خانه / 140-160 ترجمه خطبه ها شرح ابن ابی الحدید / خطبه ۱۴۸ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)( اهل بصره-کشته شدن طلحه و زبیر)

خطبه ۱۴۸ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)( اهل بصره-کشته شدن طلحه و زبیر)

۱۴۸ و من کلام له ع فی ذکر أهل البصره

کُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا یَرْجُو الْأَمْرَ لَهُ- وَ یَعْطِفُهُ عَلَیْهِ دُونَ صَاحِبِهِ- لَا یَمُتَّانِ إِلَى اللَّهِ بِحَبْلٍ- وَ لَا یَمُدَّانِ إِلَیْهِ بِسَبَبٍ- کُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا حَامِلُ ضَبٍّ لِصَاحِبِهِ- وَ عَمَّا قَلِیلٍ یَکْشِفُ قِنَاعَهُ بِهِ- وَ اللَّهِ لَئِنْ أَصَابُوا الَّذِی یُرِیدُونَ- لَیَنْتَزِعَنَّ هَذَا نَفْسَ هَذَا- وَ لَیَأْتِیَنَّ هَذَا عَلَى هَذَا- قَدْ قَامَتِ الْفِئَهُ الْبَاغِیَهُ فَأَیْنَ الْمُحْتَسِبُونَ- قَدْ سُنَّتَ لَهُمُ السُّنَنُ وَ قُدِّمَ لَهُمُ الْخَبَرُ- وَ لِکُلِّ ضَلَّهٍ عِلَّهٌ وَ لِکُلِّ نَاکِثٍ شُبْهَهٌ- وَ اللَّهِ لَا أَکُونُ کَمُسْتَمِعِ اللَّدْمِ- یَسْمَعُ النَّاعِیَ وَ یَحْضُرُ الْبَاکِیَ ثُمَّ لَا یَعْتَبِر

مطابق خطبه ۱۴۸ نسخه صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(۱۴۸) از سخنان على علیه السلام درباره اهل بصره

در این خطبه که با عبارت کل واحد منهما یرجو الامرله (هریک از آن دو حکومت را براى خود امیدوار است ) شروع مى شود، ابن ابى الحدید پس از توضیح لغات و اینکه ضمیر تثنیه (آن دو) به طلحه و زبیر برمى گردد مطالب زیر را آورده است . او ضمن شرح این جمله على علیه السلام که فرموده است (بدون تردید این یکى در صدد آن است که جان آن یکى را بگیرد) مى گوید: سخنى درست است که در آن هیچ شکى نیست که ممکن نیست ریاست را دو تن با یکدیگر تدبیر کنند و اگر هر یک از آن دو به چیزى که مى خواست مى رسید بر دیگرى شورش مى کرد و او را مى کشت زیرا که پادشاهى و ملک عقیم است مورخان نوشته اند که طلحه و زبیر پیش از شروع جنگ با یکدیگر اختلاف داشتند و آن دو در مورد اینکه کدامیک عهده دار پیشنمازى باشند اختلاف کردند تا آنجا که عایشه به محمد بن طلحه و عبدالله بن زبیر فرمان داد تا پایان جنگ یک روز این و یک روز آن با مردم نماز بگزارند. 

وانگهى عبدالله بن زبیر مدعى بود که عثمان روز جنگ در خانه اش به خلافت او تصریح کرده است و دلیلى که عرضه مى داشت این بود که عثمان او را در پیشنمازى جانشین خود کرده و بار دیگر مدعى مى شد که عثمان به خلافت او نص صریح کرده است . طلحه خواست فرمان دهد که مردم بر او به امارت سلام دهند و از این جهت که از قبیله تیم بود خود را به عایشه مقرب مى دانست و زبیر هم شوهر اسماء خواهر عایشه بود و سرانجام عایشه به مردم فرمان داد که به هر دو به امارت سلام دهند. در مورد سرپرستى و فرماندهى جنگ هم با یکدیگر اختلاف داشتند آن چنان که در آغاز کار هر دو خواهان آن بودند و سپس هر دو از آن کناره گرفتند.
ما در بخشهاى گذشته اخبار بسیارى از جنگ جمل آورده ایم .

از اخبار جنگ جمل

ابو مخنف روایت مى کند و مى گوید: همین که مردم براى نبرد صف کشیدند و رویاروى شدند، على علیه السلام به یاران خود فرمود: هیچ کس از شما یک تیر نیندازد و هیچ یک از شما نیزه یى نزند تا من فرمان دهم و پس از اینکه آنان شروع به جنگ و کشتار کنند. یاران جمل شروع به تیرباران سخت و پیاپى کردند، یاران امیر المومنین (ع ) فریاد برآوردند و گفتند: اى امیر المومنین ! تیرهاى آنان ما را از پاى درآورد، جسد مردى را هم که کشته شده بود کنار خیمه کوچکى که على (ع ) در آن بود آوردند و گفتند: این فلانى است که کشته شده است . فرمود: بار خدایا، گواه باش . سپس فرمود: این را بر این قوم حجت آورید. در این هنگام جسد مردى دیگر را که کشته شده بود آوردند و گفتند: این هم کشته شده است . على همچنان عرضه داشت : بار خدایا، گواه باش و افزود که این را هم بر این قوم حجت آورید.

در این هنگام عبدالله بن بدیل بن ورقاء خزاعى که از اصحاب بود در حالى که جسد برادر خود عبدالرحمان را که تیرى خورده و کشته شده بود بر دوش مى کشید آمد و جسد را مقابل على (ع ) بر زمین نهاد و گفت : اى امیر المومنین ! این برادر من است که کشته شده است . در این هنگام على علیه السلام انا لله و انا الیه راجعون بر زبان آورد و زره پیامبر (ص ) را که نامش ذات الفضول بود خواست و پوشید. دامن زره را به دست خویش از شکم خود بالاتر گرفت و به یکى از نزدیکان خود فرمود: تا بر کمر او عمامه یى به صورت کمربند بست و سپس شمشیر را بر شانه انداخت و رایت سپاه رسول خدا (ص ) را که نامش عقاب بود به فرزندش محمد سپرد و به دو فرزند گرامى خود حسن و حسین علیهما السلام فرمود: من به سبب قرب شما به رسول خدا (ص ) شما را رها کردم و رایت را به برادرتان دادم .

ابو مخنف مى گوید: على علیه السلام گرد یاران خود گشت و این آیه را تلاوت مى کرد: (آیا مى پندارید به بهشت وارد مى شوید و بر شما مثل آنچه بر کسانى که پیش از شما درگذشته اند نرسیده است ! رنج و سختى بر آنان رسید و متزلزل شدند تا آنجا که پیامبر و آنان که به او گرویده بودند گفتند: نصرت خداوند کجاست ؟ هان که نصرت خداوند نزدیک است .) سپس گفت : خداوند بر ما و شما صبر ارزانى فرماید و براى ما و شما نصرت و عزت مقدر دارد و براى ما و شما در هر کارى پشتیبان باشد.

سپس قرآنى را با دست خود برافراشت و فرمود: چه کسى این قرآن را مى گیرد و ایشان را به آنچه در آن است فرا مى خواند؟ و در قبال این کار بهشت براى او خواهد بود. پسرى جوان که نامش مسلم بود برخاست که جامه یى سپید بر تن داشت ، گفت : من این قرآن را مى گیرم . على (ع ) به او نگریست و فرمود: اى جوانمرد! اگر این قرآن را بگیرى نخست دست راست تو قطع مى شود، باید آن را با دست چپ بگیرى که آن هم قطع خواهد شد و سپس چندان شمشیر بر تو زده مى شود تا کشته شوى . جوان گفت : مرا صبر بر این کار نیست . على (ع ) براى بار دوم فریاد برآورد باز همان جوان برخاست و على (ع ) همان سخن را تکرار کرد و آن جوان هم همان سخن را چند بار تکرار کرد. سرانجام جوان گفت : من این قرآن را مى گیرم و آنچه تو گفتى در راه خدا اندک است . پس قرآن را گرفت و راه افتاد و همین که میان آنان رسید فریاد برآورد و گفت : این کتاب خدا میان ما و شما حکم باشد. مردى بر او ضربتى زد و دست راست او را برید، قرآن را به دست چپ گرفت ، دیگر ضربه اى زد و دست چپش را جدا کرد قرآن را در آغوش گرفت چندان بر او شمشیر زدند که کشته شد.

ام ذریح عبدى در این باره چنین سروده است :
(بار خدایا مسلم با قرآنى که مولاى ایشان به او سپرده بود به سوى آنان رفت و آنان را به ایمان و دادگرى فرا خواند و کتاب خدا را بر آنان تلاوت کرد که آنان را به بیم نینداخت و در حالى که مادرشان (عایشه ) ایستاده بود لبه هاى شمشیر خود را از خون او خضاب بستند. آرى عایشه آنان را به گمراهى فرمان مى دهد و ایشان را منع نمى کند) 
ابو مخنف مى گوید: در این هنگام على علیه السلام به پسر خود محمد دستور داد رایت را پیش ببرد. او رایت را پیش برد و کشتار در هر دو گروه صورت گرفت و جنگ برپا شد.

کشته شدن طلحه و زبیر

گوید: در مورد طلحه چنین بود که چون طرفداران و سپاه طلحه و زبیر سستى گرفتند مروان گفت : جز امروز دیگر نخواهم توانست انتقام خون عثمان را از طلحه بگیرم و تیرى بر او انداخت که به ساق پایش خورد و رگ بزرگ آن را درید و خون از او مى رفت . طلحه از یکى از غلامان خود که استر داشت یارى خواست ؛ او را سوار کرد و پشت به جنگ داد و به غلام خود مى گفت : اى واى بر تو، آیا جایى پیدا نمى شود که بتوانم پیاده شوم ، این خونریزى مرا کشت ! غلامش به او مى گفت : بگریز و خود را نجات بده وگرنه آن قوم به تو خواهند رسید. طلحه گفت : به خدا سوگند کشته شدن هیچ پیرمرد محترمى را ضایع تر از کشته شدن خودم ندیده ام . سرانجام به یکى از خانه هاى بصره رسید و فرود آمد و همانجا مرد.

و روایت شده است که پیش از آن که مروان به طلحه تیر بزند او چند تیر دیگر خورده بود و چند جاى بدن او زخمى بود.
ابوالحسن مدائنى روایت مى کند که على علیه السلام از کنار بدن طلحه که جان مى داد عبور کرد کرد و گفت : به خدا سوگند که بسیار ناخوش مى داشتم شما را این چنین در شهرها در خاک و خون افتاده ببینم ولى تقدیر هر چیز که حتمى شده باشد اتفاق خواهد افتاد و سپس به این ابیات تمثل جست :
(و چون با شتاب آهنگ کارى مى کنى نمى دانى در کدام سرزمین فروماندگى تو را در مى یابد، شخص بینوا نمى داند چه هنگام توانگرى اوست و توانگر نمى داند چه هنگام بینوا مى شود …).

اما زبیر در وادى السباع در حالى که از میدان جنگ برمى گشت به دست این جرموز غافلگیر و کشته شد. او از آنچه کرده بود پشیمان بود و چگونگى کشته شدن او در بخشهاى گذشته این کتاب بیان شد.

کلبى روایت مى کند و مى گوید: آن رگ طلحه که تیر خورده بود هرگاه دست خود را بر آن مى نهاد و آن را مى گرفت خون باز مى ایستاد و هرگاه دستش را برمى داشت خون روان مى شد. طلحه مى گفت : این تیرى است که خداوند متعال آن را فرستاده است و فرمان خدا سرنوشت محتوم است و هرگز چون امروز ندیده ام که خون مردى قرشى این چنین تباه شود.

گوید: و هرگاه حسن بصرى این موضوع را مى شنید یا براى او حکایت مى کردند و مى گفت : (اى کلاغک ناپسند، نتیجه کارت را بچش !)
ابو مخنف از عبدالله بن عون ، از نافع نقل مى کند که مى گفته است : خودم از مروان بن حکم شنیدم مى گفت : طلحه را من کشتم . ابو مخنف همچنین مى گوید:
عبدالملک بن مروان مى گفت : اگر نه این است که پدرم به من گفت به طلحه تیر زده و او را کشته است هیچ فرد تیمى را رها نمى کردم و او را در قبال خون عثمان مى کشتم . گوید: منظور عبدالملک بن مروان محمد بن ابى بکر و طلحه بودند که عثمان را کشته بودند و هر دو از قبیله تیم هستند.

ابو مخنف گوید: عبدالرحمان بن جندب ، از پدرش جندب بن عبدالله براى ما نقل کرد که مى گفته است : از کنار طلحه گذشتم او را همراه گروهى دیدم که جنگ مى کرد و همگى آنان زخمى شده بودند و مردم بر ایشان چیره شده بودند، طلحه را هم در حالى دیدم که شمشیر در دست داشت و زخمى شده بود و یارانش یکى یکى یا دو به دو از او جدا مى شدند و خود شنیدم که طلحه مى گفت : اى بندگان خدا، شکیبایى که پس از پایدارى و شکیبایى پیروزى و پاداش است . من به او گفتم : مادرت بر سوگت بگرید، بگریز بگریز! به خدا سوگند، نه پیروزى نصیب تو مى شود و نه پاداش داده مى شوى بلکه گناه کردى و زیانکار شدى .

آن گاه بر یارانش فریاد کشیدم و از گرد او پراکنده شدند و اگر مى خواستم او را نیزه بزنم زده بودم ، ولى به طلحه گفتم : به خدا سوگند، اگر بخواهم مى توانم روى همین خاک تو را بر زمین افکنم و به خاک و خون کشم . گفت : به خدا سوگند، در آن صورت در دنیا و آخرت نابود خواهى شد. گفتم : به خدا سوگند، در حالتى در آمده اى که ریختن خون تو حلال است و تو از پشیمانان خواهى بود. او برگشت و فقط سه نفر همراهش بودند و ندانستم سرانجام کارش چگونه شده است ولى این را مى دانم که مرده و هلاک شده است .
همچنین روایت شده که طلحه در آن روز مى گفته است : هرگز گمان نمى کردم که این آیه که خداوند متعال فرموده است(بپرهیزید از آن فتنه که فقط به کسانى از شما که ستم کرده اند نمى رسد  بلکه همه گیر است )، درباره ما نازل شده باشد.

مدائنى مى گوید: هنگامى که طلحه زخمى شده و پشت به میدان جنگ کرده بود و در جستجوى جایى بود که در آن فرود آید به هر یک از یاران على علیه السلام که از کنار او مى گذشت مى گفت : من طلحه هستم . چه کسى مرا پناه مى دهد؟ و این سخن را مکرر مى گفت . مدائنى مى گوید: هرگاه این سخن را براى حسن بصرى مى گفتند مى گفت : همانا که او در جوار و پناه گسترده یى بوده است .

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۴ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۱۳

حتما ببینید

خطبه ۲۳۹ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

۲۳۹ و من کلام له ع قاله لعبد الله بن عباس- و قد جاءه برساله …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code