خانه / 240-260 حکمت شرح ابن ابي الحدید / نهج البلاغه کلمات قصار حکمت شماره ۲۵۰ متن عربی با ترجمه فارسی (شرح ابن ابی الحدید)

نهج البلاغه کلمات قصار حکمت شماره ۲۵۰ متن عربی با ترجمه فارسی (شرح ابن ابی الحدید)

حکمت ۲۵۳ صبحی صالح

۲۵۳-وَ کَانَ ( علیه‏السلام  )یَقُولُ أَحْلِفُوا الظَّالِمَ إِذَا أَرَدْتُمْ یَمِینَهُ بِأَنَّهُ بَرِی‏ءٌ مِنْ حَوْلِ اللَّهِ وَ قُوَّتِهِ فَإِنَّهُ إِذَا حَلَفَ بِهَا کَاذِباً عُوجِلَ الْعُقُوبَهَ

وَ إِذَا حَلَفَ بِاللَّهِ الَّذِی لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ لَمْ یُعَاجَلْ لِأَنَّهُ قَدْ وَحَّدَ اللَّهَ تَعَالَى

حکمت ۲۵۰ شرح ابن ‏أبی ‏الحدید ج ۱۹

۲۵۰ وَ کَانَ ع یَقُولُ: أَحْلِفُوا الظَّالِمَ إِذَا أَرَدْتُمْ یَمِینَهُ-  بِأَنَّهُ بَرِی‏ءٌ مِنْ حَوْلِ اللَّهِ وَ قُوَّتِهِ-  فَإِنَّهُ إِذَا حَلَفَ بِهَا کَاذِباً عُوجِلَ-  وَ إِذَا حَلَفَ بِاللَّهِ الَّذِی لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ لَمْ یُعَاجَلْ-  لِأَنَّهُ قَدْ وَحَّدَ اللَّهَ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى

ما جرى بین یحیى بن عبد الله و بین ابن المصعب عند الرشید

روى أبو الفرج علی بن الحسین الأصبهانی-  فی کتاب مقاتل الطالبیین-  أن یحیى بن عبد الله بن الحسن بن علی بن أبی طالب ع-  لما أمنه الرشید بعد خروجه بالدیلم-  و صار إلیه بالغ فی إکرامه و بره-  فسعى به بعد مده عبد الله بن مصعب الزبیری-  إلى الرشید و کان یبغضه-  و قال له إنه قد عاد یدعو إلى نفسه سرا-  و حسن له نقض أمانه-  فأحضره و جمع بینه و بین عبد الله بن مصعب-  لیناظره فیما قذفه به و رفعه علیه-  فجبهه ابن مصعب بحضره الرشید-  و ادعى علیه الحرکه فی الخروج و شق العصا-  فقال یحیى یا أمیر المؤمنین-  أ تصدق هذا علی و تستنصحه-  و هو ابن عبد الله بن الزبیر-  الذی أدخل أباک عبد الله و ولده الشعب-  و أضرم علیهم النار حتى خلصه أبو عبد الله الجدلی-  صاحب علی بن أبی طالب ع منه عنوه-  و هو الذی ترک الصلاه على‏ رسول الله ص-  و أربعین جمعه فی خطبته-  فلما التاث علیه الناس قال-  إن له أهیل سوء إذا صلیت علیه أو ذکرته-  أتلعوا أعناقهم و اشرأبوا لذکره-  فأکره أن أسرهم أو أقر أعینهم-  و هو الذی کان یشتم أباک-  و یلصق به العیوب حتى ورم کبده-  و لقد ذبحت بقره یوما لأبیک-  فوجدت کبدها سوداء قد نقبت-  فقال علی ابنه أ ما ترى کبد هذه البقره یا أبت-  فقال یا بنی هکذا ترک ابن الزبیر کبد أبیک-  ثم نفاه إلى الطائف-  فلما حضرته الوفاه قال لابنه علی-  یا بنی إذا مت فالحق بقومک من بنی عبد مناف بالشام-  و لا تقم فی بلد لابن الزبیر فیه إمره-  فاختار له صحبه یزید بن معاویه على صحبه عبد الله بن الزبیر-  و و الله إن عداوه هذا یا أمیر المؤمنین لنا جمیعا بمنزله سواء-  و لکنه قوی علی بک و ضعف عنک-  فتقرب بی إلیک لیظفر منک بی بما یرید-  إذا لم یقدر على مثله منک-  و ما ینبغی لک أن تسوغه ذلک فی-  فإن معاویه بن أبی سفیان و هو أبعد نسبا منک إلینا-  ذکر الحسن بن علی یوما فسبه-  فساعده عبد الله بن الزبیر على ذلک-  فزجره و انتهره فقال إنما ساعدتک یا أمیر المؤمنین-  فقال إن الحسن لحمی آکله و لا أوکله-  و مع هذا فهو الخارج مع أخی محمد-  على أبیک المنصور أبی جعفر-  و القائل لأخی فی قصیده طویله أولها-

إن الحمامه یوم الشعب من وثن
هاجت فؤاد محب دائم الحزن‏

– یحرض أخی فیها على الوثوب و النهوض إلى الخلافه- و یمدحه و یقول له-

لا عز رکنا نزار عند سطوتها
إن أسلمتک و لا رکنا ذوی یمن‏

أ لست أکرمهم عودا إذا انتسبوا
یوما و أطهرهم ثوبا من الدرن‏

و أعظم الناس عند الناس منزله
و أبعد الناس من عیب و من وهن‏

قوموا ببیعتکم ننهض بطاعتها
إن الخلافه فیکم یا بنی حسن‏

إنا لنأمل أن ترتد ألفتنا
بعد التدابر و البغضاء و الإحن‏

حتى یثاب على الإحسان محسننا
و یأمن الخائف المأخوذ بالدمن‏

و تنقضی دوله أحکام قادتها
فینا کأحکام قوم عابدی وثن‏

فطالما قد بروا بالجور أعظمنا
بری الصناع قداح النبع بالسفن‏

فتغیر وجه الرشید عند سماع هذا الشعر-  و تغیظ على ابن مصعب-  فابتدأ ابن مصعب یحلف بالله الذی لا إله إلا هو-  و بأیمان البیعه أن هذا الشعر لیس له و أنه لسدیف-  فقال یحیى و الله یا أمیر المؤمنین ما قاله غیره-  و ما حلفت کاذبا و لا صادقا بالله قبل هذا-  و إن الله عز و جل إذا مجده العبد فی یمینه فقال-  و الله الطالب الغالب الرحمن الرحیم-  استحیا أن یعاقبه-  فدعنی أن أحلفه بیمین-  ما حلف بها أحد قط کاذبا إلا عوجل-  قال فحلفه قال قل برئت من حول الله و قوته-  و اعتصمت بحولی و قوتی-  و تقلدت الحول و القوه من دون الله-  استکبارا على الله و استعلاء علیه و استغناء عنه-  إن کنت قلت هذا الشعر-  فامتنع عبد الله من الحلف بذلک-  فغضب الرشید و قال للفضل بن الربیع-  یا عباسی ما له لا یحلف إن کان صادقا-  هذا طیلسانی علی و هذه ثیابی-  لو حلفنی بهذه الیمین أنها لی لحلفت-  فوکز الفضل عبد الله برجله و کان له فیه هوى-  و قال له احلف ویحک-  فجعل یحلف بهذه الیمین-  و وجهه متغیر و هو یرعد-  فضرب یحیى بین کتفیه و قال-  یا ابن مصعب قطعت عمرک لا تفلح بعدها أبدا- . قالوا فما برح من موضعه-  حتى عرض له أعراض الجذام-  استدارت عیناه‏ و تفقأ وجهه-  و قام إلى بیته فتقطع و تشقق لحمه و انتثر شعره-  و مات بعد ثلاثه أیام-  و حضر الفضل بن الربیع جنازته-  فلما جعل فی القبر-  انخسف اللحد به حتى خرجت منه غبره شدیده-  و جعل الفضل یقول التراب التراب-  فطرح التراب و هو یهوی-  فلم یستطیعوا سده حتى سقف بخشب و طم علیه-  فکان الرشید یقول بعد ذلک للفضل-  أ رأیت یا عباسی-  ما أسرع ما أدیل لیحیى من ابن مصعب

ترجمه فارسی شرح ابن‏ ابی الحدید

حکمت (۲۵۰)

و کان علیه السّلام یقول: احلفوا الظالم اذا اردتم یمینه، بانه برى‏ء من حول الله و قوته، فانّه اذاحلف بها کاذبا عوجل، و اذا حلف بالله الذى لا اله الا هو لم یعاجل، لأنّه قد وحّد الله سبحانه و تعالى. «و آن حضرت مى‏فرمود: هرگاه مى‏خواهید ستمگر را سوگند دهید، چنین سوگندش دهید که او از حول و قوت خدا بیزار است که اگر به دروغ چنین سوگندى بخورد در عقوبت او شتاب خواهد شد، و اگر به خداوندى که خدایى جز او نیست سوگند خورد در عقوبت او شتاب نمى ‏شود که خدا را یگانه دانسته است.» ابن ابى الحدید در شرح این سخن داستان زیر را نقل کرده است.

آنچه میان یحیى بن عبد الله و ابن مصعب در حضور هارون الرشید گذشت

ابو الفرج على بن حسین اصفهانى در کتاب مقاتل الطالبین چنین نقل کرده است که یحیى بن عبد الله بن حسن بن على بن ابى طالب علیه السّلام را پس از آنکه در طبرستان خروج کرده بود هارون الرشید امان داد و چون یحیى به درگاه رشید پیوست، هارون در گرامى داشت و نیکى کردن نسبت به او زیاده ‏روى مى ‏کرد. پس از مدتى عبد الله بن مصعب زبیرى که یحیى را دشمن مى ‏داشت پیش هارون سعایت کرد و گفت: یحیى همچنان پوشیده مردم را به بیعت با خویش فرا مى‏ خواند، و شکستن امان او را در نظر هارون پسندیده جلوه مى ‏داد.

هارون یحیى را احضار کرد. تا او را با عبد الله بن مصعب رو در رو کند و موضوع اتهام و گزارشى را که داده بود روشن سازد. ابن مصعب رویارویى یحیى در محضر رشید، گفت: که یحیى در صدد خروج و دریدن اتفاق میان مسلمانان است. یحیى گفت: اى امیر المؤمنین، آیا سخن این مرد را درباره من تصدیق مى‏ کنى و او را خیراندیش مى ‏پندارى و حال آنکه او از فرزندزادگان عبدالله بن زبیر است که نیاى تو عبد الله بن عباس و فرزندانش را در دره‏اى جا داد و براى سوزاندن ایشان آتش برافروخت تا سرانجام ابو عبد الله جدلى که از دوستان على بن ابى طالب علیه السّلام بود، او را با زور از چنگ ابن زبیر خلاص کرد. و عبد الله بن زبیر همان است که در چهل خطبه نماز جمعه صلوات فرستادن بر پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم را ترک کرد و چون مردم بر اواعتراض کردند، گفت: پیامبر را خویشاوندان حقیرى است که هرگاه به محمد صلّى اللّه علیه و آله و سلّم درود مى‏فرستم یا نامى از او مى ‏برم گردنهاى خود را برافروخته مى ‏دارند و بر خود مى ‏بالند، بدین سبب خوش ندارم ایشان را شاد کنم و چشم ایشان را روشن بدارم. و او همان کسى است که به نیاى تو چندان دشنام داد و چندان عیب براى او شمرد که از اندوه جگرش آماس کرد. روزى براى نیاى تو ماده گاوى را کشتند که جگرش متورم و سوراخ شده بود.

على پسر او گفت: پدر جان، آیا جگر این ماده گاو را مى‏ بینى نیاى تو گفت: پسرکم، ابن زبیر جگر پدرت را چنین کرده است. سپس ابن زبیر او را به طائف تبعید کرد، و چون مرگ نیاى تو-  یعنى عبد الله بن عباس-  فرا رسید، به پسرش على گفت: پسرم چون من مردم به خویشاوند خودت از خاندان عبد مناف که در شام زندگى مى‏کنند ملحق شو و در کشورى که عبد الله بن زبیر فرمانروا باشد اقامت مکن و همنشینى با یزید بن معاویه را براى او به همنشنى با عبد الله بن زبیر ترجیح داد. و به خدا سوگند اى امیر المؤمنین، دشمنى این مرد براى همه ما یک اندازه است ولى او به یارى تو بر من قدرت یافته است و از ابراز دشمنى با تو ناتوان مانده است و با این کار خود نسبت به من قصد دارد به تو تقرب جوید تا به آنچه نسبت به من مى‏ خواهد از ناحیه تو دست یابد که توان آن را ندارد تا آنچه را در مورد تو مى‏ خواهد انجام دهد.

وانگهى براى تو نیز شایسته نیست که آرزوى او را در مورد من برآورى و به او چنین اجازه دهى، معاویه بن ابى سفیان که با ما از لحاظ نسب دورتر از توست، روزى از حسن بن على علیه السّلام نام برد و او را دشنام داد. عبد الله بن زبیر هم که حاضر بود در این کار با او شریک شد.

معاویه او را از آن کار بازداشت و به او پرخاش کرد. عبد الله بن زبیر گفت: اى امیر المؤمنین، من تو را یارى دادم. معاویه گفت: حسن گوشت من است، مى‏توانم آن را بخورم ولى هرگز خوراک دیگرى قرار نمى‏دهم، و با وجود همه اینها این شخص همراه برادرم محمد بر نیاى تو منصور خروج کرد و براى برادرم ضمن قصیده بلندى چنین سروده است: مگر تو والاتبارتر مردم و پاک جامه‏تر ایشان از آلودگیها نیستى مگر تو در نظر مردم داراى منزلت بزرگتر و از همگان دورتر از عیب و سستى نیستى اى بنى حسن براى بیعت گرفتن قیام کنید تا ما فرمانبردارى کنیم که خلافت باید میان شما باشد و امیدواریم دوستى ما پس از پشت کردن کینه‏ ها و دشمنیها به حال خود بازگردد و دولتى که احکام رهبران آن-  یعنى بنى عباس-  میان ما نظیر احکام‏ بت‏پرستان است، سپرى شود.

رشید همین که این شعر را شنید چهره‏اش دگرگون شد و بر ابن مصعب خشم گرفت. ابن مصعب شروع به سوگند خوردن به خدایى که خدایى جز او نیست و به حرمت بیعت خویش کرد و گفت: این اشعار از او نیست و از سدیف است. یحیى گفت: اى امیر المؤمنین، به خدا سوگند این شعر را کسى جز او نگفته است و من پیش از این نه به دروغ و نه به راست به خدا سوگند نخورده ‏ام، و خداوند عزّ و جلّ هرگاه بنده در سوگند خود او را تجلیل کند و بگوید به خداوند طالب غالب رحمان رحیم، آزرم مى ‏فرماید که او را به سرعت عقوبت کند. اجازه بده تا من او را به کلماتى سوگند دهم که هیچ کس با آنها سوگند دروغ نمى‏ خورد مگر آنکه به سرعت عقوبت مى‏ شود. رشید گفت: سوگندش بده.

یحیى به ابن مصعب گفت: بگو، اگر من این شعر را گفته باشم از حول و قوت الهى بیزارى مى‏جویم و به حول و قوت خود پناه مى‏برم و خود بدون نیاز به خدا و براى برترى جویى و تکبر نسبت به خداوند و اظهار بى ‏نیازى از او عهده ‏دار حول و قوت خویش مى‏ شوم. عبد الله بن مصعب از این سوگند خوردن خوددارى کرد.

رشید خشمگین شد و به فضل بن ربیع گفت: اى عباسى اگر این مرد راستگوست چرا سوگند نمى‏ خورد، من که این جامه و ردایم از آن من است، اگر بخواهد درباره آنها سوگندم دهد، همین گونه سوگند مى‏ خورم. این سخن فضل بن ربیع را که دل با عبد الله بن مصعب بود وادار کرد که با پاى خود به ابن مصعب بزند و بگوید: سوگند بخور چرا معطلى ابن مصعب در حالى که چهره ‏اش دگرگون شده بود و مى‏لرزید شروع به سوگند خوردن با این کلمات کرد. یحیى میان دوش او زد و گفت: اى ابن مصعب عمر خود را بریدى و پس از آن هرگز رستگار نخواهى شد.

گویند: ابن مصعب هنوز از جاى خود برنخاسته بود که نشانه‏ هاى جذام در او پدید آمد، چشمهایش گرد و چهره‏اش کژ شد و به خانه خود رفت. گوشتهاى بدنش شکافته و فرو ریخته شد و موهایش ریخت و پس از سه روز درگذشت. فضل بن ربیع به تشییع جنازه‏ اش آمد. و چون او را در گور نهادند ناگاه لحد فرو شد و گرد و خاک بسیارى برخاست. فضل گفت: خاک بریزید خاک و هر چه خاک مى‏ریختند همچنان فرو مى‏ شد و نتوانستند گور را پر کنند، ناچار تخته بر آن نهادند و روى تخته را انباشته از خاک کردند.

رشید پس از آن به فضل مى‏گفت: اى عباسى، دیدى چگونه و با چه شتابى براى‏ یحیى از ابن مصعب انتقام گرفته شد.

جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدیدجلد ۸ //دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۷

حتما ببینید

نهج البلاغه کلمات قصار حکمت شماره ۴۸۵ متن عربی با ترجمه فارسی (شرح ابن ابی الحدید)

حکمت ۴۷۷ صبحی صالح ۴۷۷-وَ قَالَ ( علیه ‏السلام  )أَشَدُّ الذُّنُوبِ مَا اسْتَخَفَّ بِهَا صَاحِبُهُ حکمت ۴۸۵ …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code