خانه / 140ترجمه خطبه ها شرح ابن ابی الحدید / خطبه ۱۴۶ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

خطبه ۱۴۶ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

۱۴۶ و من کلام له ع- و قد استشاره عمر فی الشخوص لقتال الفرس بنفسه

إِنَّ هَذَا الْأَمْرَ لَمْ یَکُنْ نَصْرُهُ- وَ لَا خِذْلَانُهُ بِکَثْرَهٍ وَ لَا بِقِلَّهٍ- وَ هُوَ دِینُ اللَّهِ الَّذِی أَظْهَرَهُ- وَ جُنْدُهُ الَّذِی أَعَدَّهُ وَ أَمَدَّهُ- حَتَّى بَلَغَ مَا بَلَغَ وَ طَلَعَ حَیْثُمَا طَلَعَ- وَ نَحْنُ عَلَى مَوْعُودٍ مِنَ اللَّهِ- وَ اللَّهُ مُنْجِزٌ وَعْدَهُ وَ نَاصِرٌ جُنْدَهُ- وَ مَکَانُ الْقَیِّمِ بِالْأَمْرِ مَکَانُ النِّظَامِ مِنَ الْخَرَزِ- یَجْمَعُهُ وَ یَضُمُّهُ- فَإِنِ انْقَطَعَ النِّظَامُ تَفَرَّقَ وَ ذَهَبَ- ثُمَّ لَمْ یَجْتَمِعْ بِحَذَافِیرِهِ أَبَداً- وَ الْعَرَبُ الْیَوْمَ وَ إِنْ کَانُوا قَلِیلًا- فَهُمْ کَثِیرُونَ بِالْإِسْلَامِ- عَزِیزُونَ بِالِاجْتِمَاعِ- فَکُنْ قُطْباً وَ اسْتَدِرِ الرَّحَى بِالْعَرَبِ- وَ أَصْلِهِمْ دُونَکَ نَارَ الْحَرْبِ- فَإِنَّکَ إِنْ شَخَصْتَ مِنْ هَذِهِ الْأَرْضِ- انْتَقَضَتْ عَلَیْکَ الْعَرَبُ مِنْ أَطْرَافِهَا وَ أَقْطَارِهَا- حَتَّى یَکُونَ مَا تَدَعُ وَرَاءَکَ مِنَ الْعَوْرَاتِ- أَهَمَّ إِلَیْکَ مِمَّا بَیْنَ یَدَیْکَ- إِنَّ الْأَعَاجِمَ إِنْ یَنْظُرُوا إِلَیْکَ غَداً یَقُولُوا- هَذَا أَصْلُ الْعَرَبِ فَإِذَا اقْتَطَعْتُمُوهُ اسْتَرَحْتُمْ- فَیَکُونُ ذَلِکَ أَشَدَّ لِکَلْبِهِمْ عَلَیْکَ وَ طَمَعِهِمْ فِیکَ- فَأَمَّا مَا ذَکَرْتَ مِنْ مَسِیرِ الْقَوْمِ إِلَى قِتَالِ الْمُسْلِمِینَ- فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ هُوَ أَکْرَهُ لِمَسِیرِهِمْ مِنْکَ- وَ هُوَ أَقْدَرُ عَلَى تَغْیِیرِ مَا یَکْرَهُ- وَ أَمَّا مَا ذَکَرْتَ مِنْ عَدَدِهِمْ- فَإِنَّا لَمْ نَکُنْ نُقَاتِلُ فِیمَا مَضَى بِالْکَثْرَهِ- وَ إِنَّمَا کُنَّا نُقَاتِلُ بِالنَّصْرِ وَ الْمَعُونَه

مطابق خطبه ۱۴۶ نسخه صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(۱۴۶)از سخنان على علیه السلام هنگامى که عمر با او مشورت کرد که به تن خویش به جنگ ایرانیان برود.

(در این خطبه که با عبارت ( ان هذالامر لم یکن نصره و لاخذ لانه بکثره و لا بقله ) (همانا نصرت و زبونى در این کار افزونى و کمى شمار افراد بستگى ندارد) شروع مى شود، ابن ابى الحدید مباحث تاریخى زیر را آورده است .)

جنگ قادسیه

بدان که درباره این موضوع که این سخنان را چه هنگامى براى عمر فرموده است اختلاف نظر است ؛ برخى گفته اند: در مورد جنگ قادسیه بیان داشته است و برخى گفته اند: در مورد جنگ نهاوند است . مدائنى در کتاب الفتوح خود سخن اول را پذیرفته است و طبرى در کتاب التاریخ الکبیر خود سخن دوم را قبول کرده است و همان گونه که روش ماست و در مورد بیان مطالب سیره و جنگها تاکنون معمول داشته ایم اشاره به مختصرى به این دو جنگ خواهیم داشت .

جنگ قادسیه به سال چهاردهم هجرت بوده است . عمر به مسلمانان در مورد این جنگ رایزنى کرد و در روایت ابو الحسن على بن محمد بن سیف مدائنى چنین آمده است : على علیه السلام به وى پیشنهاد کرد که او شخصا نرود و گفت : اگر تو بروى ایرانیان را همتى جز درمانده کردن تو نخواهد بود که مى دانند تو محور آسیاى عربى و پس از آن براى اسلام دولتى نخواهد بود. کسان دیگرى غیر از على علیه السلام به عمر پیشنهاد کردند که خود برود و او نپذیرفت و راى و پیشنهاد على را پذیرفت . کسان دیگرى غیر از مداینى روایت کرده اند که این راى را عبدالرحمان بن عوف پیشنهاد کرد.

ابو جعفر محمد بن جریر طبرى مى گوید: پس از آنکه براى عمر از حرکت خویش انصراف حاصل آمد سعد بن ابى وقاص را بر مسلمانان امیر قرار داد، یزدگرد هم رستم ارمنى را بر ایرانیان فرماندهى داد. سعد بن ابى وقاص ، نعمان بن مقرن را به رسالت پیش ‍ یزدگرد گسیل داشت .

نعمان به حضور او در آمد و سخنى درشت گفت . یزدگرد گفت : اگر نه این است که رسولان را نمى کشند تو را مى کشتم . سپس توبره یى پر از خاک بر سرش نهادند و او را براندند و از دروازه هاى مداین بیرونش کردند و یزدگرد به او گفت : پیش ‍ سالار خود برگرد که من براى رستم نوشته ام تا او و سپاهیان عربش را در خندق قادسیه به خاک بسپارد و پس از آن اعراب را به یکدیگر گرفتار و سرگرم خواهم ساخت و ایشان را سخت تر از آنچه شاپور ذوالاکتاف زخمى ساخت زخمى خواهم کرد. نعمان بن مقرن پیش سعد برگشت و او را آگاه ساخت . سعد به او گفت : مترس که خداوند سرزمین ایشان را در اختیار و ملک ما قرار داد و این را به فال نیک مى گرفت که خود خاکشان را به او داده اند.

ابو جعفر طبرى گوید: رستم از آغاز کردن به جنگ تن مى زد و آن را خوش نمى داشت و سلامت را ترجیح مى داد. یزدگرد چند بار او را به شتاب در جنگ واداشت و او همچنان نمى پذیرفت و مصلحت مى دید که کار به درازا کشد. شمار لشکریان سعد بن ابى وقاص سى و اند هزار و شمار لشکریان رستم یکصد و بیست هزار بود. رستم از قادسیه تا مداین مردان را گماشته بود که به فاصله کم ایستاده بودند و همین که رستم سخن مى گفت آنان به یکدیگر مى گفتند و همان دم آن سخن به آگاهى یزدگرد مى رسید. در جنگ قادسیه طلیحه بن خویلد و عمرو بن خویلد و عمرو بن معدى کرب و شماخ بن ضرار و عبده بن طبیب شاعر و اوس بن معن همراه مسلمانان بودند و میان مردم برپا مى خاستند و براى آنان شعر مى خواندند و ایشان را به جنگ تحریض مى کردند. ایرانیان براى اینکه نگریزند خویشتن را با زنجیرها به یکدیگر بسته بودند و آن گروه که خود را بسته بودند حدود سى هزار تن بودند.

نخستین روزى که دو گروه به جان یکدیگر افتادند فیلهایى که همراه لشکر رستم بود بر اسبها و سوارکاران (مسلمانان ) حمله بردند و آنان را زیر پا گرفتند ولى گروهى از پیادگان در قبال فیلها ایستادگى کردند. شمار فیلها سى و سه بود که فیل پادشاه یکى از آنها بود و فیلى سپید و تنومند بود. مردان پیاده با شمشیر خرطوم فیلان را قطع کردند و نعره آنها بلند شد در این روز که نخستین روز جنگ بود پانصد تن از مسلمانان و دو هزار تن از ایران کشته شدند.

روز دوم ابو عبیده بن جراح با لشکرهاى مسلمانان از شام رسید که پشتیبان سعد بن ابى وقاص بودند و این روز که در آن جنگ دوم صورت گرفت بر ایرانیان دشوارتر از روز نخست بود و از مسلمانان دو هزار تن و از مشرکان ده هزار تن کشته شدند.

روز سوم از بامداد به جنگ پرداختند و روزى سخت بر عرب و عجم بود و هر دو گروه پایدارى کردند و آن روز و آن شب همچنان جنگ ادامه داشت و هیچ کس سخن نمى گفت و سخن آنان جز هیاهو نبود و به این سبب آن شب را (شب هریر)نام نهادند.

همه اخبار و صداها از سعد بن ابى وقاص و رستم قطع شد و سعد فقط به نماز و دعا خواندن و گریستن روى آورده بود و مردم آن شب را خسته و فرسوده به صبح آوردند که تمام آن شب دیده فرو نبسته بودند و جنگ همچنان تا هنگام ظهر ادامه داشت . در این هنگام خداوند طوفانى سخت برانگیخت و این به روز چهارم بود و گرد و خاک را به سوى ایرانیان جهت داد و آنان شکست خوردند و اعراب کنار تخت رستم رسیدند؛ رستم از تخت خود برخاست تا سوار بر شترى شود و پرچم فراز سرش بود، هلال بن علقمه بارى را که رستم روى آن بود زد و با شمشیر ریسمانهاى آن را برید، یکى از دو لنگه بر هلال افتاد و دیگرى بر رستم و مهره هاى پشت او را درهم شکست ، رستم خود را به جانب آب کشاند و خویشتن را در آن انداخت و هلال هم بر او حمله برد و پایش را بگرفت و از آب بیرونش کشید و او را زیر سم اسبان افکند و خود بالاى تخت رفت و فریاد برآورد: من هلالم ، من قاتل رستم هستم ! در این هنگام ایرانیان شکست خورده و به هزیمت رفتند و گروهى از ایشان در آب سقوط کردند و حدود سى هزار تن از ایرانیان کشته شدند و اموال و جامه هاى آنان که بسیار فراوان بود به غارت رفت .

اعراب به کافور بسیارى دست یافتند و چون آن را نمى شناختند اهمیتى ندادند و به وزن مساوى با نمک فروختند و از این کار شاد بودند و مى گفتند: نمک خوبى از آنها گرفتیم و نمک ناپسندى به آنان دادیم . مقدار بسیارى جام زرین و سیمین که بیرون از حد شمار بود به دست آوردند و گاه مردى از اعراب دو جام زرین را به دوست خود مى داد تا از او یک جام سیمین بگیرد زیرا از سپیدى و رخشندگى آن بیشتر لذت مى برد و فریاد مى زد:چه کسى حاضر است دو (جام ) زرد را با یک (جام ) سپید عوض کند.

سعد بن ابى وقاص غنیمتها و آنچه را به دست آمده بود براى عمر فرستاد و عمر براى سعد نوشت ایرانیان را تعقیب مکن و همانجا که هستى بمان و آن را جایگاه خویش قرار ده . سعد همانجا که محل امروز کوفه است فرود آمد و نخست حدود مسجد آن را مشخص ساخت و سپس در آنجا خانه و جایگاههایى براى اعراب ساخت .

جنگ نهاوند

در مورد جنگ نهاوند، ابو جعفر محمد بن جریر طبرى در کتاب تاریخ چنین آورده است : چون عمر مى خواست با ایرانیان و سپاههاى خسرو که در نهاوند جمع بودند جنگ کند با اصحاب پیامبر (ص ) رایزنى کرد. عثمان برخاست و پس از گفتن تشهد گفت : اى امیر المومنین ! من چنین مصلحت مى بینم که براى شامیان بنویسى از شام حرکت کنند و بروند و براى یمنى ها بنویس از یمن حرکت کنند و سپس خود همراه مردم این دو شهر محترم (مکه و مدینه ) به سوى دو شهر بصره و کوفه برو و به کمک نیروهاى مسلمانان با نیروى مشرکان رویاروى شو و اگر چنین کنى و با همه کسانى که نزد تو و همراه تو هستند به جنگ آنان بروى شمار آنان هر چه باشد در نظر تو اندک خواهد آمد و تو نیرومندتر و پرشمارتر خواهى بود، تو پس از آن روز چیزى از خود باقى مخواه و دیگر از دنیا عزت و قدرتى نخواهى یافت و در هیچ پناهى نخواهى بود. این روز را روزهایى از پى است ، تو خود به تن خویش و راى و یاران خود در آن حاضر باش و از آن غیبت مکن .

ابو جعفر طبرى مى گوید: طلحه برخاست و گفت : اى امیر المومنین ! همانا کارها تو را استوار کرده است و سختیها تو را آزموده است و تجربه ها ورزیده ات ساخته است تو خود دانى ، اینک این تو و این اندیشه تو، در دست تو وا نمانیم و کار خود را جز به تو وا نمى گذاریم . اینک فرمان بده تو را اجابت کنیم و ما را فرا خوان تا فرمانبردارى کنیم و دستور سوار شدن بده تا سوار شویم و به هرسو که مى خواهى ما را روانه کن تا روانه شویم که تو عهده دار و سالار این کارى و تو خود آزموده و محنت کشیده اى و هیچ چیز از فرجام کارها براى تو جز با نیکى و پسندیدگى نبوده است .

على بن ابى طالب علیه السلام فرمود: اما بعد، همانا نصرت و زبونى در این کار به بیشى و کمى افراد نیست همانا که آیین خداوند است که آن را ظاهر ساخته است و لشکر خداوند است که آن را عزت بخشیده و با فرشتگان امداد فرموده است تا به این پایه و مایه رسیده است وانگهى ما بر وعده خداوند چشم امید داریم و خداوند وعده خود را برمى آورد و لشکر خود را نصرت مى بخشد. جایگاه تو در مورد ایشان همچون بند و رشته گلوبند است که همه گوهرها را جمع مى کند و نگه مى دارد و اگر آن رشته پاره شود هرچه بر آن است پاشیده مى شود و به هر سو مى رود و سپس هرگز جمع نمى شود.

اعراب هم هر چند امروز از لحاظ شمار اندک اند ولى در پناه اسلام ، عزیز و نیرومنداند. بر جاى خود باش و براى مردم کوفه که سران و بزرگان عرب اند بنویس که دو سوم آنان به جنگ بروند و یک سوم ایشان در شهر بمانند و براى مردم بصره بنویس که با بخشى از نیروهاى خود آنان را مدد کنند و مردم شام و یمن را از جایگاه خود حرکت مده که اگر شامیان را حرکت دهى رومیان ، آهنگ حمله به زن و فرزند ایشان مى کنند و اگر یمنى ها را از این سرزمین و از یمن ایشان حرکت دهى حبشیان آهنگ حمله به زن و فرزند آنان مى کنند و اگر خودت از این سرزمین حرکت کنى و بروى اعراب بادیه نشین از هر سو پیمان شکنى مى کنند و چنان خواهد شد که نگرانى تو از پشت سرت در مورد زنان و نوامیس به مراتب مهمتر از آن خواهد بود که در پیش روى دارى و ایرانیان هم فردا همین که تو را ببینند خواهند گفت : این مرد ریشه و امیر عرب است و موجب شدت حمله آنان بر تو خواهد شد. اما آنچه که درباره حرکت مشرکان گفتى ، خداوند حرکت آنان را از تو ناخوشتر مى دارد و خودش تواناتر است که آنچه را ناخوش مى دارد تغییر دهد. اما آنچه درباره شمار ایشان گفتى ما در جنگهاى گذشته با تکیه بر شمار و بسیارى نیرو جنگ نمى کردیم بلکه با صبر و پایدارى و انتظار نصرت مى جنگیدیم . عمر گفت : آرى ، همین راى درست است و دوست مى داشتم همین کار را انجام دهم . اینک بر من اشاره کنید که چه کسى را به حکومت آن مرز بگمارم ؟ گفتند: تو خودت به مردم آشناترى آنان پیش تو آمده اند ایشان را دیده اى و با آنان گفتگو کرده اى . عمر گفت : آرى ، به خدا سوگند کار ایشان را به مردى وامى گذارم که در قبال سرنیزه هاى نخستین دشمن پایدار و سخت استوار باشد. گفتند: اى امیر المومنین او چه کسى است ؟ گفت : نعمان بن مقرن . گفتند: آرى که شایسته براى آن کار است .

نعمان بن مقرن در آن هنگام در بصره بود، عمر براى او نامه نوشت و او را به فرماندهى سپاه گماشت .
ابو جعفر طبرى مى گوید: عمر براى نعمان چنین نوشت : به نهاوند برو که تو را سالار جنگ با فیروزان که سالار سپاهیان کسرى است قرار دادم اگر براى تو حادثه یى آمد فرمانده حذیقه بن الیمان خواهد بود و اگر براى او حادثه یى پیش آمد نعیم بن مقرن فرمانده خواهد بود و اگر خداوند براى شما فتح و پیروزى نصیب فرمود غنایم را که خداوند بر مردم ارزانى فرموده است میان ایشان تقسیم کن و چیزى از آن پیش من مفرست و اگر قوم پیمان شکنى کردند دیگر نه مرا ببینى و نه من تو را. اینک طلیحه بن خویلد و عمرو بن معدى کرب را به سبب آنکه به فنون جنگ آگاه اند همراه تو قرار دادم ؛ با آن دو مشورت کن ولى ایشان را بر کارى مگمار.

ابو جعفر طبرى مى گوید: نعمان همراه اعراب حرکت کرد و به نهاوند رسید و این موضوع به سال هفتم خلافت عمر بود. دو گروه رویاروى شدند و جنگ درگرفت . مسلمانان مشرکان را تا کنار خندقها عقب راندند و آنان به شهرها و دژهاى خود پناهنده شدند و این کار بر مسلمانان گران آمد. طلیحه به نعمان گفت : پیشنهاد مى کنم و چنین مصلحت مى بینم که گروهى از سواران را گسیل دارى و ایشان را تحریک کنى و چون تحریک شوند برخى از ایشان بیرون خواهند آمد و با شما درگیر خواهند شد، شما براى آنان راه بگشایید، آنان طمع خواهند بست و به تعقیب شما مى پردازند و شما ناگاه برگردید و حمله کنید تا خداوند به آنچه دوست مى دارد میان ما و ایشان حکم کند.

نعمان این کار را انجام داد و همان گونه بود که طلیحه پنداشته بود و ایرانیان از دژها و حصارهاى خود بیرون آمدند و چون مسلمانان را تعقیب کردند ناگاه نعمان با مردم حمله آورد و جنگى سخت کردند آنچنان که شنوندگان نظیر آن را نشنیده بودند. اسب نعمان لغزید و او را با سر بر زمین کوفت و نعمان کشته شد. رایت را برادرش نعیم برداشت ، حذیفه پیش آمد و نعیم رایت را به او سپرد. مسلمانان کشته شدند امیر خود را پوشیده داشتند و همچنان به جنگ ادامه دادند تا شب فرا رسید و تاریک شد؛ مشرکان برگشتند و مسلمانان آنان را تعقیب کردند مشرکان سرگردان شدند و جنگ را رها کردند، مسلمانان تیغ بر آنان نهادند و بیرون از شمار از آنان کشتند، آنان به فیروزان که در حال فرار بود رسیدند او به گردنه یى رسید که گروه بسیارى استر در حالى که عمل بر آنان بود عبور مى کردند و بدین سان اجل او فرا رسید و کشته شد و مسلمانان مى گفتند: خداوند را لشکرهایى از عمل است .

مسلمانان وارد نهاوند شدند و به هر چه که در آن بود دست یافتند و غنایم این جنگ بسیار بود و براى عمر گسیل داشتند که چون غنایم را بدید بگریست . مسلمانان به او گفتند: امروز روز شادى و شادکامى است ، گریه تو از چیست ؟ گفت : گمان مى کنم که خداوند متعال این گونه غنایم را از رسول خود که سلام و درود بر او باد و از ابوبکر به سبب خیرى که بر آنان اراده فرموده بود پوشیده داشته است و چنین مى بینم که گشایش این غنایم براى من به سبب شرى است که نسبت به من اراده فرموده است ؛ بعید نیست و چیزى نمى گذرد که این اموال مسلمانان و مردم را به فتنه دراندازد.

عمر سپس دستهاى خود را سوى آسمان برافراشت و دعا مى کرد و مى گفت :بار خدایا، مرا در پرده عصمت قرار ده و به خویشتنم وا مگذار! و این کلمات را مکرر ادعا مى کرد و همه آن اموال را میان مسلمانان تقسیم کرد.

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۴ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدید: ۱۷

حتما ببینید

خطبه ۲۳۹ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

۲۳۹ و من کلام له ع قاله لعبد الله بن عباس- و قد جاءه برساله …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code