خانه / 220ترجمه خطبه ها شرح ابن ابی الحدید / خطبه ۲۳۵ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

خطبه ۲۳۵ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

۲۳۵ و من خطبه له ع

فَمِنَ الْإِیمَانِ مَا یَکُونُ ثَابِتاً مُسْتَقِرّاً فِی الْقُلُوبِ- وَ مِنْهُ مَا یَکُونُ عَوَارِیَّ بَیْنَ الْقُلُوبِ وَ الصُّدُورِ- إِلَى أَجَلٍ مَعْلُومٍ- فَإِذَا کَانَتْ لَکُمْ بَرَاءَهٌ مِنْ أَحَدٍ فَقِفُوهُ- حَتَّى یَحْضُرَهُ الْمَوْتُ- فَعِنْدَ ذَلِکَ یَقَعُ حَدُّ الْبَرَاءَهِ- وَ الْهِجْرَهُ قَائِمَهٌ عَلَى حَدِّهَا الْأَوَّلِ- مَا کَانَ لِلَّهِ فِی أَهْلِ الْأَرْضِ حَاجَهٌ- مِنْ مُسْتَسِرِّ الْأُمَّهِ وَ مُعْلِنِهَا- لَا یَقَعُ اسْمُ الْهِجْرَهِ عَلَى أَحَدٍ- إِلَّا بِمَعْرِفَهِ الْحُجَّهِ فِی الْأَرْضِ- فَمَنْ عَرَفَهَا وَ أَقَرَّ بِهَا فَهُوَ مُهَاجِرٌ- وَ لَا یَقَعُ اسْمُ الِاسْتِضْعَافِ عَلَى مَنْ بَلَغَتْهُ الْحُجَّهُ- فَسَمِعَتْهَا أُذُنُهُ وَ وَعَاهَا قَلْبُهُ- إِنَّ أَمْرَنَا صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ لَا یَحْمِلُهُ إِلَّا عَبْدٌ مُؤْمِنٌ- امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِیمَانِ- وَ لَا یَعِی حَدِیثَنَا إِلَّا صُدُورٌ أَمِینَهٌ وَ أَحْلَامٌ رَزِینَهٌ- أَیُّهَا النَّاسُ سَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی- فَلَأَنَا بِطُرُقِ السَّمَاءِ أَعْلَمُ مِنِّی بِطُرُقِ الْأَرْضِ- قَبْلَ أَنْ تَشْغَرَ بِرِجْلِهَا فِتْنَهٌ تَطَأُ فِی خِطَامِهَا- وَ تَذْهَبُ بِأَحْلَامِ قَوْمِهَا

مطابق خطبه ۱۸۹ نسخه صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(۲۳۵)  : از سخنان آن حضرت علیه السلام

این خطبه که با عبارت فمن الایمان ما یکون ثابتا فى القلوب و منه ما یکون عوارى بین القلوب و الصدور (برخى از نوع ایمان چیزى است که در دل جایگزین و پایدار است و برخى از آن عاریت میان دلها و سینه هاست .)
(ابن ابى الحدید ضمن شرح این خطبه مى گوید): على علیه السلام ایمان را به سه گونه تقسیم فرموده است :
اول ، ایمان حقیقى که با برهان و یقین در دلها جایگزین و پایدار است .
دوم ، ایمانى که با برهان و یقین ثابت نیست بلکه با دلیل جدلى فراهم آمده است .
سوم ، ایمانى که به برهان و قیاس جدلى مستند نیست بلکه فقط بر سبیل تقلید و حسن ظن به گذشتگان است .
(آنگاه پس از توضیحاتى درباره دیگر جملات این خطبه اهمیت اهل بیت و ذریه پیامبر (ص ) را بیان کرده است . سپس در مورد این گفتار امیرالمومنین علیه السلام که در همین خطبه فرموده است : از من بپرسید پیش از آنکه مرا از دست بدهید که من به راههاى آسمانى داناترم از راههاى زمینى ، توضیحى داده است که ترجمه آن سودمند است . او مى گوید):
مردم همگى بر این موضوع اجماع دارند که این سخن را هیچیک از اصحاب و هیچیک از عالمان بر زبان نیاورده اند بجز على بن ابى طالب علیه السلام و موضوع این اجماع را ابن عبدالبر در کتاب الاستیعاب آورده است .

مراد از این سخن او که همانا من به راههاى آسمانى داناترم از راههاى زمینى ، علوم ویژه یى است که نسبت را تواتر اخبارى که از امور غیبى داده و یک بار و صدبار نبوده ، ثابت کرده است ؛ تا آنجا که هرگونه شک و تردید را از میان برده و معلوم شده است که على علیه السلام آن را بر مبناى علم فرموده است و بر طریق اتفاق نبوده است ، و ما بسیارى از این امور را در مباحث گذشته این کتاب آورده ایم .
گروهى دیگر این سخن را به گونه یى دیگر تاءویل کرده و گفته اند: مقصود على علیه السلام این بوده است که من به احکام شرعى و فتواهاى فقهى داناترم تا به امور دنیوى ، و از آن علوم به راههاى آسمانى تعبیر کرده است که احکام الهى است و از این علوم به راههاى زمینى تعبیر کرده است ولى همان تعبیر نخستین که ما کردیم آشکارتر است و فحواى کلام دلالت بر آن دارد که مقصود همان است .

داستانى که در بغداد براى یکى از واعظان پیش آمد:

در مورد این سخن على علیه السلام که فرموده است از من بپرسید، یکى از اهل علم ، که به او وثوق دارم ، داستانى برایم نقل کرد که هر چند برخى کلمات عامیانه در آن است ، ولى متضمن نکاتى ظریف و لطیف و ادبى است .

او گفت : در نخستین روزهاى حکومت الناصر لدین الله ابوالعباس احمد بن المستضى ء بالله ، در بغداد واعظ مشهورى بود که به مهارت و شناخت حدیث و رجال معروف بود. پاى منبر او گروهى بسیار از عوام بغداد و برخى از فضلا جمع مى شدند. این واعظ مشهور بود که متکلمان و اهل نظر و بخصوص معتزله را بنا بر عادت حشویان و دشمنان عالمان علوم عقلى نکوهش مى کرد، و براى جلب رضایت عامه و گرایش به آنان از شیعیان هم منحرف بود. گروهى از سران شیعه با یکدیگر اتفاق کردند که کسى را بر او بگمارند تا از پاى منبر او پرسشهایى کند و او را مغلوب و شرمسار و در همان مجلس میان مردم رسوا سازد. براى اهل منبر هم این یک مساءله عادى است که قومى برخیزند و از مسائلى سؤ ال کنند که در پاسخ آن به زحمت و تکلف افتند.

سران شیعه پرسیدند و جستجو کردند که چه کسى را داوطلب انجام آن کار کنند. در بغداد شخصى را به نام احمد بن عبدالعزیز کزى ، که زبان آور بود و اندکى هم به کلام معتزله اشتغال و گرایش به تشیع داشت و پررو بود و از ادبیات هم آگهى داشت ، معرفى کردند. من این شخص را در اواخر عمرش دیده ام . پیرمردى بود که مردم براى تعبیر خوابهاى خود پیش او آمد و شد داشتند. آنان او را احضار کردند و از او خواستند آن کار را انجام دهد و پذیرفت .

روزى که بر عادت همیشگى آن واعظ به منبر رفت و مردم هم از طبقات مختلف جمع شدند و مجلس آکنده از آنان شد، واعظ شروع به سخنرانى کرد و طولانى سخن گفت و همینکه ضمن سخنرانى خود به بیان صفات بارى تعالى پرداخت ، احمد بن عبدالعزیز کزى برخاست و به شیوه متکلمان معتزلى از او چند پرسش ‍ عقلى کرد. معلوم است که واعظ جواب نظرى صحیحى نداشت و او را با خطابه و جدل و الفاظ مسجع پاسخ داد و گفتگوى بسیارى میان ایشان رد و بدل شد. واعظ در آخر کلام خود گفت چشمهاى معتزلیان لوچ است و صداى من در گوشهاى ایشان همچون طبل و سخنان من در دلهاى ایشان همچون تیرهاست . اى کسى که با مبانى اعتزال حمله مى آورى ، واى بر تو! چقدر جست و خیز مى کنى ! آن هم بر گرد کسى که عقلها او را درک نمى کنند.
چقدر بگویم ، چقدر بگویم ! این فضولیهاى بى مورد را رها کنید.
مجلس به لرزه درآمد و مردم بانگ شادى برداشتند و صداها بلند شد و واعظ خوشحال و خوشدل شد و به فصل دیگرى وارد شد و شطحیاتى همچون شطحیات صوفیان گفت و ضمن آن مکرر گفت : سلونى قبل ان تفقدونى (از من بپرسید پیش از آنکه مرا از دست بدهید).

کزى برخاست و گفت : سرور من ما نشنیده ایم که این سخن را کسى جز على بن ابى طالب علیه السلام فرموده باشد و دنباله آن هم معلوم است . مقصود کزى از دنباله خبر این سخن على علیه السلام است که فرموده است : این سخن را پس از من جز مدعى نخواهد گفت . واعظ که همچنان در سرمستى شادى خود بود و مى خواست فضل خود را در مورد شناختن رجال حدیث و راویان اظهار دارد گفت : کدام على بن ابى طالب ؟ آیا على بن ابى طالب بن مبارک نیشابورى ؟ یا على بن ابى طالب بن اسحاق مروزى ؟ یا على بن ابى طالب بن عثمان قیروانى ؟ یا على بن ابى طالب سلیمان رازى ؟ و بدینگونه نه نام هفت یا هشت تن از راویان حدیث که نامشان و نام پدرشان على بن ابى طالب بود بر شمرد. در این هنگام کزى برخاست ، از سمت راست مجلس هم یکى برخاست و از سمت چپ مجلس هم یکى دیگر و آماده پاسخگویى به واعظ شدند و حاضر شدند براى حمیت و غیرت جانفشانى کنند و براى کشته شدن خود آماده گردیدند.

کزى گفت : سرورم درنگ کن و اى فلان الدین بس کن ! گوینده آن سخن على بن ابى طالب همسر فاطمه سرور زنان جهانیان است که بر هر دو سلام باد، و اگر هنوز هم او را نمى شناسى او همان شخصى است که چون پیامبر (ص ) میان پیروان خود و افراد عادى عقد برادرى بست ، میان او و خود عقد برادرى بست و مسجل ساخت که على نظیر و مانند اوست . آیا در باروبنه شما چیزى از این فضیلت منتقل شده است ؟ یا در زمین شما چنین گیاهى رسته است ؟

همینکه واعظ خواست با کزى سخن گوید، آن کس در سمت راست مجلس ایستاده بود فریاد برآورد و گفت : اى سرور من فلان الدین ! محمد بن عبدالله هم میان نامها بسیار است ولى میان ایشان کسى نیست که خداوند متعال در شاءن او فرموده باشد: صاحب شما هرگز در ضلالت و گمراهى نبوده است و هرگز به هواى نفس سخن نمى گوید و سخن او هیچ غیر از وحیى که به او وحى مى شود نیست . همچنین على بن ابى طالب میان اسامى بسیار است ، ولى میان ایشان کسى نیست که صاحب شریعت درباره اش فرموده باشد: منزلت تو نسبت به من چون منزلت هارون نسبت به موسى است ، جز اینکه پس از من پیامبرى نیست . و این بیت را خواند:
آرى ممکن است میان نامها و کنیه ها به شمار بسیارى که مشترک است برخورد کنى ولى در سرشت و خوى از یکدیگر ممیزند.
واعظ به او توجه کرد که پاسخش دهد و آن کس که بر جانب چپ مجلس ایستاده بود فریاد برآورد و گفت : اى سرور فلان الدین ، سزاوار است که تو او را نشناسى و تو در اینکه او را نشناسى معذورى :
چون بر شخص گول و کودن پوشیده بمانم ، عذرش موجه است و چشم کور مرا نمى بیند.
در این حال مجلس مضطرب شد و همچون موج به حرکت آمد و مردم به فتنه افتادند و عوام برجستند و بعضى به بعضى هجوم بردند و سرها برهنه و جامه ها دریده شد.

واعظ از منبر فرود آمد. او را به خانه یى بردند و درش را بستند. یاران خلیفه آمدند و فتنه را فرو نشاندند و مردم بازگشتند و به خانه ها و پى کار خود رفتند الناصر لدین الله غروب آن روز فرمان داد احمد بن عبدالعزیز کزى و آن دو مرد را که با او برخاسته بودند و گرفتند چند روزى آنان را زندانى کرد تا آتش فتنه فرو کشید، و سپس ایشان را آزاد کرد.

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۵ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدید: ۸

حتما ببینید

خطبه ۲۳۹ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

۲۳۹ و من کلام له ع قاله لعبد الله بن عباس- و قد جاءه برساله …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code