه بنا نموده اند وموقوفات زیاد قرار داده اند. ودر ترشیز هم جمعى اعتقاد کرده اند مقبره اى است از امام زاده حمزه .

فـقـیـر گوید: که در بلده طیبه قم مزارى است معروف به شاهزاده حمزه وبه جلالت قدر معروف است واهل این بلده را اعتقاد تمامى است به اوودر احترام واکرام او بسیار مى کوشند، واز بـراى اوصـحـن وقبّه وبارگاهى است ، واز کلام صاحب ( تاریخ قم ) معلوم مى شـود کـه ایـن بـزرگـوار هـمـان حـمـزه بـن مـوسـى عـلیـه السـلام اسـت ؛ چـنـانـچـه در خـلال تـاریـخ سـادات رضـائیه که در قم بودند ودر آنجا مدفون شدند گفته که یحیى صوفى به قم اقامت کرد وبه میدان زکریا ابن آدم رحمه اللّه ، به نزدیک مشهد حمزه بن مـوسـى بـن جـعـفـر عـلیـه السـلام وطن ومقام گرفت وساکن بود الخ . وبدان که حمزه بن موسى علیه السلام مکنّى به ابوالقاسم است وعقبش در بلاد عجم بسیار است از دوفرزند قاسم وحمزه .

وامـا عـلى بـن حـمـزه : صـاحـب ( عمده الطالب ) گفته که اوبدون اولاد از دنیا رفت واومدفون است در شیراز در خارج باب اصطخر، واز براى اومشهدى است که زیارت کرده مـى شـود. وحـمـزه بـن حـمـزه مـادرش ام ولد بـوده واودر خـراسـان مقدم بوه وبزرگ مرتبه .(۱۶۵) وقـاسـم بـن حـمـزه را عـقب از محمّد وعلى ومحمّد است ؛ واز اعقاب محمدند، سـلاطـیـن صـفـویـه . وشـایـسـته باشد که ما در اینجا به اسامى شریفه ایشان وتاریخ جلوس ووفات ایشان اشاره کنیم به جهت اداء بعض ‍ حقوق ایشان .

ذکر سلاطین صفویه موسویه

هـمـانـا سـلاطـیـن صفویه قریب دویست وسى سال سلطنت کردند وترویج دین و مذهب شیعه جـعـفـرى نـمـودنـد، اول ایـشان ، شاه اسماعیل اول بود، وهوابن السلطان حیدر بن السلطان شیخ جنید مقتول بن السلطان شیخ ابراهیم بن خواجه على مشهور به ( سیاه پوش ) کـه در سـنـه هشتصد وسى وسه در بیت المقدس ‍ وفات کرد، ومزارش معروف شد به مزار شـیـخ العـجـم وهوابن شیخ صدرالدّین موسى بن قطب الا قطاب برهان الا صفیاء الکاملین شـیـخ صفى الدّین ابوالفتح اسحاق اردبیلى که سلاطین صفویه را به سبب انتسابشان بـه او، صـفـویـه گـفـتـنـد، در سـنـه هـفـتـصـد وسـى وپـنـج در اردبـیـل وفـات کـرد ودر آنـجـا به خاک رفت ونزد اودفن کردند جماعتى از اولاد واحفاد اورا مـانـنـد شـیـخ صـدرالدّیـن وشـیـخ زیـن الدّیـن وپـسـرش ‍ شـیـخ جـنـیـد وسلطان حیدر وشاه اسماعیل وشاه محمّد خدابنده وشاه عباس اول واسماعیل میرزا وحمزه میرزا وغیر اینشان وهوابن سید امین الدّین جبرئیل ابن سید محمّد صالح ابن سید قطب الدّین ابن صلاح الدّین رشید بن سـیـد مـحـمّد الحافظ بن سید عوض شاه الخواص ابن سید فیروز شاه زرین کلاه ابن سید نـورالدّیـن مـحمّد بن سید شرف شاه بن سید تاج الدّین حسین بن سید صدرالدّین محمّد بن سـیـد مـجـدالدّیـن ابـراهـیـم بـن جـعـفـر بـن مـحـمّد بن اسماعیل بن ناصرالدّین محمّد بن شاه فـخـرالدّیـن احـمـد بـن سـیـد محمّد الا عرابى ابن ابومحمّد قاسم بن حمزه بن الا مام موسى الکاظم علیه السلام .

شـاه اسـماعیل در مبداء امر با جماعتى از مریدان خود ومریدان آباء عرفاء راشدین خویش از بـلاد جـیـلان خـروج کرد ودر سنه نهصد وشش در حالى که قریب به سن چهارده سالگى رسیده بود جنگ کرد تا بلاد آذربایجان را فتح وتسخیر کرد و سلطنت پیدا کرد وامر نمود که مذهب امامیه را ظاهر کنند وچون سنش به سى ونه سالگى رسید وفات کرد وفرزندش شـاه طـهماسب بر اریکه سلطنت نشست ، واین در روز دوشنبه نوزدهم رجب سنه نهصد وسى هجرى بود که موافق است با کلمه ( ظل ) چنانکه گفته اند:

شاه انجم سپاه اسماعیل

 

آنکه چون مهر در نقاب شده

 

از جهان رفت وظل شدش تاریخ

 

سایه تاریخ آفتاب شده

قبر آن جناب در اردبیل در جوار مزار آباء واجدادش است ، وشاه طهماسب که به جاى اونشست پـنجاه وچهار سال سلطنت کرد، وقزوین دارالسّلطنه اوبوده و معاصر بود با محقق کرکى وشیخ حسین بن عبدالصمد وپسرش وشیخ بهائى رحمه اللّه ومحقق کرکى که نام شریفش شیخ على بن عبدالعالى وملقب است به نورالدّین ومروج مذهب ودین ومحقق ثانى ـ بلغه اللّه فـى الجـنـان الى اقـصى الا عالى ومنتهى الامانى ـ در عصر شاه طهماسب به عجم آمد وشاه مـقـدم اورا عـظـیـم شمرد وگفت : جناب شما اولى مى باشید به ملک وسلطنت ؛ زیرا که شما نائب امام علیه السلام مى باشید ومن از عمال شما مى باشم ، وآن جناب نزد سلطان مرتبه عظیمه پیدا کرد، ونقل شده که شاه به خط خود در حق این بزرگوار نوشت :

بـِسـْمِ اللّهِ الرَّحـمانِ الرَّحیمِ چون از مؤ داى حقیقت انتماى کلام امام صادق علیه السلام ( اُنـْظـُروا اِلى مـَنْ کـانَ مـِنـْکـُمْ قَدْ رَوى حَدیثَنا وَ نَظَرَ فِى حَلالِنا وَ حَرامِنا وَ عَرَفَ اَحْکامَنا فـَارْضـُوا بـِهِ حـَکـَما فَاَنِّى قَدْ جَعَلْتُهُ حاکِما فَاِذا حَکَمَ بَحُکْمٍ فَمَنْ لَمْ یَقْبَلْهُ مِنْهُ فَاِنَّما بـِحـُکـْمِ اللّهِ اسـَتـَخـَفَّ وَ عـَلَیْنا رَدَّ وَ هُوَ رادُّ عَلَى اللّهِ وَ هُوَ عَلى حَدِّ الشِّرک ) لایح وواضـح اسـت کـه مـخـالفـت حـکـم مجتهدین که حافظان شرع حضرت سیدالمرسلین اند با شـرک در یـک درجه است پس هرکه مخالفت حکم خاتم المجتهدین ووارث علوم سیدالمرسلین ونـائب الا ئمـه المـعـصـومین علیهم السلام ( لایَزاَلُ کَاسْمِهِ الْعَلِىِّ عَلِیّا عالِیا ) کند ودر مقام متابعت نباشد بى شایبه ملعون ومردود ودر این آستان ملایک آشیان مطرود است وبه سـیـاسـات عـظـیـمـه و تـاءدیـبـات بـلیـغه مؤ اخذ خواهد شد. ( کَتَبَهُ طَهْماسِب بن شاه اسْمعیل الصَّفَوِىّ الْمُوسَوى . )

وحـکـایـت شـده کـه در عصر شریف اوسفیر از سلطان روم بر شاه طهماسب وارد شد. اتفاقا روزى جـنـاب مـحـقق مذکور در مجلس سلطان تشریف داشتند سفیر اورا بشناخت وخواست مابین خـود وشیخ ، باب جدلى مفتوح کند، گفت : اى شیخ ! تاریخ مذهب شما واختراع طریقه شما نهصد وشش است که اول سلطنت شاه اسماعیل باشد واومطابق است با کلمه مذهب ناحق ودر این ، اشـاره اسـت بـه بـطـلان مـذهـب شـما. محقق بدیههً در جواب اوفرمود که ما وشما عرب مى بـاشـیـم و بـایـد عـرب تکلم کنیم چرا مى گویى مذهب ناحق بگو( مَذْهَبُنا حَقٌ، فَبُهِتَ الَّذى کَفَرَ وَ بَقِى کَاَنَّما اُلْقِمَ الْحَجَرُ ) .

بـالجـمله ؛ شاه طهماسب در پانزدهم شهر صفر سنه نهصد وهشتاد وچهار در قزوین وفات کرد واز اتفاقات آنکه جمله ( پانزدهم شهر صفر ) ماده تاریخ او شده وآثار حسنه وسـیـرت مـسـتـحـسـنـه اورا مـجـال ذکـر نـیـسـت . وبـعـد از اوپـسـرش شـاه اسـمـاعـیـل ثـانـى سـلطـان شـد واوبـر طـریـقـه اهـل سـنـت بـود وبـا اهـل ایـمـان وعـلمـا و سـادات بـد رفـتـارى مـى نـمود لاجرم سلطنتش طولى نکشید وقریب یک سـال ونـیـم سـلطـنـت کـرد ودر شب سیزدهم شهر رمضان سنه نهصد وهشتاد وپنج در مجلس ‍ طـرب خـود نـاگـهـان خناق کرد وبمرد. آنگاه برادرش سلطان محمّد مکفوف معروف به شاه خـدابنده ثانى سلطان شد وده سال سلطنت کرد، پس تفویض کرد سلطنت را به فرزندش شـاه عـبـاس اول در سـنـه نـهـصـد ونـود وشـش کـه مـطـابـق اسـت بـا کـلمـه ( ظـل اللّه ) ، پـس شـاه عـبـاس مـدت چـهـل وچـنـد سـال در کـمـال ابهت وجلالت سلطنت کرد ودر سنه هزار ونه پیاده از اصفهان به مشهد مقدس مشرف شد ودر بیست وهشت روز این مسافت بعیده را که قریب به دویست فرسخ است پیاده پیمود، صاحب ( تاریخ عالم آرا ) این اشعار را در این باب سروده :

 

غلام شاه مردان شاه عباس

 

شه والاگهر خاقان امجد

 

به طوف مرقد شاه خراسان

 

پیاده رفت با اخلاص بیحدّ

تا آخر اشعار، ودر آخر گفته :

پیاده رفت وشد تاریخ رفتن

مـؤ لف گـویـد: که از شاه عباس خیرات وآثار بسیار به یادگار مانده هر که طالب است رجـوع کـنـد بـه ( کتاب عالم آراء ) وغیره ، میرداماد رحمه اللّه در ( کتاب اربعه ایـام ) خود فرموده که پادشاه جمجاه مغفرت بارگاه شاه عباس رحمه اللّه در تمامى مـدت مـدیـد که با داعى دولت قاهره صحبت مى داشت این ایام را به پاکیزگى وعبادت مى گـذرانـیـد وغـسـل مـى کـرد وروزه مـى داشـت وزیـارت مـاءثـوره را با فقیر به جا مى آورد وتـصـدقـات بـسـیـار مـى فـرمـود، تـا آنـکـه فـرمـوده : وشـبـهـا بـا جـمـعـى مخصوص از اهل علم افطار مى کرد وبعد از افطار تا قریب نصف شب به صحبت علمى ومباحثات علما با یکدیگر مجلس مى گذرانید. انتهى .سنه هزار وسى وهشت ودر شب بیست وچهار جمادى الاولى به مرض اسهال در مازندران وفات کرد.

وبـعـد از اونـبیره اش شاه صفى اول فرزند فرزندش صفى میرزاى شهید لباس ‍ سلطنت پـوشـیـده وچـهـارده سال سلطنت کرد ودر ۱۲ صفر سنه هزار وپنجاه وسه وفات کرد ودر بلده طیبه قم به خاک رفت وقبر اودر جهت قبله روضه حضرت معصومه علیها السلام واقع اسـت واکـنـون داخـل روضـه شـده اسـت کـه زنـهـا از صـحـن زنـانـه داخـل آن مـکـان مـى شوند وزیارت مى نمایند حضرت معصومه علیها السلام را، سقف ودیوار اومـزیـن اسـت بـه کـاشـى معرق بسیار ممتا واز بناهاى شاه عباس ثانى است (در کتیبه این بـقـعـه سـوره مـبـارکـه یـُسـَبِّحُ للّهِ بـه خـط مـیـرزا مـحـمـدرضـا امـامـى در کـمـال حـسـن وخـوبـى نـوشـتـه شـده ) وبـعـد از اوفـرزنـدش شا عباس ثانى به سن نه سـالگـى بـر اریـکـه سـلطـنـت قـرار گـرفـت ومـدت بـیـسـت وشـش سـال سـلطـنـت کـرد ورد سـنـه هزار وهفتاد وهشت در مراجعت از مازندران به اصفهان در دامغان وفات کرد جنازه اش را به قم رسانیدند ودر جوار حضرت معصومه علیها السلام در بقعه بـزرگـى جـنـب بـقعه پدرش اورا به خاک سپردند وبعد از اوفرزندش شاه صفى دوم در ششم شعبان سنه هزار وهفتاد وهشت بر تخت سلطنت آرمید.

محقق خوانسارى در مسجد جامع شاهى خطبه خوانده نثارها افشاندند واورا شاه سلیمان گفتند وآن جناب پادشاهى بود با عدالت ودر سنه هزار وهشتاد وشش قبّه مطهره حضرت امام رضا علیه السلام را تعمیر کرد وبر تذهیب آن افزود ودر سنه هزار وصد پنج وفات کرده در قم در بقعه نزدیک بقعه شاه عباس به خاک رفت و سلطنت به فرزندش شاه سلطان حسین مـنـتـقـل گـردیـد واوآخـر سـلاطـیـن صـفویه بود و متصل شد دولت ایشان به فتنه افاغنه ومـحـاصـره ایـشـان شـهـر اصفهان را تا آنکه اهل شهر مضطر شدند ودروازه ها را گشودند افـاغـنـه بـه شـهـر ریـختند وخون جمله اى از اعیان وعظماء دولت صفویه را ریختند وشاه سلطان حسین را با برادران و فرزندانش حبس کردند.

وایـن واقـعـه در سـنـه هزار وصد وسى وهفت بود وپیوسته سلطان حسین در محبس ‍ بود تا سـلطـان مـحمود افغان مردود بمرد وسلطان اشرف منحوس به جاى وى نشست ، پس به امر او، قریب پانصد حمام ومدرسه ومسجد را خراب کردند، و چون فتورى در دولت خود بدید از اصـفـهـان حـرکـت کـرد وامـر کـرد شـاه سـلطـان حـسـیـن را در مـحبس هلاک کردند واورا بى غـسـل وکـفـن بـگـذاشـت واهل وعیال اورا اسیر کرد واموالش را به غارت برد، واین واقعه در بـیـسـت ودوم مـحرم سنه هزار وصد و چهل بود، پس مردم بعد از زمانى نعش سلطان حسین را بـه قـم بـردنـد ودر جـوار عـمـه اش حضرت فاطمه علیها السلام نزدیک پدرش به خاک سپردند.

وبـدان نـیـز کـه از اعـقـاب مـحـمّد بن قاسم بن حمزه بن امام موسى علیه السلام است سید جـل خـاتـم الفـقـهـاء والمـجـتهدین ووارث علوم اجداده الطاهرین مقتدى الا نام و مرجع الخاص والعام مولانا الحاج سید محمّد باقر بن محمّد تقى موسوى شفتى اصفهانى معروف به حجه الا سـلام تـلمـیـذ جـناب بحرالعلوم ومحقق قمى وآقا سید محسن واقا سید على ـ رضوان اللّه عـلیـهـم اجـمـعـیـن ـ جـلالت شـاءنـش زیـاده از آن اسـت کـه ذکـر شـود در عـبـادات ومـنـاجـات ونـوافل واوراد، ورسانیدن فواید به طلاب و فقراء وسادات ، حکایات بسیار از آن جناب نـقـل شـده ومـن در کـتـاب ( فـوائد الرضـویـه ) کـه در احوال علماء امامیه است به برخى از آن وبه مصنفات آن بزرگوار اشاره کردم ، این مقام را گنجایش نقل نیست .

وفـات آن جـنـاب در سـنه هزار ودویست وشصت (غرس ) واقع شد وقبر شریفش در اصفهان مـشـهـور وزیـارتـگـاه نـزدیـک ودور اسـت وفـرزنـدانـش سید سندورکن معتمد جناب حاج سید اسـداللّه کـه در جـمیع کمالات وفضل وفخار وارث آن پدر وثانى آن بحر زخار است ، از اجلاّء وتلامذه صاحب جواهر است ، گویند مردم در اغلب مکارم اخلاق ومحامد اوصاف اورا بر پدر بزرگوارش مقدم مى داشتند. ( وَ لَنِعْمَ ما قیلَ ) :

اِنَّ السَّرىَّ اِذا سَرى فَبِنَفْسِهِ

 

وَابْنُ السَّرِىِّ اِذا سَرى اَسْراهما.

وفـاتش در سنه هزار ودویست ونود (غرص ) واقع شد، قبر شریفش در نجف اشرف نزدیک باب قبله صحن مطهر است .
واما عبداللّه وعبیداللّه پسران حضرت امام موسى علیه السلام ، پس هر دوصاحب اعقاب مى بـاشـنـد وچنانکه از بعضى کتب انساب نقل شده جماعتى از اولادهاى او در رى بودند که از جـمله مجدالدّوله والدّین ذوالطّرفین ابوالفتح محمّد بن حسین بن محمّد بن على بن قاسم بن عبداللّه بن الا مام موسى الکاظم علیه السلام بوده که خواهرش ستى سکینه بنت حسین بن مـحـمّد مادر سید اجل مرتضى ذوالفخرین ابوالحسن المطهر ابن ابى القاسم على بن ابى الفـضـل مـحـمـّد اسـت کـه شـیـخ مـنـتـجب الدّین در وصف اوفرموده از بزرگان سادات عراق وصدور اشراف است و منتهى شده منصب نقابت وریاست در زمان اوبه سوى او، وعلم ونشانه بـوده در فـنـون از عـلم ، از بـراى اواسـت خـطـب ورسـائلى قرائت کرده بر شیخ ابوجعفر طـوسـى در سـفـر حـج ، روایـت نـمـوده از بـراى مـا از اوسـیـد نـجـیـب ابومحمّد حسن موسوى ، ، انتهى .

واز بـعـضـى کـتـب انـسـاب نـقـل اسـت کـه در حق اوگفته که سید مطهر یگانه دنیا بوده در افـضـل وبـزرگوارى وکرامت نفس ، کثیرالمحاسن وحسن الا خلاق بوده وسفره اش ‍ پیوسته پـهـن ومبذول بوده ومتکلم واهل نظر ومترسّل وشاعر بوده ونقابت طالبیین در رى با اوبوده وپـدرش ابـوالحـسـن عـلى الزّکـى نقیب رى پسر سلطان محمّد شریف است که در قم مدفون است وبسیار جلیل القدر است ودر ذکر اولادهاى عبداللّه الباهر بن امام زین العابدین علیه السلام به اواشاره رفت .

وبـالجـمـله ؛ سـیـد مـطـهـر را دوپسر بوده : محمّد وعلى ، اما محمّد بن مطهر را پسرى بوده فـخـرالدّیـن عـلى ، نـقـیب قم بوده ؛ واما على بن مطهر را عزّالدّوله والدّین وشرف الا سلام والمـسـلمـیـن بـاشـد پـسـرى بـوده مـحـمـّد نـام از اهـل عـلم وفـضـل وشـرف و جـلالت وریاست ، واوپدر عزّالدّین یحیى است که شیخ منتجب الدّین اورا ثـناء بلیغ گفته ودر باب اولادهاى امام زین العابدین علیه السلام به اواشاره کردیم . اورا خوارزمشاه ، شهید کرد. قبرش در طهران مى باشد. گویند والدش شرف الدّین را چند دخـتـر بـوده واولاد ذکـور نـداشـت چـون زوجه اش به یحیى حامله شد، شرف الدّین حضرت رسـول صـلى اللّه عـلیـه وآله وسـلم را در خـواب دیـد عـرض کـرد یـا رسـول اللّه صـلى اللّه عـلیـه وآله وسلم این بچه که در شکم عیالم است چه نام گذارم ؟ فـرمـود: یحیى ، چون آن پسر به دنیا آمد اورا یحیى نهادند، آنگاه که شهید شد فهمیدند سرّ نام گذاشتن حضرت رسول صلى اللّه علیه وآله وسلم اورا به یحیى .

وبـدان نـیـز کـه از اعـقـاب عـبـداللّه بـن امـام مـوسـى عـلیـه السـلام اسـت حـبـر نبیل ومحدث جلیل سید سند سلاله الا طهار والد الا ماجد الا عاظم الا خیار المنتشرین نسلا بعد نسل فى الا قطار آقا سید نعمت اللّه جزایرى ابن سید عبداللّه بن محمّد بن الحسین بن احمد بن محمود بن غیاث الدّین بن مجدالدّین بن نورالدّین بن سعدالدّین بن عیسى بن عبداللّه بن الامـام مـوسـى الکـاظـم علیه السلام که تلمیذ علامه مجلسى وآقا سید هاشم احسائى ومحقق سبزوارى ومحقق خوانسارى ومحدث کاشانى وغیر ایشان است وکتب بسیار تصنیف کرده . خود آن جـنـاب در بـعـض مـصـنـفـات خـود شـرح حـال خـود را نـوشـتـه وجـمـاعـتـى نـیـز احـوال اورا بـه شـرح نـوشـتـه انـد مـانـنـد نـافـله اش ‍ سـیـد عـبـداللّه وسـیـد فـاضـل سـیـد عـبـداللّطـیـف شـوشترى در ( تحفه العالم ) و غیر ایشان . وفاتش در قـریـه جایدر در شب جمعه بیست وسوم شوال سنه هزار و صد ودوازده واقع شده وفرزند جـلیـلش سـیـد نـورالدّیـن از اهل علم وصاحب رسائل متعدده است وفات کرده در ذى حجه سنه هـزار وصـد وپـنـجـاه وهـشـت . روایـت مـى کند از پدرش واز شیخ حرّ عاملى وفرزندش سید اجـل عـالم مـتـبـحـر نـقـاد آقا سید عبداللّه بن نورالدّین بن نعمت اللّه الموسوى از اجلاّء این طـایـفـه اسـت جـمـع شـده بـود در اوجودت فهم وحسن سلیقه وکثرت اطلاع واستقامت طریقه چـنـانـکـه ظـاهر مى شود از رجوع به مؤ لفات شریفه اش که از جمله آنها است ( شرح نـخـبـه عـ( و( شرح مفاتیح الا حکام ) و( ذخیره ) وغیرها. و اجازه اى نوشته که در آن شرح کرده حال خود وحال پدر وجد واحوال جمله از مشایخ خود را، روایت مى کند از والدش واز مـیـر مـحـمـّد حـسـیـن خـاتـون آبـادى وآقا سید صدرالدّین رضوى قمى وآقا سید نـصـراللّه حایرى شهید، وروایت مى کند آقا سید نصراللّه از اوواین یعنى روایت کردن هر یـک از دوشـیخ از دیگر در علم درایت موسوم است به مذبّح ، ونظیرش روایت علامه مجلسى اسـت از سـیـد عـلیـخـان شـارح صـحیفه ، وروایت سد از اووروایت علامه مجلسى از شیخ حر عـامـلى وروایـت شـیـخ حـرّ از مـجـلسـى رضـى اللّه عـه . وسـیـد اجل شهید سعید ادیب اریب آقا سید نصراللّه موسوى مذکور، آیتى بوده در فهم وذکاء وحسن تقریر وفصاحت تعبیر مدرس بوده در روضه منوره حسینیه وکتب ورسائلى تصنیف کرده از جـمـله ( الروضـات الزاهـرات فـى المـعـجـزات بـعـد الوفـات ) و( سـلاسـل الذهـب ) وغیر ذلک ، سلطان روم اورا در قسطنطنیه شهید کرد. وروایت مى کند علامه بحرالعلوم رحمه اللّه از صاحب کرامات آقا سید حسین قزوینى از آقا سید نصراللّه مذکور واز اومولى ابوالحسن جد صاحب جواهر از علامه مجلسى رحمه اللّه .

واز اعـقـاب عـبیداللّه بن موسى علیه السلام است شریف صالح ابوالقاسم جعفر بن محمّد بـن ابـراهـیـم بـن مـحـمـّد بـن عبیداللّه بن الا مام موسى الکاظم علیه السلام علوى موسوى مـصـرى روایـت مـى کـنـد از اوشـیـخ تـلعـکـبـرى وسـمـاع کـرده از اوحدیث را در سنه سیصد وچهل واز اواجازه گرفته .

واسـحـاق بـن مـوسـى الکـاظـم عـلیـه السـلام مـلقـب بـه امـیـن اسـت ودر سـنـه دویـسـت و چهل در مدینه وفات کرد، ورقیه دختر اوعمرش طولانى گشت تا در سنه سیصد و شانزده وفـات کـرد ودر بـغـداد به خاک رفت ، واعقاب اواز پسرانش عباس ومحمّد و حسین وعلى است واز احـفـاد اواسـت شـیـخ زاهـد ورع ابـوطالب محمّد الملهوس  ابـن عـلى بـن اسحاق بن عباس بن اسحاق بن موسى الکاظم علیه السلام که صاحب قـدر وجـالت وجـاه وحـشـمـت بـوده در بـغـداد، واز احـفـاد حسین بن اسحاق است ابوجعفر محمّد صـورانـى کـه در شیراز به قتل رسیده و قبرش در شیراز در باب اصطخر زیارت کرده مـى شـده وابوالفرج در ( مقاتل الطالبیین ) گفته که در ایام مهتدى سعید حاجب در بـصـره جـعـفـر بـن اسـحـاق بـن مـوسـى الکـاظـم عـلیـه السـلام را بـه قتل رسانید.

مـؤ لف گـوید: در ( انساب مجدى ) است که مادر اسحاق بن الکاظم علیه السلام ام ولدى بـوده  لکـن در روایـتـى کـه در ( طب الا ئمّه ) است معلوم مى شـود کـه مـادر اسـحـاق نـیـز ام احـمد بوده وآن روایت چنین است که اسحاق بن الکاظم علیه السـلام روایت کرده از مادرش ام احمد که گفت فرمود: سید من ، یعنى موسى بن جعفر علیه السـلام کـه ، هـر کـه نـظـر افـکـنـد بـه خـون خـود در شـاخ اول حجامت ایمن شود از واهنه تا حجامت دیگر، پرسیدم از سید خود که واهنه چیست ، فرمود: درد گردن .

وزید  بن موسى علیه السلام را ( زیدالنّار ) مى گفتند؛ به جهت آنکه در ایام ابوالسرایا که طالبین خروج کردند، زید به بصره رفت وخانه هاى بنى عـبـاس را در بـصـره بـسـوزانید چنانچه در ( تتمه المنتهى ) نگارش یافته و چون ابوالسرایا مقتول گشت وارکان طالبیین متزلزل شد زید را ماءخوذ داشتند و براى ماءمون بـه مـروفرستادند ماءمون اورا به حضرت رضا علیه السلام بخشید وزید زنده بود تا آخـر ایام متوکل بلکه زمان منتصر را نیز درک نموده واورا منادمت نموده ودر ( سرّ من راءى ) وفـات کرد. وبه قول صاحب ( عمده الطالب ) ماءمون اورا زهر داد وهلاک شد وافـعـال زیـد بـر حـضـرت امام رضا علیه السلام گران آمد واورا توبیخ وتعنیف بسیار فـرمـوده ، ودر روایـتـى حـضـرت قـسـم خـورد تـا زنـده بـاشـد با زید تکلم نفرماید. واز فـرمـایـشـات آن جـنـاب است که به زید، فرمود: اى زید! آیا مغرور کرده تورا کلام سفله اهـل کـوفـه کـه گفتند حضرت فاطمه علیها السلام عفت ورزید پس حق تعالى آتش را بر ذریـه اوحـرام نـمـود، ایـن مـخـتص به حسن و حسین اولاد بطنى آن مخدره است ، اى زید! اگر اعـتـقاد دارى که تومعصیت خدا کنى وداخل بهشت شوى وپدرت موسى بن جعفر علیه السلام اطـاعـت خـدا کـنـد و شـبـهـا قـائم وروزهـا صـائم بـاشـد وداخل بهشت شود، پس تونزد خدا از پدرت گرامى تر مى باشى ، چنین نیست که تواعتقاد کـرده اى ، بـه خـدا قـسـم نـمى رسد احدى به آن کرامتهایى که نزد خدا است مگر با طاعت وفرمانبردارى حق تعالى وتوگمان کرده اى که توبه آن مراتب خواهى رسید به معصیت خـدا پـس بـدگمانى کرده اى . زید گفت : من برادر تووپسر پدر تومى باشم ، فرمود: توبرادر منى مادامى که اطاعت خدا کنى ، پس آن جناب آن آیه مبارکه قرآن مجید را که در حق نـوح وپـسـرش نـازل شـده اسـت تـلاوت فـرمـود پـس فرمود که حق تعالى پسر نوح را بـیـرون کـرد از آنـکه اهل اوباشد به سبب معصیت او. ودر روایت دیگر فرمود: پس هریک از اقـربـاء و خـویـشـان مـا که اطاعت خدا نکند از ما نیست ، وبه حسن وشا راوى حدیث ، فرمود: وتواگر اطاعت خدا کنى از ما اهل بیت خواهى بود.

ذکر احوال حضرت معصومه علیها السلام مدفونه به قم وثواب زیارت آن مخدره

امـا دخـتـران حـضـرت مـوسـى بـن جـعـفـر عـلیـه السـلام بـر حـسـب آنـچـه بـه مـا رسـیـده افـضـل آنـهـا سـیـده جلیله معظمه فاطمه بنت امام موسى علیه السلام معروفه به حضرت مـعـصـومـه عـلیـها السلام است که مزار شریفش در بلده طیبه قم است که داراى قبه عالیه وضـریـح وصـحـن هـاى مـتـعـدده وخـدمـه بـسـیـار ومـوقـوفـات اسـت وروشـنـى چـشـم اهـل قـم ومـلاذ ومـعـاذ عـامـه خـلق اسـت ودر هـر سـال جـمـاعـات بـسـیـار از بـلاد شـدّرحال کنند وتعب سفر کشند به جهت درک فیوضات از زیارت آن معظمه علیها السلام . و سـبـب آمـدنـش بـه قـم چـنـانـکـه عـلامـه مـجـلسـى رحـمـه اللّه از ( تـاریـخ قـم ) نـقـل کـرده واواز مـشـایـخ اهـل قم روایت کرده آن است که چون ماءمون حضرت امام رضا علیه السـلام را در سـال دویـسـت از هـجـرت از مـدیـنـه بـه مـروطـلبـیـد یـک سال بعد از آن خواهرش حضرت فاطمه علیهما السلام به جهت اشتیاق ملاقات برادرش از مـدیـنـه بـه جـانـب مـروحرکت کرد، پس همین که به ساوه رسید مریضه شد پرسید که از ایـنـجـا تا قم چه مقار مسافت است ؟ گفتند: ده فرسخ است . پس خادم خود را فرمود که مرا به جانب قم ببر. پس آن حضرت را به قم آورد ودر خانه موسى بن خزرج بن سعد فرود آورد.
وقـول اصـح آن اسـت کـه چـون خـبـر آن مـخـدره رسـیـد بـه آل سعد همگى متفق شدند که به قصد آن حضرت بیرون روند واز آن حضرت خواهش نمایند بـه قـم تـشریف آورد، پس در میان همه موسى بن خزرج بر این امر تقدم جست همین که به خدمت آن مکرمه رسى مهار ناقه آن حضرت را گرفت وکشید تا وارد قم ساخت ودر خانه خود آن سـیـده جلیله را منزل داد، پس آن حضرت مدت هفده روز در دنیا مکث نمود وبه رحمت ایزدى ورضـوان اللّه پیوست ، پس اورا غسل داده وکفن نمودند و در ارض بابلان آنجا ـ که امروز روضه مقدسه اواست وملک موسى بوده ـ آن حضرت را دفن کردند.

صاحب ( تاریخ قم ) گفته که حدیث کرد مرا حسین بن على بن على بن بابویه از مـحـمـّد بـن حـسـن بـن ولیـد کـه چـون فـاطـمـه عـلیـهـا السـلام وفـات کـرد اورا غـسـل دادنـد وکـفـن کـردنـد وحـرکـت دادنـد اورا وبـردنـد به بابلان وگذاشتند اورا نزدیک سـردابـى کـه بـراى اوکـنـده بـودنـد، پـس آل سـعـد بـا هـم گـفـتـگـوکـردنـد کـه کـیـسـت داخـل سـرداب شـود وجـنـازه بـى بـى را دفـن نماید؟ بعد از گفتگوها، راءى ایشان بر آن قـرار گـرفـت کـه خـادمـى بـود از بـراى ایـشـان بـه غایت پیر که نامش قادر بوده ومرد صـالحـى بـوده اومـتـصـدى دفـن شـود، چون فرستادند عقب آن شیخ صالح ، دیدند دونفر سـوار کـه دهـان خـود را بـسـتـه بـودنـد بـه لئام بـه تـعـجیل تمام از جانب رمله یعنى ریگزار پیدا شدند چون نزدیک جنازه رسیدند پیاده شدند ونماز بر آن مخدره خواندند وداخل در سرداب شدند واورا دفن کردند وبیرون آمدند وسوار گشتند ورفتند وکسى نفهمید که ایشان چه کسى بودند.

 
در روایـت اول اسـت کـه مـوسـى بـر سـر قـبـر آن مخدره سقفى از بوریا بنا کرد تا آنکه حضرت زینب دختر حضرت جواد علیه السلام قبله اى بنا کرد بر روى قبر، و محراب نماز فاطمه علیها السلام هنوز موجود است در خانه موسى بن خزرج .
فقیر گوید: که در زمان ما نیز آن محراب مبارک موجود است وآن واقع است در محله میدان میر مـعـروف اسـت بـه ( ستیّه ) یعنى معروف به ( ستى ) وستى به معنى خانم وبى بى است .

بـدان کـه در بـقـعـه حضرت فاطمه جماعتى از بنات فاطمیه وسادات رضائیه مدفونند، مـانـنـد زیـنب وام محمّد ومیمونه دختران حضرت امام محمّد جواد علیه السلام ، در نسخه اى از ( انساب مجدى ) دیدم که میمونمه دختر امام موسى علیه السلام با معصومه فاطمه است وبریهه دختر موسى مبرقع وام اسحاق جاریه محمّد بن موسى وام حبیب جاریه محمّد بن احـمـد بـن موسى ـ رضوان اللّه تعالى علیهم اجمعین ـ واین کنیزک مادر ام کلثوم دختر محمّد بـوده اسـت . ودر فـضیلت زیارت حضرت فاطمه بنت موسى علیه السلام روایات بسیار وارد شـده از جـمـله در ( تاریخ قم ) مروى است که جماعتى از مردم رى خدمت حضرت صـادق عـلیـه السـلام رسـیـدنـد وگـفـتند: ما از مردم رى هستیم . حضرت فرمود: مرحبا به بـرادران مـا از اهـل قم ! ایشان عرض کردند که ما از مردم رى هستیم ! دیگر مرتبه حضرت هـمـان جـواب را فرمود، آن جماعت چند کرّت این سخن را گفتند و همین جواب را شنیدند، آنگاه حـضـرت فـرمـود: هـمـانـا از بـراى حـق تـعـالى حـرمـى اسـت وآن مـکـه اسـت ، وبـراى رسـول خـدا صـلى اللّه عـلیـه وآله وسـلم حـرمى است وآن مدینه است . وبراى امیرالمؤ منین عـلیـه السـلام حـرمـى اسـت وآن کـوفـه اسـت ، واز بـراى مـا اهل بیت حرمى است وآن بلده قم است وبعد از این دفن شود در آنجا زنى از اولاد من که نامیده شـود بـه فـاطمه ، هرکس اورا زیارت کند بهشت از براى او واجب شود، راوى گفت : وقتى کـه آن حـضـرت ایـن فـرمـایـش نـمـود هـنـوز مـتـولد نـشـده بـود امـام مـوسـى عـلیه السلام .

روایـت شـده کـه حضرت امام رضا علیه السلام به سعد اشعرى قمى فرمود که اى سعد! نـزد شـمـا قـبرى از ما هست . سعد گفت : فداى توشوم ! قبر فاطمه دختر امام موسى علیه السلام را مى فرمایى ؟ فرمود: بلى ، هر که اورا زیارت کند وحق اورا بشناسد از براى اواسـت بهشت ، وبر این مضمون روایات بسیار است .قاضى نوراللّه در ( مـجـالس المـؤ مـنین ) فرموده از امام جعفر صادق علیه السلام روایت است که گفت آگـاه بـاش بـه درسـتـى کـه از بـراى خـدا حـرمـى اسـت وآن مـکـه اسـت واز براى حضرت رسـول صـلى اللّه علیه وآله وسلم حرمى است وآن مدینه است واز براى امیرالمؤ منین علیه السلام حرمى است وآن کوفه است ، آگاه باش به درستى که حرم من وحرم اولاد من بعد از من در قم است ، آگاه باش به درستى که قم کوفه صغیره است وهمانا از براى بهشت هشت در اسـت سه در آنها به سوى قم است ، ووفات کند در قم زنى که از اولاد من باشد، ونام او فاطمه دختر موسى علیه السلام است که داخل مى شوند به سبب شفاعت اوشیعه من جمیع ایشان در بهشت .

 
بدان که در ( کافى ) روایت شده از یونس بن یعقوب که چون حضرت موسى علیه السـلام رجـوع کرد از بغداد وتشریف برد به مدینه در فید که نام منزلى است دخترى از آن حضرت وفات یافت در آنجا اورا مدفون نمودند وحضرت فرمود بعضى موالى خود را کـه قـبـر اورا گـچ انـدود کـنـد وبـنـویـسـد بـر لوحـى اسـم اورا و بـگـذارد آن را در قبر او. ودر ( تاریخ قم ) است آنچه که حاصلش این است :

چـنـین رسیده که رضائیه دختران خود خود را به شوهر نمى دادند؛ زیرا کسى را که همسر وهم کفوایشان بود نمى یافتند، وحضرت موسى بن جعفر علیه السلام را بیست ویک دختر بوده است وهیچ یک شوهر نکرده اند. واین مطلب در میان دختران ایشان عادت شده ، ومحمّد بن عـلى الرضـا علیه السلام به شهر مدینه ده دیه وقف کرده است بر دختران وخواهران خود که شوهر نکرده اند واز ارتفاعات آن دیه ها نصیب وقسط رضائیه که به قم ساکن بوده اند از مدینه جهت ایشان مى آوردند.

فصل هفتم : در ذکر چند نفر از اعاظم اصحاب امام موسى کاظم علیه السلام است

اول ـ حماد بن عیسى کوفى بصرى

از اصحاب اجماع است وزمان چهار امام را درک کرده ودر ایام حضرت جواد علیه السلام سنه دویـسـت ونـه رحـلت کـرده ، ودر حـدیـث ، مـتـحـرّز ومحتاط بوده ومى گفت که من هفتاد حدیث از حضرت صادق علیه السلام شنیدم وپیوسته در زیاده و نقصان عبارات بعضى از آن احایث شـک بـر مـن وارد مـى شـد تـا اقـتـصار کردم بر بیست حدیث . وحماد مذکور همان است که از حـضـرت کـاظم علیه السلام درخواست کرد که دعا کند حق تعالى اورا روزى فرماید خانه وزوجه واولاد وخادم وحج در هر سال ، حضرت گفت :
( اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَارْزُقْهُ دارا وَ زَوْجَهً وَ وَلَدا وَ خادِما وَالْحَجَّ خَمْسینَ سَنَهَ ) .
دعـا کـرد کـه حـق تـعـالى اورا روزى فـرمـاید خانه وزوجه واولاد وخادم وپنجاه حج و تما، روزى اوشد وپنجاه مرتبه حج کرد وچون خواست که حج پنجاه ویکم کند همین که به وادى قـنـات رسـیـد خـواسـت غسل احرام کند به آب سیل غرق شد واو غریق حجفه است وقبرش به سیاله است رحمه اللّه .

دوم ـ ابـوعـبـداللّه عـبـدالرحمن بن الحجاج البَجَلىِّ الکُوفى بَیّاعُ السّابرى مَرْمِىُّ ثِقَهٌ جَلیلُالْقَدْر

اسـتـاد صـفـوان بـن یـحـیـى واز اصحاب صادق وکاظم علیهما السلام ورجوع به حق کرده ومـلاقـات کـرده حـضـرت رضـا عـلیـه السـلام را ووکیل حضرت صادق علیه السلام بوده ووفـات کـرده در عـصـر حـضـرت رضـا عـلیه السلام بر ولایت . وروایت شده که حضرت ابـوالحـسـن عـلیـه السـلام شـهادت بهشت براى اوداده ، وحضرت صادق عـلیـه السـلام بـه وى فـرمـوده کـه تـکـلم کـن بـا اهـل مدینه همانا من دوست مى دارم که در رجـال شـیـعه مانند تورا ببینم . وهم از آن جناب مروى است که هرکه مرد در مـدیـنـه حق تعالى اورا مبعوث فرماید در آمنین روز قیامت . واز جمله ایشان است یحیى بن حبیب وابوعبیده حذّاء وعبدالرحمن بن حجاج .

اما آن خبرى که از ابوالحسن مروى است که ذکر فرمود عبدالرحمن بن حجاج را و فرمود: اِنَّهُ لَثـَقـیـلٌ عـَلَى الْفـُؤ ادِ، شـایـد مـراد از ثـقـالت اوبـر دل ، دل مـخـالفـین باشد، یا آنکه مراد آن است که از براى اوموقعى است در نفس ، یا آنکه ثـقـالت اوبه جهت ملاحظه اسم اوباشد؛ چه آنکه عبدالرحمن اسم ابن ملجم است وحجاج اسم حـجـاج بـن یـوسـف ثـقـفـى ، ومـسـلّم اسـت کـه اسامى مبغضین امیرالمؤ منین علیه السلام نزد اهـل بـیـت آن حـضـرت بـلکـه نـزد شـیـعـیـان ودوسـتـانـش ، ثقیل ومکروه است .

سـبـط ابـن جوزى در ( تذکره ) در ذکر اولاد عبداللّه بن جعفر بن ابى طالب گفته که هیچ کس از بنى هاشم فرزند خود را معاویه نام ننهاد مگر عبداللّه بن جعفر، و چون این نـام را بـر اولاد خـود گـذاشـت بـنـى هـاشـم ترک اونمودند وبا اوتکلم نکردند تا وفات کرد.

لکـن مـخـفـى نماند: چنانکه گفته شد نام عبدالرحمن نزد شیعیان امیرالمؤ منین علیه السلام ثـقـیـل اسـت واما دشمنان آن حضرت از این اسم خوششان مى آید. همانا روایت شده از مسروق که گفت : وقتى در نزد حمیراء نشسته بودم وحدیث مى کرد مرا که ناگاه غلامى را ندا کرد که سیاه بود، وبه اوعبدالرحمن مى گفت ، چون غلام حاضر شد حمیراء روکرد به من وگفت : مـى دانـى بـراى چـه این غلام را عبدالرحمن نام نهادم ؟ گفتم : نه ، گفت : از این جهت محبت ودوستى من با عبدالرحمن ابن ملجم .

سوم ـ عبداللّه بن جندب بجلى کوفى ثقه جلیل القدر عابد

از اصـحـاب حـضـرت کـاظـم ورضـا عـلیـهـمـا السـلام ووکـیـل ایـشـان است . شیخ کشى روایت کرده که حضرت ابوالحسن علیه السلام قسم خورد کـه راضـى اسـت از اوو هـمـچـنـیـن پـیـغـمـبـر صـلى اللّه عـلیـه وآله وسلم وخداوند تعالى . وهـم فـرمـوده کـه عـبـداللّه بن جندب از مخبتین است ،  یعنى از کسانى که حق تعالى در حق ایشان فـرمـوده : ( وَ بـشِّر المـُخـْبِتینَ الَّذینَ اِذا ذُکِرَ اللّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُم )  وبشارت بده فروتنان ومتواضعان را که در درگاه ما آرمیده ومطمئن اند آنانکه چون ذکـر خـدا شـود نـزد ایـشـان ، بـتـرسـد دلهـاى ایـشـان از هـیـبـت جـلال ربـانى وطلوع انوار عظمت سبحانى ویا هرگاه تخویف کرده شوند به عذاب وعقاب الهى ، دلهاى ایشان خائف وهراسان شود.

وروایـت شـده از ابـراهـیـم بن هاشم که گفت : من عبداللّه بن جندب را دیدم در موقف عرفات وحال هیچ کس را بهتر از اوندیدم پیوسته دستهاى خود را به سوى آسمان بلند کرده بود وآب دیـده اش بـر روى اوجـارى بـود تـا به زمین مى رسید، چون مرد فارغ شدند گفتم : وقـوف هـیـچ کـس را بـهـتـر از وقوف توندیدم ، گفت : به خدا سوگند که دعا نکردم مگر برادران مؤ من خود را زیرا که از حضرت امام موسى علیه السلام شنیدم که هرکه دعا کند از بـراى بـرادران مـؤ مـن خـود در غـیبت اواز عرش به اوندا رسد که از براى توصد هزار بـرابـر اوباد، پس من نخواستم که دست بردارم از صد هزار برابر دعاى ملک که البته مـستجاب است براى یک دعاء خود که نمى دانم مستجاب خواهد شد یا نه .وقـرار داد اوبـا صـفـوان بـن یـحیى بیاید در ذکر صفوان در اصحاب حضرت رضا علیه السلام . واوهمان است که حضرت موسى بن جعفر علیه السلام براى اونوشته دعاى سجده شـکـر مـعـروف ( اَللّهُمَّ اِنّى اُشْهِدُکَ ) را که در ( مصباح شیخ طوسى ) وغیره است .

وروایـت شـده کـه وقتى عبداللّه بن جندب عریضه اى خدمت حضرت ابوالحسن علیه السلام نـوشت ودر آن عرض کرد که فدایت شوم ! من پیر شدم وضعف وعجز پیدا کردم از بسیارى از آنـچـه که قوت داشتم بر آن ودوست دارم فدایت شوم که تعلیم کنى مرا کلامى که مرا به خداوند نزدیک کند وفهم وعلم مرا زیاد کند، حضرت در جواب اورا امر فرمود که بسیار بخواند این ذکر شریف را:
( بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ لاحَوْلَ وَ لاقُوَّهَ اِلاّ بِاللّهِ الْعَلِىِّ الْعَظیمِ ) .

در ( تـحـف العـقـول ) وصـیـتـى طـولانـى از حـضـرت صـادق عـلیـه السـلام نـقـل کـرده که به عبداللّه بن جندب فرموده ومشتمل است بر وصایا نافعه جلیله که ما در ذکـر مـواعـظ ونـصـایـح حـضـرت صـادق عـلیـه السـلام چـنـد سـطـر از آن نـقـل کردیم .(۱۹۹) وبالجمله ؛ جلالت شاءن عبداللّه بن جندب زیاده از آن است که ذکر شود. وروایت شده که بعد از فوت اوعلى بن مهزیار رحمه اللّه در مقام اوبرقرار شد.

چهارم ـ ابومحمّد عبداللّه بن المُغِیْره بَجَلىّ کوفى ثقه

از فـقـهاى اصحاب است واحدى عدیل اونمى شود از جهت جلالت ودین وورع و روایت کرده از ابوالحسن موسى علیه السلام . شیخ کشى گفته که اوواقفى بوده و رجوع کرده به حق ، وورایـت کـرده از اوکـه گـفـت : مـن واقـفـى بـودم وحـج گـذاشـتـم بـر ایـن حـال ، پس چون به مکه رفتم خلجان کر در سینه ام چیزى پس چسبیدم به ملتزم ودعا کردم وگفتم : خدایا! تومى دانى طلب واراده مرا پس ارشاد کن مرا به بهترین دینها، پس در دلم افـتـاد کـه بـروم نـزد حضرت رضا علیه السلام ، پس رفتم به مدینه و ایستادم بر در خـانـه آن حـضـرت وگـفـتـم بـه غـلام آن حـضـرت ، بـگـوبـه مـولایـت مـردى از اهـل عـراق بـر در سـرا اسـت ، پـس شـنـیـدم نـداى آن حـضـرت را کـه فـرمـود: داخـل شـو، اى عبداللّه بن مغیره ! پس داخل شدم همین که نظرش به من افتاد فرمود: خداوند دعـاى تـورا مـسـتجاب کرد وهدایت کرد تورا به دین خود، من گفتم : شهادت مى دهم که تو حـجـت خـدایـى بر من وامین اللّه بر خلقى .(۲۰۰) وعبداللّه بن مغیره از اصحاب اجـمـاع اسـت ، وگـفـتـه شـده کـه سى کتاب تصنیف کرده از جمله کتاب وضوء وکتاب صلاه بـوده .(۲۰۱) واز ( کـتـاب اخـتـصـاص ) نـقل شده که روایت شده که چون تصنیف کرد کتاب خود را وعده کرد با اصحاب خود که آن کتاب را بخواند بر ایشان در یکى از زاویه هاى مسجد کوفه ، وبرادرى داشت که مخالف مـذهـب اوبـود، پـس چـون اصـحاب جمع شدند براى شنیدن آن کتاب ، برادرش آمد ودر آنجا نـشـسـت عـبـداللّه بـه مـلاحـظـه بـرادر مـخـالفـش گـفت با اصحاب خود که امروز بروید! وبـرادرش گـفـت : کـجـا بـرونـد به درستى که من نیز آمدم براى همان جهت که آنها آمدند، عـبـداللّه گـفـت : مگر براى چه آمدند؟ گفت : اى برادر! در خواب دیدم که ملائکه از آسمان فـرود مـى آمـدنـد گـفـتـم بـراى چـه این ملائکه فرود مى آیند، شنیدم که گوینده اى گفت فرود آمدند که بشنوند آن کتابى را که بیرون آورده عبداللّه بن مغیره پس من نیز بیرون آمـدم بـراى ایـن ومـن تـوبـه مـى کـنـم بـه سـوى خـدا از مـخالفت خود، پس عبداللّه مسرور شد

پنجم ـ عبداللّه بن یحیى الکاهلى الکوفى برادر اسحاق

هـر دواز روات حـضـرت صـادق وکـاظـم علیهما السلام مى باشند وعبداللّه وجاهت داشت نزد حـضـرت کـاظـم عـلیـه السلام وآن حضرت سفارش اورا به على بن یقطین کرده بود وبه اوفـرمـوده بـود کـه ضـمـانـت کـن بـراى مـن کـفـالت کـاهـلى وعـیـال اورا تـا ضـامـن شـوم بـراى تـوبـهـشـت را، عـلى قـبـول کـرد وپـیـوسـته طعام وپول وسایر نفقات شهریه براى ایشان مى داد وچندان بر کـاهـلى نعمت عطا مى کرد که عیالات و قرابات اورا فرومى گرفت وایشان مستغنى بودند تا کاهلى وفات کرد. وکاهلى قبل از وفات خود به حج رفت وخدمت حضرت امام موسى علیه السـلام وارد شـد، حـضـرت بـه اوفـرمـود عـمـل خـیـر بـه جـا آور در ایـن سـال ، یـعـنـى اهـتـمـامـت در عـمـل خـیـر زیـادتـر بـاشـد هـمـانـا اجـل تونزدیک شده ، کاهلى گریست ، حضرت فرمود: براى چه مى گویى ؟ گفت : براى آنـکـه خـبـر مـرگ به من دادى ، فرمود: بشارت باد تورا! تواز شیعیان مایى وامر توبه خـیـر اسـت ، راوى گـفـت کـه بـعـد از ایـن زنـده نـمـاند عبداللّه مگر زمان کمى ، پس وفات کرد.

 
ششم ـ على بن یقطین کوفى الا صل بغدادى المسکن

ثـقـه جـلیـل القدر از اجلاء اصحاب ومحل توجه حضرت موسى بن جعفر علیه السلام است وپدرش یقطین از وجوه دعاه عباسیین بود، ودر زمان مروان حمار در محنت عظیم بود؛ چه آنکه مـروان در طـلب اوبـود واواز وطـن فـرار کـرده ومـختفى بود ودر سنه صد وبیست وچهار در کـوفـه عـلى پـسـرش متولد شد، زوجه یقطین با دوپسران خود على وعبید فرزندان یقطین نـیـز از تـرس مـروان به جانب مدینه فرار کردند و پیوسته مختفى بودند تا مروان به قـتـل رسـیـد ودولت عـبـاسـیـیـن ظهور کرد، آنگاه یقطین خود را ظاهر کرد وزوجه اش نیز با پـسـرانـش بـه وطـن خـود کـوفـه عـود نمودند و یقطین در خدمت سفاح ومنصور بود، با این حـال شـیـعـى مـذهـب وقـائل بـه امـامـت بـود وهـکـذا پـسـرانـش وگـاهـگـاهـى امـوال بـه خـدمـت حـضـرت امـام جـعـفـر صـادق عـلیـه السـلام حمل مى کرد ونزد منصور ومهدى از براى یقطین سعایت کردند، حق تعالى اورا از کید وشرّ ایـشـان حـفـظ کـرد ویـقـطین بعد از على به نه سال زنده بود ودر سنه صد وهشتاد وپنج وفـات نـمـود، وامـا عـلى پـسـرش ، پـس اورا در خدمت حضرت موسى بن جعفر علیه السلام مـنزلتى عظیم ومرتبتى رفیع بود وحضرت بهشت را از براى اوضامن شده بود، ودر چند روایـت اسـت کـه آن حـضـرت فـرمـوده : ضـمـنـت لعـلىّ بـن یـقـطـیـن ان لاتـمـسـّه النـّار ابدا.

از داود رقـىّ روایـت شـده که خمن روز نحر، یعنى عید قربان خدمت حضرت موسى بن جعفر عـلیـه السـلام شـرفـیـاب شـدم آن حـضـرت ابـتـدا فـرمـود کـه نـگـذشـت در دل مـن احـدى در وقتى که در موقف عرفات بودم مگر على بن یقطین وپیوسته اوبا من بوده یعنى در نظر من ودر قلب من بود واز من مفارقت نکرد تا افاضه کردم . ونیز روایت شده که در یـک سـال در مـوقـف عرفات احصا کردند صد وپنجاه نفر را که از براى على بن یقطین تـلبـیـه مـى گـفـتـنـد، وایـشـان کـسـانـى بـودنـد کـه عـلى بـه ایـشـان پول داده بود وبه مکه روانه کرده بود.

وروایـت شـده کـه عـلى در زمـان طـفـولیـت خـود بـا برادرش عبید خدمت حضرت صادق علیه السـلام رسید وعلى در آن وقت گیسوانى بر سر داشت حضرت فرمود که صاحب گیسوان را نـزد مـن آوریـد. پـس نـزدیک آن حضرت آمد، آن جناب اورا در بر گرفت ودعا کرد براى اوبه خیر وخوبى . واحادیث در فضیلت على بن یقطین بسیار وارد شده .

 
ووقـتـى بـه حـضـرت امـام مـوسـى عـلیـه السـلام شـکـایـت کـرد از حال خود به جهت ابتلاء به مجالست ومصاحبت ووزارت هارون الرشید، حضرت فرمود:
( یـا عـَلِىُّ! اِنَّ للّهِ تـَعالى اَوْلِیاء مَعَ اَوْلیاء الظَّلَمَهِ لِیَدْفَعَ بِهِمْ عَنْ اَوْلِیائِه وَ اَنْتَ مِنْهُمْ یا عَلِىُّ ) ؛ یعنى از براى خداوند تعالى اولیائى است با اولیاء ظلمه تا دفع کـنـد بـه واسـطـه ایـشـان ظلم واذیت را از اولیاء خود، تواز ایشانى اى على .

 
( وَ فِى الْبِحار عَنْ کِتابِ حُقُوقِ الْمُؤ مِنینَ لاَبى طاهِرٍ، قالَ اِسْتَاءْذَنَ عَلِىُّ بْنِ یَقْطینَ مـَوْلاىَ الْکـاظِمَ علیه السلام فى تَرْکَ عَمَلِ السُّلْطانِ فَلَمْ یَاءْذَنَ لَهُ وَ قالَ عَلَیْه السَلامِ: لاتـَفـْعـَلَ فـَاِنَّ لَنـابـِک اُنـْسـا وَ لاِخـْوانـِکَ بِکَ عِزَّا وَ عَسى اَنْ یَجْبِرَ اللّهُ بِکَ کَسرا وَ یَکْسِرَ بِکَ نائِرَهَ الْمُخالِفینَ عَنْ اَوْلِیائِهِ، یا عَلِىُّ! کَفّارَهُ اَعْمالِکُمْ اَلاِحْسانُ اِلى اِخْوانِکُمْ اءَضْمِنْ لى واحِدَهً وَ اَضْمِنُ لَکَ ثَلاثا، اَضمِنْ لِى اَنْ لاتُلْقِىَ اَحَدا مِنْ اَوْلیائنا اِلاّ قَضَیْتَ حـاجـَتَهُ وَ اَکْرَمْتَهُ وَ اَضْمِنُ لَکَ اَنْ لایُضِلَّکَ سَقَُف سِجْنٍ اَبَدا وَ لایَنالَکَ حَدُّ سَیْفٍ اَبَدا وَ لایـَدْخُلَ الْفَقْرُ بَیْتَکَ اَبَدا یا عَلِىُّ مَنْ سَرَّ مُؤْمِنا فَبِاللّهِ بَدَاءَ وَ بَالنَّبِىِّ صلى اللّه علیه وآله وسلم ثَنّىَ وَ بِنا ثَلَّثَ ) .

( وَ عـَنْ اِبـْراهـیـم بـْنِ اَبى مَحْمُودَ قالَ، قالَ عَلِىّ بْنُ یقْطینَ قُلْتُ لاَبىِ الْحَسَنِ علیه السـلام مـا تـَقـولُ فـى اَعْمالِ هؤُلاءِ؟ قالَ علیه السلام : اِنْ کُنْتَ لابُدَّ فاعِلا فَاتَّقِ اَمْوالَ الشـّیـعـَهِ قـالَ فـَاخْبِرْنِى عَلىُّ اَنَّهُ کانَ یُجْبیها مِنَ الشّیعَهِ عَلانِیَهً وَ یَرُدُّها عَلَیْهِم فِى السِّرِّ ) .

وعـلامـه مـجـلسـى رحـمه اللّه در ( بحار ) از کتاب ( عیون المعجزات ) روایت کـرده کـه وقـتـى ابراهیم جمال که یکى از شیعیان بوده خواست خدمت على بن یقطین برسد چـون ابـراهیم ساربان بود وعلى بن یقطین وزیر بود وبه حسب ظاهر شاءن ابراهیم نبود کـه بـر عـلى وارد شـود، لهـذا اورا راه نـداد، واتـفـاقـا در هـمـان سـال عـلى بن یقطین به حج مشرف شد در مدینه خواست خدمت موسى بن جعفر علیه السلام شرفیاب شود حضرت اورا راه نداد!

روز دوم در بـیـرون خـانـه ، على آن حضرت را ملاقات نمود وعرضه داشت که اى سید من ! تـقـصـیـر مـن چـه بود که مرا راه ندادید؟ فرمود: به جهت آنکه راه ندادى برادرت ابراهیم جـمـال را وحـق تـعـالى ابـا فـرمـود از آنـکـه سـعـى تـورا قبول فرماید مگر بعد از آنکه ابراهیم تورا عفونماید، على گفت ، گفتم : اى سید ومولاى مـن ! ابـراهـیـم را مـن در ایـن وقـت کـجـا ملاقات کنم من در مدینه ام اودر کوفه است ؟ فرمود: هرگاه شب داخل شود تنها بروبه بقیع بدون آنکه کسى از اصحاب وغلامان توبفهمند در آنجا شترى زین کرده خواهى دید آن شتر را سوار مى شوى وبه کوفى مى روى ، على شب بـه بـقـیـع رفـت وهـمـان شـتـر را سـوار شـد بـه انـدک زمـانـى در خـانـه ابـراهـیـم جمال رسید شتر را خوابانید ودر را کوبید، ابراهیم گفت : کیست ؟

گـفـت : على بن یقطین ! ابراهیم گفت على بن یقطین در خانه من چه مى کند؟ فرمود: بیرون بـیـا کـه امـر مـن عـظـیـم اسـت وقـسـم داد اورا کـه اذن دخـول دهـد، چـون داخـل شـد گـفـت : اى ابـراهـیـم ! آقـا ومـولى ابـا فـرمـود کـه عمل مرا قبول فرماید مگر آنکه تواز من بگذرى ، گفت : غَفَرَ اللّهُ لَکَ، پس على بن یقطین صـورت خـود را بـر خـاک گـذاشـت و ابـراهـیـم را قـسـم داد کـه پـا روى صورت من گذار وصورت مرا زیر پاى خود بمال ! ابراهیم امتناع نمود وعلى اورا قسم داد که چنین کند، پس ابراهیم پا بر صورت على گذاشت ورخ اورا زیر پاى خود بمالید وعلى مى گفت : ( اَللّهـُمَّ اَشـْهـَدْ ) ؛ خدایا توشاهد باش . پس بیرون آمد وسوار شد وهمان شب به مدینه بـرگـشـت وشـتـر را بـر در خـانه حضرت موسى بن جعفر علیه السلام خوابانید آن وقت حـضـرت اورا اذن داد وبـر آن جـنـاب وارد شـد وحـضـرت از اوقـبـول فـرمـود.

 از ملاحظه این حدیث معلوم مى شود که حقوق اخوان به چه اندازه است .
واز عبداللّه بن یحیى الکاهلى روایت است که من نزد حضرت امام موسى علیه السلام بودم که روکرد على بن یقطین به آمدن ، پس حضرت التفات فرمود به اصحاب خود وفرمود: هر که مسرور مى شود از اینکه ببیند مردى از اصحاب پیغمبر صلى اللّه علیه وآله وسلم پـس نـظـر کـنـد به این کس که روکرده به آمدن ، پس ‍ یکى از آن جماعت گفت پس على بن یـقـطـیـن رد ایـن حـال از اهـل بـهـشـت است ، حضرت فرمود: اما من پس شهادت مى دهم که اواز اهـل بـهـشـت اسـت . ودر عـبداللّه بن یحیى الکاهلى گذشت کفالت على بن یقطین از اووعیال او به امر حضرت کاظم علیه السلام ، وفات کرد على بن یقطین در زمان حـضرت امام موسى علیه السلام در سنه صد وهشتاد وحضرت محبوس بود وبعضى گفته انـد کـه وفـاتش در سنه صد وهشتاد ودوبوده . واز یعقوب بن یقطین روایت است که گفت : شـنـیدم از ابوالحسن خراسانى علیه السلام که فرمود همانا على بن یقطین گذشت و رفت از دنیا وصاحبش یعنى امام موسى علیه السلام از اوراضى بود.

هفتم ـ مفضل بن عمر کوفى جعفى

شـیـخ نـجـاشـى وعـلامـه اورا فـاسـد المـذهـب ومـضطرب الرّوایه نگاشته اند  وشـیـخ کـشى احادیثى در مدح وقدح اوذکر فرموده  و در ( ارشاد مـفـیـد عـ( عبارتى است ک دلالت بر توثیق اودارد،  واز ( کتاب غیبت شیخ ) معلوم مى شود که اواز قوام ائمه وپسندیده نزد ایشان بود وبر منهاج ایشان از دنـیـا گـذشته وهم دلالت دارد بر جلالت ووثاقت اوبودن اواز وکلاء حضرت صادق علیه السلام وکاظم علیه السلام ، وکفعمى اورا از بوابین ائمه شمرده .

ودر ( کافى ) است که مابین ابوحنیفه سائق الحاج ودامادش در باب میراثى مشاجره ونـزاع بـود مـفـضـل بـر ایـشـان بـگـذشـت چـون مـشـاجـره ایـشـان را بـدیـد ایـشـان را به مـنـزل بـرد ومـابـیـن ایـشـان اصـلاح کـرد بـه چـهـارصـد درهـم وآن مـال را از خـودش داد وگفت این مال از خود من نیست بلکه حضرت صادق علیه السلام نزد من مـالى گـذاشـتـه کـه هـرگـاه بـیـن دونـفـر از شـیـعـیـان نـزاع شـود مـن اصـلاح کـنـم ومال المصالحه را از مال آن حضرت بدهم . واز محمّد بن سنان مروى است کـه حـضـرت مـوسـى بـن جـعـفـر عـلیـه السـلام بـه مـن فـرمـود: اى مـحـمـّد! مـفـضـل انـس و مـحـل اسـتـراحـت مـن اسـت وَ اَنـْتَ اُنـْسـُهـُمـا وَ اَسـْتـِراحـُهـُمـا؛ وتـوانـس ومحل استراحت حضرت رضا وجواد علیهما السلام مى باشى . واز موسى بـن بـکـر روایـت اسـت کـه چـون خـبـر فـوت مـفـضل به حضرت موسى علیه السلام رسید فرمود: خدا رحمت کند اورا، اووالدى بود بعد از والد وهمانا اوراحت شد.

در ( بـحـار ) از ( کـتـاب اخـتـصـاص ) نـقـل کـرده کـه روایت کردکه از عبداللّه بن فضل هاشمى که گفت : در خدمت حضرت صادق علیه السلام بودم که مفضل بن عمر وارد شد، حضرت اورا چون بدید به صورت اوخندید وفـرمـود: بـه نـزد مـن بـیـا اى مـفـضـل ، قسم به پروردگار من که من دوست مى دارم تورا ودوسـت مـى دارم کـسـى که تورا دوست مى دارد اگر مى شناختند جمیع اصحاب من آنچه تو مـى شـنـاخـتـى دونـفـر مـخـتـلف نـمـى شـدنـد، مـفـضـل گـفـت : یـابـن رسـول اللّه ! گـمـان نـمـى کـنـم کـه مـرا بـالاتـر از مـنـزل خـودم فـرود آوریـد. فرمود: بلکه منزل دادم تورا به منزلتى که خدا تورا فرود آورده بـه آنجا، پس گفت : یابن رسول اللّه ! چه منزلتى دارد جابر بن یزید نزد شما؟ فـرمـود: مـنـزلت سـلمان نزد رسول خدا صلى اللّه علیه وآله وسلم ، گفتم : چیست منزلت داود بـن کـثـیـر رقـىّ نـزد شـمـا؟ فـرمـود: بـه مـنـزلت مـقـداد اسـت از رسول خدا صلى اللّه علیه وآله وسلم 

راوى گـویـد: پـس حـضـرت روکـرد بـه مـن وفـرمـود: اى عـبـداللّه بـن مفضل ! به درستى که خداوند تبارک وتعالى خلق کرد ما را از نور عظمت خود وغوطه داد ما را بـه رحمت خود وخلق کرد ارواح شما را از ما پس ما آرزومند ومایلیم به سوى شما وشما آرزومـنـد ومـایـلیـد بـه سـوى مـا، بـه خـدا قـسـم کـه اگـر کـوشـش کـنـنـد اهل مشرق ومغرب که زیاد کنند در شیعیان ما یک مرد وکم کنند از ایشان یک مرد نتوانند این را وهـمـانـا ایـشـان مـکـتـوب انـد نـزد مـا بـه نـامـهایشان ونامهاى پدرانشان وعشیره هایشان و نـسـبـهـایـشان ، اى عبداللّه بن مفضل ! واگر بخواهى نشان دهم اسم تورا در صحیفه مان ، پس طلبید صحیفه را وگشود آن را دیدم که آن سفید است واثر نوشته در آن نیست ، گفتم : یـابـن رسـول اللّه ؛ در ایـن صحیفه اثر نوشته نمى بینم ، حضرت دست خود را بر آن مـالید نوشته هاى در آن را دیدم ویافتم در آخر آن اسم خودم را پس سجده شکر براى خدا به جا آوردم .

 
مـؤ لف گـویـد: کـه چـون حـدیـث نـفـیـس بـود مـن تـمـام آن را نـقـل کـردم الى غـیـر ذلک . وامـا روایـات قـدح در مـفـضـل مـثـل آنـکـه روایـت شـده کـه حـضـرت صـادق عـلیـه السـلام بـه اسـمـاعیل بن جابر، فرمود: برونزد مفضل وبه اوبگواى کافر، اى مشرک ! چه مى خواهى از پـسر من ، مى خواهى اورا به قتل آورى . یا آنکه در سفر زیارت حضرت امام حسین علیه السـلام چـون چـهـار فرسخ از کوفه دور شدند وقت نماز صبح شد رفقاى اوپیاده شدند نماز خواندند پس به اوگفتند چرا پیاده نمى شوى که نماز بخوانى ؟ گفت : من نمازم را خـوانـدم پـیـش از آنـکـه از مـنـزلم بـیـرون شـوم وامـثـال ایـن روایـات قـابـل مـعـارضـه بـه اخـبـار مـدح نـیستند. وشیخ ما در خاتمه ( مستدرک ) کلام را در حـال اوبـسـط داده واز روایات قدح در اوجواب داده .

 وکسى که رجوع کند بـه ( تـوحید مفضل ) که حضرت صادق علیه السلام براى اوفرموده خواهد دانست کـه مـفـضـل نـزد آن حـضـرت مـرتـبـه و مـنـزلتـى عـظـیـم داشـتـه وقـابـل تـحـمـل علوم ایشان بوده ، و( توحید مفضل ) رساله بسیار شریفى است که سـید بن طاوس رحمه اللّه فرموده که هر که سفر مى رود آن را با خود همراه بردارد، ودر ( کشف المحجه ) به پسرش وصیت فرموده که در آن نظر کند وعلامه مجلسى رحمه اللّه آن رسـاله را بـه فـارسـى تـرجـمه کرده که عوام از آن انتفاع برند، ودر ( تحف العـقـول ) بـعـد از ابـواب مـواعـظ ائمـه عـلیـهـم السـلام ، بـابـى در مـواعـظ مـفـضـل بـن عـمـر ذکـر کـرده ومـواعـظ شـافـیـه اى از او نقل کرده که اکثرش را از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده .

هشتم ـ ابومحمّد هشام بن الحکم مولى کنده

کـه از اعـاظـم ائمـه کـلام واز ازکـیاى اعلام است وهمیشه به افکار صادقه وانظار صائبه تـهـذیـب مـطـالب کـلامـیه وترویج مذهب امامیه مى نمود، مولدش کوفه ومنشاءش به واسط وتـجـارتـش بـه بغداد بوده ودر آخر عمر نیز منتقل به بغداد شد، وروایت کرده از حضرت صـادق ومـوسـى علیهما السلام وثقه است ومدایح عظیمه از این دوامام براى اوروایت شده . ومردى حاضر جواب ودر علم کلام بسیار حاذق وماهر بوده ( وَ کانَ مِمَّنْ فَتَقَ الْکَلامِ فى الاِمامَهِ وَ هَذَّبَ الْمَذْهَب بِالنَّظَرِ ) ودر سنه صد وهفتاد ونه در کوفه وفات کرد واین در ایـام رشـیـد بوده وحضرت رضا علیه السلام بر اوترحم فرموده وابوهاشم جعفرى خدمت حـضـرت جـواد عـلیـه السلام عرضه مى کند که چه مى فرمایید در هشام بن حکم ؟ فرمود: رحمت کند خدا اورا ( ما کانَ اَذَبَّهُ عَنْ هذِهِ النّاحِیَهِ ) ؛ چه بسیار اهتمام مى نمود در دفع شبهات مخالفین از این ناحیه ، یعنى از فرقه ناجیه .

 
شـیـخ طـوسـى رحـمـه اللّه فـرموده که هشام بن حکم از خواص سید ما ومولاى ما امام موسى علیه السلام است ودر اصول دین وغیره مباحثه بسیار با مخالفین کرده . علامه فرموده که روایاتى در مدح اووارد شده وبخلاف آن نیز احادیثى وارد شده که ما در ( کـتـاب کـبـیـر ) خود ذکر کردیم واز آن جواب دادیم واین مرد نزد من عظیم الشاءن وبلند منزلت است ، انتهى .

 
هـشـام کـتـبى تصنیف کرده در توحید ودر امامت ودر رد برزنادقه وطبیعى مذهبان و معتزله واز کتب اواست ( کتاب شیخ وغلام ) و( کتاب ثمانیه ابواب ) و( کتاب الردّ على ارسـطـالیس ) ، شیخ کشى رحمه اللّه روایت کرده از عمیر بن یزید کـه گـفت : پسر برادرم هشام اول بر مذهب جهمیه بود وخبیث بود واز من خواهش کرد که اورا از خـدمـت حضرت صادق علیه السلام ببرم تا با آن حضرت مباحثه کند، گفتم : من این کار نـمى کنم مگر بعد از آنکه اذن حاصل کنم ، خدمت آن حضرت رسیدم براى هشام اذن طلبیدم ، حـضـرت اذن داد، چـون چـنـد قـدمـى بـرداشـتم که بیرون آیم یادم آمد پستى وخباثت هشام ، بـرگـشـتـم خـدمت آن حضرت وگفتم که اوردائت وخباثت دارد. فرمود: بر من خوف دارى ؟ من خـجـالت کـشـیـدم از قـول خـود ودانـسـتـم کـه لغـزشـى کـرده ام پـس بـا حال خجالت بیرون آمدم وهشام را اعلام کردم ، هشام خدمت آن حضرت شرفیاب شد، چون خدمت آن جـنـاب نـشـسـت ، آن حـضـرت سـؤ الى از اوفـرمـود کـه هشام حیران بماند ومهلت خواست حـضـرت اورا مـهـلت داد، هـشـام چـنـد روز در اضـطـراب ودر صـدد تـحـصـیـل جواب بود آخرالا مر جوابى نیافت ،

پس خدمت آن حضرت رسید آن جناب اورا خبر داد، دیـگـربـاره آن جـنـاب مـسـایـل دیـگـر از اوپـرسـیـد کـه در آن بـود فـسـاد اصل مذهب هشام ، هشام بیرون آمد مغموم وحیرت زده وچند روز مبهوت و حیران بود تا آنکه به مـن گـفـت کـه دفـعـه سـوم بـراى من اذن بگیر که خدمت آن حضرت برسم ، حضرت اذن داد وموضعى را در حیره براى ملاقات اوتعیین کرد، هشام در آن موضع رفت ووقتى که حضرت صـادق عـلیـه السـلام تـشریف آورد چنان هیبت و احتشام از آن حضرت برد که نتوانست تکلم کـنـد وابـدا زبـانـش قـوت تـکـلم نـداشـت ، حـضـرت هرچه ایستاد هشام چیزى نگفت لاجرم آن حـضـرت تـشـریـف برد، هشام گفت : یقین کردم آن هیبتى که از آن حضرت به من رسید نبود مـگـر از جانب خدا واز عظمت منزلت آن حضرت نزد خداوند، لاجرم ترک مذهب خود نمود ومتدین شـد بـه دیـن حـق ، وپـیوسته خدمت آن حضرت مى رسید تا بر تمامى اصحاب آن حضرت تفوق گرفت .

شـیـخ مـفـیـد فـرمـوده کـه هشام بن حکم از اکبر اصحاب حضرت صادق علیه السلام است ، وفـقـیـه بـوده وروایت کرده حدیث بسیار ودرک کرده صحبت حضرت صادق علیه السلام را وبـعـد از آن حـضـرت ، حـضرت امام موسى علیه السلام را ومکنى به ابومحمّد وابوالحکم اسـت ومـولى بـنـى شـیـبـان بوده ودر کوفه اقامت داشته ورسید مرتبه وبلندى مقامش نزد حـضـرت صـادق عـلیـه السلام به حدى که در منى خدمت آن حضرت رسید ودر آن وقت جوان نـوخـطـى بود ودر مجلس آن حضرت شیوخ شیعه بودند مانند حمران بن اعین وقیس ویونس بـن یـعـقـوب وابـوجـعـفـر مـؤ مـن طاق وغیر ایشان ، پس حضرت اورا بالابرد ونشانید اورا بالادست جمیع ایشان وحال آنکه هر که در آن مجلس بود سنش از هشام بیشتر بود. پس چون حضرت دید که اینکار یعنى تقدیم هشام بر همگى بزرگ آمد به ایشان فرمود:

( هـذا نـاصـِرُنـا بـِقـَلْبـِهِ وَ لِسـانـِهِ وَ یـَدِهِ ) ؛ ایـن نـاصـر مـا اسـت بـه دل وزبـان ودسـت خـود. پـس سـؤ ال کـرد هـشـام از آن حـضـرت از اسـمـاء اللّه عـز وجـل واشـتـقاقشان ، حضرت اورا جواب داد وفرمود به اوکه آیا فهمیدى اى هشام فهمى که دفـع کنى به آن دشمنان ملحدان ما را؟ هشام گفت : بلى ! حضرت فرمود: ( نَفَعَکَ اللّهُ عـَزَّ وَ جـَلَّ بـِهِ وَ ثـَبَّتَکَ ) . از هشام نقل شده که گفت : واللّه ! هیچ کس در مباحث توحید مرا مقهور ومغلوب نساخته تا امروز که در این مقام ایستاده ام .

مـبـاحـثـه هـا ومـنـاظـرات هـشام بن حکم مشهور است ومناظره اوبا آن مرد شامى در خدمت حضرت صـادق علیه السلام ومحاجّه اوبا عمروبن عبید معتزلى وبا بریهه ومناظره اوبا متکلمین در مجلس یحیى بن خالد برمکى هر کدام در جاى خود به شرح رفته ومناظره اودر مجلس یحیى بـاعـث آن شـد کـه هـارون الرشـیـد در صـدد قتل اوبر آمد لاجرم هشام از ترس اوبه کوفه فـرار کرد وبر بشیر نبّال وارد شد وناخوش ‍ سختى شد ومراجعه به اطباء ننمود، بشیر گـفت : طبیب براى توبیاورم ؟ گفت : نه من خواهم مرد، وبه روایتى اطباء را حاضر کردند هـشـام از ایـشـان پـرسـید که مرض مرا دانستید؟ بعضى گفتند: ندانستیم وبعضى گفتند:، دانـسـتیم ، از آنهایى که ادعاى دانستن کردند پرسید که مرضم چیست ؟ آنچه به نظرشان رسیده بود گفتند، گفت دروغ است ، مرض من فزع قلب است به جهت آنچه به من رسیده از خوف وبه همان علت وفات نمود.

وبـالجـمـله ؛ چـون حـالت احـتـضـار پـیـدا نـمـود بـه بـشـیـر، گـفـت : هـرگـاه من مردم ومرا غـسـل وکـفـن کـردى واز کـار تـجـهـیـز مـن فـارغ شـدى ، مـرا در دل شب بیرون ببر در کناسه بگذار ورقعه اى بنویس که این هشام بن الحکم است که امیر در طـلب اوبـود از دنـیا وفات کرده واین به جهت آن بود که رشید برادران واصحاب اورا گـرفـتـه بـود کـه نـشـانـى اورا بـدهند، خواست تا ایشان خلاص شوند، بشیر به همان دسـتـورالعـمـل رفـتـار کـرد، چون صبح شد اهل کوفه حاضر شدند قاضى وصاحب معونه ومعدلون همگى او را دیدند وگواهى خود را نوشتند وبراى رشید فرستادند، رشید گفت : الحـمـدللّه کـه خـدا کـفـایت اورا کرد ومنسوبین اورا که حبس کرده بود رها کرد.

 
( وَ رُوىَ عـَنْ یـُونـُسَ اَنَّ هـَشـامَ بـْنَ الْحـَکَمِ کانَ یَقُولُ: اَللّهُمَّ ما عَمِلْتُ وَ اَعْمَلُ مِنْ خَیْرِ مُفْتَرَضٍ وَ غَیْرِ مُفْتَرَضٍ فَجَمیعُهُ عَنْ رَسُولِ اللّهِ وَ اَهْلِ بَیْتِهِ الصّادِقینَ ـ صلوات اللّه عـلیـه وعـلیـهـم ـ حَسْبَ مَنازِلِهِمْ عِنْدَکَ فَتَقَبَّلُ ذلِکَ کُلَّه عَنّى وَ عَنْهُم وَ اَعْطِنى مِنْ جَزیلِ جَزائِکَ حَسْبَ ما اَنْتَ اَهْلُهُ ) .

نهم ـ یونس بن عبدالرحمن مولى آل یقطین

عـبـد صالح ، جلیل القدر، عظیم المنزله وجه اصحاب واز اصحاب اجماع است ، روایت شده کـه در ایـام هـشـام بـن عـبـدالمـلک متولد شده وحضرت باقر علیه السلام را در مابین صفا ومـروه مـلاقـات کـرده ولکـن از آن حـضـرت روایت نموده وهم گفته که حضرت صادق علیه السلام را دیدم در روضه پیغمبر صلى اللّه علیه وآله وسلم که مابین قبر ومنبر نماز مى خـوانـد ومـمـکـنـم نشد که از اوسؤ ال کنم ولکن روایت کرده از حضرت کاظم وصادق علیهما السـلام وحـضـرت رضا علیه السلام اشاره مى فرمود به سوى اودر علم وفتوى واوهمان کـس اسـت کـه واقـفـه مـال بـسـیـارى بـه اودادنـد کـه مـیـل بـه سـوى ایـشـان کـنـد وامـنـتـاع نـمـود از قـبـول کـردن آن مـالهـا وبـر حـق ثـابـت بماند.

شـیخ مفید رحمه اللّه به سند صحیح از ابوهاشم جعفرى روایت کرده که عرضه کردم بر امـام حـسـن عـسـکـرى عـلیـه السـلام ( کتاب یوم ولیله ) یونس را، فرمود: این کتاب تـصـنیف کیست ؟ گفتم : تصنیف یونس مولى آل یقطین ، فرمود: عطا فرماید حق تعالى اورا بـه هـر حـرفـى نـورى در روز قـیـامـت . ودر روایـت دیـگـر اسـت کـه از اول تا به آخر آن تصفح کرد پس فرمود: این دین من ودین همگى پدران من است و تمامش حق است .

وبالجمله ؛ در سنه دویست وهشت به رحمت خدا پیوست . ودر خبر است که حضرت رضا علیه السلام سه دفعه بهشت را براى اوضامن شد.
از فـضـل بـن شاذان روایت است که حدیث کرد مرا عبدالعزیز بن مهتدى واوبهترین فقهایى بـود کـه مـن دیـدم ووکـیـل حـضـرت رضـا عـلیـه السـلام واز خـواص اوبـود. گـفـت : سـؤ ال کردم از حضرت رضا علیه السلام پس گفتم که همانا من نمى توانم ملاقات کنم تورا در هر وقتى ، یعنى راهم دور است ودستم همیشه به شما نمى رسد پس از که بگیرم معالم دین خود را؟ فرمود: بگیر از یونس بن عبدالرحمن .

 
وهـم از آن حـضـرت مـروى اسـت کـه فـرمـوده : یـونـس در زمـان خـود مـثـل سـلمـان فارسى است در زمان خود. ویونس کتبى در فقه وتفسیر ومثالب وغیره تصنیف کرده مثل کتب حسین بن سعید وزیادتر.وروایت است که چون حضرت موسى بـن جـعـفر علیه السلام وفات کرد در نزد قوام ووکلاء آن حضرت را انکار کردند وواقفى شـدند ودر نزد زیاد قندى هفتاد هزار اشرفى بود ونزد على بن ابى حمزه سى هزار، ودر آن وقـت یـونـس بن عبدالرحمن مردم را به امامت حضرت رضا علیه السلام مى خواند وانکار مـى کـرد بـر واقـفـه ، ایـشـان براى اوپیغام دادند که براى چه مردم را به حضرت رضا عـلیـه السـلام دعـوت مـى نـمـایـى ، اگـر مـقـصـد تـومـال اسـت مـا تـورا از مـال بـى نـیاز مى کنیم ، وزیاد قندى وعلى بن ابى حمزه ضامن شدند که ده هزار اشرفى بـه اوبـدهـنـد کـه اوسـاکـت شـود وبـنشیند، یونس گفت : ما روایت کره شده ایم از صادقین عـلیـهـمـا السـلام کـه فرموده اند هرگاه ظاهر شد بدعت در بین مردم پس بر پیشواى مردم است که ظاهر کند علم خود را، پس اگر نکرد نور ایمان از او ربوده خواهد شد، ومن جهاد در دین وامر خدا را ترک نخواهم کرد بر هیچ حالى . پس آن دونفر دشمن اوشدند وظاهر کردند عداوت خود را.

 
مـؤ لف گوید: این روایتى که یونس نقل فرمود به نحودیگر نیز وارد شده وآن چنین است که حضرت رسول صلى اللّه علیه وآله وسلم فرمود: هرگاه ظاهر شد بدعت در امت من پس بـایـد ظـاهـر کـنـد عـالم عـلم خـود را واگـر نـه بـر اوبـاشـد لعـنـت خـدا و مـلائکـه ومـردم جمیعا.

وبـدان کـه روایـات در بـاب بـدعـت بـسـیـار اسـت ووارد شده که هرکسى که تبسم کند در صـورت بـدعـت گـذارنـده پس به تحقیق اعانت کرده در خراب کردن دین خود.

ونـیـز روایـت شـده : کـسى که برود به نزد صاحب بدعت وتوقیر وبزرگ کند اورا همانا رفـتـه است به جهت خراب کردن اسلام .وراوندى روایت کرده از حضرت رسـول صـلى اللّه عـلیـه وآله وسـلم کـه فـرمـود: کـسـى کـه عـمـل کـنـد در بـدعـت ، فـارغ سـازد اورا از شـیطان با عبادتش ، یعنى شیطان اورا به خود واگـذارد ومـتـعـرضـش ‍ نشود تا عبادت خود را با حضور قلب وطور خوش به جا آورد ( وَاَلْقـى عـَلَیْهِ الْخُشُوعَ وَ الْبُکاء ) وبیفکند بر اوخشوع وگریه را الى غیر ذلک .

رجـوع کـردیـم بـه حـال یـونـس رحـمـه اللّه ، روایـت اسـت کـه یـونـس را چـهل برادر بود که هر روز به دیدن ایشان مى رفت وبر ایشان سلام مى کرد وآنگاه به مـنـزل خـود مـى آمـد وطـعـام مـى خورد ومهیا مى گشت براى نماز پس مى نشست براى تصنیف وتاءلیف کتاب .

مؤ لف گوید: ظاهر آن است که این چهل نفر برادران دینى اوبودند ودر این کار یونس مى خواسته که زیارت اربعین کرده باشد. ونیز روایت شده از یونس که گفت :
صـمـت عـشـریـن سـنـه وسـئلت عـشـریـن سـنـه ثـمّ اجـبـت ؛ یـعـنـى یـونس گفته که من بیست سـال سـکـوت کـردم ، یـعـنـى هـرچـه از مـن مـى پـرسـیـدنـد جـواب نـمـى دادم وبـیـسـت سـال سـؤ ال کـرده شـدم وجـواب دادم ، ایـن مـعـنـى در صـورتـى است کنه ( سئلت ) مـجـهـول خـوانـده شـود، واگـر بـه صـیـغـه مـعـلوم خـوانـده شـود یـعـنـى بـیـسـت سال سؤ ال کردم وبعد از آن دیگر از مسایل جواب مى دادم .

 
ومـدائح یـونس بسیار است ، واز جمله روایات معلوم مى شود که براى اواصحابش ‍ بد مى گـفـتـنـد وبعضى اقوال فاسده به اونسبت مى دادند. ودر خبر است که وقتى به وى گفتند کـه بـسـیارى از این اصحاب در حق توبد مى گویند ویاد مى کنند تورا به غیر خوبى ، گـفـت : شـاهـد مـى گـیـرم شـما را بر اینکه هر کسى که از براى ا ودر امیرالمؤ منین علیه السـلام نـصـیـبـى اسـت ، یـعـنـى از شـیـعـیـان اواسـت پـس مـن حلال کردم اورا از آنچه گفته !

( وَ حـُکـِىَ اَنَّهُ حَجَّ یُونُسُ ابْنُ عَبْدِالرَّحْمن اَرْبَعَا وَ خَمْسینَ حَجَّهً وَاعْتَمَرَ اَرْبَعا وَ خَمْسینَ عـُمـْرَهً وَ اَلَّفَ اَلْفَ جـِلْدٍ رَدّا عـَلَى الْمـُخـالِفـینَ وَ یُقالُ اِْنتَهى عِلْمُ الاَئِمَّهِ علیهم السلام اِلى اَرْبـَعـَهِ نـِفـِرٍ: اَوَّلُهـُمْ سـَلْمـانُ الْفـارِسـىُّ وَ الثـّانـى جابِرُ والثّالِثُ السَّیّدُ وَ الرّابعُ یُونُسُ بْنُ عَبْدِالرَّحْمنِ ) .

( وَ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شاذان ، قالَ ما نَشَاءَ فِى الاِسْلامِ رَجُلُّ مِنْ سائرِ الناسِ کانَ اَفْقَهَ مـِنْ سـَلْمـانِ الْفـارِسـى رضـى اللّه عـنـه وَ لانـَشـَاءَ بـَعـْدَهُ رَجـُلٌ اَفـقـَهَ مـِنْ یـُونـُسِ ابْنِ عَبْدِالرَّحْمنِ ) .

( وَ عَنِ الشَّهیدِ الثّانى ، اَوْرَدَ الْکَشِّىِ فى ذَمِّهِ نَحْوَ عَشَرَهِ اَحادیثَ وَ حاصِلُ الْجَوابِ عَنْها یـَرْجـِعُ اِلى ضـَعـْفِ بـَعـْضِ سـَنـَدِهـا وَ جـَهـَالَهِ بـَعـْضِ رِجـالِهـا. وَاللّهُ اَعْلمُ بِحالِهِ ) .

دهم ـ یونس بن یعقوب البجلى الدّهنى پسر خواهر معاویه بن عمار

کـلمـات عـلمـا در حـق اومـخـتـلف اسـت ، شـیـخ طوسى رحمه اللّه فرموده اوثقه است و در چند موضع اورا تعدیل کرده ، وشیخ مفید اورا از فقهاء اصحاب شمرده . وشیخ نجاشى فرموده کـه اواز خواص حضرت صادق وکاظم علیهما السلام بوده ووکالت داشته از جانب حضرت مـوسـى عـلیـه السلام ودر مدینه در ایام حضرت رضا علیه السلام وفات کرد، وآن جناب مـتـولى امـر اوشـد ویـونـس صـاحـب مـنـزلت بـود نـزد ایـشـان ومـوثـق بـود وقـائل بـه امـامـت عـبـداللّه افـطـح بـود پـس رجـوع کرد به حق . و ابوجعفر بن بابویه فـرمـوده کـه اوفـطـحـى اسـت ، وشـیخ کشى نیز از بعضى روایت کرده فطحى بودن اورا وظاهر آن است که رجوه به حق نموده چنانکه شیخ نجاشى فرموده .

وبـالجـمـله : روایـاتـى در مـدح اووارد شـده ودر ایـام حضرت رضا علیه السلام در مدینه وفـات کـرد. آن حضرت امر فرمود به حنوط وکفن وجمیع مایحتاج اووامر فرمود موالى خود ومـوالى پـدر وجـد خود را که در جنازه اوحاضر شوند وفرمود به ایشان که این میت مولى حـضـرت صـادق عـلیه السلام است که در عراق ساکن بوده از براى اودر بقیع قبر بکنید واگر اهل مدینه گفتند که این مرد عراقى است ما نمى گذاریم در بقیع دفن شود، بگویید ایـن مولى حضرت صادق علیه السلام است در عراق ساکن بوده اگر شما نگذارید ما اورا در بقیع دفن نماییم ما هم نخواهیم گذاشت که موالى خود را در بقیع دفن نمایید، پس اورا در بقیع دفن نمودند.

وروایت است از محمّد بن ولید که گفت : روزى من بر سر قبر یونس رفته بودم که صاحب مـقـبـره یعنى مباشر قبرستان نزد من آمد وگفت : این شخص کیست که حضرت على بن موسى الرضـا عـلیـه السـلام مـرا امـر فـرمـوده کـه آب بـپـاشـم بـر قـبـر او چـهـل مـاه یـا چـهـل روز هـر روز یـک مـرتـبـه ـ وشک از راوى است ـ وهم صاحب مقبره گفت : که سـریـر پیغمبر صلى اللّه علیه وآله وسلم نزد من است پس هرگاه مردى از بنى هاشم مى میرد آن سریر در شبش صدا مى کند من مى فهمم که کسى از ایشان مرده وبا خود مى گویم کـه کـى مـرده از ایـشـان چـون صـبـح شـد آن وقت مى فهمم ، ودر شب وفات این مرد نیز آن سریر صدا کرد من گفتم کى از ایشان مرده ، کسى از ایشان ناخوش نبود، همین که روز شد آمـدند نزد من وآن سریر را گرفتند وگفتند مولى ابى عبداللّه الصادق علیه السلام که در عراق ساکن بوده ووفات کرده .

ومـحـمـّد بـن ولید از صفوان بن یحیى نقل کرده که گفت گفتم به حضرت امام رضا علیه السلام که فدایت شوم خوشحال کرد مرا آن لطف ومحبتى که در حق یونس ‍ نمودى ، فرمود: آیـا از لطـف خـدا واحسان اونیست که اورا نقل کرد از عراق به جوار پیغمبر صلى اللّه علیه وآله وسـلم ، ( وَ رُوِىَ فـى حـَدیـثٍ اُنـْظـُرُوا اِلى مـا خَتَمَ اللّهُ بِهِ لِیُونُسَ قَبَضَهُ اللّهُ مـجـُاوِرا لِرَسـُولِهِ ) صـلى اللّه عـلیـه وآله وسـلم . تـمـام شـد احـوال حـضـرت امـام مـوسـى بـن جـعـفـر عـلیـه السـلام وبـعـد از ایـن بـیـایـد احوال حضرت ثامن الائمه المعصومین على بن موسى الرضا ـ علیه وعلیهم السلام .

منتهی الامال //شیخ عباس قمی

بازدید: ۴۰۱

حتما ببینید

زندگینامه محمد بن ابى عمیر(قرن دوم)

این گفتار به گوشه هایى از شخصیت یکى از اصحاب بزرگ ائمه (علیهم السلام) و …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code