خانه / شعرا-م / زندگینامه مولانا جلال الدین محمد مولوی (به قلم استادبدیع الزمان فروزانفر)قسمت اول

زندگینامه مولانا جلال الدین محمد مولوی (به قلم استادبدیع الزمان فروزانفر)قسمت اول

فصل اول- آغاز عمر

اسم و القاب‏

نام او باتفاق تذکره‏نویسان‏[۱] محمد و لقب او جلال الدین است و همه مورخان او را بدین نام و لقب شناخته‏اند و او را جز جلال الدین بلقب خداوندگار نیز مى‏خوانده‏اند[۲] «و خطاب لفظ خداوندگار گفته بهاء ولد است» و در بعضى از شروح‏[۳] مثنوى هم از وى بمولانا خداوندگار تعبیر مى‏شود و احمد افلاکى در روایتى از بهاء ولد نقل مى‏کند «که خداوندگار من از نسل بزرگ است» و اطلاق خداوندگار با عقیده الوهیت بشر که این دسته از صوفیه معتقدند و سلطنت و حکومت ظاهرى و باطنى اقطاب نسبت به مریدان خود در اعتقاد همه صوفیان تناسب تمام دارد چنانکه نظر بهمین عقیده بعضى اقطاب (بعد از عهد مغل) بآخر و اول اسم خود لفظ شاه‏[۴] اضافه کرده ‏اند.

لقب مولوى که از دیرزمان میان صوفیه و دیگران بدین استاد حقیقت‏بین اختصاص دارد در زمان‏[۵] خود وى و حتى در عرف تذکره‏نویسان قرن نهم شهرت نداشته و جزو عناوین و لقبهاى خاص او نمى‏باشد و ظاهرا این لقب از روى عنوان دیگر یعنى (مولاناى روم) گرفته شده باشد.

در منشآت‏[۶] قرن ششم القاب را (بمناسبت ذکر جناب و امثال آن پیش از آنها) با یاء نسبت استعمال کرده‏اند مثل جناب اوحدى فاضلى اجلى و تواند بود که اطلاق مولوى هم از این قبیل بوده و بتدریج بدین صورت یعنى با حذف موصوف به مولاناء روم اختصاص یافته باشد و مؤید این احتمال آنست که در نفحات الانس این لقب بدین صورت (خدمت مولوى) بکرات در طى ترجمه حال او بکار رفته و در عنوان ترجمه حال وى نه در این کتاب و نه در منابع قدیم‏تر مانند تاریخ گزیده و مناقب العارفین کلمه مولوى نیامده است.

لیکن شهرت مولوى (به مولاناء روم) مسلم است و به صراحت از گفته حمد اللّه مستوفى‏[۷] و فحواى اطلاقات کره‏نویسان مستفاد مى‏گردد و در مناقب العارفین هر کجا لفظ (مولانا) ذکر مى‏شود مراد همان جلال الدین محمد است.احمد افلاکى در عنوان او لفظ «سر اللّه الاعظم» آورده ولى در ضمن کتاب به‏هیچ‏وجه بدین اشاره نکرده و در ضمن کتب دیگر هم دیده نمى ‏شود.

یکى از دوستان دانشمند[۸] مؤلف عقیده دارد که تخلص مولوى خاموش‏[۹] بوده‏ زیرا در خاتمه اکثر غزلها این کلمه را بطریق اشارت و تلمیح گنجانیده است.

مولد و نسب‏

مولد مولانا شهر بلخ است و ولادتش‏[۱۰] در ششم ربیع الاول سنه ۶۰۴ هجرى قمرى اتفاق افتاد و علت شهرت او به رومى و مولاناى روم همان طول اقامت وى در شهر قونیه که اقامتگاه اکثر عمر و مدفن اوست بوده چنانکه خود وى نیز همواره خویش را از مردم‏[۱۱] خراسان شمرده و اهل شهر خود را دوست مى‏داشته و از یاد آنان فارغ دل نبوده است،

نسبتش به گفته بعضى‏[۱۲] از جانب پدر به ابو بکر صدیق مى‏پیوندد و اینکه مولانا در حق فرزند معنوى خود حسام الدین چلپى گوید[۱۳] «صدّیق ابن الصدّیق رضى اللّه عنه و عنهم الارموى الاصل المنتسب الى الشیخ المکرم بما قال امسیت کردیّا و اصبحت عربیا» دلیل این عقیده توان گرفت چه مسلم است که صدیق در اصطلاح اهل اسلام لقب ابو بکر است و ذیل آن به صراحت مى‏رساند که نسبت حسام الدین بابو بکر بالاصاله نیست بلکه از جهت انحلال وجود اوست در شخصیت و وجود مولوى که مربى و مرشد او و زاده ابو بکر صدیق است و صرف‏نظر از این معنى هیچ فائده بر ذکر انتساب اصلى حسام الدین به ارمیه و نسبت او از طریق انحلال و قلب عنصر بشیخ مکرم یعنى ابو بکر مترتب نمى ‏گردد.

بهاء الدین ولد

پدر مولانا محمد بن‏[۱۴] حسین خطیبى است که به بهاء الدین ولد معروف شده و او را سلطان العلماء[۱۵] لقب داده‏اند و پدر او حسین بن احمد[۱۶] خطیبى به روایت افلاکى از افاضل روزگار و علامه زمان بود چنانکه رضى الدین‏[۱۷] نیشابورى در محضروى تلمذ مى‏کرد و مشهور چنانست که مادر بهاء الدین از خاندان خوارزمشاهیان بود ولى معلوم نیست که بکدام یک از سلاطین آن خاندان انتساب داشت و احمد افلاکى او را دخت علاء الدین محمد خوارزمشاه عمّ جلال الدین خوارزمشاه و جامى دختر علاء الدین محمد بن خوارزمشاه و امین احمد رازى وى را دخت علاء الدین محمد عمّ سلطان محمد خوارزمشاه مى‏پندارد و این اقوال مورد اشکال است چه آنکه علاء الدین محمد خوارزمشاه پدر جلال الدین است نه عمّ او و سلطان تکش جز علاء الدین محمد پادشاه معروف (متوفى ۶۱۷) فرزند دیگر بدین نام و لقب نداشته و نیز جزو فرزندان ایل ارسلان بن اتسز هیچ‏کس بلقب و نام علاء الدین محمد شناخته نگردیده و مسلم است که بهاء الدین ولد هنگام وفات ۸۵ ساله بود و وفات او به روایت امین احمد رازى در سنه ۶۲۸ واقع گردیده و بنابراین ولادت او مصادف بوده است با سال ۵۴۳ و در این‏[۱۸]تاریخ علاء الدین محمد خوارزمشاه بوجود نیامده و پدر او تکش خوارزمشاه نیز قدم در عالم هستى ننهاده بود.

قطع نظر از آنکه وصلت محمد خوارزمشاه با حسین خطیبى که در تاریخ صوفیان و سایر طبقات نام و نشانى ندارد به هیچ‏روى درست نمى‏آید و چون جامى و امین احمد رازى در شرح حال مولانا بروایات کرامت‏آمیز دور از حقیقت افلاکى اتکاء کرده‏اند پس در حقیقت بنظر منبع جدید اقوال آنان را شاهد گفته افلاکى نتوان گرفت ولى دولتشاه و مؤلف آتشکده که با منابع دیگر سروکار داشته‏اند از نسبت بهاء ولد به خوارزمشاهیان به ‏هیچ‏وجه سخن نرانده و این قضیه را بسکوت گذرانیده‏ اند.

پس مقرر گردید که انتساب بهاء ولد بعلاء الدین محمد خوارزمشاه به صحت مقرون نیست و اگر اصل قضیه یعنى پیوند حسین خطیبى با خوارزمشاهیان ثابت و مسلم باشد و بقدر امکان در روایات افلاکى و دیگران جانب حسن ظن مراعات شود باید گفت که حسین خطیبى با قطب الدین محمد بن نوشتکین پدر اتسز (المتوفى سنه ۵۲۱) پیوند کرده و جامى و افلاکى بجهت توافق لقب و نام او با لقب و نام علاء الدین محمد بن تکش که در زندگى پدر قطب الدین لقب داشته باشتباه افتاده‏اند و بر این فرض اشکال مهم مادر تقدیم ولادت بهاء ولد بر ولادت جد و پدر مادر خود مرتفع خواهد گردید.

بهاء ولد از اکابر صوفیان بود، خرقه او به روایت افلاکى به احمد غزالى‏[۱۹] مى‏پیوست و خویش را بامر معروف و نهى از منکر معروف ساخته و عده بسیارى را با خود همراه کرده بود و پیوسته مجلس مى‏گفت «و هیچ مجلس نبودى که از سوختگان جان بازیها نشدى و جنازه بیرون نیامدى و همیشه نفى مذهب حکماى‏[۲۰] فلاسفه و غیره کردى و بمتابعت صاحب شریعت و دین احمدى ترغیب دادى» و خواص و عوام بدو اقبال داشتند[۲۱] «و اهل بلخ او را عظیم معتقد بودند» و آخر اقبال خلق خوارزمشاه را خائف کرد تا بهاء ولد را به مهاجرت مجبور ساخت.

مهاجرت بهاء ولد از بلخ‏

به روایت احمد افلاکى و باتفاق تذکره‏نویسان بهاء ولد بواسطه رنجش خاطر خوارزمشاه در بلخ مجال قرار ندید و ناچار هجرت اختیار کرد و گویند سبب عمده در وحشت خوارزمشاه آن بود که بهاء ولد بر سر منبر به حکما و فلاسفه بد مى‏گفت و آنان را مبتدع مى‏خواند و بر فخر رازى‏[۲۲] که استاد خوارزمشاه و سرآمد و امام حکماى عهد بود این معانى گران مى‏آمد و خوارزمشاه را به دشمنى بهاء ولد برمى‏انگیخت تا میانه این دو، اسباب وحشت قائم گشت و بهاء ولد تن بجلاء وطن درداد و سوگند یاد کرد که تا محمد خوارزمشاه بر تخت جهانبانى نشسته است بشهر خویش بازنگردد و هنگامى که از بلخ عزیمت کردند از عمر مولانا پنج سال مى‏گذشت.

یقین است که محمد خوارزمشاه با سلسله کبراویه بد بوده و ازآن‏روى مجد الدین بغدادى را که از بزرگان این طایفه و از خلفاى نجم الدّین کبرى محسوبست بجیحون درافکند و بنقل حمد اللّه مستوفى‏[۲۳] مولانا (و ظاهرا پدر مولانا) بدین سلسله بستگى داشت و جزو خلفاء نجم الدّین بود و چون مولانا خود در عهد نجم الدّین و پیش از مهاجرت پدر طفلى خردسال بوده ناچار باید گفت که غرض حمد اللّه پدر مولاناست و اشتباه از کاتب است و اگر این دعوى مسلم گردد سبب مخالفت خوارزمشاه با بهاء ولد روشن‏تر خواهد بود.

اکنون باید دید که خلاف و کینه‏ورزى فخر الدّین رازى با طبقه صوفیان و بهاء ولد اصل تاریخى دارد یا آنکه فقط بجهه اختلاف صوفیه و فلاسفه در اتکاء بدلیل عقل و بى‏بنیاد شمردن آن میان فخر رازى و بهاء ولد که هریک در طبقه خود عظمت هرچه‏ تمام‏تر داشته‏اند دشمنى فرض شده است.

فخر الدّین رازى در خدمت خوارزمشاه گرامى و معزّز بود چنانکه خوارزمشاه به خانه وى مى‏رفت و بنقل وصاف‏[۲۴] ابتداء سلطان محمد به زهاد و گوشه‏نشینان و متصوفه عقیده راسخ داشت و پیوسته در ترجیح آنان بر علما با فخر رازى جدال مى‏کرد و اعتقاد داشت که چون این طائفه در خواهش بر نفس هواپرست بسته و به کمتر قوت و خشن‏تر جامه‏اى قناعت کرده‏اند بصدور کرامات و حصول مقامات تخصیص یافته‏اند و فخر الدّین همواره جانب علما را بدلیل عقل و نقل ترجیح مى‏داد تا اینکه فخر رازى روزى از خربندگان اصطبل خاصّ دو تن را مقرر فرمود تا لباس ژنده درپوشیدند و بر سر سجاده مرقع بنشستند و فوجى از تلامذه بر قاعده مریدان گرد آن دو، حلقه زدند و فخر الدّین خوارزمشاه را بیاورد تا از همت آنان مدد جوید و او با تواضع تمام بنشست و از انفاسشان مدد جست و صلات موفور مبذول داشت و چون خوارزمشاه بیرون آمد فخر الدّین گفت این دو صوفى‏نماى سجاده‏نشین که امروز خوارزمشاه به خدمتشان تبرّک مى‏جوید دیروز در اصطبل خاصّ هم‏نفس اسبان و استران بودند و امروز جامه مرقع پوشیده سجاده‏نشین گشته‏اند، تنها به پوشیدن جامه کبود شاهد حقیقت رخ ننماید و فضیلت عالم که شبانروز در طلب علم تحمل شدائد مى‏کند پایمال نگردد. سلطان اعتراف کرد و باز بساط مجادلت نگسترد و نیز مؤلف روضات الجنات‏[۲۵] از کتاب سلم السموات نقل مى‏کند که میانه فخر الدّین رازى و مجد الدّین بغدادى کینه و دشمنى به‏غایت رسیده بود تا آخرالامر به سعایت شاگردان او سلطان مزبور مجد الدّین را در آب جیحون غریق ساخت و از روى این قرائن مى‏توان گفت که فخر الدّین رازى با صوفیان نظر خوبى نداشته و شاید بر تقدّم آنان در حضرت خوارزمشاه حسد مى‏برده و بوسائل شتّى در تخریب بنیاد عقیده وى بدین صنف متشبث مى‏شده است بنابراین سعایت وى در حق بهاء ولد هم از مرحله واقع بدور نخواهد بود.

قطع نظر از رقابت شخصى از دیرباز میانه فلاسفه که وسیله ادراک حقائق را تنها دلیل عقل مى‏دانند و صوفیان که عقل را محدود و پاى استدلالیان‏[۲۶] را چوبین و بى ‏تمکین‏ مى ‏شمارند و معتقدند که جز به‏وسیله صفاء روح بر اثر ریاضات و جذبه الهى بشهود حقائق نتوان رسید، بساط منازعت چیده شده بود و شعراء[۲۷] متصوف قرن ششم با بیانى هرچه صریح‏تر طریقه حکما را نکوهش مى‏کردند و آنان را مبتدع و از جاده صواب منحرف مى‏شمردند و بهاء الدین هم بر سیرت اسلاف (چنانکه از مناقب العارفین برمى‏آید) فلاسفه را بانحراف از صوب صواب مذمّت مى‏کرد و بالمواجهه به فخر الدّین طعنه مى‏زد و همو در ضمن یکى از فصول المعارف مى‏گوید: «فخر رازى وزین کیشى و خوارزمشاه را و چندین مبتدع دیگر بودند گفتم که شما صد هزار دلهاى با راحت را و شکوفه و دولت‏ها را رها کرده‏اید و در این دو سه تاریکى گریخته‏اید و چندین معجزات و براهین را مانده‏اید و به نزد دو سه خیال رفته‏اید، این چندین روشنائى آن مدد نگیرد که این دو سه تاریکى عالم را بر شما تاریک دارد و این غلبه از بهر آنست که نفس غالب است و شما را بیکار مى‏دارد و سعى مى‏کند به بدى» و این فصل تا بآخر بطعن و تعریض آکنده است و مولانا فرزند بهاء الدین در مذهب فلاسفه‏[۲۸] طعنها کرده و در حق فخر رازى مى ‏گوید:

اندرین ره گر خرد ره بین بُدى‏ فخر رازى رازدار دین بُدى‏

و از این مقدمات به خوبى روشن است که فخر رازى و بهاء ولد هریک در عقیده و رواج مسلک خود پاى برجا و ساعى بوده‏اند و تصادم و خلاف آنان هم طبیعى و ضرورى بوده و ناچار پیروان و هواخواهان ایشان به مخالفت یکدیگر برخاسته و آتش فتنه را دامن مى‏ زده ‏اند.

مسلک تصوف از قرن پنجم باین طرف عظمت تمام یافته و در بین عوامّ هم منتشر شده بود و امراء نامدار و سلاطین بمجالس مشایخ تصوف مى‏رفتند و در کارهاى مهم وساطت آنان را با کمال منت مى ‏پذیرفتند.

اقطاب و مشایخ از طرفى روش خود را بدین و مذهب نزدیک ساخته و سخنان و مجالس خود را بذکر خدا و رسول و آیات قرآن و احادیث آراسته و جنبه عوام‏پسندى به آنها داده و زبان طعن و تعریض مخالفان را بسته بودند و از طرف دیگر در موقعى که اکثر علماء مذهب و ارباب فقه و حدیث آلایش مادى پیدا کرده و بشغل قضا و تدریس مشغول بودند و اکثر وظایف دیوانى داشتند و حدود شرع را از باب رعایت خاطر دیوانیان مهمل و معطل مى‏گذاردند و عامه که بظواهر امور بیشتر فریفته مى‏شوند از علماء نومید شده بودند، مشایخ و اقطاب بترک دنیا و اعراض از امرا و عزلت و انقطاع ظواهر حال خود را مى‏آراستند و برخى‏[۲۹] بامر معروف و نهى از منکر نیز مى‏پرداختند و در حقیقت عامه آنان را متصدى اجراى حدود و تعلیم فروع و خواص مکمل روح و متمم انسانیت و نردبان آسمان معرفت و برخى هم غایت ایجاد و مغز عالم وجود مى‏پنداشتند و روى‏هم‏رفته بازار تصوف گرم‏ترین بازارها شده بود و فتوح پیاپى بمشایخ مى‏رسید و صوفیان در حشمت و نعمت ایام بسر مى ‏بردند.

لیکن فلاسفه بجهت برترى تعلیمات فلسفى از افق عامه و قصور آنان از ادراک غایات براهین از شهرت و قبول عام بى‏نصیب بودند و علماى ظاهرپرست که بال‏وپر افکارشان در قفس ریاست‏پرستى و حفظ تمایل عوام فروریخته و شکسته بود این طایفه را بانتحال مذاهب دهریین و ارباب تعطیل و نفى حدوث عالم و انکار معاد جسمانى و بداندیشى نسبت باصول ادیان و نوامیس الهى متهم مى‏ساختند و هرچند حکماء اسلام آراء و اقوال خود و گذشتگان را باصول مذهب نزدیک ساخته و حتى الامکان در صدد بودند که نتایج آزادى و تعقل را با تقلید وفق دهند (و آخرالامر اعمال همین نظر فلسفه را از معنى و مسیر اصلى خود خارج ساخت) ولى عامه و رؤساء آنان به هیچ‏روى فلاسفه را جزو متمسکین بحبل اللّه نمى‏شناختند بخصوص از وقتى‏که حجه الاسلام ابو حامد غزالى‏[۳۰]بر ردّ فلاسفه کمر بست و نام ابو على سینا و ابو نصر فارابى و عموم فلاسفه را در زیر گرد تکفیر مى‏خواست محو کند که پس از وى کافر خواندن و تبرّى از فلاسفه بحدى کشید که برخى از شعرا[۳۱] نیز حکمت را علم تعطیل و حکما را زندیق خواندند و ارباب حکمت از روى ضرورت به امیران و شاهان وقت توسل جستند و تصنیفات به نامشان موشح کردند.

فخر رازى نیز که در فنون حکمت و طرق کلام و به گفته آن عالم کرامى‏[۳۲] در علم ارسطو و کفریات ابن سینا و فلسفه فارابى سرآمد علماى آن عهد شناخته شده بود، براى حفظ جان و بدست آوردن فرصتى از پى تألیف و نشر افکار و علوم به امراى‏[۳۳] غور پیوست و بآخر در دربار سلطان محمد خوارزمشاه که بنقل بعضى در خدمت فخر رازى بشرف تلمذ نائل آمده بود حشمتى تمام یافت و عطاى جزیل مى‏گرفت و ظاهرا سعایت او در حق اشخاص خاصه متصوّفه که در این عهد زمامدار عوام و در برابر قواى دیوانى نزد عامه نافذالامر بودند مورد قبول واقع مى‏گردید. پس به شهادت و حکومت‏ قرائن و حدس تاریخى درصورتى‏که مخالفت فخر رازى و بهاء ولد مسلم باشد تواند بود که فخر رازى نزد سلطان محمد سعایت کرده و او را از بهاء ولد رنجیده خاطر و متوحش ساخته باشد.

به روایت افلاکى دل‏گرانى این عارف و آن حکیم مشهور در سنه ۶۰۵ آغاز گردید و از فحواى حکایات مى‏رساند که در موقع هجرت بهاء ولد هنوز فخر رازى زنده بوده و سفر بهاء ولد وقتى اتفاق افتاد که از عمر مولانا پنج سال مى‏گذشت و چون ولادت او باتفاق آراء به سال ۶۰۴ واقع شده پس فرض عزیمت بهاء ولد پیشتر از سال ۶۰۹ ممکن نیست و بقول اکثر حدوث این واقعه در سنه ۶۱۰ بود و فخر رازى در سنه ۶۰۶ وفات یافت و ازاین‏روى هنگام هجرت بهاء ولد چهار سال تمام مى‏گذشت که آن آفتاب معرفت سر در نقاب تیره خاک کشیده بود، پس ادعاء دخالت او در رنجش سلطان از بهاء ولد ضرورى‏البطلانست.

و روایات افلاکى در این باب بقدرى با یکدیگر متعارض است که اصلاح و جمع آنها امکان ندارد، چه با اینکه به گفته او بهاء ولد در موقعى که مولانا پنج‏ساله بود هجرت کرد در حکایت دیگر مى ‏آورد که مولانا در شهر بلخ شش‏ساله بود و گوید هنوز بهاء ولد از بغداد عزیمت نکرده بود که خبر هجوم مغل بشهر بلخ و حصار گرفتن آن به خلیفه رسید و از حرکت بهاء ولد به گفته افلاکى تا محصور شدن بلخ و قتل عام چنگیز در آن شهر و نواحى قریب هشت سال فاصله است و ظاهرا افلاکى براى اینکه کرامت خاندان مولانا را ثابت و آنان را به ‏غایت تقرّب در بارگاه الهى بلکه نهایت اقتدار و توانائى در عالم کون و فساد و تصرف در حوادث و اکوان معرفى کند این روایات را بدون رعایت ترتیب تاریخ گرد آورده و دیگران هم بتقلید او در کتب خود نوشته‏اند، باوجود روایات گذشتگان که در حد امکان بقرائن تاریخى تأیید شد نظر این ضعیف آنست که علت عمده در عزیمت و هجرت بهاء ولد از بلخ خوف و هراس از خون‏ریزى و بى‏رحمى لشگر تاتار بود که تمام مردم را به وحشت و بیم افکنده و آنان را که مکنت و قدرتى داشتند بجلاء وطن و دورى از خانمان و خویشان مجبور گردانید و بدین جهت بسیارى از مردم ایران بممالک دوردست هجرت کردند و از اشعاراثیر الدین اومانى‏[۳۴] بدست مى‏آید که از بسیارى جمعیت در شهر بغداد کار اجاره مساکن به سختى کشیده بود و مهاجرین با رنج فراوان مى‏توانستند آرامگاه و منزلى بچنگ آرند و تنها در این موقع از عرفا بهاء ولد بخارج ایران سفر نگزید بلکه شیخ نجم الدین رازى‏[۳۵] معروف به دایه (مؤلف مرصاد العباد) هم از ماوراءالنّهر به رى و از آنجا به قونیه پناه برد و این سخن با گفته حمد اللّه مستوفى‏[۳۶] که در شرح حال مولانا گوید «در فترت مغل بروم شد» بهر جهت مطابق مى‏آید.

و مؤید این گفته آنست که سلطان ولد در مثنوى ولدى هجرت جدّ خود را بر اثر آزار اهل بلخ و مقارن حمله مغل گرفته و از فخر رازى و خوارزمشاه‏[۳۷] در ضمن اشعار نام نبرده و فقط در سرفصل این قصه نام خوارزمشاه دیده مى ‏شود و ذکر مهاجرت بهاء ولد در مثنوى ولدى بدین‏طریق است:

چونکه از بلخیان بهاء ولد گشت دلخسته آن شه سرمد
ناگهش از خدا رسید خطاب‏ کاى یگانه شهنشه اقطاب‏
چون ترا این گروه آزردند دل پاک ترا ز جا بردند
بدر آ از میان این اعدا تا فرستیمشان عذاب و بلا
چونکه از حق چنین خطاب شنید رشته خشم را دراز تنید
کرد از بلخ عزم سوى حجاز زانکه شد کارگر در او آن راز
بود در رفتن و رسید خبر که از آن راز شد پدید اثر
کرد تاتار قصد آن اقلام‏ منهزم گشت لشکر اسلام‏
بلخ را بستد و به زارى زار کُشت از آن قوم بى‏حد و بسیار
شهرهاى بزرگ کرد خراب‏ هست حق را هزار گونه عذاب‏

و این ابیات سند قویست که عزیمت بهاء ولد از بلخ پیش از سنه ۶۱۷ که سال هجوم چنگیز ببلخ است بوقوع نپیوسته و آنچه دیگران نوشته‏اند سرسرى و بى‏سابقه تأمل و تدبّر بوده است.

به روایت افلاکى وقتى‏که این خبر به خوارزمشاه رسید و از عزیمت بهاء ولد و رنجش خاطر او و شورش اهل بلخ براى منع بهاء ولد آگاهى یافت متوهم گردید «بار دیگر قاصدان معتبر پیش سلطان العلماء فرستاد و طریق مستغفرانه پیش آورد و بعد از نماز خفتن پادشاه خود با وزیر به خدمت آمد و لابه‏ها کرد تا فسخ عزیمت کند، سلطان العلماء تن در نداد و خوارزمشاه درخواست، تا نهانى حرکت کند» و معلوم نیست افلاکى با اینکه مثنوى ولدى را در دست داشته و خود همنشین و تربیت‏یافته سلطان ولد بوده از روى کدام مأخذ و بچه نظر برخلاف روایت پیر و مرشد خود این روایات را گرد آورده است.

پوشیده نیست که رفتن خوارزمشاه بعد از نماز خفتن و در تاریکى شب به خانه بهاء ولد به هیچ‏روى با قرائن تاریخى نمى‏سازد، پادشاهى با آن عظمت و حشمت که نام خلیفه عباسى از خطبه مى‏افکند و از خاندان على خلیفه برمى ‏گزیند و در توانایى خود مى‏بیند که آنچه مأمون با عراقت نسب و بسطت ملک و نفاذ امر و مساعدت اکثر ایرانیان از پیش نبرد به‏آسانى انجام دهد هرگز از اعراض بهاء ولد و امثال او گردى بر دامن جاهش نمى‏نشست تا شبانه به خانه او رود و التماس فسخ عزیمت کند و از حرکت بهاء ولد به آشکار بیم دارد و خواستار عزیمت نهانى گردد، با اینکه همو مجد الدین بغدادى را با همه شهرت و بزرگى بجیحون افکند و غریق دریاى نیستى گردانید.

ملاقات مولانا با شیخ عطار

پس از آنکه بهاء ولد با خاندان خود بر اثر رنجش خوارزمشاه یا خوف سپاه خونخوار مغل شهر بلخ و خویشان را بدرود گفت قصد حج کرد و بجانب بغداد رهسپار گردید و چون بنیشابور رسید وى را با شیخ فرید الدین عطار[۳۸] اتفاق ملاقات افتاد و به گفته دولتشاه‏[۳۹] شیخ عطار خود «بدیدن مولانا بهاء الدین آمد و در آن وقت مولانا جلال الدین کوچک بود، شیخ عطار کتاب اسرارنامه را به هدیه بمولانا جلال الدین داد و مولانا بهاء الدین را گفت زود باشد که این پسر تو آتش در سوختگان عالم زند» و دیگران هم این داستان را کم‏وبیش ذکر کرده و گفته‏اند[۴۰] که مولانا پیوسته اسرارنامه را با خود داشتى. شیخ فرید الدین عطار از تربیت‏یافتگان نجم الدین کبرى و مجد الدین بغدادى بود و بهاء ولد همچنان‏که گذشت با این سلسله پیوند داشت و یکى از اعاظم طریقه کبراویه بشمار مى‏رفت و رفتن شیخ عطار بدیدن وى نظر به وحدت مسلک ممکن است حقیقت داشته باشد و زندگانى شیخ عطار[۴۱] هم تا سال ۶۱۸ مسلم است و بجهات تاریخى نیز در این قضیه اشکالى نیست.

لیکن بنا به گفته تذکره‏نویسان در تاریخ مهاجرت بهاء ولد یعنى سنه ۶۱۰ در قسمت اخیر داستان و دادن اسرارنامه بمولانا که در آن موقع شش‏ساله بود تا حدى تردید دست مى‏دهد و بحسب روایت حمد اللّه مستوفى و فحواى ولدنامه در تاریخ هجرت بهاء ولد یعنى حدود سنه ۶۱۸ آنگاه که مولوى چهاردهمین مرحله زندگانى را پیموده بود این تردید هم باقى نمى‏ماند و توجه مولانا به اسرارنامه و اقتباس‏[۴۲] چند حکایت ازحکایات آن کتاب در ضمن مثنوى این ادعا را تأیید تواند کرد. هرچند ممکن است اقتباس همان حکایات سبب وضع این روایت و تمهید مقدمه براى اثبات کرامت عطار و نظر مشایخ بمولانا شده باشد و این قصه در مثنوى ولدى و نیز در مناقب العارفین با اینکه افلاکى در این‏گونه روایات نظر مخصوص دارد ذکر نشده و از آن روى مى‏توان در صحت آن تردید کرد.

برخى از متأخرین‏[۴۳] از این مرحله پاى برتر نهاده و گفته‏اند که مولانا در ایام جوانى به خدمت عطار رسید و از جمله محارم اسرار او شد و پس از آن ملازمت سنائى اختیار کرد و چون مسلم است که سنائى به سال ۵۴۵ یعنى پنجاه و نه سال پیش از ولادت مولانا وفات یافت پس بطلان جزو اخیر روایت واضح است و اینکه گفته‏اند مولانا از محارم اسرار عطار شد از روى داستان سابق و بخشیدن اسرارنامه ساخته شده است.

بهاء ولد در بغداد

به روایت جامى‏[۴۴] وقتى‏که بهاء ولد ببغداد درآمد «جمعى پرسیدند که اینان چه طایفه‏اند و از کجا مى‏آیند و به کجا مى‏روند، مولانا بهاء الدین فرمود که من اللّه و الى اللّه و لا قوه الا باللّه، این سخن را به خدمت شیخ شهاب الدین‏[۴۵] سهروردى رسانیدند فرمود که ما هذا الا بهاء الدین البلخى و خدمت شیخ استقبال کرد. چون برابر مولانا رسید از استر فرود آمد و زانوى مولانا را بوسید و بجانب خانقاه استدعا کرد، مولانا گفت موالى را مدرسه مناسب‏تر است در مستنصریه نزول کرد و خدمت شیخ بدست خود موزه وى را کشید، روز سیم عزیمت مکه مبارکه نمودند» و این روایت با گفته‏ افلاکى چندان تفاوت ندارد جز آنکه افلاکى گوید خلیفه سه هزار دینار مصرى بفرستاد و بهاء ولد رد کرد که حرام و مشکوک است و خلیفه مدمن مدام روى او را نشاید دیدن و در مقام او مقیم شدن و در مجلس تذکیر خلیفه حاضر بود و بهاء ولد بوى طعنها زد و از هجوم مغل و انقراض خلافت بنى عباس آگاهى داد.

و قطع نظر از عدم امکان تعرض بهاء ولد به خلیفه و اخبار از انقراض خلافت با اندک تأمل در تاریخ حرکت بهاء ولد (۶۱۸) روشن مى ‏گردد که جامى و افلاکى در ورود بهاء ولد به مدرسه مستنصریه بغلط رفته‏اند.

مدرسه مستنصریه‏

مدرسه مستنصریه منسوبست به المستنصر باللّه ابو جعفر منصور بن الظاهر خلیفه عباسى (۶۲۴- ۶۴۰) که مطابق روایت ابن الفوطى‏[۴۶] بناء آن بامر مستنصر در سنه ۶۲۵ آغاز گردید و به سال ۶۳۱ انجام یافت و مقرر[۴۷] گشت که از هریک از مذاهب چهارگانه (مالکى، حنفى، شافعى، حنبلى) ۶۲ تن بتحصیل فقه مشغول باشند و ازاین‏روى محصلین فقه در آن مدرسه ۲۴۸ تن بوده‏اند و براى هر دسته مدرس و معید معین شد و در دار الحدیث هم ده تن به قرائت حدیث در روزهاى شنبه و دوشنبه و پنجشنبه اشتغال داشتند و علاوه بر این‏ها، مدرسه داراى مکتب‏خانه نیز بود و علم حساب و طب نیز خوانده مى‏شد و تعهد مرضى هم از وظائف مدرس طب بشمار مى‏رفت و امور معاش محصلین مدرسه از هر جهت منظم بوده و علاوه بر ماهیانه کلیه لوازم معاش روزانه بدیشان مى ‏رسید.

کتابخانه آن مدرسه هم کتب بسیار داشت که به خوبى ترتیب یافته بود و کتابدار و دستیاران وى نیز مشاهره وافى داشتند و اثیر الدین اومانى در صفت بغداد قصیده‏اى سروده و در وصف مستنصریه گفته است:

صحن مستنصریش بنگر اگر مى‏خواهى‏ که به دنیى دوم جنت مأوى بینى‏
پس ببین منظره بارگهش تا ز شرف‏ گنبدى برشده تا گلشن جوزا بینى‏
دیده و دل شودت روشن ازو به سکه چو شمع‏ گشته در سیم و زرش غرق سراپا بینى‏
طاق او را که نهد وسمه بر ابروى هلال‏ برده در منزلتش صرفه ز عوّا بینى‏
در و دیوار وى ار بنگرى از غایت لطف‏ روشن امروز در او صورت فردا بینى‏
شب و روز از پى تکرار و اعادت در وى‏ عقل را همچو صدا حاکى آوا بینى‏
عقل کل را شده بر طاق نهاده ز علوم‏ در کتب‏خانه او جمله سخنها بینى‏

و چون مدرسه مستنصریه به سال ۵۳۱ تمام شده و ورود بهاء ولد ببغداد در سنه ۶۱۸ و درست ۱۳ سال قبل از اتمام بناى مدرسه بوقوع پیوسته (بلکه به روایت افلاکى در آن تاریخ بهاء ولد زندگانى را بدرود گفته بود)، پس ورود وى به مدرسه مستنصریه محال و گفته جامى و افلاکى غلط است و در ولدنامه و تذکره دولتشاه قصه مسافرت بهاء ولد ببغداد دیده نمى ‏شود.

بهاء ولد بیش از سه روز در بغداد اقامت نگزید و چهارم روز به عزیمت حج بار سفر بست و چون از مناسک حج بپرداخت در بازگشت بطرف شام روانه گردید و مدت نامعلومى هم در آن نواحى بسر مى‏برد و به روایت جامى بعد از انجام حج به ارزنجان رفت و چهار سال تمام در آن شهر مقیم بود، ملک ارزنجان در آن تاریخ محل حکمرانى آل منکو جک بود که برخى از ایشان به دوستى علم و جانب‏دارى دانشمندان شهرت یافته و در صفحات تاریخ نام خود را به یادگار گذارده‏اند و از دیرباز شعرا و علما بدیشان توجه داشته و در ستایش آنان اشعار سروده و به نامشان کتبى به رشته تألیف کشیده‏اند و ملک ارزنجان در این سالها بوجود مشهورترین شهریاران این دودمان فخر الدین بهرام شاه، آراسته شده بود.

فخر الدین بهرام شاه‏

و او یکى از ملوک و رادمردان بزرگ اواخر قرن ششم و اوایل قرن هفتم بشمار است و بزرگترین و نامورترین منکو جکیان مى‏باشد و با این‏همه تاریخ زندگانى و شرح وقایع سلطنت او بتفصیل معلوم نیست، لیکن ابن الاثیر در ضمن حوادث سنه ۶۲۲ از وفات ملک ارزنگان خبر مى‏دهد و یقین است که مراد وى همین فخر الدین بهرام شاه بن داود است زیرا در ذیل حوادث سال ۶۲۵ بمناسبت هم از مرگ‏ وى و نشستن پسرش علاء الدین داود شاه بجاى او و تسلط علاء الدین کیقباد سلجوقى بر ارزنگان سخن مى‏راند و چون علاء الدین بعد از پدر بتخت نشسته و زندگانى بهرام شاه نیز از روى تاریخ ابن بى‏بى‏[۴۸] تا سال ۶۱۶ که عز الدین کیکاوس بن کیخسرو سلجوقى دختر وى را بزنى گرفت مسلم است، پس ملک ارزنگان که ابن الاثیر از وفات او در حوادث سنه ۶۲۲ خبر مى‏دهد همین فخر الدین بهرام شاه خواهد بود.

آغاز شهریارى او نیز اگرچه از روى تحقیق در دست نیست ولى چون وى بنص ابن الاثیر شصت سال متجاوز سلطنت کرده و وفاتش به سال ۶۲۲ بوده مى‏توان گفت که در حدود سنه ۵۶۰ به پادشاهى نشسته است.

بهرام شاه پادشاهى کریم و دانش دوست بود «و بظلف نفس و حسن سیرت و علوّ همت و نقاء جیب و طهارت ذیل و فرط مرحمت و شفقت فرید و وحید جهان بود و در ایام پادشاهى او در ارزنجان هیچ سور و ماتم واقع نشدى که از مطبخ او آنجا برگ و نوا نبودى یا خود تشریف حضور نفرمودى و در موسم دى که جبال و برارى را غلائل و حواصل از انعام عام در بر افکندندى فرمودى که حبوب را بگردون در کوه و هامون بردندى و پاشیدندى تا طیور و وحوش را از آن طعمه مرتب بودى. کتاب مخزن الاسرار را نظامى گنجوى بنام او کرد و به خدمتش تحفه فرستاد و پنج هزار دینار و پنج سر استر رهوار جائزه فرمود»[۴۹] و حکیم نظامى‏[۵۰] در ستایش وى گوید:

خضر سکندرمنش چشمه راى‏ قطب رصد بند مجسطى گشاى‏
شاه فلک تاج سلیمان نگین‏ مفخر آفاق ملک فخر دین‏
نسبت داودى او کرده چُست‏ بر شرفش نام سلیمان درست‏
یکدله شش طرف و هفت گاه‏ نقطه نه دایره بهرام شاه‏
سرور شاهان به تواناترى‏ نامور دهر به داناترى‏
خاص کن ملک جهان بر عموم‏ هم ملک ار من و هم شاه روم‏
سلطنت اورنگ و خلافت سریر روم ستاننده و ابخاز گیر
عالم و عادل‏تر اهل وجود محسن و مکرم ترا بناى جود

علاء الدین داود شاه (۶۲۲- ۶۲۵) فرزند وى هم پادشاهى بلندهمت و باشرم و کریم النفس‏[۵۱] و «به انواع علوم سیما نجوم آراسته بود و اجزاء منطق و طبیعى و الهى به‏غایت نیک مى‏دانست و از ریاضى بهره تمام داشت و شعر چون آب زلال بل سحر حلال گفتى» و به روایت ابن بى‏بى چون علاء الدین کیقباد ملک ارزنگان از کارداران او انتزاع کرد و آقشهر قونیه را با آب گرم بحکم اقطاع بدو ارزانى داشت این دو بیتى به خدمت سلطان فرستاد:

شاها دل دشمنان تو با درد است‏ رخساره دشمن از نهیبت زرد است‏
انصاف که باوجود صد غصه مرا در ملک تو آب تو آب گرم نانى سرد است‏

و موفق الدین‏[۵۲] عبد اللطیف بغدادى معروف بابن لباد (۵۵۷- ۶۲۹) از حکما و اطباء بزرگ قرن هفتم بقصد علاء الدین به ارزنجان رفت و بمقامات بلند نائل آمد و از صلات و جوائز او بهره وافى یافت و چندین کتاب بنام وى تألیف کرد.

چنین که مقرر گردید فخر الدین و پسرش علاء الدین هریک به‏نوبت مقصد فضلاء و خود نیز بفضائل نفسانى آراسته بوده‏اند و بنابراین اقامت بهاء ولد که از پیش حمله مغل گریخته و از وطن آواره و در طلب مأوى و محلى امن و آرام بود که با فراغ بال و جمعیت‏ خاطر بنشر افکار خود و راهنمائى خلق پردازد در ملک ارزنجان و نزد فخر الدین یا علاء الدین شهریاران آن ناحیت از روى شواهد تاریخى امکان‏پذیر است و گفته جامى را به‏آسانى رد نتوان کرد.

و احمد افلاکى را عقیده چنانست که بهاء ولد پس از انجام حج چهار سال در ملاطیه‏[۵۳] و سپس هفت سال در ارنده‏[۵۴] رحل اقامت افکند و امیر موسى فرمانرواى لارنده براى او مدرسه‏اى بنا کرد.

و این امیر موسى که افلاکى نام مى‏برد معلوم نشد کیست و او قطعا جز آن امیر موسى حکمران لارنده برادر بدر الدین بن قرمان است که ابن بطوطه‏[۵۵] گوید وى بر لارنده حکومت داشت و آن را به الملک الناصر تسلیم کرد تا اینکه بدر الدین دیگربار آن را از چنگ عمال او بیرون آورد چه مراد او از الملک الناصر محمد بن سیف الدین قلاون است که بممالک روم دست‏اندازى کرد نه الملک لناصر قلج ارسلان (المتوفى سنه ۶۳۵) و نه الملک الناصر داود بن الملک المعظم صاحب کرک (المتوفى سنه ۶۵۹) و نه الملک الناصر یوسف بن الملک العزیز صاحب شام (المقتول سنه ۶۵۹) زیرا هیچ‏یک از این سه تن بر ممالک روم حکومت نداشته ‏اند.

جاى شگفت است که سلطان ولد در مثنوى ولدى هرچند عزیمت بهاء ولد را از بلخ مقارن حمله مغل گرفته و تمام زندگى بهاء ولد در قونیه بنقل وى دو سال بوده و از روى قرائنى که بدست مى‏دهد وفاتش نیز در حدود سنه ۶۲۸ اتفاق افتاده از حوادث زندگانى بهاء ولد در فاصله ۶۱۸ و ۶۲۶ یاد نمى‏کند و چنان مى‏نماید که بهاء ولد پس از انجام حج بى‏فاصله به قونیه آمده و پس از ذکر سفر وى از بلخ چنین گفته است:

نتوان گفت در ره آن سلطان‏ که چها داد با کهان و مهان‏
چه کراماتها که در هر شهر مى‏نمود آن عزیز و زبده دهر
گر شوم من بشرح آن مشغول‏ فوت گردد از آن سخن مأمول‏
لازم آمد از آن گذر کردن‏ وز مهمات خود خبر کردن‏
آمد از کعبه در ولایت روم‏ تا شدند اهل روم ازو مرحوم‏
از همه ملک روم قونیه را برگزید و مقیم شد اینجا

هرچند مى‏توان تصور کرد که بهاء ولد پیش از سفر مکه مدتى در این شهرها بسر برده و آخر عزیمت حج کرده و پس از آن در روم مقیم شده و سلطان ولد براى رعایت اختصار از ذکر آن حوادث خوددارى کرده است. به گفته افلاکى و جامى مولانا در سن هجده‏سالگى در شهر لارنده بفرمان پدر گوهر خاتون دختر خواجه لالاى سمرقندى را که مردى معتبر بود بعقد ازدواج کشید (و ازاین‏روى‏[۵۶] باید حدوث این واقعه با سال ۶۲۲ مصادف بوده باشد) و بهاء الدین محمد معروف بسلطان ولد و علاء الدین محمد از این اقتران در وجود آمدند سنه ۶۲۳٫

پس از آنکه هفت سال بر زندگى بهاء ولد در لارنده گذشت و خبر او به دور و نزدیک رسید و آوازه تقوى و فضل و تأثیر سخن او بلند شد و پادشاه سلجوقى روم علاء الدین کیقباد از مقاماتش آگاهى یافت طالب دیدار وى گردید و بهاء ولد بخواهش او به قونیه‏[۵۷] روانه شد و بدان شهریار پیوست.

علاء الدین کیقباد

یکى از اعاظم شهریاران سلجوقى روم بود و بحسن تدبیر و شهامت و اقدام بر جهانگیرى و همت بلند از همسران خود امتیاز داشت و ممالک روم در عهد او از تجاوز بیگانگان و تغلب متعدیان در امن‏وامان بود و وسعت ملک و عرصه پادشاهیش هرچه وسیع‏تر گردید و در تمام مدت سلطنت خود (۶۱۷- ۶۳۴) اوقات را به فراغت نگذاشت و بگشادن قلاع و فتح بلاد یا دفاع از متجاوزان اشتغال مى‏ورزید[۵۸] «اوقات لیل و نهار را بر مصالح ملک و مملکت موزع و مقسم کرده در مجلس انس او هزل را مجال محال بودى بلکه بتواریخ ملوک و ذکر محاسن سیر پادشاهان قدیم مستغرق داشتى، وقتها ازطبع لطیف دو بیتهاء ظریف انشاء فرمودى و از آن جملت این دو بیتى‏[۵۹] است:

تا هشیارم بر خردم تاوانست‏ چون مست شدم عقل ز من پنهانست‏
مى خور که میان مستى و هشیارى‏ وقتى است که اصل زندگانى آنست‏

و ذکر سلاطین قدیم بتعظیم بر زبان راندى و از سلاطین محمود بن سبکتکین و قابوس بن وشمگیر را معتقد بودى و باخلاق ایشان تشبه کردى و همواره کتاب کیمیاء سعادت‏[۶۰] و سیر الملوک‏[۶۱] نظام الملک را در مطالعه داشتى، نرد و شطرنج بى‏نظیر گوى و نیزه خوب باختى، در جمله صناعات از عمارت و صناعت و سکاکى و نحاتى و نجارى و رسامى و سراجى مهارت و حذاقت بى‏نهایت یافته بود و قیمت جواهر نیکو کردى» علاء الدین بفرط دین‏دارى و تعفف موسوم شده و بر اثر خوابى‏[۶۲] که دیده بود به طایفه صوفیه دلبستگى داشت و وقتى‏که شهاب الدین‏[۶۳] سهروردى از جانب الناصر لدین اللّه خلیفه عباسى (۴۷۵- ۶۲۲) منشور شهریارى بدو آورد بنفس خود پذیره شد و دست او را بوسید و باحترام و توقیر تمام وى را به قونیه وارد کردند و تا در قونیه بود سلطان بکرات به زیارت مبارکش استسعاد یافت و از تأثیر نفس او چنان شد که مى‏خواست‏[۶۴] «چون ابراهیم ادهم طریق عیسى مریم پیش گیرد» و شیخ او را منع فرمود و بر اثر نصایح و ترغیب او بعدل و دادگسترى‏[۶۵] «سلطان از لباس نخوت و غرور و عجب و غفلت بکلى منسلخ شده بود و چون جان فرشته همه خیر گشته».

خاندان علاء الدین هم از آغاز جهاندارى به همراهى و احتفاظ متفکرین و ارباب‏ عقل و درایت و حکما و فلاسفه و نزد عوام و ظاهرپرستان به جانب‏دارى اصحاب تعطیل و زندقه و اعتقاد آراء فیلسوفان متهم بودند و شهاب الدوله قتلمش بن اسرائیل بن سلجوق نیاى این دودمان از فن نجوم و دیگر شعب حکمت به خوبى آگاهى داشت و فرزندان او هم بر آئین پدر بعلوم اوائل و دارندگان آنها رغبت به خرج مى‏دادند و بگفته ابن الاثیر[۶۶] بدین جهت بنیان عقائد دینى آنان سستى گرفت و نیز رکن الدین سلیمان شاه بن قلج ارسلان (۵۸۸- ۶۰۰) بجد دوستار[۶۷] و هواخواه فلاسفه بود و در بزرگ داشت و ترفیه خاطر حکما مى‏کوشید و صلات گرانمایه از ایشان دریغ نمى‏کرد و این طبقه از هرجا که آواره مى‏شدند بدو پناه مى‏بردند.

همچنین به شعرا از صامت و ناطق عطیت و صلت موفور مبذول مى‏داشتند چنانکه رکن الدین سلیمان شاه به گفته ابن بى‏بى‏[۶۸] «فضلا و شعرا و هنرمندان را بلطف تربیت از مومات فقر وفاقت بریاض دعت و نعمت رهنمونى مى‏فرمود، امام الکلام‏[۶۹] ظهیر الدین فاریابى قصیده‏اى که مشهور است و مطلعش اینکه:

زلف سرمستش چو در مجلس پریشانى کند جان اگر جان در نیندازد گران‏جانى کند

به خدمتش فرستاد در وجه جائزه دو هزار دینار و ده سر اسب و پنج سر استر و پنج نفر غلام و پنج نفر کنیزک و پنجاه قد جامه از هر نوع به قصاد او تسلیم فرمود» و سلطان غالب عز الدین کیکاوس (۶۰۷- ۶۱۷)[۷۰] هم «اکثار[۷۱] جوائز قرائض از فرائض شمردى و در صلات شعرا باقصى الغایات پیوستى، دختر حسام الدین سالار قصیده هفتاد و دو بیت از موصل به خدمتش فرستاد بعوض‏ هر بیتى صد دینار زر سرخ درباره او انعام فرمود و صدر نظام الدین احمد ارزنجانى را به قصیده‏اى که در مدح سلطان در جواب شمس طبسى‏[۷۲] گفته بود و در محافل انشاد کرده از مرتبه انشا بعارضى ممالک روم مترقى گردانید».

صدور و امراء این دولت نیز اغلب در فنون و علوم دست داشتند و از فضائل نفسانى بهره‏ور بودند مانند کمال الدین کامیار از امراء علاء الدین کیقباد[۷۳] «که از اکابر دهر و فضلاء عصر بود و در فقه از مقتبسان نظام الدین حصیرى و در اجزاء حکمت از مستفیدان شهاب الدین‏[۷۴] مقتول بود و از جمله ابیاتى که با حکیم شهاب الدین بدان مجارات کرده است این است:

للسهروردى‏

یا صاح اما رایت شهبا ظهرت‏ قد احرقت القلوب ثم استترت‏
طرنا طربا لضوئها حین طرت‏ اورت و توارت و تولت و سرت‏

للامیر کمال الدین کامیار:

یا صاح اما ترى بروقا ومضت‏ قد حیرت العقول حین اعترضت‏
حلّت و لحت و لوّحت و انقرضت‏ لاحت و تجلّت و تخلّت و مضت»

و صاحب شمس الدین اصفهانى که بانواع فضائل آراسته بود و شعرى نیک مى‏گفت و در دولت عز الدین کیکاوس مکانتى عظیم داشت و برهان الدین محقق ترمدى را بوى عنایت بسیار بود چنانکه ذکر آن بیاید.

آشفتگى اوضاع ایران در موقع حمله مغل به اندازه‏اى رسیده بود که روستائى و شهرى هیچ شب در بستر امن و آسایش نمى‏غنودند و هیچ روز الّا در انتظار مرگ یا اسارت بسر نمى‏کردند و بدین جهت هرکس مى‏توانست پشت بر یار و دیار خویش را ببلاد دوردست که اندیشه تعرض آن قوم خون‏آشام بدان دیرتر صورت مى‏بست مى‏افکند تا مگر روزى از طوفان آفت بر کنار باشد و یاران عزیز و خویشان ارجمند را بیش غرقه دریاى خون نبیند و هرچند بعضى ممالک بواسطه قبول ایلى و انقیاد یا علل دیگر یک‏چند از دست‏اندازى مغولان در امان بود لیکن باز هم دلها آن آرام که باید نداشت و نیز براى طبقه متفکرین و روشن‏بینان همه جا آماده نبود چنانکه در فارس که بحسن تدبیر اتابکان محفوظ مانده بود هرچند کار زهدپیشگان و ظاهریان رونق داشت ارباب تعقل و حقائق‏شناسان به خوارى تمام مى‏زیستند و اتابک ابو بکر بن سعد[۷۵] «باران انعام و اصطناع سرّ او علانیه از سر علاء نیت و سناء طویت بر زهاد و عباد و صلحا و متصوفه فائض داشتى و جانب ایشان را بر ائمه و علما و افاضل مرجح دانستى و چون به داعیه حسن اعتقاد خریدار متاع زهد و تقشف بود متسلسلان و متزهدان خود را درزى زهادت و معرض من تشبه بقوم فهو منهم جلوه‏گرى مى‏کردند و به ایادى و انعامات او محظوظ مى‏شدند و ارباب بلاهت و اصحاب نفوس ساذجه را گفتى اولیا و جلساء خداى تعالى‏اند و نفوس ملکى دارند و از شائبه شعوذه و احتیال خالى و على ضد هذا الحال از خداوندان ذکا و فطنت و اهل نطق و فضیلت مستشعر بودى و ایشان را به جربزه و فضول نسبت دادى لاجرم چند افراد از ائمه نامدار و علماء بزرگوار را به‏واسطه نسبت علم حکمت ازعاج کرد و قهرا و جبرا از شیراز اخراج».

و بهاء الدین ولد هرچند از طریقه فلاسفه بر کنار بود لیکن در تصوف به عالى‏ترین درجه ارتقا جسته و افکار بلندش از حیز افهام برتر بود و بر اسرار دین و شریعت و نوامیس ارباب ملل چندان وقوف و بصیرت داشت که اگر ظاهرپرستان و دشمنان حکمت از مکنون اسرارش آگاه مى‏شدند و حقائق افکارش از لباس آیات سماوى و احادیث عریان مى‏دیدند از وى (صد چندانکه از حکما) تبرى مى‏جستند و آن راه‏شناس خبیر را در بازار تقشف و تزهد و سادگى و ابله ‏نمائى بجوى نمى ‏خریدند.

پس بهاء ولد از آن جهت که بلاد روم از ترکتاز مغل بر کنار مى‏نمود و پادشاهى دانا و صاحب بصیرت و گوهرشناس و عالم‏پرور و محیطى آرام و آزاد داشت بدان نواحى هجرت گزید و رحل اقامت افکند و چنانکه از روایت افلاکى گفته آمد علاء الدین کیقباد وى را از لارنده به قونیه خواست و روز ورود او به قونیه پیشباز رفت و او را به حرمت هرچه بیشتر در شهر آورد و مى‏خواست او را در طشت‏خانه‏[۷۶] خود منزل دهد بهاء ولد تمکین نکرد و به مدرسه التونبه منزل ساخت.

از روى قرائنى که افلاکى بدست مى‏دهد ورود بهاء ولد بقونیه باید با اواسط سنه ۶۱۷ مصادف شده باشد و این سخن با گفتار خود او که از اقامت بهاء ولد به سال ۶۲۲ در لارنده سخن رانده بود و با روایت ولدنامه که اصل منابع تاریخ مولانا و خاندان اوست سازگار نیست.

چنانکه از ولدنامه مستفاد است بهاء ولد پس از انقضاء حج خود بى‏سابقه دعوت از علاء الدین کیقباد یا کسان دیگر بروم آمد و یک‏چند در قونیه مى‏زیست که خبر او بسلطان نرسیده بود و چون آوازه فضل و دانش ظاهرى و معرفت و شهود باطنى و کمال نفس و صدق قلب و طهارت ذیل و تقوى و زهد بهاء ولد بگوش سلطان رسید با امیران قونیه به زیارتش آمد و وعظش بشنید و از سر صدق دست ارادت در دامن او زد و با خواص خود پیوسته سخن از هیبت دیدار و قوت تأثیر سخن بهاء ولد کردى، تفصیل این قضیه در- ولدنامه چنین است:

آمد از کعبه در ولایت روم‏ تا شدند اهل روم ازو مرحوم‏
از همه ملک روم قونیه را برگزید و مقیم شد اینجا
بشنیدند جمله مردم شهر که رسید از سفر یگانه دهر
همچو گوهر عزیز و نایابست‏ آفتاب از عطاش پرتابست‏
نیستش در همه علوم نظیر هست از سرّهاى عشق خبیر
رو نهادند سوى او خلقان‏ از زن و مرد و طفل و پیر و جوان‏
آشکارا کرامتش دیدند زو چه اسرارها که بشنیدند
همه بردند ازو ولایتها همه کردند ازو روایتها
چند روزى برین نسق چو گذشت‏ که و مه، مرد و زن مریدش گشت‏
بعد از آن هم علاء دین سلطان‏ اعتقاد[۷۷] تمام با میران‏
آمدند و زیارتش کردند قند پند و را ز جان خوردند
گشت سلطان علاء دین چون دید روى او را بعشق و صدق مرید
چونکه وعظش شنید و شد حیران‏ کرد او را مقام در دل‏وجان‏
دید بسیار ازو کرامت‏ها یافت در خویش ازو علامت‏ها
که نبد قطره‏ایش اول از آن‏ روى کرده بگفت به امیران‏
که چو این مرد را همى‏بینم‏ مى‏شود بیش صدقم و دینم‏
دل همى‏لرزدم ز هیبت او مى‏هراسم به گاه رؤیت او
دائما با خواص این گفتى‏ روز و شب در مدح او سفتى‏

و اهل روم عظیم معتقد بهاء ولد شدند و او «بوعظ[۷۸] و افاده مشغول بودى و سلطان علاء الدین ادرار و انعام در حق مولانا بتقدیم رسانیدى و مولانا را احترامى زائد الوصف دست داد» و به روایت افلاکى «سلطان او را در مجلسى که تمام شیوخ بودند دعوت کرد و بى‏اندازه حرمت نهاد و مرید وى شد و جمیع سپاه و خواص مرید شدند»و ارادت جمیع خواص و سپاه سلطان خالى از مبالغه نیست.

از جمله مریدان وى امیر بدر الدین گهرتاش معروف به زردار که لالاى سلطان بود به شکرانه حالتى که از صفاء نیت شیخ در خود یافت هم بفرمان بهاء ولد جهت فرزندان او مدرسه‏اى بساخت که محل تدریس مولانا شد و احمد افلاکى از آن به مدرسه حضرت خداوندگار تعبیر مى‏کند و مدت اقامت بهاء ولد در قونیه از روى گفته احمد افلاکى نزدیک بده سال بود زیرا مطابق روایات وى ورود بهاء ولد بقونیه سنه ۶۱۷ و وفاتش در چاشتگاه جمعه ۱۸ ربیع الآخر سنه ۶۲۸ اتفاق افتاد[۷۹] و چنانکه گذشت روایات وى متناقض است و به روایت ولدنامه مدت اقامت وى در قونیه بیش از دو سال نکشیده بود که تن بر بستر ناتوانى نهاد و زندگى را بدرود گفت و داستان وفات او در ولدنامه چنین مى‏آید:

بعد دو سال از قضاى خدا سر ببالین نهاد او ز عنا
شاه شد از عناى او محزون‏ هیچ از این غصه‏اش نماند سکون‏
آمد و شست پیش او گریان‏ با دو چشم پرآب دل بریان‏
گفت این رنج هم ازو زائل‏ شود ار هست حق بما مائل‏
که شود نیک بعد از این سلطان‏ او بود من شوم رهیش از جان‏
همچو لشکر کشیش گردم من‏ خدمت او کنم بجان و بتن‏
چون بدیدیش هر زمان سلطان‏ باز کردى اعاده آن پیمان‏
شه چو گشتى روانه سوى سرا او بگفتى به حاضران که هلا
اگر این مرد راست مى‏گوید از خدا بود ما همى‏جوید
وقت رحلت رسیده است مرا رفت خواهم ازین جهان فنا
خود همان بود ناگه از دنیا نقل فرمود جانب عقبا
چون بهاء ولد نمود رحیل‏ شد ز دنیا بسوى رب جلیل‏
در جنازه‏اش چو روز رستاخیز مرد و زن گشته اشک‏خونین‏ریز
علما سر برهنه و میران‏ جمله پیش جنازه با سلطان‏
شه ز غم هفت روز بر ننشست‏ دل چون شیشه‏اش ز درد شکست‏
هفته خوان نهاد در جامع‏ تا بخوردند قانع و طامع‏
مالها بخش کرد بر فقرا جهت عرس آن شه والا

بنا بنقل دولتشاه‏[۸۰] بهاء ولد «در شهور سنه احدى و ثلاثین و ستمائه بجوار رحمت ایزدى انتقال کرد» ولى روایت افلاکى بصواب نزدیکتر و با ولدنامه مطابق‏تر است زیرا چنانکه بیاید مولانا بعد از وفات پدر یک سال بى‏شیخ و پیر گذرانید و پس از آن سید برهان الدین محقق ترمدى بروم آمده و مولانا ۹ سال تمام با وى مصاحبت و ارادت داشت که او روى ملال از جهان درکشید و قالب تهى کرد و مولانا ۵ سال دیگر بارشاد و وعظ و تذکیر مشغول بود که شمس الدین تبریزى بوى بازخورد و چون اتفاقى است که ملاقات مولانا با شمس الدین به سال ۵۴۲ بود پس فاصله از وفات بهاء ولد تا این تاریخ کمابیش ۱۵ سال بوده و ازاین‏روى روایت افلاکى بصواب نزدیکتر مى ‏نماید.

معارف بهاء ولد

با آنکه بهاء الدین در علوم نقلى و سلوک ظاهر و باطن پیشواى ارباب حال و قال و انگشت‏نماى روزگار بود و از فتوى و وعظ و تذکیر و معارف او خلق بهره‏ها مى‏بردند و همه روزه مجلس او باصناف مردم از دانشمندان و رهروان انباشته مى‏شد و فضیلت‏خواهان و حقیقت‏جویان از مجلس او با دامنها فوائد و افاضات و فتوح و گشایشهاى غیبى برمى‏خاستند ظاهرا به عادت این طبقه که بتصنیف و تألیف چندان عقیده ندارند و گویند:

دفتر صوفى سواد حرف نیست‏ جز دل اسپید همچون برف نیست‏

بتألیف و قید معانى نفسانى در کتاب نپرداخته و تنها اثر موجود او کتابیست بنام معارف که افلاکى در ضمن حال مولانا ذکر آن بدین‏طریق مى‏آرد «مولانا معارف بهاء ولد تقریر مى‏فرمود» و ابتدا بگمان این ضعیف مى‏رسید که مقصود از معارف بهاء ولد افکار و آراء بهاء ولد است نه کتابى از آثار وى موسوم بمعارف تا اینکه نسخه‏اى‏[۸۱]بى ‏آغاز بدست آمد که در آخر آن نوشته ‏اند:

«تم الکتاب المعارف (کذا) فى اوائل شهر صفر المظفر سنه سته و خمسین و تسعمائه کتبه الفقیر الحقیر خدا داد المولوى القونوى».

و در ضمن کتاب یکجا نام بهاء ولد و در فصل دیگر خطاب وى در مجلس به فخر رازى و زین کیشى و خوارزمشاه که از روى قطع علاء الدین محمد بن تکش مقصود است بنظر رسید و تقریبا هیچ شبهت باقى نماند (مخصوصا که آنچه در این کتاب راجع بفخر رازى و خوارزمشاه ذکر شده با اندک اختلافى در مناقب العارفین از گفته بهاء ولد نقل شده است) که معارف بهاء ولد همین کتابست.

اما کتاب معارف صورت مجالس و مواعظ بهاء ولد مى‏باشد که باغلب احتمال خود او آنها را مرتب ساخته و به رشته تحریر درآورده و اغلب به عباراتى مانند با خود مى‏گفتم و با خود مى‏اندیشیدم آغاز سخن مى‏کند و حقائق تصوف را با بیانى هرچه عالى‏تر و قاهرتر روشن مى‏گرداند چنانکه صرف‏نظر از دقت افکار بسیارى از فصول این کتاب در حسن عبارت و لطف ذوق بى‏نظیر است و یکى از بهترین نثرهاى شاعرانه مى ‏باشد.

تأثیر این کتاب در فکر و آثار مولانا بسیار بوده و پس از مطالعه و مقایسه دقیق بر متتبعین و ارباب نظر پوشیده نمى‏ماند که مولانا با پدر خود در اصول عمده و مبانى تصوف شریک بوده و نیز در مثنوى‏[۸۲] و غزلیات از معانى این کتاب اقتباساتى کرده است.

فصل دوم- ایام تحصیل‏

چون بهاء ولد سر در حجاب عدم کشید مولانا که در آن هنگام بیست و چهارمین مرحله زندگانى را مى‏پیمود به وصیت‏[۸۳] پدر یا بخواهش‏[۸۴] سلطان علاء الدین و برحسب روایت ولدنامه بخواهش مریدان‏[۸۵] بر جاى پدر بنشست و بساط وعظ و افادت بگسترد و شغل فتوى و تذکیر را برونق آورد و رایت شریعت برافراشت و یک سال تمام دور از طریقت مفتى شریعت بود تا برهان الدین محقق ترمدى بدو پیوست.

برهان الدین محقق ترمدى‏

از سادات حسینى‏[۸۶] ترمد است که در آغاز حال‏[۸۷] درد طلب دست در دامن جان وى زد و او را بمجلس بهاء الدین ولد که در بلخ انعقاد مى‏یافت کشانید و به حلقه مریدان درآورد. کشش معنوى و جنسیت روحانى برهان الدین را که هنوز جوان بود بنده آن پیر راه‏بین کرد و چون زبانه‏[۸۸] شمع در نور آفتاب وجودش در وجود شیخ محو ساخت و کار برهان بشهود کشید و شاهد غیب را مشاهده کرد و افلاکى گوید که تمام مدت ریاضت محقق ترمدى بیش از چهل روز نبود[۸۹].

و بعضى‏[۹۰] گویند که هم در بلخ بهاء ولد تربیت مولانا را ببرهان الدین گذاشت و او نسبت بمولانا سمت لالائى و اتابکى داشت و اینکه دولتشاه‏[۹۱] او را مرشد و پیر بهاء ولد مى‏پندارد سهو عظیم و مخالف اسناد قدیم و روایات ولدنامه و افلاکى مى‏باشد.

وقتى‏که بهاء ولد[۹۲] از بلخ هجرت مى‏کرد برهان الدین در بلخ نبود و سر خویش گرفته و در ترمد منزوى و معتزل مى‏زیست و چون بهاء ولد مسافرت نمود پیوسته خبر او از دور و نزدیک مى‏پرسید تا نشان او در روم دادند و برهان الدین بطلب شیخ عازم روم شد. چون بدان ملک رسید یک سال تمام از وفاتش گذشته بود و بنابراین تاریخ‏ وصول او بروم مطابق بوده است با سنه ۶۲۹٫ افلاکى در مناقب العارفین و جامى بتقلید وى در نفحات الانس آورده است که در وقت وفات بهاء ولد برهان الدین «به معرفت گفتن مشغول بود در میان سخن آهى کرد و فریاد برآورد که دریغا شیخم از کوى عالم خاک بسوى عالم پاک رفت و فرمود فرزند شیخم جلال الدین محمد بى‏نهایت نگران من است بر من فرض عین است که بجانب دیار روم روم و این امانت را که شیخم بمن سپرده است بوى تسلیم کنم» و داستان این کرامت در ولدنامه که اصح منابع تاریخى راجع بحیات مولاناست نیامده و ظاهرا از قبیل کرامات و داستان‏هاى دیگر باشد که افلاکى از اشخاص شنیده و بى‏تحقیق یا از روى حسن عقیدت در کتاب خود گنجانیده است و اینک ابیات ولدنامه با اختصار:

مدتى چون بماند در هجران‏ طالب شیخ خویش شد برهان‏
گشت بسیار و اندر آخر کار داد با وى خبر یکى مختار
گفت شیخت بدانکه در روم است‏ نیست پنهان بجمله معلوم است‏
این طرف عزم کرد آن طالب‏ عشق شیخش چو شد بر او غالب‏
چونکه شادان به قونیه برسید شیخ خود را ز شهریان پرسید
همه گفتند آنکه مى‏جوئى‏ هر طرف بهر او همى‏پوئى‏
هست سالى که رفته از دنیا … رخت را برده باز در عقبا

و با تصریح سلطان ولد فرزند مولانا که خود هم از مریدان سید بوده به اینکه «داد با وى خبر یکى مختار» در ضعف گفتار افلاکى و جامى شبهه نخواهد ماند و توان گفت که انقلاب و آشفتگى بلاد خراسان بر اثر هجوم مغل نیز در مهاجرت برهان الدین از مولد خود بطلب شیخ بى ‏تأثیر نبوده است.

به روایت افلاکى هنگامى که سید به قونیه رسید «مگر حضرت خداوندگار بسوى لارنده رفته بود و حضرت سید چند ماه در مسجد سنجارى معتکف شده با دو درویش خدمتکار مکتوبى بجانب حضرت مولانا فرستاد که البته عزیمت فرماید که در مزار والد بزرگوار خود این غریب را دریابند که شهر لارنده جاى اقامت نیست که از آن کرده در قونیه آتش خواهد باریدن چون مکتوب سید به مطالعه مولانا رسید از حد بیرون رقتها کرد و شادان شده و بزودى مراجعت نمود» لیکن در ولدنامه هیچ‏گونه‏ اشارتى بدین مطلب نیست و تواند بود که سلطان ولد رعایت اختصار کرده و از تفصیل این وقایع صرف‏نظر نموده باشد.

چنانکه از ولدنامه و یکى از روایات مناقب العارفین مستفاد است سید مولانا را در انواع علوم بیازمود و وى را در فنون قال نادر یافت «و برخاست و به زیر پاى خداوندگار بوسه‏ ها دادن گرفت و بسى آفرین‏ها کرد و گفت که در جمیع علوم دینى و یقینى از پدر بصد مرتبه و درجه گذشته‏اى اما پدر بزرگوارت را هم علم قال بکمال بود و هم علم حال بتمام داشت مى‏خواهم که در علم حال سلوکها کنى و آن معنى از حضرت شیخم بمن رسیده است و آن را نیز هم از من حاصل کن تا در همه حال ظاهرا و باطنا وارث پدر باشى و عین او گردى» مولانا این سخن از سید بپذیرفت و مرید وى گشت و در ریاضت و مجاهدت بایستاد و مرده‏وار[۹۳] خویش را بدو تسلیم کرد تا به زندگانى ابد برسد و از تنگناى تن و آلودگى که کان اندوه و غم است برهد و مرغ جانش در فضاى بى‏آلایشى که معدن شادیها و جهان خوشى است بال‏وپر بگشاید.

مدت ارادت‏ورزى‏[۹۴] مولانا بسید نه سال بوده است و ازاین‏روى تا سال ۶۳۸ سروکار مولانا با برهان الدین افتاده و به رهنمائى آن عارف کامل سراپا نور گردیده‏[۹۵] و از تغیر نفس بر اثر توارد احوال ظاهرى و معنوى که در هر حال نتیجه نقص و انفعال است دور شده بود و براى نیل بکمال و مرتبه خداوندى سیر و سلوک مى‏نموده است.

مولانا در حلب‏

چنانکه در مناقب العارفین مذکور است مولانا دو سال پس از وفات پدر و ظاهرا به اشارت برهان الدین «بجانب شام عزیمت فرمود تا در علوم ظاهر ممارست نماید و کمال خود را با کملیت‏ رساند و گویند سفر اولش آن بود» و مطابق روایت همو برهان الدین در این سفر تا قیصریه با مولانا همراه بود و او در این شهر مقیم شد لیکن مولانا بشهر حلب رفت و بتعلیم علوم ظاهر پرداخت.

هرچند در ولدنامه و تذکره‏ها به مسافرت مولانا براى تحصیل علوم بحلب یا محل دیگر ایما و اشاره‏اى هم دیده نمى ‏شود لیکن تبحر و استیلاء مولانا در علوم چنانکه از آثارش مشهود است ثابت مى ‏کند که او سالها در تحصیل فنون و علوم اسلامى که بسیارى از مشایخ متأخرین آنها را بنام آنکه قال حجاب حال است ترک گفته و ناقص و بى‏کمال بار آمده‏اند رنج برده و اکثر یا همه کتب مهم را بدرس یا به مطالعه خوانده و چنانکه بیاید محدث و فقیه و ادیب و فیلسوف استاد بوده است و چون شهرت علمى در آن عهد خاصه در علوم شرعى متکى به اجازه و علو مقام بسته بعلو سلسله اسناد بوده و ناچار استادان فقه و حدیث مى‏بایست اجازه و سلسله روایت خود را باستادى متبحر و صدوق و عالى الاسناد منتهى سازند پس ناچار مولانا که در آغاز حال شغل وعظ و افتا و تدریس و تذکیر داشت درس خوانده و استاد دیده بود و سلسله روایت احادیث و احکام فقه را که متصدى تدریس آن بود به یکى از محدثان و فقیهان آن روزگار مستند مى‏ گردانید.

و چون دمشق و حلب در این عهد از مراکز مهم تعلیمات اسلامى بشمار مى‏رفت و بسیارى از علماى ایران از هجوم مغل بدان نواحى پناه برده و اوقات خود را بنشر علوم مشغول گردانیده و عده بسیار از عرفا نظر به‏آنکه دمشق و حوالى جبل لبنان مکان مقدس و موقف ابدال و هفت مردان یا هفت‏تنان و تجلى‏گاه بوارق غیبى است در آن نواحى اقامت گزیده بودند و بانتظار دیدار رجال الغیب در کوههاى لبنان شب بروز مى‏آوردند و شیخ اکبر محیى الدین مؤسس و بنیادگذار اصول عرفان و شارح کلمات متصوفه هم در شام جاى داشت. پس روایت افلاکى در مسافرت مولانا که طالب علوم ظاهر و باطن بود بدین نواحى از واقع بدور نیست و اگرچه ذکر این سفر در ولدنامه که مبتنى بر اختصار و بیان مقامات معنوى مولاناست نیامده باوجود این قرائن باید سخن افلاکى را مسلم داشت.

بدیع الزمان فروزانفر، زندگانى مولانا جلال الدین محمد(مولوى)، ۱جلد، زوار – تهران، چاپ: پنجم، ۱۳۶۶٫

ادامه دارد…



 

 

 

 

[۱] ( ۱)- رجوع شود به تذکره دولتشاه طبع لیدن( صفحه ۱۹۲) و نفحات الانس جامى و تذکره هفت اقلیم و آتشکده در ذکر رجال بلخ و مجالس المؤمنین طبع ایران( صفحه ۲۹۰) و روضات الجنات طبع ایران جلد چهارم( صفحه ۱۹۸) و تذکره ریاض العارفین طبع ایران( صفحه ۵۷) و از کتب تواریخ بتاریخ گزیده چاپ عکسى( صفحه ۷۹۱) و الجواهر المضیئه فى طبقات الحنفیه طبع حیدرآباد جلد دوم( صفحه ۱۹۸) و تذکره ریاض العارفین طبع ایران( صفحه ۵۷) و از کتب تواریخ بتاریخ گزیده چاپ عکسى( صفحه ۷۹۱) و الجواهر المضیئه فى طبقات الحنفیه طبع حیدرآباد جلد دوم( صفحه ۱۲۳) و نیز برحله ابن بطوطه طبع مصر جلد اول( صفحه ۱۸۷) و کشف الظنون طبع اسلامبول جلد دوم( صفحه ۳۷۶).

[۲] ( ۲)- این عبارت از مناقب شمس الدین احمد افلاکى نقل شده و در این تألیف هرجا عبارتى بین الهلالین مذکور افتد هرگاه نام اصل منقول عنه برده نشود از همین کتاب خواهد بود.

[۳] ( ۳)- مقصود کتاب المنهج القوى لطلاب المثنوى تألیف یوسف بن احمد مولوى مى‏باشد که دفاتر ششگانه مثنوى را بعربى شرح کرده و بسیارى از حقائق تصوف را بمناسبت در ذیل ابیات مثنوى آورده و آن شرحى لطیف و مستوفى است که در فواصل سنه ۱۲۲۲- ۱۲۳۰ تألیف شده و به سال( ۱۲۸۹) در شش مجلد در مصر بطبع رسیده است.

[۴] ( ۴)- مانند شاه نعمت اللّه و شاه داعى یا نورعلى‏شاه و کوثر على شاه و کلمه شاه بعد از قرن هفتم جانشین کلمه شیخ در عهدهاى نخستین شده و ظاهرا اولین‏بار کلمه شاه در اول نام شاه نعمت اللّه ولىّ سرسلسله درویشان نعمت‏اللهیه بکار رفته باشد.

[۵] ( ۱)- چنانکه در ولدنامه و مناقب العارفین هیچ‏گاه کلمه مولوى در کنایت از مولانا جلال الدین نیامده و همیشه در مقام تعبیر لفظ مولانا استعمال شده حتى در نفحات الانس و تذکره دولتشاه در عنوان ترجمه لفظ مولوى دیده نمى‏شود و تنها همان کلمه مولانا مستعمل است و قدیم‏ترین موضعى که عنوان مولوى را در آن دیده‏ام این بیت شاه قاسم انوار( متوفى ۸۳۵) است:

جان معنى قاسم ار خواهى بخوان‏ مثنوىّ معنوىّ مولوى.

[۶] ( ۲)- مانند عتبه الکتبه از انشاء بدیع جوینى کاتب سلطان سنجر و التوسل الى الترسل که مجموعه رسائل شرف الدین بغدادى دبیرتکش خوارزمشاه مى‏ باشد.

[۷] ( ۳)- تاریخ گزیده چاپ عکسى صفحه ۷۹۱٫

[۸] ( ۴)- مقصود آقاى الفت اصفهانى است که از افاضل عصرند و سالها در طریق تصوف قدم زده‏اند.

[۹] ( ۵)- کلمه خاموش در اواخر غزلیات مولانا گاه بهمین صورت و گاهى بصورت( خمش کن) استعمال شده و در مقاطع بعضى غزلیات لفظ( بس کن) که باز مفید همان معنى است دیده مى‏آید چنانکه اگر احصا کنند شاید در مقطع اکثر غزلها کلمه خاموش به صراحت یا کنایت بکار رفته باشد و اینک براى توضیح ابیات ذیل نوشته مى‏شود:

هله خاموش که شمس الحق تبریز ازین مى‏ همگان را بچشاند بچشاند بچشاند
هله من خموش گشتم تو خموش گرد بارى‏ که سخن چو آتش آمد بمده امان آتش‏
خموشى جوى و پر گفتن رها کن‏ که من گفتار را آباد کردم‏
خمش کردم ز جان شمس تبریز دگر جویاى آن پیمانه گشتم‏
بس کن کین نطق خرد جنبش طفلانه بود عارف کامل شده را سبحه عباد مده‏

[۱۰] ( ۱)- مناقب افلاکى و نفحات الانس جامى.

[۱۱] ( ۲)- افلاکى نقل مى‏کند که مولانا فرمود که حق‏تعالى در حق اهل روم عنایت عظیم داشت. اما مردم این ملک از عالم عشق مالک الملک و ذوق درون قوى بى‏خبر بودند، مسبب الاسباب عز شأنه سببى ساخت تا ما را از ملک خراسان بولایت روم کشیده و اعقاب ما را درین خاک پاک مأوى داد تا از اکسیر لدنى خود بر وجود ایشان نثارها کنیم تا بکلى کیمیا شوند.

از خراسانم کشیدى تا بر یونانیان‏ تا برآمیزم بدیشان تا کنم خوش‏مذهبى‏

و در فیه ما فیه که تقریرات مولاناست آمده که( در ولایت و قوم ما از شاعرى ننگ‏تر کارى نبود اما اگر در آن ولایت مى‏ماندیم موافق طبع ایشان مى‏زیستیم و آن مى‏ورزیدیم که ایشان خواستندى). رجوع کنید بفیه ما فیه طبع تهران( صفحه ۱۰۴) و نیز افلاکى روایت مى‏کند( امیر تاج الدین الخراسانى از خواص مریدان حضرت بود و امیر معتبر و مردى صاحب خیرات چه در ممالک روم مدارس و خانقاه و دارالشفا و رباطها بنیاد کرده است و مولانا او را از جمیع امرا دوست‏تر مى‏داشتى و بدو همشهرى خطاب مى‏کردى).

[۱۲] ( ۳)- جامى در نفحات الانس و نیز سلطان ولد در مثنوى گوید:

لقبش بُد بهاء دین ولد عاشقانش گذشته از حد و عد
اصل او در نسب ابو بکرى‏ زان چو صدیق داشت او صدرى‏

و نسب او را مؤلف الجواهر المضیئه بدین‏طریق به ابو بکر مى‏رساند. محمد( یعنى مولانا) ابن محمد( سلطان العلماء بهاء ولد) بن محمد بن احمد بن قاسم بن مسیب بن عبد اللّه بن عبد الرحمن بن ابى بکر الصدیق بن ابى قحافه( الجواهر المضیئه طبع حیدرآباد جلد دوم صفحه ۱۲۳- ۱۲۴) و در مجموعه مقالاتى که آقاى کاظم‏زاده جمع کرده‏اند نسب پدر او چنین است: سلطان العلماء محمد بهاء الدین ولد بن شیخ حسین الخطیبى بن احمد الخطیبى بن محمود بن مودود بن ثابت بن مسیب بن مطهر بن حماد بن عبد الرحمن بن ابى بکر الصدیق.

[۱۳] ( ۱)- این قسمت در دیباچه دفتر اول مثنوى است.

[۱۴] ( ۲)- این قسمت در همه تذکره‏ها و روایات همچنین مذکور است الا در تذکره دولتشاه که در نام و نسب مولانا گوید« و هو محمد بن الحسن البلخى البکرى» و آن نیز بى‏هیچ شبهتى از روى مسامحه در ذکر نام جد بجاى نام پدر که در کتب قدما بسیار است و تحریف حسین بحسن در کتابت یا طبع بدین صورت درآمده است.

[۱۵] ( ۳)- بنا به روایت ولدنامه و مناقب افلاکى عده‏اى از مفتیان و علماء آن عهد( در روایت افلاکى ۳۰۰ تن) در خواب دیدند که پیغمبر ص بهاء ولد را بدین لقب تشریف داد.

[۱۶] ( ۴)- مادر احمد خطیبى فردوس خاتون دختر شمس- الائمه ابو بکر محمد بن احمد بن ابى سهل یا سهل سرخسى است که از اکابر علماء حنفیه و ائمه فقهاء قرن پنجم بود و تصانیف او مانند اصول الامام و شرح جامع صغیر( تألیف محمد بن الحسن الشیبانى المتوفى سنه ۱۸۷) و مبسوط که در اوزجند وقتى که بحبس افتاده بود تألیف کرد، در میانه فقها معروف و مشهور است و مادر شمس الائمه خالصه خاتون نام داشت و دختر عبد اللّه سرخسى است که نسب او را بامام محمد تقى ع مى‏رسانند و همین است معنى سخن افلاکى که از بهاء ولد نقل مى‏کند« خداوندگار من از نسل بزرگ است و پادشاه اصل است و ولایت او به اصالت است چه جده‏اش دختر شمس الائمه سرخسى است و گویند شمس الائمه مردى شریف بود و از قبل مادر بامیر المؤمنین على مرتضى مى‏رسید» و از روایات افلاکى چنین برمى‏آید که شمس الائمه از طبقه عرفا و صوفیان بوده چه در روایتى گوید« و همچنان شمس الائمه چند کتب نفیس در هر فن تصنیف کرد که هیچ عالمى مثل او در خواب ندیده بود، بزرگان آن عصر مصلحت چنان دیدند که آن کتبها را آشکار نکنند تا بدست قتله انبیا و دجاجله اولیا نیفتد و فتنه واقع نشود» لیکن نسبت تصوف به شمس الائمه خالى از غرابت نیست، به‏ویژه که کتب او معروف و متقدمان فقها را بر آن اعتماد بسیار است.

براى اطلاع از احوال شمس الائمه رجوع شود به الجواهر المضیئه طبع حیدرآباد جلد دوم( صفحه ۲۸- ۲۹).

[۱۷] – رضى الدین نیشابورى از اجله فقها و علماء قرن ششم بشمار است و او علاوه بر مراتب علم و دانش داراى ذوقى سرشار و طبعى لطیف بود و اشعار نیک مى‏سرود و بیشتر مهارت او در قصیده و قطعه مى‏باشد، قرب دو هزار بیت از اشعار او دیده‏ام، اکثر قصائد او در مدح آل برهان است، وفاتش در سنه ۵۹۸ واقع گردید. براى شرح حالش رجوع شود بجلد اول لباب الالباب طبع لیدن( صفحه ۳۱۹- ۲۲۸) و حواشى آقاى قزوینى بر همان کتاب( صفحه ۳۴۷- ۳۴۸) و جلد اول از مجمع الفصحاء طبع ایران( صفحه ۲۳۱- ۲۳۳) و کتاب شاهد صادق و مولانا جلال الدین این بیت رضى الدین را:

گلى یا سوسنى یا سرو یا ماهى نمى‏دانم‏ از این آشفته بیدل چه مى‏خواهى نمى‏دانم‏

در دفتر ششم مثنوى موضوع حکایتى لطیف قرار داده که آغازش اینست:

اعجمى ترکى سحر آگاه شد وز خمار خمر مطرب خواه شد

رجوع کنید بدفتر ۶ مثنوى چاپ علاء الدوله( صفحه ۵۹۸) و حکایت تلمذ رضى الدین در محضر حسین خطیبى تنها در مناقب افلاکى ذکر شده است.

[۱۸] ( ۱)- چه تکش خوارزمشاه به سال ۵۹۶ درگذشته و در آن تاریخ بنقل مؤلف حبیب السیر ۵۲ ساله بوده و بدین جهت باید ولادت او در سنه ۵۴۴ یعنى یک سال پس از تولد بهاء ولد اتفاق افتاده باشد.

[۱۹] ( ۱)- بنا ببعضى روایات بهاء ولد از تربیت‏یافتگان نجم الدین کبرى است( المقتول ۶۱۸) و سلسله ارادت او بسبب شیخ عمار یاسر و ابو النجیب سهروردى باحمد غزالى پیوسته مى‏شود لیکن افلاکى میان بهاء ولد و احمد غزالى شمس الائمه سرخسى و احمد خطیبى را واسطه قرار داده و این غلط است.

[۲۰] ( ۲)- در نسخه اصل چنین بود و ظاهرا باید چنین باشد« حکما و فلاسفه».

[۲۱] ( ۳)- تذکره دولتشاه طبع لیدن( صفحه ۱۹۳).

[۲۲] ( ۱)- فخر الدین محمد بن عمر بن الحسین بن على بن الحسن بن الحسین التیمى البکرى الرازى از بزرگان حکما و متکلمین اسلام است و کمتر کتابى در حکمت یا کلام و تفسیر و رجال تألیف شده که از ذکر او خالى باشد، نسب او نیز به ابو بکر صدیق مى‏کشد و از بنى اعمام بهاء ولد است.

ولادتش در سال ۵۴۳ یا ۵۴۴ و وفاتش روز دوشنبه اول شوال سنه ۶۰۶ واقع گردید.

براى اطلاع از احوال او رجوع شود بتاریخ الحکماء قفطى طبع مصر( صفحه ۱۹۰- ۱۹۲) و طبقات الاطباء طبع مصر جلد دوم( صفحه ۲۳- ۳۰) و تاریخ ابن خلکان طبع ایران جلد دوم( صفحه ۴۸- ۵۰) و طبقات الشافعیه طبع مصر جلد پنجم( صفحه ۳۳- ۴۰) و روضات الجنات طبع ایران مجلد چهارم( صفحه ۱۹۰- ۱۹۲).

[۲۳] ( ۲)- تاریخ گزیده چاپ عکسى( صفحه ۷۸۹) این مطلب را کمال الدین حسین خوارزمى در مقدمه جواهر الاسرار و جامى در نفحات الانس نقل کرده‏اند ولى در روایات احمد افلاکى و سائر کتب مناقب نسبت ولایت او را بغیر این طریق نوشته‏اند.

[۲۴] ( ۱)- رجوع شود بتاریخ وصاف( جلد دوم، شرح حال اتابک ابو بکر بن سعد زنگى).

[۲۵] ( ۲)- روضات الجنات، طبع ایران، مجلد چهارم( صفحه ۱۹۱).

[۲۶] ( ۳)- اشاره است بدین بیت مولانا جلال الدین:

پاى استدلالیان چوبین بود پاى چوبین سخت بى‏تمکین بود

[۲۷] ( ۱)- مانند سنائى و خاقانى و نظامى.

[۲۸] ( ۲)- چنانکه در مثنوى گوید:

فلسفى را زهره نى تا دم زند دم زند قهر حقش برهم زند
فلسفى کو منکر حنانه است‏ از حواس انبیا بیگانه است‏
مقریى مى‏خواند از روى کتاب‏ ماؤکم غورا ز چشمه بندم آب‏
آب را در غورها پنهان کنم‏ چشمه‏ها را خشک و خشکستان کنم‏
آب را در چشمه که آرد دگر جز من بى‏مثل با فضل و خطر
فلسفىّ منطقىّ مستهان‏ مى‏گذشت از سوى مکتب آن زمان‏

[۲۹] ( ۱)- چنانکه شیخ الاسلام احمد جام( ۴۴۱- ۵۳۶) معروف به زنده‏پیل، رجوع کنید به نفحات الانس.

[۳۰] ( ۲)- حجه الاسلام ابو حامد محمد غزالى( ۴۵۰- ۵۰۵) در کتاب تهافت الفلاسفه و المنقذ من الضلال با اهل حکمت خاصه ابو على سینا و ابو نصر فارابى خلافى شدید کرده و آنان را از طریق قویم و دین حنیف خارج پنداشته و فنون حکمت را مطلقا از باب اینکه خود بنفسه از علوم ضلال و حرام است یا مقدمه حرام مى‏باشد محرم شمرده است

[۳۱] ( ۱)- مانند خاقانى شروانى( ۵۲۰- ۵۹۵) که گوید:

فلسفه در سخن میامیزید وانگهى نام آن جدل منهید
و حل گمرهیست بر سر راه‏ اى سران پاى در وحل منهید
مشتى اطفال نو تعلم را لوح ادبار در بغل منهید
حرم کعبه کز هبل شد پاک‏ باز هم در حرم هبل منهید
قفل اسطوره ارسطو را بر در احسن الملل منهید
نقش فرسوده فلاطن را بر طراز بهین حلل منهید
فلسفى مرد دین مپندارید حیز را جفت سام یل منهید
افضل ار زین فضولها راند نام افضل بجز اضل منهید

[۳۲] ( ۲)- مقصود قاضى عبد المجید بن عمر معروف بابن القدوه است که میانه او و فخر الدین رازى در مجلس غیاث الدین غورى اتفاق مناظره افتاد و او در مسجد از امام رازى شکایت بعوام مسلمین برد و شهر را بر امام شورانید تا غیاث الدین ناچار فخر رازى را بهرات روانه کرد، براى اطلاع مفصل‏تر رجوع کنید به الکامل، تالیف ابن اثیر، حوادث سنه ۶۹۵٫

و مراد از کرّامیه پیروان ابو عبد اللّه محمد بن کرّام سجستانى( المتوفى سنه ۲۵۵) صاحب طریقه معروف مى‏باشد.

[۳۳] ( ۳)- فخر رازى با غیاث الدین ابو الفتح محمد بن سام( المتوفى ۵۹۹) که از بزرگترین پادشاهان غور است و بهاء الدین سام از غوریه بامیان( المتوفى ۶۰۲) ارتباط داشته است.

[۳۴] ( ۱)- اثیر الدین عبد اللّه اومانى از اهل اومان( دیهى به ناحیت همدان) است با اتابک اوزبک آخرین اتابکان عراق و آذربایجان( ۶۰۷- ۶۲۲) و حسام الدین خلیل حاکم کردستان که در سنه ۶۴۳ بقتل رسید و شهاب الدین سلیمان شاه فرمانرواى کردستان که در موقع فتح بغداد بامر هلاکو مقتول گردید معاصر بوده و بیشتر قصائدش در مدح سلیمان شاه مى‏باشد قصیده بسبک انورى نعز مى‏سراید وفاتش ۶۵۶٫

براى اطلاع از احوال او رجوع کنید بجلد اول از تاریخ وصاف و تاریخ گزیده چاپ عکى( صفحه ۸۱۴) و تذکره دولتشاه، طبع لیدن( صفحه ۱۷۲- ۱۷۳) و آتشکده و هفت اقلیم در ضمن شعراء همدان و مجمع الفصحاء، طبع تهران، جلد اول( صفحه ۱۰۵- ۱۰۷) و اینکه منزل به سختى و دشوارى در بغداد بدست مى‏آمد از قصیده اثیر که مطلعش اینست:

زهى جلال ترا اوج آسمان خانه‏ مکان قدر ترا گشته لامکان خانه‏

استفاده شده است.

[۳۵] ( ۲)- براى اطلاع از احوال او رجوع شود بتاریخ گزیده چاپ عکسى( صفحه ۷۹۱) و نفحات الانس و در ذکر معاصرین مولانا از همین کتاب.

[۳۶] ( ۳)- تاریخ گزیده چاپ عکسى( صفحه ۷۹۱) که بجاى جلال الدین بهاء ولد به اضافه ابنى( یعنى جلال الدین بن بهاء ولد) جلال الدین بهاء الدوله نوشته شده و آن سهو است.

[۳۷] ( ۴)- مولانا جلال الدین هم در ضمن دو حکایت که یکى در دفتر پنجم مثنوى( چاپ علاء الدوله صفحه ۴۵۱) و دیگرى در دفتر ششم( صفحه ۶۳۰ از همان چاپ) است محمد خوارزمشاه را به نیکى یاد نموده است.

[۳۸] ( ۱)- براى اطلاع صحیح از احوال و آثار او به مقدمه‏اى که استاد علامه آقاى قزوینى بر تذکره الاولیاء، طبع لیدن نوشته‏اند مراجعه کنید.

[۳۹] ( ۲)- تذکره دولتشاه، طبع لیدن( صفحه ۱۹۳).

[۴۰] ( ۳)- جامى در نفحات الانس.

[۴۱] ( ۴)- رجوع شود به مقدمه استاد علامه آقاى قزوینى بر تذکره الاولیاء که ازین بیت عطار

این‏چنین گفته است نجم الدین ما آنکه بوده در جهان از اولیا

به دلالت فعل« بوده» بر زمان بعید زندگانى او را پس از شهادت نجم الدین کبرى( سنه ۶۱۸) محقق شمرده‏اند.

[۴۲] ( ۵)- یکى حکایت بازرگان است که بهندوستان سفر مى‏کرد و خواهش طوطى از وى( مثنوى، دفتر اول، چاپ علاء الدوله صفحه ۴۱- ۴۸) و دیگر حکایت باز شاه که به خانه پیرزن افتاد( مثنوى، دفتر دوم، صفحه ۱۱۲) و سوم حکایت شکوه پشه از جور باد بسلیمان( مثنوى، دفتر سوم، صفحه ۳۱۵- ۳۱۶) که این هر سه از اسرارنامه اقتباس شده است.

[۴۳] ( ۱)- روضات الجنات، مجلد چهارم، طبع ایران( صفحه ۱۹۸).

[۴۴] ( ۲)- نفحات الانس.

[۴۵] ( ۳)- شیخ شهاب الدین ابو حفص عمر بن محمد بن عبد اللّه السهروردى( ۵۳۹- ۶۳۲) از اکابر صوفیه بشمار است. کتاب عوارف المعارف و رشف النصائح و اعلام التقى تألیف کرده و همو مراد شیخ سعدى است درین بیت معروف:

مرا شیخ داناى مرشد شهاب‏ دو اندرز فرمود بر روى آب‏

و او علاوه بر مقامات معنوى نزد خلفا و شهریاران عهد خویش حرمتى عظیم داشت و در کارهاى مهم وساطت و سفارت مى‏کرد.

براى اطلاع از احوال او رجوع کنید به الحوادث الجامعه، طبع بغداد( صفحه ۸۴- ۷۵) و نفحات الانس.

[۴۶] ( ۱)- کمال الدین ابو الفضل عبد الرزاق بن احمد معروف به ابن الفوطى( ۶۴۲- ۷۲۳) از علما و مورخین قرن هفتم است که فنون حکمت را نزد خواجه نصیر طوسى( ۵۹۷- ۶۷۲) تحصیل کرده است و مدت ده سال مباشرت کتابخانه رصد مراغه بدو مفوض بوده است. کتاب الحوادث الجامعه که متضمن حوادث تاریخى قرن هفتم هجرى مى‏باشد از آثار اوست.

[۴۷] ( ۲)- الحوادث الجامعه، طبع بغداد( صفحه ۵۳- ۵۹).

[۴۸] ( ۱)- مختصر تاریخ ابن بى‏بى( صفحه ۶۷- ۷۲).

[۴۹] ( ۲)- مختصر تاریخ ابن بى‏بى( صفحه ۲۱- ۲۲).

[۵۰] ( ۳)- حکیم نظامى الیاس بن یوسف بن زکى مؤید که به قوى‏ترین احتمال ما بین( سنه ۵۳۵- ۵۴۰) متولد شده و در فاصله( ۵۹۷- ۶۰۳) وفات یافته از بزرگترین شعراء داستان‏سراى ایرانست و خمسه او را که به پنج گنج موسوم است در فن و روش خود نظیر نتوان یافت و چون مخزن الاسرار را بنام این بهرام شاه بنظم آورده و او نیز در حدود( ۵۶۰) به سلطنت رسیده پس این اشعار که در بعضى نسخ مخزن الاسرار بدین صورت آمده:

بود حقیقت بشمار درست‏ بیست و چهارم ز ربیع نخست‏
از گه هجرت شده تا این زمان‏ پانصد و پنجاه و دو افزون بر آن‏

درست نیست و اگر انتساب این ابیات به نظامى صحیح باشد نسخه دیگر که( پانصد و پنجاه و نه) بجاى( پانصد و پنجاه و دو) افاده مى‏کند بصواب نزدیکتر خواهد بود.

[۵۱] ( ۱)- مختصر تاریخ ابن بى‏بى( صفحه ۱۵۰).

[۵۲] ( ۲)- موفق الدین ابو محمد عبد اللطیف بن یوسف معروف به ابن لباد اصلا از اهل موصل ولى مولد او بغداد است و او در فن نحو و لغت و کلام و طب و فنون حکمت استادى ماهر بود و کتب بسیار تصنیف کرده. پدرش یوسف در علوم شرعى مبرز و از علوم عقلى مطلع و عمش سلیمان هم فقیهى بارع بود، الملک الناصر صلاح الدین ایوبى و خاندان او در نکوداشت موفق الدین غایت سعى مبذول مى‏داشتند.

براى آگاهى از تاریخ زندگانى او رجوع کنید بطبقات الاطباء، طبع مصر، جلد دوم( صفحه ۲۰۱- ۲۱۳).

[۵۳] ( ۱)- ملطیه ظ.

[۵۴] ( ۲)- بنا ببعضى روایات فخر الدین برادر مولانا در همین شهر وفات یافته و مدفونست.

[۵۵] ( ۳)- رحله ابن بطوطه، طبع مصر، جلد اول( صفحه ۱۸۷).

[۵۶] ( ۱)- چه ولادت مولانا به سال ۶۰۴ اتفاق افتاده و ۱۸ سال پس از آن با سنه ۶۲۲ مطابق مى‏گردد

[۵۷] ( ۲)- به روایت کمال الدین حسین در شرح مثنوى وقتى بهاء ولد در بغداد بود جمعى از طرف علاء الدین کیقباد بدان شهر آمده و مرید او شده و صفات بهاء ولد را براى سلطان نقل کرده بودند و او انتظار دیدار مى‏داشت، چون بهاء ولد بروم نزدیک شد قاصدان به بندگى فرستاد و استعجال حضرت کرد و بنا ببعضى روایات کسان علاء الدین او را در همان شهر بغداد بروم دعوت کردند.

[۵۸] ( ۳)- مختصر تاریخ السلاجقه ابن بى‏بى( صفحه ۹۳- ۹۴)

[۵۹] ( ۱)- این دوبیتى را با مختصر تغییرى بخیام نسبت مى‏دهند

[۶۰] ( ۲)- کیمیاء سعادت اثر خامه امام ابو حامد غزالى( ۴۵۰- ۵۰۵) است که آن را پس از تألیف کتاب معروف خود احیاء علوم الدین به فارسى بسیار فصیح تدوین نموده و در حقیقت ترجمه کتاب احیاء العلوم و موضوع آن اخلاق است.

[۶۱] ( ۳)- سیر الملوک همان سیاستنامه است که به خواجه نظام الملک ابو على حسن بن اسحاق( ۴۰۸- ۴۸۵) وزیر معروف سلاجقه نسبت داده‏اند و گفتار ابن بى‏بى دلیل صحت انتساب اصل آن کتاب به خواجه تواند بود.

[۶۲] ( ۴)- رجوع کنید بمختصر تاریخ السلاجقه ابن بى‏بى( صفحه ۹۵).

[۶۳] ( ۵)- شهاب الدین سهروردى از جانب خلیفه الناصر لدین اللّه( ۵۷۵- ۶۲۲) در سال( ۶۱۸) براى علاء الدین کیقباد خلعت و منشور فرمانروائى ممالک روم برد و مقرعه حدود که چهل چوب باشد به پشت آن سلطان کوفت و ظاهرا این روش نسبت به همه سلاطین معمول بوده چنانکه مولانا فرموده است:

خورند چوب خلیفه شهان چو شاه شوند جفاى عشق کشیدن فن سلاطین است‏

[۶۴] ( ۶- ۷)- مختصر تاریخ السلاجقه ابن بى‏بى( صفحه ۹۵).

[۶۵] ( ۶- ۷)- مختصر تاریخ السلاجقه ابن بى‏بى( صفحه ۹۵).

[۶۶] ( ۱)- کامل ابن اثیر، حوادث( سنه ۴۵۶).

[۶۷] ( ۲)- کامل ابن اثیر، حوادث( سنه ۶۰۰)

[۶۸] ( ۳)- مختصر تاریخ السلاجقه ابن بى‏بى( صفحه ۱۹).

[۶۹] ( ۴)- ظهیر الدین طاهر بن محمد فاریابى( المتوفى ۵۹۸) از شعراء زبردست قرن ششم است که در قصیده سبکى خاص و لطیف دارد و تغزلات او نغز و دلپذیر است و او علاوه بر شاعرى از حکمت و ریاضى آگهى داشته چنانکه آثار آن از اشعارش مشهود مى‏شود. با طغان‏شاه بن مؤید حکمران نیشابور( ۵۶۸- ۵۸۲) و اتابک قزل‏ارسلان( ۵۸۲- ۵۸۷) و اتابک نصره الدین ابو بکر محمد( ۵۸۷- ۶۰۷) معاصر بود، دیوان اشعار او بطبع رسیده ولى قسمتى از قصائد شمس طبسى را ناشر دیوان بخیال آنکه ظهیر در آغاز کار شمس تخلص مى‏کرده هم باشعار ظهیر آمیخته است.

[۷۰] ( ۵)- ابن الاثیر وفات او را در ذیل حوادث( ۶۱۶) یاد نموده است.

[۷۱] ( ۶)- مختصر تاریخ السلاجقه ابن بى‏بى( صفحه ۴۵).

[۷۲] ( ۱)- قاضى شمس الدین محمد بن عبد الکریم( المتوفى ۶۲۴) از مردم طبس و از افاضل علماء و شعراء اواخر قرن ششم و اوائل قرن هفتم بشمار است. بیشتر ایام زندگانى در هرات و سمرقند بسر مى‏برد و از نظام الملک صدر الدین محمد بن محمد وزیر قلج طمغاج خان ابراهیم از سلاطین آل افراسیاب عنایتها دید در فن شعر شاگرد رضى الدین نیشابورى بود ولى به پیروى سبک خاقانى رغبتى عظیم مى‏نمود. رضى الدین اشعارش بپسندید و به مداومت بر آن روش او را تشویق کرد. براى آگهى از حال او رجوع کنید به لباب الالباب، طبع لیدن، جلد دوم( صفحه ۳۰۷- ۳۱۱) که مصنف آن با شمس الدین معاصر بوده و او را در سمرقند دیده و آثار البلاد تألیف زکریا بن محمود قزوینى و تذکره هفت اقلیم و آتشکده در ذکر طبس و تذکره دولتشاه، طبع لیدن( صفحه ۱۵۱- ۱۶۶) و مجمع الفصحاء، طبع ایران، جلد اول( صفحه ۳۰۶- ۳۰۹).

[۷۳] ( ۲)- مختصر تاریخ السلاجقه ابن بى‏بى( صفحه ۲۱۷).

[۷۴] ( ۳)- شهاب الدین یحیى بن حبش بن امیرک سهروردى معروف بشهاب مقتول و شیخ اشراق( ۵۴۹- ۵۸۷) از اعاظم حکما و دانشمندان اسلام و در حکمت صاحب طریقه مخصوص است، ذهنى وقاد و طبعى بلند داشت و از شاگردان مجد الدین جیلى استاد فخر رازى بوده و در آخر عمر بحلب افتاده بود، عوام حلب که خود را عالم و حامى دین مى‏پنداشتند آن حکیم جلیل را بفساد مذهب یعنى پیروى حکما و ارباب تعطیل منسوب کردند و ملک ظاهر داراى حلب بفرمان پدر خود صلاح الدین یوسف وى را بقتل رسانید.

شهاب الدین کتب بسیار تألیف نموده که از آن جمله کتاب حکمه الاشراق و تلویحات و مطارحات و هیاکل النور نزد اکابر فن مشهور و منظور است، براى اطلاع از زندگى او رجوع کنید بطبقات الاطباء، طبع مصر، جلد دوم( صفحه ۱۶۷- ۱۷۱) و ابن خلکان، طبع ایران، جلد دوم( صفحه ۴۱۰- ۴۱۳).

[۷۵] ( ۱)- تاریخ وصاف، جلد دوم.

[۷۶] ( ۱)- و اما الطشت‏خاناه فهى بیت تکون فیه آله الغسل و الوضوء و قماش السلطان البیاض الذى لا بد له من الغسل و آله الحمام و آلات الوقود نهایه الارب، طبع مصر، جلد هشتم( صفحه ۲۲۵).

[۷۷] ( ۱)- ظ« به اعتقاد» بحذف همزه وصل و اتصال حرف ربط بما بعد باید خوانده شود و این رسم در اشعار فارسى معمول است چنانکه فردوسى در داستان رستم و اسفندیار گوید:

دگر بدکنش دیو بد بدگمان‏ تنش بر زمین و سرش باسمان‏

یعنى به آسمان.

[۷۸] ( ۲)- تذکره دولتشاه طبع لیدن( صفحه ۱۹۴).

[۷۹] ( ۱)- در نسخه خطى مناقب( ۶۱۸) نوشته شده ولى مسلم است که سهو از کاتب بوده چه گذشته از قراین بسیار در تذکره هفت اقلیم که مطالب آن از روى مناقب گرفته شده، تاریخ وفات بهاء ولد( ۶۲۸) مى‏باشد.

[۸۰] ( ۱)- تذکره دولتشاه، طبع لیدن( صفحه ۱۹۴).

[۸۱] ( ۲)- این نسخه متعلق است به دانشمند استاد آقاى على اکبر دهخدا و بخط نسخ نسبه خوب و کم‏غلطى نوشته شده و از اوائل نسخه مقدارى از اوراق سقط شده است.

[۸۲] ( ۱)- چنانکه بهاء ولد گوید« اکنون چو تو خود را رغبتى دیدى به اللّه و بصفات اللّه میدان که آن تقاضاى اللّه است و اگر میلت به بهشت است و در طلب بهشتى آن میل بهشتست که ترا طلب مى‏کند و اگر ترا میل به آدمیست آن آدمى نیز ترا طلب مى‏کند که هرگز از یک دست بانگ نیاید» و مولانا در مثنوى( دفتر سوم، چاپ علاء الدوله، صفحه ۳۰۸) گوید:

هیچ عاشق خود نباشد وصل‏جو که نه معشوقش بود جویاى او
چون در این دل برق نور دوست جست‏ اندر آن دل دوستى میدان که هست‏
در دل تو مهر حق چون شد دو تو هست حق را بى‏گمانى مهر تو
هیچ بانگ کف زدن آید بدر از یکى دست تو بى‏دست دگر

و نیز در المعارف آمده« اکنون اى خواجه یقینى حاصل کن در راه دین و آن مایه خود را نگاهدار از دزدان و همنشینان که ایشان به نغزى همه راحت ترا بدزدند همچنان‏که هوا آب را بدزدد» و همین معنى را مولانا در ضمن یک بیت فصیح( دفتر سوم مثنوى، چاپ علاء الدوله صفحه ۲۶۰) آورده است:

اندک‏اندک آب را دزدد هوا و این‏چنین دزدد هم احمق از شما

مثل دیگر از المعارف« آخر تو از عالم غیب و از آن سوى پرده بدین‏سوى پرده آمدى و ندانستى که چگونه آمدى باز چو ازین پرده روى چه دانى که چگونه روى» و همین معنى در مثنوى( دفتر سوم، صفحه ۲۲۵ از همان چاپ) نیز بدین صورت آمده است.

چون ستاره سیر بر گردون کنى‏ بلکه بى‏گردون سفر بى‏چون کنى‏
آن‏چنان کز نیست در هست آمدى‏ هین بگو چون آمدى مست آمدى‏
راههاى آمدن یادت نماند لیک رمزى با تو برخواهیم خواند

و مأخذ حکایت امیر که مى‏خواست به گرمابه رود و غلام او که سنقر نام داشت و بمسجد رفت و خواجه را بر در مسجد بانتظار گذارد که مولانا در دفتر سوم مثنوى( صفحه ۲۷۳ از چاپ علاء الدوله) هرچه لطیف‏تر بنظم آورده هم کتاب المعارف بهاء ولد است و اینکه مولانا در غزلى گوید:

اگر تو یار ندارى چرا طلب نکنى‏ وگر بیار رسیدى چرا طرب نکنى‏
به کاهلى بنشینى که این عجب کاریست‏ عجب توئى که هواى چنین عجب نکنى‏

اقتباسى است از این عبارت معارف« اگر راهى ندیده‏اى جد کن تا راهى بینى و اگر راه دیدى توقف چه مى‏کنى و چه اندیشه غم( اندیشه و غم ظ) مى‏خورى».

[۸۳] ( ۱)- تذکره دولتشاه، طبع لیدن( صفحه ۱۹۴) و آتشکده در ذکر شعراء بلخ.

[۸۴] ( ۲)- تذکره هفت اقلیم هم در ذکر شعراء بلخ.

[۸۵] ( ۳)- سلطان ولد در باب رجوع مریدان جد به پدر خود گوید:

تعزیه چون تمام شد پس از آن‏ خلق جمع آمدند پیر و جوان‏
همه کردند رو به فرزندش‏ که توئى در جمال مانندش‏
بعد از این دست ما و دامن تو همه بنهاده‏ایم سوى تو رو
شاه ما بعد از این تو خواهى بود از تو خواهیم جمله مایه و سود
شست بر جاش شه جلال الدین‏ رو بدو کرد خلق روى زمین‏

[۸۶] ( ۱)- نفحات الانس.

[۸۷] ( ۲)- سلطان ولد در مثنوى ولدى شرح ارادت سید را ببهاء ولد چنین گفته است:

در جوانى به بلخ چون آمد خواست آن جایگاه آرامد
جد ما را چو دید آن طالب‏ که بر او بود عشق حق غالب‏
گشت سید مریدش از دل‏وجان‏ تا روان را کند ز شیخ روان‏
در مریدى رسید او بمراد ز آنکه شیخش عطاى بى‏حد داد

[۸۸] ( ۳)- اشاره است باین ابیات مثنوى در تمثیل فنا و بقاى درویش:

گفت قائل در جهان درویش نیست‏ ور بود درویش آن درویش نیست‏
هست از روى بقا آن ذات او نیست گشته وصف او در وصف هو
چون زبانه شمع پیش آفتاب‏ نیست باشد هست باشد در حساب‏
هست باشد ذات او تا تو اگر بر نهى پنبه بسوزد زان شرر
نیست باشد روشنى ندهد ترا کرده باشد آفتاب او را فنا

مثنوى، دفتر سوم، چاپ علاء الدوله( صفحه ۲۹۰)

[۸۹] ( ۴)- این روایت افلاکى است و در مناقب محمود مثنوى‏خوان( در سنه ۹۹۷ بترکى تألیف گردیده و مأخذ بیشتر روایاتش همان مناقب افلاکى مى‏باشد)، مدت ریاضت او دوازده سال ضبط شده است.

[۹۰] ( ۵)- مناقب افلاکى.

[۹۱] ( ۶)- تذکره دولتشاه طبع لیدن( صفحه ۱۹۳) که به تبعیت او مؤلف آتشکده همین اشتباه را مرتکب شده است.

[۹۲] ( ۷)- مناقب افلاکى.

[۹۳] ( ۱)- اشاره است باین ابیات:

شد مریدش ز جان و سر بنهاد همچو مرده به پیش او افتاد
پیش او چون بمرد زنده‏ش کرد گریه‏اش برد و کان خنده‏اش کرد

[۹۴] ( ۲)- مناقب افلاکى و هفت اقلیم و نفحات الانس و ظاهرا سند همه این بیت ولدنامه باشد:

بود در خدمتش بهم نه سال‏ تا که شد مثل او بقال و بحال‏

[۹۵] ( ۳)- اقتباس و اشاره بدین ابیات است:

پخته گرد و از تغیر دور شو رو چو برهان محقق نور شو
چون ز خود رستى همه برهان شدى‏ چون‏که گفتى بنده‏ام سلطان شدى‏

مثنوى، دفتر دوم، چاپ علاء الدوله( صفحه ۱۳۳).

بازدیدها: ۲۸۳۸

حتما ببینید

زندگینامه ابوالفضل مهلبی ازدی «بهاء زهیر» (۶۵۶-۵۸۱ه.ق)

بهاء زُهَیْر ، ابوالفضل بن محمدبن علی مُهَلَّبی اَزْدی (معروف به بهاء زهیر)، شاعر نامی …

۲ نظر

  1. جالب بود ! سپاس از اطلاعات تان !

  2. از سایت خوب تان ممنونم ! جالب بود !

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code